Farsi    Arabic    English   
پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه   فهرست اعلام

پيشگفتار چاپ اول ١٨٨٤

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت


فصولی که در پی خواهد آمد به يک معنی انجام يک وصيت است. اين خود کارل مارکس بود که در نظر داشت نتايج بررسی‌های مورگان[١] را در ارتباط با نتايجی که خود مارکس - و تا حد معيّنی ميتوانم بگويم خود ما - در بررسی‌های ماترياليستی تاريخ به آنها رسيده بوديم اظهار دارد و به اين طريق تمام اهميت آنها را روشن نمايد. در واقع مورگان در آمريکا، برداشتهای ماترياليستی تاريخ را که مارکس چهل سال پيش کشف کرده بود، به طريق خاص خود از نو کشف کرد، و مقايسه‌هايی که او بين بربريت و تمدن نمود، در مقاطع اساسی، تحت همين برداشت، به نتايجی منجر گرديد که مارکس به آنها رسيده بود. و درست همانطور که کتاب "سرمايه" سالهای سال، بطور مداوم، هم مورد دستبرد اقتصاددانان رسمی آلمان بود، و هم اينکه درباره‌اش سکوت ميشد، سخنگويان علوم "ماقبل تاريخی" در انگلستان نيز با کتاب "جامعه باستان"[٢] مورگان به همين سان رفتار کردند. اين اثر من تنها جايگزين محقری است برای اثری که مقدور نشد دوست از دست رفته من به انجام برساند. معهذا من نقدهايی را که او بر يادداشتهای مفصّل خود از مورگان[٣] نوشته در اختيار دارم، و هر جا ميسّر باشد آنها را خواهم آورد.

بر اساس برداشت ماترياليستی، عامل تعيين کننده در تاريخ، در تحليل نهايی، توليد و تجديد توليد حياتِ بلافاصله است. ولی اين به نوبه خود، خصلت دوگانه‌ای دارد. از يک سو توليد وسايل معاش، خوراک، پوشاک، سرپناه و ابزارهايی که برای آنها ضروری ميشوند، از سوی ديگر توليد خودِ موجودات انسانی، تکثير انواع نهادهای اجتماعی، که انسانهای يک دوران تاريخی معيّن و يک کشور معيّن تحت آنها زندگی ميکنند بوسيله هر دو نوع توليد مشروط ميشوند: از يک سو بوسيله مرحله تکامل کار و از سوی ديگر بوسيله تکامل خانواده. هر چه تکامل کار کمتر باشد، و هر قدر حجم توليد آن، و لذا ثروت جامعه، محدودتر باشد، به همان اندازه هم نظام اجتماعی بصورت نيرومندتری تحت تسلط پيوندهای جنسی بنظر ميرسد. ولی در داخل اين ساختِ جامعه که مبتنی بر پيوندهای جنسی است، بارآوری کار بيشتر و بيشتر تکامل مييابد، و همراه با آن، مالکيت خصوصی و مبادله، اختلاف ثروت، امکان استفاده از نيروی کار ديگران، و بنابراين پايه تناقض‌های طبقاتی؛ عناصر اجتماعی جديد، که در طی نسلها برای انطباق ساخت اجتماعی قديم به شرايط جديد تلاش ميکنند، تا آنکه بالأخره عدم تجانس آن دو منجر به يک انقلاب کامل ميشود. جامعه قديم که مبتنی بر گروههای جنسی است، در تصادم با طبقات اجتماعیِ جديدا تکامل‌يافته، متلاشی ميشود، بجای آن يک جامعه نو ظاهر ميشود که در يک دولت متشکل است و محدوده‌های پايينی آن ديگر گروههای جنسی نبوده بلکه گروههای سرزمينی[٤] است، جامعه‌ای است که در آن نظام خانوادگی کاملا تحت تسلط نظام مالکيت است، و از اين پس تناقض‌های طبقاتی و مبارزات طبقاتی که محتوای تمام تاريخ تاکنون مکتوب را تشکيل ميدهد، در آن آزادانه تکامل مييابند.

شايستگی بزرگ مورگان در اين است که خطوط عمده اين پايه ماقبل تاريخِ مکتوب ما را کشف کرده و از نو ترسيم کرده است، و در گروههای جنسی سرخپوستان آمريکای شمالی کليد عمده‌ترين، و تا کنون لاينحل‌ترين، معماهای بدوی‌ترين تاريخ يونان، روم و ژرمنی[٥] را يافته است. معهذا کتاب او اثری نبود که يکروزه تهيه شود. او قريب ٤٠ سال با مطالب آن کار کرد تا آنکه بطور کامل بر آنها تسلط يافت. به اين علت است که کتاب او يکی از آثار معدود دورانساز عصر ماست.

در آنچه که خواهد آمد، خواننده در مجموع بسهولت قادر خواهد بود که آنچه که از مورگان اقتباس شده، و آنچه که خود من به آن افزوده‌ام را هم تشخيص دهد. در بخشهای تاريخی مربوط به يونان و روم، من خود را به مدارک مورگان محدود نکرده‌ام، بلکه آنچه را که در اختيار خود داشته‌ام به آنها افزوده‌ام. بخشهای مربوط به سلت‌ها[٦] و يا ژرمن‌ها بطور عمده کار من هستند؛ در اين مورد، مورگان جز منابع دست دوم چيز ديگری در اختيار نداشت، و در مورد شرايط ژرمنها - به استثنای تاسی توس Tacitus - صرفاً تحريف‌هايی ليبرالی کذابانه آقای فريمن Freeman در اختيارش قرار داشت. من روی بحث‌های اقتصادی که برای هدفی که مورگان در نظر داشت کافی بودند، ولی برای منظور من بکلی ناکافی هستند، از نو کار کرده‌ام. و بالأخره بايد بگويم که البته هر جا که صراحتاً از مورگان نقل قول نشده است، مسئوليت تمام استنتاجات را بعهده ميگيرم.

انگلس


توضيحات پيشگفتار چاپ اول ١٨٨٤

[١] لوئيس مورگان Lewis H. Morgan

[٢] اين کتاب در آمريکا چاپ شد و در لندن بسختی بدست ميآيد. مؤلف آن چند سال پيش درگذشت. (انگلس)

Ancient Society, or Researches in the lines of human progress from Savagery Through Barbarism to Civilization.
By Lewis H. Morgan, London, Mac Millan & Co. 1877.

[٣] مراجعه شود به يادداشتهای "جامعه کهن" مورگان، توسط کارل مارکس - چاپ روسی ١٩٤٥ آرشيو مارکس و انگلس، جلد ٩. (مؤلف).

[٤] گروههای سرزمينی Territorial groups - اين گروهها بعدا توضيح داده خواهند شد.

[٥] تاريخ ژرمنی - ما در سراسر ترجمه لفظ ژرمن را به همين صورت بفارسی آورده‌ايم تا با دولت آلمان که موجوديت آن اخير است، اشتباه نشود. به مقدمه مراجعه شود.

[٦] سلت‌ها Celts يا کِلت‌ها شامل برتون‌ها، ايرلندی‌ها، ولش‌ها و اسکاتلندی‌های عليا هستند.

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

پيشگفتار چاپ چهارم ١٨٩١

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت


چاپهای وسيع قبلی اين کتاب، حدود ٦ ماه است که ناياب شده‌اند و ناشر کتاب مدتی است که از من خواسته است که آن را برای چاپ جديد آماده کنم. کارهای فوری‌تر، تاکنون اجازه اين کار را به من نداده بودند. هفت سال از تاريخی که چاپ اول اين کتاب ظاهر شد ميگذرد و در اين مدت، دانش ما در زمينه شکلهای اوليه خانواده پيشرفتهای مهمی کرده است. بنابراين ضروری بود که با دقت فراوان اين اثر را گسترش داده و بهتر سازم؛ بخصوص با در نظر داشتن اين امر که اگر اين اثر بصورت گذشته کليشه ميشد، من ديگر برای مدتی قادر به تغيير آن نميشدم.

بنابراين تمام متن را بدقت مورد تجديد نظر قرار دادم و چيزهايی به آن افزودم که اميدوارم در آنها به وضع کنونی علوم توجه کافی شده باشد. بعلاوه در طی اين پيشگفتار، بررسی کوتاهی از تکامل تاريخ خانواده، از باکوفن Bachofen تا مورگان ميکنم، عمدتا به اين دليل که مکتب انگليسی مطالعات ماقبل تاريخ، که آلوده به شووينيسم است، با توطئه سکوت به کوشش فوق‌العاده خود، برای نابود کردن انقلابی که کشفيات مورگان در برداشت‌های تاريخ جوامع اوليه بوجود آورده است، ادامه ميدهد؛ گو اينکه در تملک دستآوردهای آن کوچکترين ترديدی بخود راه نميدهد. در بسياری از جاهای ديگر هم، اين نمونه طرز کار انگليسی مشاهده ميشود.

اثر من به زبانهای مختلف ترجمه شده است. اول به ايتاليايی:

L'Origine della famiglia, della proprietà privata e della state, versione riveduta dall ' a"tore, di pasquale Martignetti: Benevento 1885
سپس به رومانيايی:
Origina familei, proprietatei Private Si a statului, traducere de Joan Nadejde
در مجله Yassi بنام Contemporanul از سپتامبر ١٨٨٥ تا مه ١٨٨٦ چاپ شد.

بعدا به دانمارکی:

Familiens, privatejendommens og statens Oprindelse, Dansk, af forfatteren gennemgaaet Udgave, besörget af Gerson trier, Köbenhavn 1888.
يک ترجمه فرانسوی توسط Henri Ravè بر مبنای اين متن آلمانی در زير چاپ است.

٭ ٭ ٭

تا اوايل سالهای ١٨٦٠ چيزی به اسم تاريخ خانواده وجود نداشت. در اين زمينه علوم تاريخی هنوز کاملا تحت تأثير "پنج کتاب" موسی بود [انجيل عهد عتيق]. شکل پدرسالاری خانواده، که در آنجا بطور مفصل‌تر از جاهای ديگر تشريح شده بود، نه تنها بطور ضمنی بصورت قديمی‌ترين نوع خانواده پذيرفته شده بود، بلکه همچنين - بعد از کنار گذاشتن چند-همسری - اين نوع خانواده، با خانواده بورژوايی کنونی يکی تلقی شده بود، گويی در حقيقت خانواده ابداً مشمول تکامل تاريخی نشده است. حداکثر چيزی که پذيرفته شده اين بود که ممکن است يکی دوران روابط جنسی مختلط [Promiscuous يا روابط جنسی بی قيد و بند] در زمانهای اوليه وجود داشته بوده باشد. البته بايد گفت که علاوه بر تک-همسری، چند-همسری شرقی و چندشويی هندی و تبّتی هم شناخته شده بودند، ولی اين سه شکل در هيچ توالی تاريخی قرار داده نميشدند و بصورت جداگانه در کنار يکديگر قرار ميگرفتند. بر اين حقيقت واقف بودند، و نمونه‌های جديدی هم هر روزه آن را روشنتر ميکرد، که در ميان پاره‌ای از مردمان عهد کهن، و در ميان پاره‌ای از انسانهای وحشی کنونی، نسب نه از پدر، بلکه از مادر بُرده ميشود و بنابراين فقط تبار از طرف زن معتبر شناخته ميشود. و اينکه در ميان بسياری از مردمان کنونی، ازدواج بين گروههای بزرگتر معيّنی - که در آن زمان بررسی دقيقی از آن نشده بود - ممنوع بود، و اينکه اين رسم را در تمام نقاط جهان ميتوان مشاهده کرد. ولی کسی نميدانست که چگونه از آن نتيجه‌گيری کند، و حتی در کتاب تايلور "بررسی‌هايی در تاريخ اوليه نوع انسان و غيره"(١٨٦٥)[٧] به اينها صرفا بمثابه "رسوم عجيب" در کنار تابوی موجود درميان انسانهای وحشی، در مورد دست نزدن به چوبی که ميسوزد با ابزار آهنی، و مهملات و مزخرفات مذهبی مشابه، برخورد ميشود.

مطالعه تاريخ خانواده از سال ١٨٦١ با انتشار "حق مادری" نوشته باکوفن[٨] آغاز شد. مؤلف، در اين اثر، اين احکام را ميدهد:

١- بشر در ابتدا در يک حالت اختلاط جنسی زندگی ميکرد، که مؤلف ناخرسندانه آن را "هيتاريسم"[٩] ميخواند؛ ٢- چنين اختلاطی باعث ميشود که ابويّت [اينکه کی پدر است] بکلی غير قطعی باشد، و بنابراين اصل و نسب فقط از طريق زن - بنابراين بر حق مادری - قابل تشخيص باشد؛ و ديگر اينکه اين امر، در ابتدا در مورد تمام مردمان عهد کهن صادق بوده است؛ ٣- بالنتيجه از بين والدين نسل جوان، تنها زنها که بمثابه مادر بطور قطعی مشخص بودند، از توجه و احترام زيادی از اين جهت برخوردار ميشدند، که بنا بر برداشت باکوفن، اين تا حد حکومت مطلق زنان (Gynecocracy زن سالاری) پيش رفت؛ ٤- گذار به تک-همسری که در آن زن منحصراً به يک مرد تعلق دارد، متضمن نقض مقررات مذهبی اوليه بود (يعنی در حقيقت عملا نقض حق سنتی کهن مردان ديگر نسبت به همان زن)، نقضی که بايد جبران ميشد، يا اينکه زن تحمل آن نقض مقررات را، با واگذاری خود در يک مدت محدود به ديگران خريداری ميکرد.

باکوفن برای اثبات اين احکام نقل قولهای بيشماری ميآورد که از ادبيات کلاسيک کهن، با دقت فوق‌العاده‌ای فراهم کرده است. بنا بر نوشته او، تحول از "هتاريسم" به تک-همسری و از حق مادری به حق پدری، بخصوص در ميان يونانيان، در نتيجه تحول عقايد مذهبی، پيدا شدن خدايان جديد - نمايندگان بينش جديد - به معابد سنتی کهن، که نماينده بينش کهن بود، انجام گرفت، بطوری که اولی کم کم دومی را از صحنه خارج کرد. به اين طريق بنا به نظر باکوفن، اين تکامل شرايط بالفعل زندگی انسانها نيست که تغييرات تاريخی را در موضع اجتماعی متقابل مرد و زن بوجود ميآورد، بلکه انعکاس مذهبی اين شرايط در اذهان انسانهاست که چنين ميکند. باکوفن به همين سياق به اورستيا Oresteia اثر آئه‌شيلوس Aeschylus بمثابه توصيف جاندار و دراماتيک مبارزه بين حق مادریِ در حال انحطاط، و حق پدریِ در حال پيروزی، در "عصر نيم-خدايان"[١٠] اشاره ميکند. کلی‌تمنسترا Clytemmestra بخاطر معشوق خود آژيتوس Aegisthus، شوهر خود آگامِمنون Agamemnon را که تازه از جنگ تروی Troj برگشته، ميکُشد ولی اورستس Orestes - که فرزند او از آگامِمنون است - به انتقام خون پدر، مادرش را ميکشد. بخاطر اين عمل، او تحت تعقيب ارينی‌ها Erinyes، مدافعين شيطانی حق مادری - که بر طبق آن حق، کشتن مادر وخيمترين و غير قابل جبران‌ترين جنايات است - قرار ميگيرد. ولی آپولو Apollo که به اورستس الهام کرده بود که به اين عمل مبادرت ورزد و آتِنا Athena که بعنوان حَکَم برگزيده ميشود - دو خدايی که در اينجا معرف نظام نوين بر مبنای حق پدری هستند - از او محافظت ميکنند. آتنا به سخنان هر دو گوش فرا ميدهد، خلاصه کل جدال در مناظره بين اورستس و ارينی‌ها ميآيد. اورستس اعلام ميکند که کلی‌تمنسترا جرم دوگانه‌ای مرتکب شده است، چه با کشتن شوهر خود، پدر او را هم کشته است. پس چرا ارينی‌ها او را تحت تعقيب قرار داده‌اند و نه کلی‌تمنسترا را که اتهامش بسيار سنگينتر است؟ جواب جالب توجه است: "او مردی را کشته بود که با او نسبت خونی نداشت".

قتل مردی که نسبت خونی با زنی که قاتل اوست نداشته باشد، ولو اينکه شوهرِ قاتل باشد، قابل جبران است و به ارينی‌ها مربوط نيست. کار آنها اين است که فقط انتقام قتل در ميان وابستگان خونی را بگيرند و وخيم‌ترين آنها، بر مبنای حق مادری، مادرکُشی است. در اين هنگام آپولو به دفاع از اورستس برميخيزد. آتنا از آرئوپاژيت‌ها Areopagites - داوران آتنی - ميخواهد که در مورد مسأله رأی بدهند. آراء برائت و محکوميت مساويند. آنگاه آتنا رئيس دادگاه، رأی خود را بر له او ميدهد و تبرئه‌اش ميکند. حق پدری بر حق مادری تفوق يافته است. بنا بر توصيف خود ارينی‌ها، "خداواندان اصل و نسب فرعی" بر ارينی‌ها پيروز ميشوند و بالأخره خود را به آنجا ميرسانند که منصب جديدی در خدمت نظام نوين بدست ميآورند.

اين تفسير جديد و مطلقا صحيح اورستيا، يکی از بهترين و زيباترين قسمتهای کتاب است ولی در عين حال نشان ميدهد که خود باکوفن همانقدر معتقد به ارينی‌ها، آپولو و آتنا است که آئه‌شيلوس در زمان خود بود. در حقيقت او معتقد است که در عهد نيم-خدايان، آنها چنين معجزه‌ای کرده، حق مادری را برانداخته و حق پدری را جايگزين آن کرده‌اند. بطور وضوح چنين برداشتی - که مذهب را اهرم تعيين کننده تاريخ جهان ميانگارد - بايد بالأخره به تصوف صِرف منتهی شود. لذا اين کاری سخت، و نه لزوما هميشه مفيد فايده است که در اين مجلدات حجيم چهارگانه باکوفن غرق شويم. ولی اين همه، از شايستگی او بعنوان يک پيشاهنگ چيزی نميکاهد، چه او اولين فردی بود که بجای عبارت‌پردازی در مورد شرايط بدوی ناشناخته مقاربت جنسی مختلط، اين نکات را ثابت کرد که ادبيات کلاسيک کهن مملو است از اثرات شرايطی که در حقيقت قبل از تک-همسری در ميان يونانيان و آسيايی‌ها وجود داشته است، که در آن شرايط، يک مرد نه تنها با بيش از يک زن مقاربت ميکرد، بلکه يک زن هم با بيش از يک مرد مقاربت ميکرد، بدون اينکه رسوم مقرر را نقض کنند؛ اينکه اين رسم بدون باقی گذاشتن اثراتی بصورت تسليم محدود زن - که بعلت آن زنها مجبور بودند که حق خود را به ازدواج تک-همسری خريداری کنند - از بين نرفت؛ اينکه نسب از اين رو در ابتدا فقط از طريق تبار زن - از مادر به مادر - ميتوانست مشخص شود؛ اينکه اين اعتبار انحصاری تبار زن، در تک-همسری هم که در آن ابويّت مطمئن، يا لااقل مشخص، بود ادامه يافت؛ و اينکه اين موضع اوليه مادر به مثابه تنها والد قطعی فرزندانش، باعث ايجاد يک موضع اجتماعی برای او، و برای زنان بطور کلی، ميشد که بالأخره از هر موضعی است که تاکنون داشته‌اند. باکوفن اين احکام را به اين درجه از وضوح بيان نکرد، بينش صوفيگرانه او مانع از اين کار بود، ولی در عوض ثابت کرد که اين احکام درست هستند، و اين کار در سال ١٨٦١ يک انقلاب تام و تمام بشمار ميرفت.

کتاب حجيم باکوفن به آلمانی نوشته شده بود، يعنی به زبان ملتی که در آن زمان کمتر از هر ملت ديگری به وضع ماقبل تاريخ خانواده کنونی علاقمندی نشان ميداد. بنابراين او ناشناخته ماند. فرد بعدی که در اين رشته در سال ١٨٦٥ ظاهر شد، ابداً نامی از باکوفن نشنيده بود.

اين جانشين، ج. اف. مک‌لنان J.f. Mclennan بود. در اينجا بجای يک صوفی با استعداد، با يک حقوقدان خشک و سرسخت روبرو ميشويم: بجای تفنن‌های مفرط شاعرانه، با استدلالات قابل تعمق وکيل مدافعی روبرو هستيم که از موکل خود دفاع ميکند. مک‌لنان، در ميان بسياری از مردمان وحشی، بربر، و حتی متمدن عصر کهن و جديد، يک نوع ازدواج را مييابد که در آن داماد، به تنهايی يا به همراه دوستانش، مجبور است تظاهر کند که عروس را از دست وابستگانش بزور ميربايد. اين رسم بايد از بقايای رسم گذشته‌ای باشد که در آن مردان يک قبيله زنان خود را از قبيله ديگری در واقع بزور ميگرفتند. وگرنه اين "ازدواج از طريق ربودن" [marriage by abduction] از کجا مايه ميگرفت؟ تا زمانی که مردان تعداد کافی زن در قبيله خود مييافتند ابدا لزومی به اين کار نبود. ولی غالبا در ميان مردمان عقب مانده مشاهده ميکنيم که گروههای خاصی وجود دارند (که در حوالی سال ١٨٦٥ هنوز با خود قبيله يکی گرفته ميشدند) که ازدواج داخلی در بين آنها ممنوع است، بطوری که اجبارا، مردان زنان خود، و زنان شوهران خود را در خارج از گروه انتخاب ميکنند، در حالی که در ميان ديگران اين رسم وجود دارد که مردان يک گروه معيّن مجبورند که زنان خود را فقط از درون گروه خود برگزينند. مک‌لنان گروههای نوع اول را برون-همسر Exogamous، و نوع دوم را درون-همسر Endogamous مينامد و بدون اينکه دردسر بيشتری بخود بدهد، يک آنتی‌تز سخت و سفت بين "قبايل" برون-همسر و درون-همسر قائل ميشود. گرچه بررسی‌های خود او در مورد برون-همسری، اين حقيقت را درست جلوی چشم او ميگذارد که در بسياری از - اگر نه در غالب، يا حتی در تمام - موارد، اين آنتی‌تز فقط در پندار او وجود دارد، معهذا او آن را اساس کل تئوری خود قرار ميدهد بر اين مبنا او معتقد است قبايل برون-همسر، زنان خود را فقط از خارج انتخاب ميکنند؛ و در حالت جنگ مداوم بين قبايل که مشخصه توحش است، اين کار فقط با ربودن ميسر است.

مک لنان به اين بحث ادامه ميدهد: اين رسم برون-همسری از کجا نشأت ميگيرد؟ برداشتهای همخونی Consanguinity و مقاربت با خويشاوندان Incest به اين مسأله ربطی ندارد، چه اين مفاهيم خيلی بعدها پيدا شدند. اما رسمی که در ميان انسانهای وحشی بسيار شايع است، که دختران خود را بلافاصله بعد از تولد ميکشند، ممکن است به آن مربوط شود. اين رسم، باعث زياده شدن تعداد مردان هر قبيله شد، که نتيجه مستقيم و الزامی آن، تصاحب مشترک يک زن بوسيله چند مرد - چند-شويی - بود. نتيجه آن نيز چنين بود که مادرِ يک طفل معلوم بود ولی پدر معلوم نبود، و از اين رو خويشاوندی فقط طريق تبار زن و کنار گذاشتن مرد در نظر گرفته ميشد - حق مادری. نتيجه ديگرِ کمبود زن در يک قبيله - کمبودی که با چند-همسری نقصان مييافت ولی مرتفع نميشد - دقيقا ربودن سيستماتيک و بزور زنان از قبايل ديگر بود. "از آنجا که برون-همسری و چند-شويی به يک علت واحد - عدم تساوی عددی جنسها - مربوط ميشوند، ما مجبوريم که تمام نژادهای برون-همسر را در اصل چند-شو بدانيم... بنابراين بايد بدون ترديد بپذيريم که در ميان نژادهای برون-همسر، اولين نظام خويشاوندی [System of Kinship] نظامی بود که در آن علائق خونی تنها از طريق مادر مشخص ميشد". (مک‌لنان، مطالعاتی در تاريخ باستان، ١٨٨٦، ازدواج بدوی، ١٨٨٦، صفحه ١٢٤)[١١]

شايستگی مک‌لنان اين است که توجه را به شيوع و اهميت فراوان چيزی که آن را برون-همسری مينامد، جلب کرده است. ولی او به هيچ وجه کاشف وجود گروههای برون-همسر نبود و مهمتر اين که، آن را درک نکرده بود. علاوه بر يادداشتهای قديميتر و پراکنده بسياری از ناظرين که منابع مک‌لنان بودند، لاتام (مردم‌شناسی توصيفی، ١٨٥٩)[١٢] بدقت و درستی هر چه بيشتر اين نهاد را در ميان ماگارهای Magars هندی توصيف کرد و اعلام نمود که اين امر در تمام نقاط جهان عموما وجود و شيوع داشته است - عبارتی که بوسيله خود مک‌لنان نقل شده است. و مورگان ما نيز حتی در سال ١٨٤٧ در نامه‌هايش درباره ايروکويی‌ها Iroquois (در آمريکن ريويو American Review) و در سال ١٨٥١ در "اتحاديه ايروکويی‌ها"[١٣] ثابت کرد که اين مسأله در اين قبيله وجود داشته است و آن را بدرستی توصيف کرد؛ در حالی که، همانطور که خواهيم ديد، طرز تفکر حقوقی مک‌لنان باعث سردرگمی بيشتری در مورد اين مسأله شد، تا تفنن‌های صوفيانه باکوفن در مورد حق مادری. اين هم از شايستگی مک‌لنان است که تشخيص داد سيستم رسيدن به نسب از طريق مادر، سيستمی است که در ابتدا وجود داشته است، گرچه همانطور که بعدها خود ذکر کرد باکوفن قبل از او به اين تشخيص رسيده بود. ولی در اينجا نيز او ابدا صريح و روشن ادای مطلب نميکند، دائما از "خويشاوندی فقط از طريق زنان" سخن ميگويد و مرتبا اين عبارت را - که در مورد مراحل اوليه صحيح است - در مورد مراحل بعدی تکامل هم بکار ميبرد؛ در صورتی که گرچه نسب و توارث هنوز منحصرا از طريق تبار زن مشخص ميشوند، خويشاوندی از طريق تبار مرد نيز تشخيص داده شده و عنوان گرديده است. اين نشانه بينش محود حقوقدانی است که يک عبارت حقوقی غير قابل انعطاف برای خود وضع ميکند و بدون تعديلِ آن در شرايطی که مصداق آن را از بين برده‌اند، کماکان آن را تکرار ميکند.

چنين بنظر ميرسد که تئوری مک‌لنان عليرغم قابل تعمق بودنش حتی از نظر خود مؤلف آن هم بر پايه محکمی استوار نبود. لااقل خود او از اين حقيقت متعجب بود که: "مشاهده ميشود که شکل {تظاهر} به ربودن اکنون درست در ميان آن نژادهايی از همه مشخص‌تر و واضح‌تر است که خويشاوندی مرد {يعنی نسب از طريق تبار مرد}، در بين آنها وجود دارد" (ص ١٤). ايضاً: "اين شگفت‌آور است که تا آنجا که ميدانيم امروزه در هيچ جايی، که برون-همسری و بدوی‌ترين نوع خويشاوندی با هم وجود دارند، بچه‌کشی بصورت يک سيستم مشاهده نميشود" (ص ١٤٦). اين دو حقيقت تفسير او را رد ميکنند و او تنها ميتواند در مقابل آنها فرضيه‌های جديدتر و پيچيده‌تری عنوان کند.

معهذا اين تئوری در انگلستان با استقبال زيادی مواجه شد و سر و صدای زيادی برانگيخت. در آنجا، مک‌لنان عموما بعنوان بنيانگذار تاريخ خانواده و برجسته‌ترين اتوريته در اين زمينه پذيرفه شد. آنتی‌تز او بين "قبايل" برون-همسر و درون-همسر، با وجود استثنائات و تعديلهای مختصری که به آنها اعتراف ميشد، معهذا بصورت بنيان مشخص نظر غالب باقی ماند و عامل محدود کننده‌ای شد که هر گونه بررسی آزاد در زمينه مورد تحقيق، و بالنتيجه هر نوع پيشرفت قطعی را غير ممکن ميساخت. پُر بها دادن به مک‌لنان که در انگلستان مرسوم شده بود، و به تقليد از آنجا در جاهای ديگر هم رواج يافت، ما را در مقابل، موظف به ذکر اين نکته ميکند که ضرر او به اين آنتی‌تز بين "قبايل" برون-همسر و درون-همسر، بيش از نفعی است که بررسی‌های او بدست دادند.

در اين اثنا فاکتهای بيشتر و بيشتری روشن شدند که ديگر در اين طرحِ تر و تميز نميگنجيدند. مک‌لنان فقط سه شکل ازدواج را ميشناخت - چند-همسری، چند-شويی و تک-همسری. ولی هنگامی که توجه به اين نکته معطوف شد، دلايل همواره فراوان‌تری بدست آمد مبنی بر اينکه در ميان مردمان عقب مانده شکلهايی از ازدواج وجود داشت که در آن يک گروه از مردان بطور اشتراکی صاحب يک گروه از زنان ميشدند، لوبوک (در منشأ تمدن، ١٨٧٠)[١٤] تشخيص ميدهد که اين ازدواج گروهی ("ازدواج اشتراکی") يک حقيقت تاريخی است.

بلافاصله بعد در سال ١٨٧١، مورگان با اسناد جديد و از بسياری جهات تعيين کننده، ظاهر شد. او قانع شده بود که سيستم خويشاوندی عجيبی در ميان ايروکويی‌ها حاکم بود، در ميان تمام بوميان ايالات متحده هم وجود داشت و بنابراين در سرتاسر يک قاره گسترده بود، گرچه اين مستقيما در تضاد بود با مدارج خويشاوندی که عمدتا از سيستم ازدواجی حاکم در آنجا برميخاست. بنابراين او حکومت فدرال آمريکا را وادار کرد که درباره سيستمهای خويشاوندی مردمان ديگر، بر مبنای پرسشنامه و جداولی که خود او وضع کرده بود، به جمع‌آوری اطلاعات مبادرت ورزد، و از روی جوابها به کشف اين نکات نائل آمد: ١- اينکه سيستم خويشاوندی سرخپوستان آمريکا در ميان قبايل بيشمار ديگری در آسيا، و در شکل تعديل يافته‌ای در در آفريقا و استراليا هم حاکم بود؛ ٢- اينکه آن سيستم بوسيله يک شکل ازدواج گروهی در هاوايی و در جزاير استراليا، که اکنون در حال نابودی بود، کاملا قابل توضيح بود؛ ٣- اينکه به هر حال در کنار اين شکل، در همان جزاير، يک سيستم خويشاوندی ديگر هم وجود داشت که فقط بر مبنای يک شکل ازدواج گروهی از اين هم بدوی‌تر، که اکنون از بين رفته بود، قابل توضيح بود. او مدارک جمع‌آوری شده و نتيجه‌گيری‌های خود را از آنها، در کتاب سيستمهای همخونی و خويشاوندی سببی[١٥]، در سال ١٨٧١ منتشر کرد و از آنجا بحث را به عرصه بينهايت وسيعتری کشاند. او با شروع از سيستمهای خويشاوندی، شکلهای خانواده منطبق با آنها را از نو ساخت و به اين طريق راه جديدی برای بررسی، و چشم‌انداز بسيار وسيعی به ماقبل تاريخ بشريت گشود. با تشخيص اعتبار اين شيوه، ساختمان تر و تميز مک‌لنان مانند حبابی ميترکد.

مک‌لنان در چاپ جديد ازدواج بدوی (مطالعاتی در تاريخ باستان، ١٨٧٦) از تئوری خود دفاع کرد. با وجود آنکه خود او بصورت کاملا تصنعی تاريخ خانواده‌ای ميسازد، صرفاً بر مبنای فرضيه‌ها، معهذا نه تنها از لوبوک و مورگان اثبات هر يک از اظهارتشان را ميطلبد، بلکه همچنين چنان دلايل مسلّمی را طلب ميکند که فقط در دادگاههای اسکاتلند خواسته ميشود. و اين مطلب را مردی عنوان ميکند که خود از رابطه نزديک بين مادرِ برادر و پسرِ خواهر در بين ژرمن‌ها (تاسيتوس، ژرمانيا)[١٦]، از گزارش قيصر Caesar - مبنی بر اينکه بريتون‌ها [Britons ساکنين اصلی قسمت جنوبی بريتانيا] در گروههای ده دوازده نفری بطور اشتراکی زنهايشان را در تعلق داشتند - و از تمام گزارشهای نويسندگان کهن در مورد جماعت زنان در ميان بربرها - بدون ذره‌ای ترديد به اين نتيجه ميرسد که چند-شويی در ميان تمام اين مردمان يک قاعده بوده است! اين مانند گوش دادن به دادستانی است که به خود همه اجازه‌ای ميدهد ولی از وکيل مدافع صوری‌ترين، و از نظر قانونی معتبرترين، دليل را برای ادای هر کلمه‌ای ميطلبد.

او اظهار ميدارد که ازدواج گروهی زاييده تخيل صِرف است، و بنا بر اين از باکوفن هم عقبتر ميافتد. او ميگويد که سيستمهای خويشاوندی مورگان چيزی جز دريافتهای ساده از آداب اجتماعی نيست، و اين امر از آنجا اثبات ميشود که سرخپوستان، غريبه‌ها، سفيدپوستان را "برادر" يا "پدر" ميخوانند. مانند اين است که واژه‌های پدر، مادر، برادر، خواهر شکلهای توخالی مخاطب قرار دادن هستند، چون کشيشها و راهبه‌های بزرگ کاتوليک پدر و مادر خوانده ميشوند، و يا به اين علت که زهّاد و تارکين دنيا و حتی فراماسيون‌ها و اعضاء اتحاديه‌های حرفه‌ای انگليس، در مجلس رسمی خود، برادر و خواهر خطاب ميشوند. بطور خلاصه، دفاع مک‌لنان بطور اسفناکی ضعيف بود.

ولی يک نکته باقی مانده بود که کسی عليه آن چيزی نگفته بود. آنتی‌تز "قبايل" برون-همسر و درون-همسر که وی کل سيستم خود را بر اساس آن بنا نهاده بود، نه تنها متزلزل نشده بود، بلکه عموما بعنوان ستون قائم کل تاريخ خانواده پذيرفته شده بود. اين نکته پذيرفته شده بود که کوشش مک‌لنان برای توضيح اين آنتی‌تز غير کافی بوده و با فاکتهايی که خودش ارائه ميداد در تضاد بود. ولی خود آنتی‌تز - وجود دو نوع قبايل متقابلا متباين و مجزا و مستقل، که يکی از آنها زنان خود را از درون قبيله برميگزيند در حالی که اين کار برای ديگری مطلقا ممنوع بود - بصورت حقيقت آسمانی غير قابل تغيير پذيرفته شده بود. فی‌المثل کتاب منشأ خانواده نوشته ژيرو تولون[١٧] (١٨٧٤) و حتی منشأ تمدن (چاپ چهارم ١٨٨٢) نوشته لوبوک[١٨] را ميتوان مورد توجه قرار داد.

در همينجا است که اثر عمده مورگان، جامعه باستان (١٨٧٧) Ancient Society ظاهر ميشود، کتابی که نوشته حاضر بر مبنای آن تهيه شده است. در اين نوشته چيزی که مورگان آن را در سال ١٨٧١ بطور مبهم حدس ميزد، با احاطه هر چه بيشتر تکامل يافته است. درون-همسری و برون-همسری آنتی‌تز يکديگر نيستند، تاکنون هيچ "قبيله" برون-همسر، در جايی شناخته نشده است. ولی در زمانی که ازدواج گروهی هنوز شايع بود - و اين به احتمال زياد در همه جا، در اين يا آن زمان وجود داشته است - قبيله شامل گروههای چندی بود که از طريق خونی، توسط مادر به هم وابسته بودند - تيره‌ها - که ازدواج بين آنها اکيدا ممنوع بود، بطوری که گرچه مردان تيره ميتوانستند زنان خود را از درون قبيله خود بگيرند و اين کار را هم علی‌القاعده ميکردند، ولی مجبور بودند که آنها را از خارج از تيره خود انتخاب کنند. به اين طريق خود تيره اکيدا برون-همسر بود، قبيله که شامل تمام تيره‌ها ميشد اکيدا درون-همسر بود. به اين گونه آخرين بقايای ساختمان تصنعی مک‌لنان کاملا در هم فرو ريخت.

معهذا مورگان به اين قانع نبود. تيره‌های سرخپوستان آمريکا باعث پيشرفت تعيين کننده ديگری در زمينه بررسی او شدند. او کشف کرد که تيره بعدی - که بر مبنای حق پدری سازمان يافته بود و ما آن را در ميان مردمان متمدن عهد کهن مشاهده ميکنيم - از تکامل شکل بدوی تيره‌ای بوجود آمده است که بر مبنای حق مادری سازمان يافته بود. تيره يونانی و رومی که برای همه مورخين گذشته بصورت معمايی جلوه ميکرد، اکنون بوسيله تيره سرخپوستان آمريکايی تبيين ميشد، و به اين طريق بنيان جديدی برای کل تاريخ جوامع اوليه يافته شد.

کشف مجدد تيره حق مادری اوليه، بمثابه مرحله مقّدم تيره حق پدری در ميان مردمان متمدن، در زمينه تاريخ جوامع همان اهميتی را داراست که تئوری تکامل داروين برای زيست‌شناسی، و تئوری ارزش اضافی مارکس برای اقتصاد سياسی. اين کشف، مورگان را قادر ساخت که برای اولين بار طرح يک خانواده را بريزد که در آن لااقل مراحل کلاسيک تکامل - روی هم رفته، بطور موقت، تا آنجا که ميزان اسناد موجود اجازه ميداد - تثبيت گردند. بديهی است که اين امر، دوران جديدی را در برخورد با تاريخ جوامع اوليه باز ميکند. تيره حق مادری ستون قائمی شده است که کل عمل بر محور آن ميچرخد. پس از کشف آن ميدانيم که بررسی‌های خود را در چه جهتی انجام دهيم، چه چيزی را بررسی کنيم و چگونه نتيجه بررسی‌های خود را طبقه‌بندی نماييم. در نتيجه، پيشرفت در اين زمينه بسيار سريعتر از زمان مورگان شده است.

امروزه عموما کشفيات مورگان بطور وسيع شناخته شده‌اند، و شايد بهتر است بگوييم در انگلستان توسط مورخين عهد ماقبل تاريخ به تملک هم در آمده‌اند. ولی هيچيک از اينها اذعان نخواهند کرد که اين انقلاب در بينش را به مورگان مديونيم. در انگلستان تا آنجا که ممکن باشد از کتاب او سخنی بميان نميآورند و از خود مورگان - پس از ابراز تحسين از کارهای گذشته‌اش - در ميگذرند. در زمينه جزئيات طرح او خرده‌گيری بعمل ميآيد، حال آنکه سکوت لجوجانه‌ای بر کشفيات واقعا عظيم او سايه افکنده است. چاپ اصلی کتاب تاريخ باستان اکنون ناياب شده است؛ در آمريکا بازار سودآوری برای اين نوع کتب وجود ندارد؛ بنظر ميرسد که در انگلستان اين کتاب بطور سيستماتيک سرکوب شده، و تنها چاپی که هنوز در اين اثر دورانساز ميتوان از کتابفروشان تهيه کرد، ترجمه آلمانی آن است.

اين تغافل، که مشکل است آن را توطئه سکوت ندانست - بخصوص با در نظر گرفته نقل قولهای متعددی که صرفا بخاطر رعايت ادب و حفظ ظواهر رفاقت ميشود - در نوشته‌های مورخين سرشناس عهد ماقبل تاريخ را به چه حسابی ميتوان گذاشت؟ شايد به اين علت است که مورگان آمريکايی بود و اين برای مورخين انگليسی مشکل است که عليرغم شکيبايی قابل تحسينشان در جمع‌آوری مطالب، مجبور شوند که متکی به دو خارجی - باکوفن و مورگان - باشند تا نظرگاه عمومی برای ترتيب و گروهبندی اين مطالب، يا بطور خلاصه، ايده‌هايشان را معيّن کنند؟ يک آلمانی را شايد بشود تحمل کرد، ولی يک آمريکايی را چطور؟ هر انگليسی‌ای هنگامی که با يک آمريکايی مواجه ميگردد ناگهان وطن‌پرست ميشود، و من موقعی که در ايالات متحده بودم با نمونه‌های جالبی از اين امر مواجه شدم. بايد اين نکته را اضافه کنم که مک‌لنان از نقطه نشر رسمی، باصطلاح بنيانگذار و رهبر مکتب ماقبل تاريخی انگليسی اعلام شده بود، به عبارت ديگر، اين برای مورخين ماقبل تاريخ شيوه‌ای پسنديده بود که با منتهای احترام از تئوری تاريخی تصنعی او، که از بچه‌کشی به چند-شويی و ازدواج از طريق ربودن و از آنجا به خانواده حق مادری منتهی ميشود - ياد کنند؛ اين که کوچکترين ترديد در وجود قبايل برون-همسر و درون-همسرِ مطلقا متباين، بدعت ناشايسته محسوب شود، و از اين که مورگان تمام اين جزمهای پوچ را بدور ريخته بود، به اهانت به مقدسات متهم گردد. بعلاوه، او اين جزمها را صرفا با بيان مطالب خود نابود کرد، و ستايش کنندگان مک‌لنان که تاکنون بين برون-همسری و درون-همسری تلو تلو ميخوردند نزديک بود سر خود را به سنگ بکوبند. آنها آه ميکشند که: چقدر بايد احمق بوده باشيم که خودمان اينها را مدتها قبل کشف نکرده باشيم!

و گويی که اين جنايت برای امتناع مکتب رسمی از هر نوع برخوردی بجز بيتفاوتی سرد، نسبت به او کافی نبود، مورگان کاسه صبر آنها را - نه تنها با انتقاد از تمدن، از جامعه توليد کالايی، يعنی اساس جامعه کنونی ما به طريقی که يادآور فوريه Fourier بود، بلکه با سخن گفتن از تغيير شکل آينده جامعه به زبانی که کارل مارکس ميتوانست بيان کرده باشد - لبريز ساخت. بنابراين مک‌لنان با اين اتهام شديد‌اللحن مبنی بر اينکه او "يک ضديت عميق با شيوه تاريخی" دارد، جزايش را کف دستش گذاشت، و اين کاری است که پروفسور ژيرو تولون هم در ژنو، حتی در سال ١٨٨٤، با تأييد آن اتهام انجام داد. آيا همين ژيرو تولون نبودد که در ١٨٧٤ (منشأ خانواده) در تار برون-همسری مک‌لنان دست و پا ميزد و آيا مگر مورگان نبود که او را از آن رهانيده بود؟

ضرورتی ندارد که من در اينجا به پيشرفتهای ديگری بپردازم که تاريخ جوامع اوليه به مورگان مديون است، در متن کتاب به نکات لازم اشاره خواهد شد. در اين چهارده سالی که از انتشار اثر اصلی او ميگذرد، مدارک ما در زمينه تاريخ جوامع انسانی اوليه افزايش بسيار يافته است. علاوه بر انسان‌شناسان، سياحات و مورخين حرفه‌ای عهد ماقبل تاريخ، محصلين حقوق تطبيقی هم در اين راه وارد شده و مطالب و نقطه نظرهای جديدی ارائه داده‌اند. در نتيجه بعضی از فرضيات مورگان در زمينه نکات خاصی متزلزل شده و يا غير قابل دفاع گرديده‌اند. ولی مدارک جديد در هيچ جا موجب عوض شدن برداشتهای اساسی او نشده‌اند. نظامی که وی در مطالعه تاريخ جوامع اوليه بوجود آورد، در ويژگيهای اساسيش، تا امروز به قوّت خود باقی است. حتی ميتوانيم بگوييم هر اندازه که اعتبار او در تدوين اين پيشرفت مهم پنهان نگاه داشته ميشود، اين نظام، به همان اندازه، مقبوليت عمومی پيدا ميکند.[١٩]

فردريک انگلس
لندن، ١٦ ژوئن ١٨٩١
[٢٠]


توضيحات پيشگفتار چاپ چهارم

[٧] E. B. Taylor, Researches into the Early History of Mankind and the Development of Civilization, London 1865.

[٨] "حق مادری" نوشته باکوفن Mother Right, Bachofen

[٩] هيتاريسم hetaerism - انگلس معنای دقيق اين واژه را در جای ديگر تشريح ميکند.

[١٠] عصر نيم‌خدايان Heroic Age يا آنطور که مجازاً گفته ميشود "عصر قهرمانان".

[١١] J. f. Mclennan Studies in Ancient History, Primitive Marriage, London 1886.

[١٢] Descriptive Ethnology, R. G. Latham, Vol. I - II London, 1859.

[١٣] L. H. Morgan, League of the He - Dé -no - sau- nee, or Iroquois, Rochester 1851.

[١٤] J. Lubbock, the origin of civilization and the primitive Condition of Man. Mental and Social Condition of Savages, London 1870.

[١٥] L. H. Morgan, Systems of Consanguinity and Affinity of the Humman Family Washington 1871.

[١٦] تاسيتوس، ژرمانيا Tacitus, Germania, C. 20

[١٧] A. Giraud - Teulon, Les Origines de la famille, Genève, paris 1874.

[١٨] منشاء تمدن - لوبوک Lubbock, Origin of Civilization (Forth edition, 1882).

[١٩] در بازگشت از نيويورک در سپتامبر ١٨٨٨ يکی از نمايندگان سابق کنگره آمريکا (نماينده روچستر) را ملاقات کردم که لوئيس مورگان را ميشناخت. متأسفانهه او چيز زيادی درباره او نداشت که با من در ميان نهد. ولی گفت که مورگان در روچستر بصورت يک فرد معمولی زندگی ميکرد و به مطالعات خود اشتغال داشت. برادر او سرهنگ ارتش بود و در وزارت جنگ در واشينگتن صاحب منصب بود. مورگان از طريق مساعده اداره برادرش موفق شده بود که حکومت را نسب به تحقيقاتش علاقمند کند و مقداری از نوشته‌های خود را بخرج دولت انتشار دهد. اين نماينده سابق اظهار داشت که خود او هم هنگامی که در کنگره بود به اين کار کمک کرده بود. (انگلس)

[٢٠] اولين بار در نويه زايت Neue Zeit در سال ١٨٩١ بصورت يک مقاله تحت عنوان "درباره تاريخ خانواده بدوی" انتشار يافت.

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت

فريدريش انگلس
در پرتو بررسی‌های لوئيس مورگان

فصل اول

دورانهای ماقبل تاريخی فرهنگ


مورگان اولين فرد متخصصی بود که کوشيد تا نظم معينّی در ماقبل تاريخ انسان وارد کند؛ ميتوان انتظار داشت که - مگر در صورتی که مطالب اضافی مهمی باعث لزوم تغييراتی شود - طبقه‌بندی او همچنين به قوّت خود باقی بماند.

او طبعا از ميان سه دوران عمده توحش، بربريت و تمدن، به اولی و دومی و گذار آن به سومی ميپردازد. او هر يک از اين دورانها را بر حسب پيشرفتی که در توليد وسايل معاش پيدا شده به مراحل پايينی، ميانی و بالايی تقسيم ميکند، زيرا همانطور که او ميگويد: "کل مسأله تفوق بشر بر زمين، وابسته به مهارت وی در اين جهت بود. انسانها تنها موجوداتی هستند که ميتوان گفت کنترل مطلق بر توليد خوراک پيدا کرده‌اند. دورانهای بزرگ پيشرفت بشريت کم و بيش بطور مستقيم با توسعه منابع معاش يکی بوده است". تحول خانواده همزمان با آن به پيش ميرود ولی چنان معيار تعيين کننده‌ای برای تعيين حدود دورانها بدست نميدهد.

١- توحّش

١. مرحله پايينی. کودکی نسل بشر. بشر هنوز در موطن اوليه‌اش، يعنی جنگلهای مناطق حارّه و تحت حارّه زندگی ميکرد و لااقل قسماً در درختان سکونت مينمود. اين امر بتنهايی امکان ادامه حيات او را، عليرغم وجود حيوانات درنده بزرگ، بيان ميکند. ميوه‌ها، دانه‌ها و هسته‌ها و ريشه گياهان، غذای او بودند، بوجود آمدن سخن ملفوظ، دستاورد اين دوران بشمار ميرود. هيچ يک از مردمانی که در طول دوران تاريخی شناخته شدند، ديگر به اين مرحله بدوی تعلق نداشتند. گرچه اين دوران ممکن است هزاران سال طول کشيده باشد، ما شواهد مستقيمی از وجود آن در دست نداريم، ولی هنگامی که اصل و نسب انسان از قلمرو حيوانی را بپذيريم، پذيرفته اين مرحله گذار غير قابل اجتناب ميشود.

٢. مرحله ميانی. اين مرحله با مورد استفاده قرار دادن ماهی (و همچنين خرچنگ و صدف و حيوانات دريايی ديگر) برای خوراک و با استفاده از آتش آغاز شد. اين دو مکمل هم هستند زيرا خوراک ماهی فقط با استفاده از آتش کاملا خوردنی ميشود. اما اين غذای جديد انسان را از قيد اقليم و مکان رها ساخت. انسان قادر شد که با دنبال کردن رودها و سواحل دريا، حتی در همان حالت توحش، بر قسمت اعظم سطح کره زمين گسترده شود. ابزارهای سنگی زمخت و صيقل‌نيافته عصر سنگی اوليه - باصطلاح عصر کهن‌سنگی Paleolithic - که کلا يا عمدتا متعلق به اين دوران بوده و در سراسر همه قاره‌ها پراکنده‌اند، شواهدی بر اين مهاجرت هستند. سرزمينهايی که تازه اشغال ميشدند، و نيز شوق فعال مداوم برای کشف، همراه با تسلط آنها بر هنر ساختن آتش از طريق اصطکاک، غذاهای جديدی مانند ريشه‌ها و دانه‌های غذايی را در اختيار قرار داد، که در خاکستر داغ يا چاله‌های پخت و پز (اجاق زمينی) پخته ميشدند، و حيوانات شکاری، که پس از اختراع اولين سلاحها، يعنی چماق و نيزه، گاهگاهی به رژيم غذايی اضافه ميشدند. مردمان منحصرا شکارچی، آنطوری که در کتابها نمايانده ميشود، يعنی مردمانی که فقط از راه شکار امرار معاش کنند، هرگز وجود نداشته‌اند، زير ثمره شکار کمتر از آن بود که چنين امری را امکانپذير کند. بنظر ميرسد که بعلت عدم اطمينان مدام در مورد منابع غذايی، آدمخواری در اين مرحله شروع شده و مدتهای مديد ادامه يافته باشد. استراليايی‌ها و بسياری از اهالی پولی‌نزی Polynesia تا همين امروز در اين مرحله ميانی توحش هستند.

٣. مرحله بالايی. اين مرحله با اختراع تير و کمان شروع ميشود، که با استفاده از آن، حيوانات شکاری وحشی جزء غذای عادی شده، و شکار يکی از اشتغالات معمولی ميگردد. کمان، کمند و تير، ابزارهای بسيار پيچيده‌ای هستند و اختراع آنها متضمن تجربه انباشته شده طولانی و نيروی فکری صيقل‌يافته، و بالنتيجه همزمان با آن، آشنايی با تعداد ديگری از اختراعات ميباشد. اگر ما مردمانی که گرچه با تير و کمان آشنا هستند ولی هنوز با هنر سفالگری (نقطه‌ای که مورگان تاريخ گذار به بربريت ميداند) آشنايی ندارند را مقايسه کنيم، حتی در اين مرحله ابتدايی، آغاز اسکان در دهکده‌ها، نوعی سيادت بر توليد وسايل معيشت را مشاهده ميکنيم: ظرفها و ابزارهای چوبی، بافندگی با انگشت (بدون چرخ) با الياف ساقه گياهانه، سبد بافته شده از ساقه گياهان يا بوريا، و ابزارهای صيقل‌يافته (نوسنگی Neolithic) در اغلب موارد نيز با استفاده از آتش و تير سنگی، قايقهايی که درون آن گود شده است ساخته شده، و در بعضی موارد از الوار و تير چوبی برای خانه سازی استفاده شده است. تمام اين پيشرفتها را فی‌المثل در ميان سرخپوستان آمريکای شمال غربی ميتوان مشاهده کرد که گرچه با تير و کمان آشنا هستند ولی از سفالگری چيزی نميدانند. تير و کمان برای دوران توحش، حکم شمشير آهنين برای دوران بربريت، و اسلحه گرم برای دوران تمدن را دارد، يعنی سلاح تعيين کننده است.

٢- بربريت

١. مرحله پايينی. اين مرحله از تاريخ با شروع سفالگری آغاز ميشود. در بسياری از موارد نشان داده شده - و احتمالا در جاهای ديگر هم چنين بوده است - که سفالگری از پوشاندن زنبيل‌ها و ظرفهای چوبی با لايه‌ای از سفال برای نسوز کردن آن شروع شد، به اين طريق بزودی کشف شد که سفالی که به اين ترتيب قالب گرفته است، بدون ظرف داخلی هم مفيد است.

تا اينجا ما ميتوانيم جريان تحول را بطور عام، برای يک دوران معيّن در ميان تمام مردمان، صَرف نظر از محل آنها، معتبر بدانيم. ولی با نزديک شدن بربريت، ما به نقطه‌ای ميرسيم که تفاوت در نعمات طبيعی دو قاره بزرگ شروع به ابراز وجود ميکند. ويژگی مشخص دوران بربريت، اهلی کردن و دامپروری و کشت گياهان است. در اين زمان قاره شرقی، باصطلاح دنيای کهن، تقريبا تمام حيوانی را که برای اهلی کردن مناسب بودند، و تمام غلات قابل کشت - بجز يک مورد استثنايی - را در خود داشت؛ در حالی که قاره غربی، يعنی آمريکا فقط يک پستاندار قابل اهلی شدن يعنی لاما Llama و آن هم فقط در بخشی از جنوب، - و فقط يکی از غلات قابل کشت - گو که بهترين آن - يعنی ذرت را داشت. اثر اين شرايط طبيعی مختلف اين بود که از اين به بعد نفوس هر يک از نيمکره‌ها به راه خاص خود رفت، و لذا ملاکهای خطوط مرزی بين مراحل مختلف، در هر يک از اين دو مورد، متفاوت هستند.

٢. مرحله ميانی. اين مرحله در نيمکره شرقی، با اهلی کردن حيوانات شروع ميشود؛ در نيمکره غربی، با پرورش گياهان خوردنی بوسيله آبياری و نيز با استفاده از خشت (گِل خشک شده در آفتاب) و سنگ برای ساختمان، آغاز ميگردد.

ما از نيمکره غربی [قاره آمريکا] شروع ميکنيم زيرا اين مرحله، در آنجا، تا زمان فتح اروپاييان به همين صورت باقی مانده بود.

سرخپوستان مرحله پايينی بربريت، هنگامی که کشف شدند (و اين شامل تمام سرخپوستان شرق ميسی‌سيپی است)، تا درجه معيّنی به پرورش ذرت و شايد کدوی تنبل، جاليزها و ديگر محصولات باغی اشتغال داشتند و اينها يک قسمت خيلی مهم از غذای آنها را تشکيل ميدادند. آنها در خانه‌های چوبی، در دهکده‌هايی که با نرده چوبی محصور بودند، زندگی ميکردند. قبال شمال غرب، بخصوص آنها که در منطقه رود کلمبيا زندگی ميکردند، هنوز در مرحله بالايی توحش بسر ميبردند، و با سفالگری، و با هيچ نوع پرورش گياه آشنايی نداشتند. از جانب ديگر، کسانی که سرخپوستان پوئبلو Pueblo نيومکزيک ناميده ميشدند، يعنی مکزيکيها، بوميان آمريکای مرکزی و پرو، هنگام فتح (آمريکا) در مرحله ميانی بربريت بسر ميبردند. آنها در خانه‌هايی قلعه‌مانند، که از خشت و سنگ ساخته شده بود، زندگی ميکردند؛ باغات، مزارع ذرت و گياهان خوردنی ديگر را بطور مصنوعی آبياری ميکردند، که بر حسب محل و اقليم متفاوت بوده و منبع عمده غذايی آنها بشمار ميرفت؛ آنها حتی تعدادی از حيوانات را اهلی کرده بودند - مکزيکی‌ها، بوقلمون و ساير پرندگان، و پرويی‌ها، لاما را. بعلاوه آنها با کار کردن با فلزات آشنا بودند - بجز با آهن؛ و به همين علت بود که هنوز نميتوانستند از استفاده از سلاحهای سنگی و ابزارهای سنگی صرفنظر کنند. فتح آمريکا توسط اسپانيا، تکامل مستقل بيشتر را متوقف کرد.

در نيمکره شرقی، مرحله ميانی بربريت با اهلی کردن حيوانات شيرده و گوشتدار شروع شد، در حالی که بنظر ميرسد که پرورش گياهان تا آخر اين دوران ناشناخته مانده باشد. بنظر ميرسد که اهلی کردن و پرورش احشام و تشکيل گله‌های بزرگ، وجه تمايز آريايی‌ها و سامی‌ها از باقی توده‌های بربر باشد. اسمهای احشام هنوز بين اروپايی‌ها و آسيايی‌های آريايی مشترکند؛ اسمهای گياهان قابل پرورش ابدا چنين نيستند.

در مناطق مناسب، تشکيل گله منجر به شبانی شد، در ميان سامی‌ها، در جلگه‌های سرسبز فرات و دجله، در ميان آريايی‌ها در جلگه‌های هند، آمودريا Oxus، سيردريا Jaxartes، دان Don و دنيپر Dnieper. اهلی کردن حيوانات بايد در ابتدا در حواشی چنين مراتعی انجام گرفته باشد. به اين گونه است برای نسلهای بعدی چنين بنظر ميرسد که مردمان شبان از نقاطی منشأ گرفته‌اند که نه تنها گهواره بشريت نبود است، بلکه برای اسلاف وحشی آنها و حتی برای مردمان مرحله پايينی بربريت غير قابل سکونت بوده است. برعکس هنگامی که اين بربرهای مرحله ميانی به زندگی شبانی روی آوردند، هيچگاه به خاطر آنها خطور نکرد که به ميل خود جلگه‌های سرسبز پُر آب را رها کرده و به مناطق جنگلی که موطن اسلافشان بود برگردند. حتی هنگامی که آريايی‌ها و سامی‌ها بيشتر به طرف شمال و غرب رانده شدند، سکونت در مناطق جنگلی آسيای مرکزی و اروپا را غير ممکن يافتند، تا اينکه بوسيله کشت غلات موفق شدند که احشام خود را در زمينهای کمتر مساعد تغذيه کنند و بخصوص زمستان را در آنجا بگذرانند. تقريبا قطعی است که کشت غلات در ابتدا بعلت ضرورتِ تهيه علوفه برای احشام بوجود آمد، و تنها بعدها برای تغذيه انسان اهميت يافت.

گوشت و شير فراوانی که در اختيار آريايی‌ها و سامی‌ها بود، و بخصوص اثر نافع اين غذاها بر رشد کودکان، شايد بتواند تکامل عاليتر اين دو نژاد را بيان کند. در حقيقت سرخپوستان پوئبلوی نيومکزيکو که منحصرا گياهخوار شده‌اند، مغزی کوچکتر از سرخپوستان مرحله پايينی بربريت دارند که گوشت و ماهی بيشتری ميخوردند. به هر منوال، آدمخواری در اين مرحله از بين ميرود، و فقط بصورت مناسک مذهبی - و يا چيزی که در اين مورد کاملا معادل آن است، يعنی جادو - باقی ميماند.

٣. مرحله بالايی. با ذوب و تصفيه سنگ آهن شروع ميشود و با اختراع نوشتن الفبايی و استفاده از آن برای نوشته‌های ادبی، به مرحله تمدن ميرسد. در اين مرحله که همانطور که تذکر داده‌ايم، فقط در نيمکره شرقی بطور مستقل جريان يافت، از مجموع مراحل پيشين پيشرفت بيشتری در توليد بوجود آمد. يونانيان عهد نيم-خدايان، قبايل ايتاليايی کمی از تأسيس روم، ژرمن‌های عهد تاسيتوس و نورمن‌های Normans زمان وايکينگ‌ها Vikings، متعلق به اين دوران ميباشند.

از همه مهمتر، ما در اينجا برای اولين بار با شخم آهنی، که توسط احشام کشيده ميشد، مواجه ميشويم، که کشت زمين را در يک حد وسيع - زراعت - ميسر ميساخت و در شرايطی که در آن زمان وجود داشت، يک ازدياد عملا نامحدود در وسايل معيشت را ممکن مينمود؛ ما همچنين در ارتباط با اين، تسطيح جنگلها و تبديل آنها به زمين زراعی و چراگاه - که باز بدون وجود تير آهنی و بيل، در يک حد وسيع غير ممکن بود - را مشاهده ميکنيم. ولی همراه با اين، يک ازدياد سريع جمعيت، و تراکم آن نيز، در مناطق کوچک بوجود آمد. قبل از زراعت زمين، تنها شرايط خيلی استثنايی ميتوانستند نيم ميليون نفر را تحت يک رهبری واحد در آورند، و به احتمال زياد، چنين امری هرگز بوقوع نپيوست.

در شعرهای هومر Homer، بخصوص در ايلياد Iliad، ما اوج مرحله بالايی بربريت را مشاهده ميکنيم. ابزار آهنی پيشرفته، دَم (آهنگری)، آسياب دستی، چرخ سفالگری، روغن‌کشی و شرابسازی، کار با فلزات که در حد يک هنر تکامل يافته بود، کالسکه و ارابه جنگی، کشتی‌سازی با الوار و تير چوبی، آغاز معماری بمثابه يک هنر، شهرهای احاله شده در ديوار با برج و بارو، حماسه هومری با تمام اساطير - اينها عمده‌ترين ميراثهای گذار يونانيان از بربريت به تمدن بشمار ميروند. اگر اين ما را با توصيف قيصر و حتی تاسيتوس از ژرمن‌ها - که در آستانه آن مرحله فرهنگی قرار داشتند که يونانی‌های هومری در حال عبور از آن و ارتقاء به مرحله بالاتری بوده‌اند - مقايسه کنيم، مشاهده خواهيم کرد که تکامل توليد در مرحله بالايی بربريت چقدر غنی بوده است.

تصويری از تحول بشريت از توحش و بربريت به ابتدای تمدن، که من در اينجا آن را به سياق مورگان طرح کرده‌ام، باندازه کافی از نظر ويژگيهای نو - و مهمتر اين که از نظر ويژگيهای انکارناپذير - غنی است؛ انکار ناپذير، زيرا که مستقيما از توليد اخذ شده است. معهذا اينها در قياس با تصويری که در انتهای سفر ما آشکار ميشود کمرنگ و حقيرند؛ فقط در اين است که قادر خواهيم بود يک منظره کامل از گذار بربريت به تمدن، و تفاوت فاحش آن دو بدست دهيم. فعلا ما ميتوانيم دوره‌بندی مورگان را به اين ترتيب تعميم دهيم: توحش - دورانی که در آن تصاحب محصولات طبيعی آماده برای استفاده غالب بود؛ چيزهايی که توسط انسان توليد ميشدند عمدتا ابزاری بودند که اين تصاحب را تسهيل ميکردند. بربريت - دورانی که در آن دامپروری و زراعت زمين بوجود آمد، که در آنها شيوه‌های ازدياد بارآوری طبيعت بر اثر فعاليت انسان آموخته شد. تمدن - دورانی که انسان تکميل محصول طبيعی را فرا ميگيرد؛ دوران صنعت - به مفهوم خاص کلمه - و هنر.

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت

فصل دوم

خانواده


مورگان که قسمت عمده زندگی خود را در میان ایروکویی‌ها - که هنوز در ایالت نیویورک موطن دارند - گذراند و توسط یکی قبایل سنِکا Seneca (به فرزند‌خواندگی) پذیرفته شد[٢١]؛ ازدواج بین زوجهای واحد، که - بسهولت توسط هر یک از طرفین قابل فسخ بود - و مورگان آن را "خانواده یارگیر"[٢٢] نامید، در میان آنان یک قاعده بود. نوزادِ چنین جفت وصلت‌کرده‌ای، مورد قبول و شناسایی همگان بود و بدون تردید میتوانست واژه پدر، مادر، پسر، دختر، برادر، خواهر، به او قابل تعلق باشد. ولی مورد استعمال واقعی این واژه، برعکس بود. ایروکویی‌ها نه تنها فرزندان خود را پسر و دختر[٢٣] خطاب میکنند، بلکه فرزندانِ برادران خود را نیز چنین میخوانند، و اینان نیز او را پدر خطاب میکنند. از سوی دیگر او فرزندانِ خواهر خود را پسرِ خواهر[٢٤] و دخترِ خواهر[٢٥] میخواند، و آنها او را دایی[٢٦] خطاب میکنند. برعکس زن ایروکویی فرزندانِ خواهر خود را - همانند فرزندان خود - دختر و پسر میخواند. و آنها او را مادر خطاب میکنند. از سوی دیگر او فرزندان برادر خود را نیز پسرِ برادر و دخترِ برادر میخواند، و آنها او را عمّه[٢٧] خطاب میکنند. به همین طریق فرزندان برادرها یکدیگر را برادر و خواهر میخوانند و همینطور فرزندان خواهرها. برعکس فرزندان یک زن، و فرزندان برادرش یکدیگر را (عمو، عمّه، دایی[٢٨] و خاله) زاده میخوانند. و اینها صرفاً الفاظی توخالی نیستند بلکه بیان ایده‌هایی هستند مربوط به قرابت و از یک شجره بودن Collateralness. تساوی و عدم تساوی نسبت خونی؛ و این ایده‌ها، بمثابه شالوده یک سیستم همخونی کاملا ساخته و پرداخته شده، عمل میکنند که قادرند صدها نسبتِ مختلفِ یک فرد واحد را بیان نمایند. بعلاوه، این سیستم نه تنها با قوّت تمام در میان تمام سرخپوستان آمریکا وجود دارد (هنوز هیچ استثنایی بر آن مشاهده نشده است) بلکه همچنین - تقریبا بدون تغییر - در میان بومیان هند، در میان قبایل دراویدیان Dravidian در دِکان Deccan و در میان قبایل گورا Gaura در هندوستان حاکم است. واژه‌های خویشاوندی که در میان تامیل‌های Tamil جنوب هندوستان و ایروکویی‌های سنِکا در ایالت نیویورک رایج است، حتی امروزه در مورد بیش از دویست نسبت مختلف کاملا یکی هستند. و در میان این قبایل در هند نیز، مانند تمام سرخپوستان آمریکا، مناسبتی که از شکل رایج خانواده برمیخیزد، در تضاد با سیستم همخونی است.

چگونه میتوان این امر را تبیین کرد؟ با در نظر گرفتن نقش تعیین کننده‌ای که خویشاوندی در نظام اجتماعی تمام مردمان در مرحله توحش و بربریت ایفا کرد، اهمیت چنین سیستم گسترده‌ای چنان است که تبیین آن را نمیتوان صرفاً به عهده عباراتی چند گذاشت. سیستمی که بطور کلی در سراسر آمریکا رایج است، و همینطور در آسیا در میان مردمانی از نژادهای کاملا مختلف بچشم میخورد، و شکلهای کم و بیش تعدیل‌یافته آن همه جا در سراسر آفریقا و استرالیا وجود دارد، به تبیین تاریخی نیازمند است، و نمیتوان با چند کلمه - همان کاری که فی‌المثل مک‌لنان میکرد - از کنارش رد شد. الفاظ پدر، فرزند، برادر، خواهر، صرفاً عناوین افتخاری نیستند، بلکه با خود تکالیف متقابل بسیار جدی و مطلقاً مشخصی همراه دارند که تمامیت آنها، یک قسمت اساسی از ساخت[٢٩] اجتماعی این مردمان را تشکیل میدهد. و تبیین آن نیز یافته شد. در جزایر ساندویچ هاوایی (Sandwich Islands, Hawaii)، تا نیمه اول همین قرن حاضر، یک نوع خانواده وجود داشت که همین نوع پدران و مادران، برادران و خواهران، پسران و دختران، عموها (دایی‌ها) و خاله‌ها (عمّه‌ها)، برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌هایی را در خود داشت که سیستم‌های همخونی آمریکا و هند کهن ایجاب میکنند. و شگفت‌آور است که سیستم همخونی متداول در هاوایی نیز همینطور با شکل بالفعل خانواده، که در آنجا موجود بود، در تنازع بود. در آنها تمام (عمو، عمّه، دایی، خاله) زاده‌های درجه اول بدون استثناء خواهر و برادر و بمثابه فرزندانِ مشترکِ نه تنها مادر و خواهرانِ مادرشان یا پدرشان و یا برادرانِ پدرشان، بلکه تمام برادران و خواهرانِ پدران و مادرانشان، بدون هیچگونه تمایز، شناخته میشدند. از اینرو اگر سیستم همخونی آمریکایی متضمن یک شکل بدوی‌تر خانواده است که دیگر در خود آمریکا وجود ندارد، ولی هنوز بالفعل در هاوایی موجود است، سیستم همخونی هاوایی، از طرف دیگر، نشانه یک نوع بدوی‌تر خانواده است که گرچه وجود بالفعل آن هنوز در جایی ثابت نشده است، معهذا باید سابقاً موجود بوده باشد، وگرنه سیستم همخونی منطبق با آن نمیتوانست بوجود آید. مورگان اظهار میدارد که "خانواده، نمایشگر یک اصل فعال است. هیچگاه ایستا نیست بلکه از شرایط پایینتر به بالاتر ارتقاء مییابد. برعکس، سیستم‌های همخونی منفعل هستند و پس از دورانهای فترت طولانی، پیشرفتهایی را که خانواده کرده است منعکس مینماید، و فقط هنگامی بطور ریشه‌ای تغییر مییابند که خانواده تغییر ریشه‌ای کرده باشد". مارکس اضافه میکند که "همین امر در مورد سیستمهای سیاسی، حقوقی، مذهبی و فلسفی نیز بطور عام صادق است".

هنگامی که خانواده به حیات خود ادامه میدهد، سیستم‌های همخونی متحجر میشوند و وقتی که این دومی به حیات خود بشکل مرسوم ادامه میدهد، رشد خانواده از حد آن در میگذرد. ولی همانطوری که کوویه Cuvier توانست با اطمینان از استخوانهای اسکلت حیوانی که در نزدیکی پاریس یافته شد به این نتیجه برسد که آن متعلق به مارسوپیال Marsupial است، و مارسوپیالهایی که اکنون نسلشان نابود شده، زمانی در آنجا میزیسته‌اند - همینطور هم ما با همان قاطعیت میتوانیم از سیستم‌های همخونی تاریخاً منتقل شده، به این نتیجه برسیم که یک شکل خانواده - که اکنون نابود شده است - و منطبق با آن بوده، زمانی وجود داشته است.

سیستم‌های همخونی و شکلهای خانواده‌ای که در فوق به آنها اشاره شد از سیستمها و شکلهایی که امروز متداول هستند و در آنها هر فرزند، چندین پدر و مادر دارد، متفاوت هستند. بر طبق سیستم همخونی آمریکا، که خانواده هاوایی منطبق با آن است، برادر و خواهر نمیتوانند پدر و مادرِ یک طفل واحد باشند؛ برعکس، سیستم همخونی هاوایی متضمن خانواده‌ای است که در آن این امر یک قاعده بود. ما با یک سلسله از شکلهای خانواده مواجهیم که با شکلهایی که تاکنون عموماً بعنوان تنها اَشکال رایج پذیرفته شده‌اند، در تضاد مستقیم هستند. برداشت سنتی، تنها تک-همسری را در کنار چند-همسری برای افراد مرد، و حتی شاید چندشویی را برای افراد زن، میشناسد و این حقیقت را کتمان میکند - همانطور که شیوه فیلیستین‌های[٣٠] اخلاقی است - که در عمل، این قیودی که بوسیله جامعه رسمی تحمیل شده‌اند، بی سر و صدا و در عین حال بدون تعارف و رودربایستی، نقض میشوند. برعکس، مطالعه تاریخ جوامع بدوی شرایط را به ما نشان میدهد که در آن مردان چند همسر بوده و در عین حال زنان آنها نیز چند شو بوده‌اند، و به همین دلیل فرزندان مشترکشان میان تمام آنها مشترک بودند؛ این شرایط به نوبه خود یک سلسله تعدیلهایی را متحمل میگردند تا اینکه بالأخره به تک-همسری منتهی میشوند. این تعدیلها چنان خصلتی دارند که دایره اشخاصی که تحت پیوندهای ازدواج مشترک هستند - و در ابتدا خیلی وسیع است - کم کم تنگتر میشود تا اینکه بالأخره فقط یک زوج واحد باقی میماند، که شکل حاکم امروزی است.

مورگان که به این طریق با نگرش به گذشته، تاریخ خانواده را ترسیم کرد، در توافق با اکثر همکارانش به مرحله بدوی رسید که در آن مقاربت مختلط Promiscuous intercourse در یک قبیله متداول بود، بطوری که هر زن بطور مساوی به هر مرد تعلق داشت، و همینطور هر مردی به هر زنی. از قرن گذشته تاکنون راجع به چنین جامعه بدوی صحبت بوده است، ولی در حد عام؛ باکوفن اولین کسی بود - و این یکی از خدمات بزرگ اوست - که این شرایط را جدی گرفت و بدنبال آثار آن، در سنن تاریخی و مذهبی به جستجو پرداخت. ما امروز میدانیم که آثاری که او کشف کرد ابداً تا مرحله اجتماعی اختلاط جنسی به عقب نمیرود، بلکه به شکل بعدی آن یعنی ازدواج گروهی ختم میشود. این مرحله اجتماعی بدوی، اگر واقعا وجود داشته بوده باشد، به چنان دوران بعیدی تعلق دارد که بسختی میتوان انتظار داشت که شواهد مستقیم از وجود گذشته آن را، در فسیل‌های اجتماعی، در میان وحشی‌های عقب‌افتاده، پیدا کرد. دقیقا اعتبار باکوفن در این است که این مسأله را در رأس بررسی‌هایش قرار داده است[٣١].

اخیرا رسم شده است که وجود این مرحله ابتدایی در زندگی جنسی انسان، نفی شود. هدف این است که بشریت از این "شرمساری" رها گردد. غیر از اشاره به فقدان شواهد مستقیم، بخصوص، به نمونه بقیه جهان حیوانات مراجعه داده میشود؛ ولی در همین مورد نیز لتورنو (تطوّر ازدواج و خانواده، ١٨٨٨)[٣٢] فاکتهای بیشماری جمع‌آوری کرد که نشان دهد در اینجا نیز اختلاط جنسی کامل در مرحله پایینی وجود دارد. ولی تنها نتیجه‌ای که من میتوانم از تمام این فاکتها بگیرم این است که اینها مطلقا چیزی را در مورد انسان و شرایط اولیه زندگی او ثابت نمیکنند. یارگیری برای دورانهای طولانی در میان حیوانات مهره‌دار را میتوان بقدر کافی از روی موازین فیزیولوژیک تبیین کرد، فی‌المثل در میان پرندگان احتیاج ماده به حمایت در دوران کُرچ شدن. نمونه تک-همسری وفادارانه در میان پرندگان، مطلقا چیزی را برای موجودات انسانی ثابت نمیکند زیرا انسانها از پرندگان نشأت نگرفته‌اند. و اگر تک-همسری مطلق را بمثابه اوج تمام فضائل بنگاریم، بنابراین جایزه باید به کرم کدو داده شود که در هر یک از ٥٠ تا ٢٠٠ پروگلوتید Proglottid یا بند بدنش یک دستگاه کامل جنسی مذکر و مؤنت دارد و تمام زندگی خود را به همخوابگی با خودش، در هر یک از این بندها میگذراند. ولی اگر خود را به پستانداران محدود کنیم، کلیه انواع زندگی جنسی را در میان آنان خواهیم یافت: اختلاط جنسی، نشانه‌هایی از ازدواج گروهی، چندهمسری و تک-همسری. فقط چندشویی را کم دارد، زیرا تنها موجودات انسانی میتوانستند به این امر دست یابند. حتی نزدیکترین خویشاوندان ما، کوادرومانا Quadrumana، متنوعترین شکلهای ممکن در جفتگیری نر و ماده را نشان میدهند؛ و اگر بخواهیم که نزدیکتر بیاییم و توجه خود را فقط به چهار میمون انسان‌واره معطوف کنیم، تنها چیزی که لتورنو میتواند بما بگوید این است که آنها تک-همسر و گاه چندهمسرند؛ در صورتی که ژوبرتولون از قول سوسور Saussure میگوید که آنها تک-همسر هستند. اظهارات اخیر وسترمارک در کتابش بنام تاریخ ازدواج انسان (لندن ١٨٩١)[٣٣] در مورد تک-همسری در میان میمونهای انسان‌واره ابدا چیزی را اثبات نمیکند. بطور خلاصه این گزارشها چنان خصلتی را دارند که لتورنوی صادق اعتراف میکند: "وانگهی در میان پستانداران هیچگونه ارتباط قطعی، بین درجه تکامل تفکر و شکل رابطه جنسی وجود ندارد". و اسپیناس (جوامع حیوانی، ١٨٧٧)[٣٤] بصراحت میگوید: "گله، عالیترین گروه اجتماعی قابل مشاهده در میان حیوانات است. بنظر میرسد که از خانواده‌ها تشکیل شده باشد ولی از همان ابتدا خانواده و گله در تناقض با یکدیگرند. و به نسبت معکوس هم، تکامل مییابند".

بطوری که از سطور فوق بر میآید، ما تقریبا هیچ چیزی را بطور قطعی درباره خانواده و گروهبندی‌های دیگر اجتماعی میمونهای انسان‌واره، نمیدانیم. گزارشها مستقیما متضاد یکدیگرند. و این هم چیزی تعجب‌آور نیست. میدانیم چقدر گزارشهایی که حتی در مورد قبایل انسانی وحشی در دست داریم ضد و نقیض بود و به بررسی نقادانه و موشکافانه احتیاج دارند؛ ولی بررسی جوامع میمونها حتی از جوامع انسانی هم مشکلتر است. بنابراین ما باید فعلا از هرگونه نتیجه‌گیری بر مبنای این گزارشهای مطلقا غیر قابل اعتماد، ابا کنیم.

اما این نقل قول از اسپیناس که در بالا به آن اشاره شد، کلید بهتری به دست ما میدهد. در میان حیوانات عالیتر، گله و خانواده مکمل یکدیگر نیستند بلکه متناقض هم هستند. اسپیناس خیلی خوب نشان میدهد که چگونه حسادت در میان حیوانات نر در هنگام جفتگیری، هر گله مجتمع را سست کرده و یا موقتا منحل میکند. "جایی که خانواده به هم خیلی نزدیک است وجود گله استثناء نادری است. از جانب دیگر گله تقریبا بصورت طبیعی در جایی که مقاربت جنسی آزاد یا چند-همسری حاکم است بوجود میآید... برای اینکه گله بوجود آید، علائق خانوادگی باید سست شده باشند و فرد مجدداً آزاد شده باشد. به این علت است که اینقدر بندرت گله‌های سازمانیافته را در میان پرندگان مشاهده میکنیم... از سوی دیگر، در میان پستانداران، جوامع کم و بیش سازمانیافته‌ای را میتوان دید، دقیقا به این علت که در این مورد فرد در خانواده ادغام نشده است... به این طریق احساس جمعی[٣٥] گله در آغازش دشمنی بزرگتر از احساس جمعی خانواده ندارد. بدون تردید باید بگوییم: اگر یک شکل اجتماعی بالاتر از خانواده بوجود آمده است، این فقط با در خود ادغام کردن خانواده‌هایی عمیقا تغییر ماهیت یافته، انجام‌پذیر میباشد؛ که دقیقا به همین علت این امکان را از بین نمیبرد که این خانواده‌ها بعدا قادر شوند که تحت شرایط بینهایت مساعدتری خود را مجددا بسازند". (همان منبع اسپیناس، فصل اول، نقل شده بوسیله ژیروتولون در کتابش بنام منشأ ازدواج و خانواده، ١٨٨٤، صفحات ٥١٨-٥٢٠)[٣٦]

بدین قرار آشکار میگردد که درست که جوامع حیوانی ارزش خاصی برای استنتاج در مورد جوامع انسانی دارند - ولی این فقط یک ارزش منفی است. تا آنجا که معلوم شده است، در مورد مهره‌داران عالیتر، فقط دو نوع خانواده میشناسیم: چندهمسری یا جفت واحد. در هر دو مورد تنها یک نر بالغ، تنها یک شوی مجاز است. حسادت نر، که هم معرّف علائق و هم محدودیت خانواده است، خانواده حیوانی را در تضاد با گله قرار میدهد. گله، شکل اجتماعی عالیتر، در اینجا غیر ممکن شده، در آنجا سست شده، و یا در فصل جفتگیری بکلی مضمحل میشود؛ در بهترین حالت ادامه تکامل آن در اثر حسادت نر، متوقف میشود. این به تنهایی ثابت میکند که خانواده حیوانی و جامعه انسانی بدوی با هم ناسازگار هستند، و اینکه انسان بدوی که داشت خود را توسط کار از مرحله حیوانی بالا میکشید، یا اصلا خانواده‌ای نمیشناخت، و یا حداکثر چنان خانواده‌ای میشناخت که در میان حیوانات وجود نداشت. بطوری که حیوان بی سلاحی، مانند جانورى که داشت انسان میشد، توانست در تعداد کم، و حتی در انفراد، با جفت واحد بمثابه عالیترین شکل اجتماعی - آنطور که وسترمارک بر مبنای گزارش شکارچیان آن را به گوریل‌ها و شمپانزه‌ها منسوب میکنند، به حیات خود ادامه دهد. برای تحول از مرحله حیوانیت، برای انجام بزرگترین دستاورد در طبیعت، یک عامل اضافی ضروری بود: جایگزینی نیروی ناکافی دفاع، توسط نیروی متحد و کوشش مشترک گله. گذار به مرحله انسانی از شرایطی که میمونهای انسان‌واره در آن زندگی میکنند، مطلقا غیر قابل تبيین است. برعکس، این میمونها چنین بنظر میرسند که دارند به گوشه‌ای رانده و بتدریج نابود میشوند، و به هر منوال در پروسه انحطاط قرار دارند. این به تنهایی دلیل کافی برای رد تمام نتیجه‌گیری‌هایی است که بر مبنای قیاس بین شکل خانواده‌های آنان و خانواده‌های انسان اولیه بعمل آمده است. ولی تحمل و گذشت متقابل در میان نرهای بالغ، رهایی از حسادت، شرط اولیه برای ساختن آن گروههای بزرگ و پایداری بود که تنها در بطن آنها دگرگونی از حیوان به انسان میسر میگردید. و در حقیقت آیا ما چه چیزی را بمثابه قدیمی‌ترین، بدوی‌ترین، شکل خانواده پیدا میکنیم که از آن شکل شواهد غیر قابل انکاری در تاریخ پیدا شود و امروزه در اینجا و آنجا بتواند مورد مطالعه قرار گیرد؟ ازدواج گروهی، شکلی که در آن دسته‌های کامل مرد و دسته‌های کامل زن متعلق به یکدیگر باشند و جایی برای حسادت باقی نباشد. بیش از این، ما در مراحل بعدی تکامل شکل استثنایی چندشویی - که هنوز هم بیش از این مخالف همه نوع احساس حسادت است - را مییابیم، که به همین دلیل، در میان حیوانات ناشناخته است. ولی نظر به اینکه شکلهایی از ازدواج گروهی را که میشناسیم همراه با چنان شرایط پیچیده خاصی هستند که لزوما ما را به شکلهای مناسب جنسی اولیه‌تر و ساده‌تر احاله میدهند و به این طریق در تحلیل نهایی، به یک دوران مقاربت مختلط منطبق بر دوران گذار از حیوانیت به انسانیت اشاره میکنند، مراجعه به شکلهای وصلت بین حیوانات ما را مجددا به همان نقطه‌ای باز میگرداند که قرار بود یکبار برای همیشه آن را پشت سر گذاشته باشیم.

پس معنای مقاربت جنسی مختلط چیست؟ یعنی اینکه محدویتهای موجود کنونی یا گذشته، وجود نداشته باشند. ما هم اکنون سقوط سد حسادت را دیدیم. اگر چیزی قطعی وجود داشته باشد این است که حسادت عاطفه‌ای است که پیدایش آن بطور نسبی جدید است. همین نیز در مورد مفهوم مقاربت با نزدیکان صادق است. نه تنها در ابتدا برادر و خواهر بصورت زن و شوهر زندگی میکردند، بلکه رابطه جنسی والدین و فرزندان در میان بسیاری از مردمان، تا هم امروز مجاز بوده است. بانکرفت (نژادهای بومی ایالات مجاور اقیانوس آرام در آمریکای شمالی، ١٨٧٥، جلد اول)[٣٧] به وجود این امر در میان کاویتاها Kavitas، باب برنگ Bering Strait، کادیاک‌های Kadiaks نزدیک آلاسکا و تینه‌های Tinnehs ساکن مناطق داخلى آمریکای شمالی انگلیس شهادت میدهند. لتورنو گزارشهایی در مورد همین امر در میان سرخپوستان چیپوا Chippewa، کوکوهای Cucus شیلی، کاری‌بین‌ها Caribbeans و کارن‌های[٣٨] هند و چین جمع‌آوری کرده است، توصیف‌های یونانیان کهن و رومی‌ها در مورد پارتها، پارسها، سيتین‌ها Scythians، هون‌ها Huns و غیره که جای خود دارد. قبل از اختراع زنای با محارم[٣٩] (و این درست و حسابی یک اختراع است و یکی از با ارزش‌ترین اختراعها) مقاربت جنسی بین والدین و اطفال چیزی نبود که زننده‌تر مقاربت بین اشخاص متعلق به نسلهای متفاوت باشد - چنانچه در واقع امروز حتی در فیلیستین‌ترین کشورها، بدون برانگیختن سر و صدای فراوان انجام میشود - در حقیقت حتی "دختر خانمهای" بیش از شصت ساله، اگر بقدر کافی ثروتمند باشند، گاهگاهی با مردان جوان سی ساله ازدواج میکنند. ولی اگر مفهوم زنا با نزدیکان را از شکلهای ابتدایی‌تر خانواده که همراه با آن است حذف کنیم - مفاهیمی که بکلی با مفاهیم ما متفاوت، و غالبا در تضاد مستقیم با آنها هستند - بشکلی از مقاربت جنسی میرسیم که فقط میتواند مختلط خوانده شود - مختلط از آنجا که محدودیتهایی که بعدا بوسیله رسوم تحمیل شد، هنوز وجود نداشتند. این ابدا به آن معنی نیست که اختلاط قر و قاطی هر روزه در جریان بود. یارگیری مجزا، برای دورانهای محدود به هیچ وجه نفی نمیشود؛ در حقیقت حتی در ازدواج گروهی هم این یارگیری اکنون شامل اکثر موارد میشود. و اگر وسترمارک - که جدیدترین نفی کننده یک چنین حالت بدوی است - هر یک از مواردی را که دو زوج تا هنگام تولد نوزاد با هم یار میمانند، ازدواج مینامد، در آنگاه میتوان گفت که این نوع ازدواج بخوبی میتواند در شرایط مقاربت مختلط وجود داشته باشد، بدون اینکه از هیچ نظر با اختلاط، یعنی فقدان سدهای نهاده شده بر مقاربت جنسی توسط رسوم، در تضاد باشد. در حقیقت وسترمارک از این نقطه نظر شروع میکند که "اختلاط شامل سرکوبی تمایلات فردی است" بطوری که "فحشاء اصیل‌ترین فرم آن [سرکوب تمایلات] است". اینطور بنظر میرسد که تا هنگامی که شرایط بدوی را از پشت عینک فحشاء نگاه کنیم، فهم آنها بکلی غیر ممکن خواهد بود. ما هنگامی که ازدواج گروهی را شرح میدهیم، مجددا به این مسأله خواهیم پرداخت.

بنظر مورگان از این شرایط اولیه مقاربت مختلط، احتمالا در مراحل بسیار ابتدایی، اینها بوجود آمدند:

١- خانواده همخون

خانواده همخون اولین مرحله خانواده است. در اینجا گروههای ازدواجی بر حسب نسل ترتیب مییابند: تمام پدربزرگها و مادربزرگها، در محدوده خانواده، همگی شوهران و زنان یکدیگر هستند، همین امر در مورد فرزندان آنها، یعنی پدران و مادران صادق است، که مجددا فرزندان آنها دایره سوم یارهای مشترک را تشکیل میدهند، فقط اسلاف و اخلاف، والدین و فرزندان از حقوق و وظایفِ (به زبان ما) ازدواج با یکدیگر بر کنار هستند. برادران و خواهران، (عمّه، عمو، خاله، دایی) زاده‌های دختر و پسر درجه اول و درجه دوم و درجات بعدی، همه برادران و خواهران یکدیگر هستند و دقیقا به همین علت، همه شوهران و زنان یکدیگرند. در این مرحله رابطه برادر و خواهر بطور طبیعی شامل اعمال مقاربت جنسی با یکدیگر است[٤٠]. چنین خانواده‌ای در شکل تیپیک آن، شامل اخلاف یک زوج است که مجددا در میان آنها، اخلاف هر درجه، همه برادران و خواهران یکدیگرند، و دقیقا به آن دلیل همه متقابلا شوهران و زنان یکدیگر هستند.

خانواده همخون از بین رفته است. حتی عقب‌افتاده‌ترین مردمانی که تاریخ میشناسد نمونه قابل تأیید این شکل خانواده را ارائه نمیدهند. ولی این نتیجه‌گیری، که این باید وجود داشته بوده باشد، را سیستم همخونی هاوایی، که هنوز در سراسر پولینزی وجود دارد به ما میقبولاند. این سیستم آن درجات همخونی را بیان میدارد که فقط از چنین شکل خانواده‌ای میتواند بوجود آید؛ و ما مجبوریم که با کل تکامل بعدی خانواده، که این شکل را یک مرحله مقدماتی ضروری میشمارد، همین نتیجه‌گیری را بپذیریم.

٢- خانواده پونالوایی Punaluan

اگر این اولین پیشرفت در سازماندهی مبتنی بود بر محروم کردن والدین و فرزندان از روابط جنسی با یکدیگر، دومین پیشرفت مبتنی بود بر محروم کردن برادران و خواهران از این روابط. این گام به پیش - با توجه به تساوی سنی بیشتر طرفین - بینهایت مهمتر و نیز مشکلتر از گام اول بود. این امر بتدریج انجام شد و به احتمال زیاد با کنار گذاشتن برادران و خواهران طبیعی (یعنی از طرف مادر) از روابط جنسی با یکدیگر آغاز شد، که در اول، در موارد منفرد بوده و بعد بتدریج بصورت قاعده در آمد (در هاوایی هنوز تا قرن حاضر استثناء بر این قاعده وجود دارد)، و به منع ازدواج حتی بین برادرها و خواهرهای جانبی[٤١]، یا آنطور که ما میگوییم (عمّه، عمو، خاله، دایی) زاده‌های درجه اول و دوم و سوم منتهی شد. به گفته مورگان آن "یک تصویر عالی از عمل انتخاب طبیعی بدست میدهد". تردیدی نیست قبایلی که در میان آنها مقاربت درونی در اثر این پیشرفت محدود شده بود از قبایلی که در آنها ازدواج بین برادران و خواهران هم بصورت قاعده و هم وظیفه باقی مانده بود، بطور سریعتر و کاملتری تکامل مییافتند. قدرت تأثیر این پیشرفت را در نهاد تیره Gens میتوان دید که مستقیما از آن منشأ گرفت و هدف اولیه را پشت سر گذاشت. این تیره‌ها بنیاد نظام اجتماعی اکثر - اگر نه همه - مردمان بربر جهان بودند، و در یونان و روم مستقیما از آنها به تمدن میرسیم.

هر خانواده بدوی مجبور بود که حداکثر بعد از یکی دو نسل تقسیم شود. خانواده مشترک کمونیستی اولیه که بدون استثناء تا اواخر دوران میانی بربریت رایج بود، بیشترین گستردگی یک جماعت[٤٢] خانوادگی را معیّن میکرد، که بر حسب اوضاع و احوال متفاوت - ولی در هر محل تقریبا معیّن - بود. بمجرد اینکه مفهوم ناشایست بودن مقاربت جنسی بین فرزندانِ یک مادر واحد بوجود آمد، این مفهوم اجبارا بر روی چنین تقسیمات جماعتهای خانواری قدیمی و ایجاد جماعتهای جدید Hausgemeiden تأثیر میگذاشت (که به هر حال ضرورتا با گروه خانوادگی متقارن نبود). یک یا چند گروه خواهر، هسته یک خانوار شدند، و برادران طبیعی آنها، هسته خانوار دیگری گشتند. شکل خانواده‌ای که مورگان آن را پونالوایی مینامد، به این طریق يا به طریقی مشابه آن، از خانواده همخون بوجود آمد. بر حسب رسم هاوایی تعدادی از خواهران جانبی [یعنی (عمّه و عمو و خاله و دایی) زاده‌های درجه اول و دوم یا دورتر] همسرهای مشترکِ شوهرهای مشترک خود بودند، ولی برادران آنها از این رابطه خارج بودند. این شوهران، دیگر یکدیگر را برادر خطاب نمیکردند - که در حقیقت دیگر الزاما نیز با هم برادر نبودند - بلکه پونالوا، یعنی همراه، صمیمی، شریک، خطاب میکردند. به همین طریق، یک گروه از برادران طبیعی، و یا جانبی، یک عده زن را که خواهران آنها نبودند، مشترکا به همسری داشتند و این زنان نیز یکدیگر را پونالوا خطاب میکردند. این شکل کلاسیک ساخت خانواده Familienformation است که بعدها یک سلسله تنوعاتی پیدا کرد، و ویژگی مشخصه اساسی آن به این شرح بود: تجمع متقابل شوهران و زنان در یک محفل خانوادگی معیّن، که برادران زنها - اول برادران طبیعی و بعد، برادران جانبی نیز - از آن خارج بودند، و عکس آن هم در مورد خواهرهای شوهران صادق بود.

این نوع خانواده، اکنون به دقیقترین وجهی، درجات خویشاندی در سیستم آمریکایی را به دست میدهد. فرزندانِ خواهرانِ مادر من، همچنان فرزندان او باقی میمانند، فرزندانِ برادرِ پدر من هم به همین سان فرزندان او هستند؛ ولی فرزندانِ برادرانِ مادر من، اکنون دختر برادر و پسر برادر او هستند، و فرزندانِ خواهرانِ پدر من هم پسرِ خواهر و دخترِ خواهر او میباشند، و همه آنها جمعا (عمو، عمّه، دایی، خاله) زاده‌های من هستند. زیرا در حالی که شوهرانِ خواهرانِ مادرِ من هنوز شوهر او هستند، و همسرِ برادرانِ پدرِ من نیز - از نظر حق، اگر نه همیشه عملا - همچنین همسر او میباشند، ممنوعیت اجتماعی مقاربت جنسی بین برادران و خواهران، اکنون باعث تقسیم (عمّه، عمو، خاله، دایی) زاده‌های درجه اول - که تاکنون بدون تمایز برادر و خواهر محسوب میشدند - به دو طبقه شده است: بعضی‌ها مانند گذشته، برادران (جانبی) و خواهران (جانبی) باقی میمانند؛ دیگران، فرزندانِ برادران از یک سو و فرزندان خواهران از سوی دیگر، دیگر نمیتوانند برادر و خواهر باشند، دیگر نمیتوانند والدین مشترک - پدر، مادر، یا هر دو - داشته باشند و به همین علت است که برای اولین بار، طبقه برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ها، (عمّه، عمو، خاله، دایی) زاده‌های مذکر و مؤنث - که در سیستم خانواده گذشته بی معنی بود - ضروری میشود. سیستم آمریکایی همخونی - که در مورد هر خانواده‌ای بر مبنای یک نوع ازدواج انفرادی بنا شده باشد، کلاً پوچ و عبث بنظر میرسد - با خانواده پونالوایی، حتی در کوچکترین جزئیات آن، بطور منطقی تبیین و توجیه میشود. تا حدی که این سیستم همخونی شایع بوده، باید لااقل درست تا همان حد، خانواده پونالوایی یا شکلی شبیه آن، وجود میداشته است.

این نوع خانواده، که ثابت شده عملا در هاوایی وجود داشته است، محتملاً در سراسر پولینزی هم میتوانست مشاهده شود، اگر مبلغین مذهبی عابد و زاهد - مانند راهبان اسپانیایی پیشین در آمریکا - قادر بودند از این مناسبات غیر مسیحایی چیزى جز "نفرت"[٤٣] برداشت کنند. هنگامی که قیصر در مورد برتون‌ها - که در آن زمان در مرحله میانی بربریت بودند - به ما میگوید که "آنها ده دوازده نفری زنهای مشترک داشتند؛ و اینها بیشتر برادرها و والدین با فرزندان آنها بودند"، این را میتوان به بهترین وجهی ازدواج گروهی توصیف کرد. مادرهای بربر ده یا دوازده پسر - که آنقدر سن داشته باشند که بتوانند زنهای مشترک بگیرند - نداشته‌اند؛ ولی در سیستم همخونی آمریکایی - که منطبق بر خانواده پونالوایی است - برادران متعددی وجود دارند، زیرا تمام (عمّه، عمو، خاله، دایی) زاده‌های نزدیک و دور یک فرد، برادر او هستند. در مورد اصطلاح "والدین با فرزندانشان" باید گفت که این میتواند سوء تفاهمی از جانب قیصر باشد؛ ولی این سیستم، وجود پدر و پسر یا مادر و دختر را در یک گروه ازدواجی واحد نفی نمیکند، گرچه وجود پدر و دختر یا مادر و پسر را نفی میکند. به همین سان این شکل ازدواج گروهی یا شکلی مشابه آن ساده‌ترین تبیین گزارشهای هرودوت و دیگر نویسندگان کهن را در مورد جماعت زنان در میان مردمان وحشی و بربر بدست میدهد. این همینطور در مورد توصیف تیکورسِ اودTikurs of oudh (در شمال گنگ) توسط واتسن Watson و کوُی Koye در کتابشان بنام "مردم هند"[٤٤]، صادق است: "آنها با هم زندگی میکنند (یعنی زندگی جنسی)، یعنی بدون تمایز در تجمع‌های بزرگ، و در صورتی که دو نفر از آنها ازدواج کرده باشند، پیوندشان صرفاً اسمی است".

در اکثریت عظیم موارد، بنظر میرسد که نهاد تیره مستقیما از خانواده پونالوایی منشأ گرفته باشد. البته سیستم طبقاتی[٤٥] استرالیایی نیز میتواند نقطه شروعی برای این نهاد باشد: استرالیایی‌ها تیره دارند؛ ولی آنها هنوز خانواده پونالوایی ندارند؛ آنها یک نوع نارس‌ترِ ازدواج گروهی دارند.

در تمام شکلهای خانواده گروهی، پدر طفل معلوم نیست، ولی مادر معلوم است. گرچه وی تمام اطفال خانواده جمعی را فرزندان خود میخواند و وظیفه مادری خود را در قبال آنها ایفاء میکند، معهذا او فرزندان طبیعی خودش را از دیگران باز میشناسد. به این ترتیب روشن است که هر جا که ازدواج گروهی وجود داشته باشد، نسب را فقط از طریق مادری میتوان معیّن کرد، و به این طریق تنها تبار مؤنت برسمیت شناخته میشود. این امر در واقع در مورد تمام مردمان وحشی و مردمان مرحله پایینی بربریت صادق است؛ و این دومین دستاورد بزرگ باکوفن است که اولین فردی بود که این مسأله را کشف کرد. او این تشخیص انحصاری اصل و نسب از طریق مادر - و مناسبات ارثی که در طول زمان بر مبنای آن بوجود میآید - را حق مادری Mother Right میخواند. من بخاطر رعایت ایجاز به انتخاب همین اصطلاح قناعت میورزم. ولی این یک انتخاب ناخوشایند است، زیرا در این مرحله اجتماعی، هنوز چیزی بنام حق، به معنای حقوقی آن بوجود نیامده بود.

اکنون اگر از خانواده پونالوایی یکی از دو گروه نمونه‌وار را مورد توجه قرار دهیم - یعنی گروهی شامل تعدادی خواهران طبیعی یا خواهران جانبی (اخلاف درجه اول و دوم یا دورتر خواهر خود، یا دورتر است)، همراه با فرزندان و برادران طبیعی یا برادران جانبیِ مادری آنها (که بنا بر فرض ما، شوهر آنها نیستند)، ما دقیقا آن حلقه‌ای از افراد را مییابیم که بعدها بصورت اعضای تیره، در شکل بدوی این نهاد، ظاهر میشوند. آنها همه یک جدّه مشترک دارند، که اخلاف مؤنث آنها نسل به نسل، بعلت اینکه از او نسب گرفته‌اند، خواهر یکدیگرند. ولی شوهران این خواهرها دیگر نمیتوانند برادر آنها باشند، یعنی از این جدّه نسب گرفته باشند و بنابراین به گروه همخون - که بعدها بصورت تیره در خواهند آمد - تعلق ندارند؛ ولی فرزندان آنها متعلق به این گروه هستند - زیرا فقط نسب مادری، تنها امر تعیین کننده است، زیرا تنها آنست که قطعی است. از هنگامی که ممنوعیت مقاربت جنسی بین تمام برادرها و خواهرها - منجمله دورترین مناسبات جانبی از طرف مادری - برقرار میشود، گروه فوق تبدیل به تیره میشود، یعنی خود را بصورت یک حلقۀ محدودِ محکم از وابستگان خونی تبار مؤنث در میآورد، که قادر به ازدواج با یکدیگر نیستند؛ از این به بعد، این حلقه بطور روزافزون خود را توسط نهادهای مشترک دیگر - که خصلت اجتماعی یا مذهبی دارند - تحکیم میکند، و خود را از تیره‌های دیگر همان قبیله متمایز مینمایند. ما بعدا به جزئیات بیشتر این امر خواهیم پرداخت. ولی اگر میبینیم که تیره‌ها، نه تنها ضرورتا، بلکه حتی بطور کاملا طبیعی از خانواده پونالوایی، تکامل یافته‌اند، پس زمینه برای حدس قریب به یقین وجود دارد که این شکل از خانواده قبلا در میان تمام مردمانی که در آنها نهادهای تیره‌ای قابل تشخیص هستند، وجود داشته است. یعنی تقریبا در میان تمام مردمان بربر و متمدن.

هنگامی که مورگان کتاب خود را نوشت، دانش ما از ازدواج گروهی هنوز خیلی محدود بود. در مورد ازدواجهای گروهی جاری در میان استرالیایی‌ها - که در طبقات سازمان یافته بودند - کم میدانستیم، و بعلاوه مورگان در همان سال ١٨٧١ اطلاعاتی را در که در مورد خانواده پونالوایی هاوایی به او رسیده بود، چاپ کرد. از یکسو خانواده پونالوایی یک تبیین کامل سیستم همخونی متداول در میان سرخپوستان آمریکایی را بدست میدهد - سیستمی که نقطه شروع تمام بررسی‌های مورگان بود؛ از جانب دیگر آن شامل یک نقطه عزیمت حاضر و آماده برای اشتقاق تیره‌های حق مادری بود؛ و بالأخره نمایشگر یک مرحله تکاملی بسیار عالیتر طبقات استرالیایی بود. بنابراین قابل هم است که مورگان تصور کند که خانواده پونالوایی یک مرحله تکامل است که ضرورتا قبل از خانواده یارگیر بوجود میآید، و تصور کند که این امر عموما در اعصار اولیه شایع بوده است. از آن زمان به بعد، ما یک سلسله شکلهای دیگر ازدواج گروهی را شناخته‌ایم و اکنون میدانیم که مورگان در این جهت زیاده‌روی کرد. معهذا وی این اقبال را داشت که در خانواده پونالوایی خود، به عالیترین شکل کلاسیک ازدواج گروهی، برخورد کند، شکلی که گذار از آن به مرحله بالاتر بسهولت تبیین میشود.

ما غنای اساسی شناخت خود از ازدواج گروهی را مدیون مبلّغ مذهبی انگلیسی لوریمر فیسون Lorimer Fison هستیم، که طی سالها این شکل خانواده را در موطن کلاسیک آن، استرالیا، مورد مطالعه قرار داد. او پایین‌ترین مرحله تکامل را در میان سیاهپوستان استرالیایی مونت گامبیر Mount gambier در جنوب استرالیا یافت. در اینجا کل قبیله به دو طبقه تقسیم میشود - کروکی Kroki و کومیت Kumite. مقاربت جنسی در داخل هر یک از این طبقات اکیداً ممنوع است؛ از جانب دیگر، هر مرد از یک طبقه، بطور مادرزاد، بصورت شوهر هر زن از طبقه دیگر بشمار میرود، و آن زن نیز بصورت همسر او متولد میگردد. نه افراد، بلکه گروههای کامل با یکدیگر ازدواج میکنند؛ طبقه با طبقه. و باید تذکر داد که در اینجا هیچگونه محدودیتی در مورد تفاوت سنی یا وابستگی خونی خاص وجود ندارد، بجز آنچه که توسط تقسیم به دو طبقه برون-همسر معیّن میشود. یک مرد کروکی بطور مشروع هر زن کومیت را به همسری دارد؛ ولی چون دختر خود او از یک زن کمیت، بر مبنای حق مادری، خود یک کومیت بشمار میرود، بنابراین او از بدو تولد بصورت همسر هر مرد کروکی، منجمله پدر خودش شمرده میشود. در هر حال، سازمان طبقاتی، به آن گونه که ما میشناسیم هیچ محدودیتی در اینجا بوجود نمیآورد. بنابراین، این سازمان یا در دوره‌ای ظاهر شد که، علیرغم تمام انگیزه‌های مبهم برای محدود کردن مقاربت درونی، هنوز مقاربت جنسی، بین والدین و فرزندان، چیز هولناکی بشمار نمیرفت، که در آن حالت سیستم طبقاتی مستقیما از یک شرایط مقاربت جنسی مختلط ناشی بوده است - یا اینکه مقاربت بین والدین و فرزندان قبل از اینکه این طبقات بوجود آیند، بوسیله رسوم ممنوع شده بود - که در آن حالت شرایط کنونی از خانواده همخون منشأ گرفته است و اولین پیشرفت بعد از آن است. حدس دومی محتمل‌تر است. تا آنجا که من میدانم، موارد رابطه ازدواجی بین والدین و فرزندان در استرالیا گزارش داده نشده است؛ و نوع بعدی برون همسری تیره‌های حق مادری، نیز علی‌القاعده، تلویحا ممنوعیت این روابط را همچون یک واقعه از قبل استقرار یافته - از همان زمان بنیادش - میانگارد.

علاوه بر مونت گامبیر در جنوب استرالیا، سیستم دو طبقه‌ای را در امتداد رودخانه دارلینگ Darling River بیشتر بطرف شرق، و در کوینزلند Queensland، در شمال شرقی، نیز میتوان مشاهده کرد؛ که به این ترتیب بطرز وسیعی گسترده است. این سیستم فقط ازدواج بین خواهران و برادران، بین فرزندانِ برادران و بین فرزندانِ خواهران از جهت مادری را ممنوع میدارد، زیرا که آنها متعلق به یک طبقه هستند؛ از جانب دیگر فرزندانِ برادر و خواهر حق ازدواج با یکدیگر را دارند. یک گام دیگر در جهت ممنوعیت مقاربت درونی را در میان کامیلاروی Kamilaroi، در امتداد رودخانه دارلینگ، در نیو ساوت ولز New South Wales میتوان دید؛ که در آنجا دو طبقه اولیه، تقسیم به چهار طبقه شده‌اند و هر یک از این چهار طبقه، همینطور در کل با یک طبقه معیّن دیگر ازدواج میکنند. دو طبقه اول بصورت همسر یکدیگر متولد میشوند؛ فرزندان آنها اعضای طبقه سوم یا چهارم میشوند - بر حسب اینکه مادر آنها متعلق به طبقه اول یا دوم باشد؛ و فرزندان طبقات سوم و چهارم، که به همین گونه با یکدیگر ازدواج میکنند، مجددا به طبقات اول و دوم تعلق مییابند. بطوری که همواره یک نسل متعلق به طبقات اول و دوم است، نسل دیگر به طبقات سوم و چهارم، و مجددا نسل بعد به طبقات اول و دوم. بر مبنای این سیستم، فرزندان برادران و خواهران (مادری) نمیتوانند زن و شوهر شوند - ولی نوه‌های آنها میتوانند. به هر حال این سیستم پیچیده عجیب، بعدها با جوش خوردن تیره‌های حق مادری، از این هم پیچیده‌تر میشود؛ ولی ما نمیتوانیم در اینجا به آن بپردازیم. پس میبینیم چگونه انگیزه بطرف ممنوعیت مقاربت درونی، بارها و بارها بطریق خودبخودی و بدون آگاهی روشن از هدف، خود را در گروهبندی بیان میکند.

ازدواج گروهی که در مورد استرالیا هنوز ازدواج طبقاتی است، یعنی حال ازدواج تمامی یک طبقه از مردان که غالبا در تمام عرض قاره پراکنده‌اند، با یک طبقه از زنان که به همین اندازه گسترده‌اند - این ازدواج گروهی هنگامی که دقیقتر مورد ملاحظه قرار گیرد، آنقدر که فیلیستین در تصور ملهم از روسپی‌خانه خود میپندارد، وحشت‌انگیز نیست. برعکس مدتهای مدیدی گذشت پیش از آنکه حتی حدسی در مورد وجود آن زده شود، و در حقیقت فقط دراین اواخر است که وجود آن مورد بحث عده‌ای قرار گرفته است. این امر برای ناظر سطحی، بصورت تک-همسری سست - و در بعضی جاها چند-همسری همراه با بیوفایی [٤٦] گاهگاهی - جلوه میکند. باید مانند فیسن و هوویت Howitt، برای کشف قوانینی که این شرایط ازدواج را تنظیم میکنند - که در عمل، اروپایی معمولی را به یاد رسوم ازدواج خودش میاندازد - سالها وقت صَرف کرد، تا قوانینی را درک کرد که بر مبنای آن سیاهپوست استرالیایی حتی وقتی که هزاران میل دور از خانه خود بصورت غریبه در میان مردمانی بسر میبرد که حتی زبان آنها را هم نمیفهمد، معهذا غالبا در گشت و گذارهای خود از اردویی به اردوی دیگر، از قبیله‌ای به قبیله دیگر زنانی را مییابد که معصومانه، بدون مقاوت خود را در اختیار او میگذارند؛ و بر مبنای آن قانون، کسی که چندین زن دارد، یکی از آنها را در شب به میهمان خود تقدیم میکند. جایی که اروپایی بی اخلاقی و بی قانونی میبیند، در عمل، قانون سخت حکمفرماست. زنان، متعلق به طبقه ازدواجی بیگانه هستند و بنا بر این بصورت زن او متولد میشوند ؛ همین قانون اخلاقی - که یکی را در اختیار دیگر قرار میدهد - همه نوع مقاربت خارج از طبقات ازدواجی که متقابلا به هم تعلق دارند را ممنوع، و خاطی را طرد میکند. حتی در جایی که ربودن زن مورد عمل است - چیزی که غالبا اتفاق میافتد، و در نقاطی قاعده است - قانون طبقاتی بدقت تمام رعایت میشود.

باید گفت که ربودن زنان در همینجا اثری از گذار به ازدواج انفرادی - لااقل در شکل ازدواج یارگیری - را آشکار میکند: بعد از آنکه مرد جوان، دختر را بزور ربود، یا بکمک دوستانش با هم فرار کردند، همه این دوستان یکی پس از دیگری با دختر مقاربت میکنند، ولی او زن کسی تلقی میشود که ربودن او را آغاز کرده بود. و برعکس اگر زن ربوده شده از شوهرش فرار کند و توسط مرد دیگری اسیر شود، همسر مرد دومی میشود، و مرد اول حق خود را از دست میدهد. به این طریق روابط انحصاری یارگیری برای دوره‌های کوتاه یا بلند، و نیز چند-همسری، خود را در کنار و یا در داخل سیستم ازدواج گروهی، مستقر میکند، که هنوز بطور کلی وجود دارد؛ بطوری که در اینجا نیز ازدواج گروهی بتدریج از بین میرود، و تنها مسأله این است که در اثر نفوذ اروپایی‌ها کدام یک اول از صحنه خارج میشود؛ ازدواج گروهی یا سیاهپوستان بومی استرالیا که به آن اقدام میکنند.

در هر حال، ازدواج بصورت کل یک طبقه (با طبقه دیگر)، که در استرالیا وجود دارد شکل ازدواج گروهی خیلی عقب‌مانده و بدوی است؛ در حالی که - تا آنجا که میدانیم - خانواده پونالوایی عالیترین مرحله تکامل آن است. بنظر میرسد که شکل اول، شکلی است که منطبق بر حالت اجتماعی وحشی‌های آواره است، در حالی که دومی، متضمن اقامتگاههای نسبتا پایدار مجتمع‌های کمونیستی است، و مستقیما به مرحله تکاملی بعدی و عالیتر پیش میرود. مسلما پاره‌ای مراحل بینابینی، بین این دو پیدا خواهد شد. در اینهجا تنها عرصه باز شده ولی تاکنون پیموده نشده بررسی، در مقابل ما قرار دارد.

٣- خانواده یارگیر

در ازدواج گروهی - یا حتی قبل از آن - یارگیری برای دوره‌های کوتاه یا بلند، تا اندازه‌ای وجود داشت. یک مرد در میان زنان بیشمارش، یک زن اصلی داشت (که هنوز بسختی میتوان او را سوگلی او نامید)؛ و خود این مرد، از میان مردان دیگر، شوهر اصلی او بود. این وضع به حد زیادی سردرگمی مبلّغین مذهبی - که ازدواج گروهی را گاه تجمع مختلط همسران میدیدند و گاه زنای افسارگسیخته - کمک کرد. ولی چنین یارگیری مرسوم، لزوما با تکامل تیره‌ها و با ازدیاد تعداد طبقات "برادران" و "خواهران" - که ازدواج بین آنها ممنوع شده بود - بیشتر و بیشتر تثبیت شد. با حرکتی که تیره برای جلوگیری از ازدواج بین وابستگان خونی بوجود آورد، گام دیگری به پیش برداشته شد. به این طریق میبینیم که در میان ایروکویی‌ها و بیشتر قبایل دیگر سرخپوستان - که در مرحله پایینی بربریت بودند - ازدواج بین تمام کسانی که سیستم آنها، آنان را خویشاوند میشمرد، ممنوع است؛ و این، صدها نوع مختلف را در بر میگیرد.

پیچیدگی روزافزون ممنوعیت‌های ازدواج، ازدواجهای گروهی را پیش از پیش دشوار کرد؛ بجای این ازدواجها، خانواده یارگیر بوجود آمد. در این مرحله، یک مرد با یک زن زندگی میکند، ولی بطریقی که چند-همسری و بیوفایی گاهگداری هنوز جزء حقوق ویژه مرد باقی میماند، هر چند که مورد اولی، به دلایل اقتصادی کمتر عملی میشود؛ با این حال در دورانی که زن با مرد زندگی میکند، از او وفاداری اکید خواسته میشود و اگر زنا کند شدیدا مجازات میگردد. ولی پیوند ازدواج میتواند بسهولت توسط طرفین فسخ شود و فرزندان مانند گذشته کماکان به مادر تعلق دارد.

در این محروم شدن روزافزون وابستگان خونی از پیوند ازدواج، انتخاب طبیعی نیز به عمل خود ادامه میدهد. بقول مورگان، ازدواج بین تیره‌های ناهمخون "گرایش داشت که از نظر جسمی و فکری، نژاد نیرومندی بوجود آورد. هنگامی که دو قبیله پیش‌رونده با یکدیگر ترکیب شده و مردمی را میسازند... جمجمه و مغز جدید به اندازه مجموع استعدادهای هر دو، عریض و طویل میشود"[٤٧]. بنابراین قبایلی که بر مبنای تیره ساخته شده بودند لزوما نسبت به قبایل عقب‌تر تفوق پیدا میکنند، یا آنها را به تبعیت از نمونه خود وادار میسازند.

به این طریق تطور خانواده در عصرهای ماقبل تاریخ، شامل تنگ شدن مداوم حلقه‌ای بود - که در ابتدا تمام قبیله را در بر میگرفت - که در آن تجمع ازدواجی بین دو جنس متداول بود. با محرومیت پی در پی - اول وابستگان نزدیکتر، و بعد دورتر و سپس حتی وابستگان سببی - همه نوع ازدواج گروهی در نهایت عملا غیر ممکن شد؛ و سرانجام فقط یک زوج واحد - که هنوز پیوند آن سست بود - يک ملکول، باقی ماند که با تجزیه آن، خود ازدواج بکلی پایان مییابد. از امر بتنهایی نشان میدهد که عشق جنسی فردی - بمعنای کنونی اصطلاح - چه نقش ناچیزی در بوجود آوردن تک-همسری داشته است. پراتیک تمام مردمان در این مرحله، دلیل قویتری بر اثبات این امر بدست میدهد. تحت شکلهای قبلی خانواده، مردان نه تنها هیچگاه کمبود زن نداشته‌اند بلکه برعکس تعدادی بیش از نیاز در اختیار داشته‌اند، و حال آنکه اکنون زنان کمیاب و مورد طلب بودند. در نتیجه با ازدواج یارگیری، ربودن و خرید زن آغاز میشود - که نشانه‌هایی شایع بودند از یک تغییر ریشه‌ای که اتفاق افتاده بود - نه چیزی بیش از آن. این نشانه‌ها را - یعنی صرفا شیوه‌های بدست آوردن زن را - مک‌لنان این اسکاتلندی فاضل مسلک، به طبقات خاص خانواده دگردیسی داده و آنها را "ازدواج از طريق ربودن" و "ازدواج از طریق خریدن" نامید. بعلاوه، در میان سرخپوستان آمریکا و همچنین در میان سایر قبایل (در همان مرحله [از تکامل]، ترتیب ازدواج امری مربوط به خود طرفین نیست - و در حقیقت غالبا حتی با آنها مشورت هم نمیشود - بلکه مربوط به مادران هر یک از آنهاست. به این طریق دو نفر کاملا غریبه غالبا با هم نامزد میشوند و فقط هنگامی که روز ازدواج نزدیک میشود، از انجام معامله خبردار میشوند. قبل از ازدواج، داماد به وابستگان تیره‌ای عروس (یعنی به وابستگان مادر، نه به پدر و به وابستگانش) هدایایی میدهد و این هدایا، حکم هدیه برای خریدِ دختری را دارند که به او تسلیم میکنند. ازدواج به میل هر یک از طرفین فسخ میشود. معهذا در میان بسیاری از قبایل - فی‌المثل ایروکویی‌ها - احساسات عمومی بتدریج علیه این جدایی‌ها برانگیخته میشود. وقتی که نزاع بوجود میآمد، وابستگان تیره‌ای هر دو طرف دخالت کرده و برای آشتی دادن طرفین کوشش میکنند و جدایی فقط هنگامی عملی میشود که این کوششها بی ثمر بمانند؛ فرزندان نزد مادر میمانند و هر یک از طرفین آزاد است مجددا ازدواج کند.

خانواده یارگیر که خود ضعیف‌تر از آن است که داشتن یا حتی طلب یک خانه مستقل را ضروری کند، خانوار کمونیستی - که از زمانهای پیش باقی مانده بود - را ابدا بهم نزد. ولی خانه‌داری کمونیستی متضمن برتری زن در خانه است، همینطور که تشخیص انحصاری یک مادر طبیعی، نظر به عدم امکان معیّن کردن پدر طبیعی با قاطعیت - به احترام زیاد برای زنان، یعنی مادران منجر میشود. اینکه زن در آغاز جامعه، برده مرد بود، یکی از مزخرفترین تصوراتی است که از عهد روشنگری قرن هجدهم به ما رسیده است. زنان در میان تمام وحشی‌ها و تمام بربرها - در مرحله پایینی و میانی و حتی قسماً در مرحله بالایی - نه تنها موقعیت مستقل، بلکه موقعیتی بسیار محترم داشتند. بگذارید آرتور رایت Arthur Wright، مبلّغ مذهبی - که سالهای طولانی در میان ایروکویی‌های سنِکا بسر برد - شهادت دهد که موقعیت زنان هنوز در مرحله خانواده یارگیر چه بود: "در مورد سیستم خانوادگی آنها، هنگامی که در خانه‌های دراز قدیمی زندگی میکردند [خانوارهای کمونیستی که چندین خانواده در آنها بودند]... احتمال دارد که یک دسته[٤٨] غالب بود، ولی زنان شوهران خود را از دسته‌های [تیره‌های] دیگر انتخاب میکردند... معمولا بخش زنان در خانه حکمفرمایی میکرد؛ انبارها مشترک بودند؛ ولی بد به حال شوهر یا عاشق بدبختی که در انجام سهم خود برای تأمین غذا کوتاهی میکرد، صرفنظر از اینکه چند فرزند یا چقدر جنس در خانه داشته باشد، هر لحظه ممکن بود به او دستور داده شود که بار و بنه‌اش را جمع کرده و دک شود؛ و پس از چنین امری به صلاح و سلامت او نبود که اطاعت نکند. خانه برای او غیر قابل تحمل میشد؛ و او مجبور میشد که به دسته [تیره] خود برگردد؛ و یا چنانچه اغلب اتفاق میافتاد، از آنجا رفته و یک پیوند زناشویی جدید را در دسته‌ای دیگر از سر آغاز کند. زنان در دسته [تیره] - مانند همه جای دیگر - قدرت بزرگی بودند. آنها در صورت لزوم، تردید نمیکردند که آنطور که اصطلاحا گفته میشد، "شاخها را از سر رئیس انداخته" و او را به صف جنگندگان تنزل دهند".

خانه کمونیستی، که در آن اکثر زنان و حتی تمام زنان به یک تیره واحد تعلق دارند - در حالی که مردان از تیره‌های مختلف دیگر میآیند - بنیان مادی تفوق زن است که عموما در زمانهای اولیه بوجود آمد؛ و این کشف باکوفن سومین خدمت بزرگ اوست. من میتوانم اضافه کنم که گزارشهای سیاحان و مبلّغین مذهبی در موردِ زنان در میان وحشی‌ها و بربرها - مبنی بر کار طاقت‌فرسای آنها - به هیچ وجه با آنچه در بالا گفته شد تضادی ندارد. تقسیم کار بین دو جنس در اثر عللی که مقام رن در جامعه را معیّن میکند متفاوت است. مردمانی که زنان آنها خیلی بیش از حدی که بنظر ما شایسته است کار میکنند، خیلی بیش از حدی که اروپاییان به زنان خود احترام میگذارند برای آنها احترام قائلند. "بانوی" دوران تمدن - که محصور در احترام دروغین، و بیگانه شده از کار واقعی است - از نظر اجتماعی بینهایت پایین‌تر از زن سخت‌کوش دوران بربریت است که در میان مردم خود بانوی واقعی محسوب میشد و بخاطر ماهیت خود، چنین بود.

اینکه امروز در آمریکا خانواده یارگیر کاملا جایگزین ازدواج گروهی شده است یا نه را باید از بررسی دقیقتر مردمان شمال غربی و بخصوص آمریکای جنوبی - که هنوز در مرحله بالایی توحش بسر میبرند - دریافت. آنقدر موارد متعدد از آزادی جنسی در مورد آمریکای جنوبی گزارش داده شده است که بسختی میتوان تصور کرد که ازدواج گروهی قدیمی موقوف شده باشد. به هر منوال تمام آثار آن هنوز از بین نرفته است. لااقل در میان چهل قبیله در آمریکای شمالی، مردی که با مسن‌ترین خواهر ازدواج میکند حق شوهری نسبت به همه خواهرهای دیگر، بمجردی که به سن لازم برسند دارد - که این از بقایای جماعت شوهران برای یک گروه کامل از خواهران است. و بانکرفت میگوید که قبایل شبه جزیره کالیفرنیا (در مرحله بالایی توحش) جشنهای معیّنی دارند که در اثنای آن چندین "قبیله" بمنظور مقاربت جنسی مختلط جمع میشوند. روشن است که در اینها تیرهایی هستند که این جشنها برایشان نمایشگر خاطره مبهم زمانهایی است که زنان یک تیره تمام مردان تیره دیگر را به شوهری داشتند و بالعکس. همین رسم هنوز در استرالیا وجود دارد. در میان چندی از مردمان چنین است که مردان مسن‌تر، رؤسا و کشیش-جادوگرها از جماعت همسران به نفع خود مجبورند که به هنگام برخی جشنها و گردهمایی‌های مردمی بزرگ، رضایت دهند که تصاحب اشتراکی قدیمی مجددا برقرار شود، و به زنان خود اجازه دهند که از مردان جوان لذت ببرند. وسترمارک (صفحات ٢٨ و ٢٩) یک سلسله کامل از نمونه‌های چنین جشنهای ادواری عیاشانه‌ای را بدست میدهد که در طی آنها مقاربت جنسی آزاد قدیمی، برای مدت کوتاهی مجددا برقرار میگردد. از این جمله‌اند نمونه‌های هوس‌ها Hos، سانتال‌ها Santals، پنجابی‌ها Punjabi، و کوتارهای هند Kotars، و برخی از مردمان آفریقا و غیره. شگفت‌آور است که وسترمارک از اینهمه نتیجه میگیرد که اینها بقایای ازدواج گروهی - که او منکر آن است - نبوده، بلکه بقایای فصل جفتگیری است که در میان انسانهای بدوی و سایر حیوانات مشترک است.

اکنون به چهارمین کشف بزرگ باکوفن میرسیم که شامل گذار متداول از ازدواج گروهی به یارگیری است. چیزی که باکوفن آن را یک فدیه برای تخطی نسبت به فرامین کهن خدایان تلقی میکند، فدیه‌ای که زن توسط آن حق خود به عفت را خریداری میکند، در حقیقت چیزی نیست جز یک بیان متصوفانه برای فدیه‌ای که زن توسط آن، آزادی خویش را از جماعت شوهران کهن باز میخرد و حق واگذاری خود تنها به یک مرد را بدست میآورد. این فدیه، شکل یک تسلیم محدود را بخود میگیرد: زنان بابل مجبور بودند که خویشتن را سالی یکبار به معبد میلیتا Mylitta تسلیم کنند. سایر مردمان خاورمیانه دختران خود را سالها به معبد آنتیس Anaitis میفرستادند، و آنها در آنجا مجبور بودند که با کسانی که بدلخواه خود انتخاب میکردند، آزادانه معاشقه کنند تا اینکه اجازه ازدواج به آنها داده شود. در میان تقریبا تمام مردمان آسیا، بین مدیترانه و گنگ Ganges، رسوم مشابهی تحت نقاب مذهب وجود دارد. تسلیم فدیه‌وار بمنظور بازخرید، به مرور ایام ملایمتر میشود. در این خصوص باکوفن میگوید: "تسلیم مکرر سالانه جای خویش را به یک عمل [تسلیم] واحد میدهد؛ هتاریسم زنان شوهردار، جای خود را به هتاریسم دوشیزگان میدهد. تسلیم بی قید و شرط (مختلط) به همگان، جای خود را به تسلیم به کسان معیّنی میدهد" (حق مادری، صفحه ١٩)[٤٩]. در میان سایر مردمان پوشش مذهبی وجود ندارد؛ در میان پاره‌ای از مردمان کهن - تراسین‌ها Thracians، سلت‌ها و غیره، بسیاری از ساکنین بدوی بومی هند و مردمان مالای Malay و ساکنین جزایر دریای جنوب South Sea Islanders، و بسیاری از سرخپوستان آمریکا، حتی تا به امروز - دختران تا زمان ازدواج از وسیعترین آزادی جنسی برخوردارند. این امر بخصوص در سراسر آمریکای جنوبی صادق است بطوری که هر کس که کمی به داخل این سرزمین راه یافته باشد میتواند در این خصوص شهادت دهد. در این روال، آگاسیز Agassiz (سفری در برزیل، چاپ بوستون و نیویورک ١٨٨٦، صفحه ٢٦٦)[٥٠] داستان زیر را در مورد یک خانواده ثروتمند از اصل و نسب سرخپوست حکایت میکند. هنگامی که او به دختری معرفی شد و جویای حال پدرش (که آگاسیز تصور میکرد شوهرِ مادر دختر باشد، که افسر بوده و در جنگ علیه پاراگوئه Paraguay مشغول خدمت بود) شد، مادر دختر با لبخند جواب داد: "او پدر ندارد، دخترِ اتفاق است" (naô Tem pai, he filha da fortuna). این همواره طریقی است که در اینجا سرخپوستان یا زنان دورگه از فرزندان نامشروع خود سخن میگویند - ناآگاه از هر گونه احساس خطا یا حیا. این امر آنقدر شایع است که خلاف آن استثناء بنظر میرسد. فرزندان [غالبا فقط] مادر خود را میشناسند زیرا تمام توجه و مسئولیت به عهده اوست؛ اما آنها هیچ اطلاعی از پدر خود ندارند، و به خاطر زن هم خطور نمیکند که او یا فرزندانش، حقی بر او دارند. چیزی که اینجا آنقدر برای یک انسان متمدن عجیب بنظر میرسد، صرفا قاعده‌ای است بر مبنای حق مادری، و ازدواج گروهی.

در میان مردمان دیگر، دوستان و وابستگان داماد یا میهمانان عروسی، حق سنتی خود را به عروس، در خود عروسی انجام میدهند، و نوبت داماد آخر از همه فرا میرسد؛ برای مثال در جزایر بالریک Balearic Islands و در میان اوژیلاهای Augila کهن آفریقایی و در میان باره‌آهای آبیسینیا Bareas of Abyssinia حتی تا به امروز نیز چنین است. در میان سایر مردمان یک مقام رسمی - رئیس قبیله یا تیره، کاسیک Cacique، شامان Shaman، کشیش، شاهزاده یا هر کس دیگر - که نماینده اجتماع است حق شب اول خود را نسبت به عروس انجام میدهد. علیرغم تمام بزک‌کاری‌های نئو-رمانتیک این Jus pri mae noctis (حق شب اول) بمثابه یک باقیمانده از ازدواج گروهی تا به امروز در میان اغلب بومیان آلاسکا (بانکرفت، نژادهای بومی، جلد ١، صفحه ٨١)[٥١] در میان تاهوها Tahus در مکزیکوی شمالی (همانجا، صفحه ٥٨٤) و در میان سایر مردمان وجود دارد؛ و در تمام طول قرون وسطی، حداقل در کشورهای اصالتا سلتی، وجود داشت که در آنجا - مثلا در آراگون Aragon مستقیما از ازدواج گروهی منتقل شده بود. در حالی که در کاستیل Castile دهقان هیچگاه سرف نبود، در آراگون تا هنگامی که سرواژ در سال ١٤٨٦ در اثر فرمان فردیناند کاتولیک Ferdinand the Catholic ملغی شد، شنیع‌ترین نوع سرواژ وجود داشت. این قانون عمومی میگوید: "ما مقرر داشته و اعلام میکنیم که اربابان فوق‌الذکر (سنیورها، بارون‌ها)... نیز نباید شب اول را با زنی که به عقد ازدواج یک دهقان در میآید، بخوابند، و در شب عروسی بعد اینکه آن زن به رختخواب رفته است نیز نباید، بمثابه علامت اتوریته خود، به رختخواب زن رفته و بر او مسلط شوند؛ ارباب نامبرده نباید پسران یا دختران دهقانان را علیرغم میل آنها - با یا بدون پرداخت - بخدمت گیرند". (نقل قول در اصل کاتالونیایی توسط سوگنهایم، سرواژ، پترزبورگ، ١٨٦١، صفحه ٣٥)[٥٢]

باکوفن در اینجا نیز کاملا درست میگوید. او اظهار میدارد که گذار - از آنچه که او "هتاریسم یا "Sumpfzeugung" مینامد - به تک-همسری، در اصل توسط زنان انجام یافت. هر چه که روابط جنسی سنتی کهن در اثر تکامل شرایط اقتصادی زندگی، یعنی سست شدن پایه‌های کمونیسم کهن و ازدیاد تراکم جمعیت، خصلت ساده، بدوی و جنگلی خود را از دست میدادند، این عمل بیش از پیش برای زنان خفت‌آور و ستمگرانه جلوه میکرد، به همان اندازه نیز زنان با حرارت بیشتری تمنای حق عفت، ازدواج موقت یا دائم فقط با یک مرد، به مثابه نجات، پیدا میکردند. این پیشرفت نمیتوانست از جانب مردان آغاز شده باشد، حداقل برای اینکه آنها هیچگاه - و نه حتی تا به امروز - تصور چشم‌پوشی از لذات ازدواج گروهی را نکرده‌اند. تنها پس از آنکه گذار به ازدواج یارگیری توسط زنان انجام شد، مردان توانستند تک-همسری اکید را - البته فقط برای زنان - بوجود آورند.

خانواده یارگیر در مرز بین توحش و بربریت، و عمدتا در مرحله بالایی توحش و فقط گاهگاهی در مرحله پایینی بربریت بوجود آمد. این شکل از خانواده است که مشخصه بربریت میباشد، همانطور که ازدواج گروهی وجه مشخصه توحش و تک-همسری مشخصه تمدن هستند. برای تکامل بیشتر آن به تک-همسری پایدار، عللی متفاوت با آنچه که قبلا عمل میکردند، لازم بود. در خانواده یارگیر، گروه، به آخرین واحد خود، به ملکول دو اتمیش - یک مرد و یک زن - تقلیل یافته بود. انتخاب طبیعی، با تقلیل دائمی حلقه ازدواج جمعی، کار خود را به انجام رسانده بود؛ در این جهت دیگر کاری برای او باقی نمانده بود. اگر هیچ نیروی محرکه اجتماعی نوینی بوجود نیامده بود، موجبی وجود نمیداشت که از خانواده یارگیر یک شکل جدید خانواده بوجود آید. اما این نیروهای محرکه آغاز بکار کردند.

اکنون آمریکا موطن کلاسیک خانواده یارگیر را ترک میکنیم. هیچ شاهدی وجود ندارد که بر مبنای آن نتیجه بیگیریم که شکل عالیتری از خانواده در آنجا بوجود آمد، و یا اینکه هرگز تک-همسری اکید در هیچ نقطه‌ای، قبل از کشف و فتح آن، وجود داشته است. در دنیای کهن جز این بود.

در اینجا [دنیای کهن] اهلی کردن حیوانات و دامپروری منبع ثروت غیر منتظره‌ای بوجود آورده و مناسبات اجتماعی کاملا نوینی ایجاد کرده بود. ثروت ثابت تا مرحله پایینی بربریت تقریبا در کل شامل خانه، پوشاک و تزیینات بدوی و ابزار تهیه و تدارک غذا؛ بدوی‌ترین شکل قایق، سلاح و اسباب خانه میشد. غذا باید هر روزه فراهم میشد. مردمان شبان پیشرونده - آسیایی‌های سرزمین پنج رودخانه هند و منطقه گنگ، و نیز استپ‌های آمودريا Oxus و سيردريا Jaxartes که در آن هنگام آب بسیار زیادتری از امروزه داشتند، و سامی‌های فرات و دجله - اکنون با گله‌های اسب، شتر، الاغ، گاو، گوسفند، بز و خوک، مایملکی پیدا کردند که فقط نیاز به سرپرستی و ساده‌ترین توجه را داشتند تا به تعداد هر چه بیشتری گسترش یابند و مواد غذایی بسیار غنی، شیر و گوشت را بدست دهند. تمام طرق قدیمی تهیه غذا به فراموشی سپرده شدند. شکار که زمانی یک ضرورت بود، اکنون بصورت یک تفنن در آمد.

اما این ثروت نوین متعلق به چه کسی بود؟ بدون هیچگونه تردیدی در ابتدا به تیره تعلق داشت. ولی مالکیت خصوصی گله میبایست خیلی زود بوجود آمده باشد. مشکل است که بتوان گفت که ابراهیمِ پدر، در در برابر مؤلف باصطلاح کتاب اول موسی، بصورت مالک گله و احشام خود، بمثابه رئیس یک جمع خانوادگی، ظاهر میشود و یا بصورت موضع خود بمثابه رئیس موروثی یک تیره. ولی یک چیز مسلّم است و آن اینکه ما نبایست او را بمثابه مالک، بمعنای جدید این واژه تلقی کنیم. این نکته نیز مسلّم است که مشاهده میکنیم که در آستانه تاریخ، معتبر، در همه جا گله‌ها - دقیقا مانند محصولات هنری بربریت، ابزار فلزی، آلات تجملی و بالأخره گله بشری، یعنی بردگان - بصورت مایملک مجزای رؤسای خانواده بودند.

زیرا اکنون بردگی نیز اختراع شده بود. برده برای بربرِ مرحله پایینی بلااستفاده بود. به این دلیل سرخپوستان آمریکا با دشمنان شکست خورده خویش بصورتی رفتار میکردند که با مرحله بالایی بسیار متفاوت بود. مردان اسیر یا کشته میشدند و یا بصورت برادر در قبیله فاتح پذیرفته میگشتند. زنان اسیر یا به زنی گرفته میشدند و یا آنان نیز به همراه باقیمانده فرزندان خود [در قبیله فاتح] پذیرفته میشدند. در این مرحله، نیروی کار انسانی، مازاد قابل توجهی بر آنچه که خرج نگهداريش بود، بدست نمیداد. با شروع دامپروری، کار با فلزات، بافندگی و بالأخره کشت‌کاری در مرزعه، این وضع دگرگون شد. درست همانطور که زنان، که روزگاری خیلی بآسانی بدست میآمدند، اکنون ارزش مبادله پیدا کرده و خریداری میشدند، نیروی کار نیز، بخصوص پس از زمانی که گله‌ها ملک خانواده شدند، به همین صورت در آمد. خانواده بسرعت احشام رشد نمیکرد، افراد بیشتری برای نگهداری از آنها ضروری شد؛ اسرای جنگی، درست برای همین هدف مفید افتادند. و بعلاوه خود آنها را میشد درست مانند احشام زاد و ولد داد.

چنین ثروتهایی، هنگامی که به ملک خصوصی خانواده‌ها مبدل شده و بسرعت افزایش یافتند، ضربه‌ای نیرومند بر جامعه‌ای که بر پایه ازدواج یارگیری و تیره حق مادری قرار داشت، وارد آوردند. ازدواج یارگیری عنصری نوین در خانواده وارد کرده بود. در کنار مادر طبیعی، پدر طبیعی معتبر قرار داده بود - پدری که محتملا از بسیاری از "پدرهای" امروزی معتبرتر بود. تهیه غذا و ابزاری که برای آن ضروری بود، و لهذا مالکیت آنها، بر طبق تقسیم کاری که در آن زمان وجود داشت به عهده مرد افتاد؛ مرد هنگام جدایی آنها را با خود میبرد، همانطور که زن اسباب خانه را برمیداشت. به این طریق بر مبنای رسم جامعه در آن زمان، مرد صاحب منابع جدید غذا - یعنی احشام - و پس از ابزار کار جدید - یعنی بردگان - بود. ولی بر مبنای رسوم همان جامعه فرزندان او نمیتوانستند از او ارث ببرند، زیرا از این نظر وضع به قرار زیر بود:

بر مبنای حق مادری، یعنی تا آنجا که نسب فقط از طریق تبار مادر شناخته میشد، و بر مبنای رسوم اصلی توارث در تیره، ورثه عضو متوفی در درجه اول وابستگان تیره‌ای بودند. مایملک میبایست در درون تیره باقی بماند. امکان دارد که مایملک در ابتدا، با در نظر داشتن ناچیزی اموال مورد نظر، عملا به نزدیکترین وابسته تیره‌ای - یعنی به وابسته خونی از جانب مادری - میرسید. ولی فرزندان مرد متوفی به تیره او تعلق نداشته بلکه متعلق به تیره مادر خود بودند. آنها در ابتدا، همراه با دیگر وابستگان خونی مادری، از مادر خود ارث میبردند، و بعدا، شاید، حق اول را بر مایملک او داشتند؛ ولی آنها نمیتوانستند از پدر خود ارث ببرند زیرا متعلق به تیره او نبودند و مایملک او میبایست در تیره‌اش باقی بماند. بنابراین هنگام مرگ گله‌دار، گله او اول از همه به برادران و خواهرانش و فرزندان خواهرانش، یا به اخلاف خواهرانِ مادرش میرسید. اما فرزندان خود او از ارث محروم بودند.

به این طریق ازدیاد ثروت، از یک جانب به مرد موضعی برتر از زن در خانواده میداد، و از جانب دیگر انگیزه‌ای برای استفاده از این موضع مستحکم شده به مرد میداد تا ترتیب سنتی توارث را به نفع فرزندان خود عوض کند. اما این امر، تا زمانی که نسب بر مبنای حق مادری بود، غیر ممکن بود. از این رو این ترتیب باید منسوخ میشد و منسوخ هم شد؛ و انجام آن، به اندازه‌ای که امروز بنظر میرسد، مشکل نبود. زیرا این انقلاب - که از تعیین کننده‌ترین انقلابهایی بود که بشریت بخود دیده است - متعرض حتی یک عضو زنده تیره هم نمیشد. تمام اعضاء میتوانستند هم آن چیزی که در گذشته بودند، باقی بمانند. یک تصمیم ساده کافی بود که طبق آن در آینده، اخلاف اعضای مذکر در تیره باقی بمانند، ولی اخلاف اعضای مؤنث از تیره خارج شده و به تیرۀ پدری خود منتقل گردند. تشخیص نسب از طریق خط زن، و حق توارث از طریق مادر، منسوخ شده و تبار مرد و حق توارث از طریق پدر برقرار گشت. در مورد اینکه این انقلاب چگونه و در چه زمانی در میان مردمان متمدن انجام گرفت، چیزی نمیدانیم. این امر کلا در عصرهای ماقبل تاریخ انجام گرفت. اینکه این انقلاب انجام گرفت، از بقایای وافر حق مادری که بخصوص توسط باکوفن جمع‌آوری شده است، ثابت میشود. سهولت انجام این امر را میتوان از روی تعداد زیادی از قبایل سرخپوست - که بخصوص تحت تأثیر ثروت زیاد شونده و شیوه‌های متغیر زندگی (تغییر محل اقامل از جنگلها به مراتع) و قسما تحت تأثیر اخلاقی تمدن و مسیونرها، این عمل در میان آنها بتازگی انجام یافته و هنوز در جریان است - فهمید. از میان هشت قبیله میسوری Missouri شش عدد آنها تبار و توراث مذکر دارند، و دو عدد هنوز تبار و توارث مؤنث. در میان شاونی‌ها Shawnees، میامی‌ها Miamis و دلورها Delawares مرسوم شده است که فرزندان را توسط دادن یکی از نامهای تیره‌ای، به تیره پدر منتقل کنند، تا بتوانند از پدر ارث ببرند. "مغلطه‌گری[٥٣] جبلی انسان که سعی میکند چیزها را با تغییر دادن نام آنها تغییر بدهد! و هر وقت که نفع مستقیم او انگیزه کافی را بوجود آورده باشد، مفرّی برای شکستن رسوم از میان خود رسوم پیدا کند!" (مارکس). در نتیجه سردرگمی نابسامانی بوجود آمد؛ و امور فقط با گذار به حق پدری میتوانستند سرراست شوند و تا اندازه‌ای هم سرراست شدند. "بنظر میرسید که این رویهمرفته طبیعی‌ترین گذار باشد" (مارکس). در مورد آنچه که متخصصین حقوق تطبیقی در مورد راهها و وسایل انجام این گذار در میان مردمان دنیای کهن به ما میگویند - که البته تقریبا صرفا فرضیه هستند - به م. کوالفسکی، طرح منشأ و تطور خانواده و مالکیت، استکهلم، ١٨٩٠، مراجعه کنید.[٥٤]

برافتادن حق مادری، شکست جهانی-تاریخی جنس مؤنث بود. مرد فرمانروایی خانه را نیز بدست آورد؛ زن تنزل مقام یافت، برده شد، بنده شهوت مرد، و ابزاری صِرف برای تولید فرزند. این موضع تنزل یافته زن، که بخصوص در میان یونانیهای عهد نیم-خدایان، و از آن هم بیشتر عهد کلاسیک، به چشم میخورد، بتدریج بزک و آراسته شد، و تا اندازه‌ای در لفاف شکلهای ملایمتری پیچیده شد، اما به هیچ وجه از بین نرفت.

اولین اثر حکومت مطلقه مرد، که اکنون پا بر جا شده بود، در شکل بینابینی خانواده که اکنون ظاهر میشود - خانواده پدرسالار - نشان داده میشود. صفت اصلی آن چند-همسری - گو که بعدا چنین میشود - نیست، بلکه "سازماندهی تعدادی افراد، تحت تقید و آزاد، در یک خانواده، تحت قدرت پدرسالارانه رئیس خانواده است. این رئیس خانواده، در شکل سامی، بصورت چند-همسری زندگی میکند، افراد تحت تقیّد، یک زن و چند فرزند دارند، و هدف تمام سازماندهی، نگهداری رمه و گله در یک منطقه محدود است". ویژگیهای اساسی، ترکیب افراد تحت تقیّد و قدرت پدرسالارانه است؛ به همین سان خانواده رومی شکل کمال‌یافته این نوع خانواده است. لغت فامیلیا Familia از ابتدا بمعنای آرمان فیلیستین مدرن ما، که ترکیبی است از تظاهر به احساساتی بودن و نازسازگاری خانگی، نمیباشد، در میان رومی‌ها در ابتدا حتی به یک زوج مزدوج و فرزندان آنها اطلاق نمیشد، بلکه فقط به بردگان اطلاق میگشت. فامولوسFamulus به معنای برده خانگی و فامیلیا به معنای تمامی بردگانی است که متعلق به یک فرد هستند. حتی در زمان گیوس Gaius، فامیلیا Id est Patrimanium (یعنی ارثیه) بر مبنای وصیت واگذار میشد. این اصطلاح توسط رومی‌ها اختراع شد تا یک ارگانیسم اجتماعی نوین، که رئیس آن زن و فرزندان و تعدادی غلام، تحت قانون پدرسالارانه رومی، با قدرت مرگ و زندگی بر تمام آنها را در اختیار داشت را تشریح کند. "بنابراین، این واژه قدیمی‌تر از سیستم فامیلی آهنین قبایل لاتین نیست که پس از آغاز کشتکاری در مزرعه و پس از قانونی شدن بردگی و همچنین پس از جدایی یونانی‌ها و لاتین‌ها (آریایی) بوجود آمد". مارکس به این اضافه میکند: "خانواده نوین نه تنها نطفه بردگی (بندگی Servitus) بلکه نطفه سرواژ را نیز در خود دارد. زیرا از همان ابتدا به خدمات کشاورزی مربوط است، و در خود بصورت مینیاتور، شامل تناقض‌هایی است که بعدا در یک سطح وسیع در جامعه و دولتش تکامل مییابد".

این نوع خانواده، گذار از خانواده یارگیر به تک-همسری را نشان میدهد. برای تضمین وفاداری زن، یعنی تضمین ابویّت فرزندان، زن تحت قدرت مطلقه مرد قرار داده میشود؛ اگر مرد زن را بکشد، تنها حق خود را انجام داده است.

همراه با خانواده پدرسالار وارد عرصه تاریخ مکتوب میشویم، وارد عرصه‌ای میشویم که در آنجا علم حقوق تطبیقی میتواند به ما خدمت شایسته‌ای بکند. و در حقیقت پیشرفت زیادی نیز در اینجا برای ما فراهم آورده است. ما اثبات این امر را که جماعت خانواری پدرسالارانه (Hausgenossenschaft)، به آن صورت که ما هنوز امروزه در میان صِرب‌ها Serbs و بلغارها تحت عنوان زادروگا (Zadruga به معنایی شبیه اخوت) یا براتستوو Bratstvo (برادری) و در میان مردمان شرق، در یک شکل تعدیل یافته، مییابیم عبارت است از مرحله گذار بین خانواده حق مادری که از ازدواج گروهی بوجود آمده بود، و خانواده مفردی که دنیای جدید میشناسد، به ماکسیم کوالفسکی مدیون هستیم (همانجا، صفحات ٦٠ تا ١٠٠). بنظر میرسد که این امر لااقل در مورد مردمان متمدن دنیای کهن، آریایی‌ها و سامی‌ها، ثابت شده باشد.

واژه زادروگای اسلاو جنوبی بهترین نمونه یک چنین جماعت خانوادگی را بدست میدهد؛ شامل چندین نسل از اخلاف یک پدر و نان آنها آنها میشود که همه با هم در یک خانوار زندگی میکنند، مزرعه‌شان را بصورت اشتراکی کشت میکنند، خوراک و پوشاک خود را از یک انبار مشترک برمیدارند و تمام محصولات اضافی را بصورت اشتراکی در تعلق دارند. جماعت تحت اداره عالیه ارباب خانه (دُماسین Domàcin) است که آن را در امور خارجی نمایندگی میکند، اشیاء کوچک را میفروشد و امور مالی را اداره میکند، و مسئول این عمل اخیر، و نیز انجام منظم امور است. او [به این منصب] انتخاب میشود و به هیچ وجه لازم نیست که پیرترین فرد باشد. زنان و کار آنها تحت رهبری بانوی خانه (دماستیکا Domàcica) هستند که معمولا زنِ دُماسین است. هنگام انتخاب شوهر برای دختران، او نظر مهم و غالبا تعیین کننده را دارد. ولی قدرت عالیه در شورای خانوادگی، مجمع تمام اعضای بالغ، مردان و زنان، نهفته است. ارباب خانه به این مجمع حساب پس میدهد؛ این مجمع تمام تصمیمهای مهم را اتخاذ میکند، عدالت را در میان اعضای خود مقرر میدارد، در مورد خرید و فروشهای مهم، بخصوص ملک زمینی تصمیم میگیرد، و الخ. فقط حدود ١٠ سال پیش وجود چنین جماعتهای خانوادگی در روسیه نیز ثابت شد؛ اکنون معلوم شده است که آنها درست همانقدر در رسوم مردمی روسها ریشه دارند که اوبشینا Obschina، یا جماعت دهکده‌ای. آنها در قدیمی‌ترین مجموعه قوانین روسی (پراودای یاروسلاو Pravda of yaroslov) به همان نام (ورو Verv) که در قوانین دالماسی Dalmatia میآیند - به چشم میخورند؛ در منابع تاریخ لهستانی و چکی هم ارجاعاتی به آنها میتوان یافت.

بنابراین هويسلر (نهادهای حقوقی ژرمن)[٥٥]، واحد اقتصادی در میان ژرمن‌ها نیز در اصل خانواده مفرد بمعنای کنونی آن نبود، بلکه "جماعت خانگی" Hausgenossnschaft بود که شامل چندین نسل یا چندین خانواده مفرد میشد، و غالبا تعداد زیادی از تحت تقید‌ها را نیز در بر میگرفت. خانواده رومی هم از همین نوع منشأ گرفته است، و در نتیجه قدرت مطلقه رئیس خانواده، و همچنین فقدان حقوق اعضای دیگر خانواده در رابطه با او، اخیرا بطور جدی مورد سؤال قرار گرفته است. تصور میرود که به همین صورت جماعتهای خانوادگی مشابهی در میان سلت‌ها در ایرلند وجود داشته است؛ در فرانسه، در نیورنه Nivernais، به نام پارسونری Parçoneries تا زمان انقلاب فرانسه وجود داشتند، در حالی که در فرانش کونته Franche comté حتی امروزه هم کاملا از بین نرفته‌اند. در ناحیه لوان (سائون و لوار) Louhans (Saône et Loire) آنها را میتوان در خانه‌های دهقانی بزرگ دید. خانه‌هایی با سالن مشترک مرکزی که ارتفاع آن به اندازه ارتفاع کل خانه است و محصور در میان اتاقهای خوابی است که فقط توسط پلکانی که ٦ تا ٨ پله دارند میتوان به آنها رسید، و در هر یک از این خانه‌ها چندین نسل از یک خانواده واحد اقامت دارند.

در هندوستان جماعت خانواری با زراعت اشتراکی زمین، توسط نیرشوس Nearchus از زمان اسکندر کبیر ذکر شده است و تا امروزه هم در همان منطقه، در پنجاب و تمام قسمت شمال غربی کشور، وجود دارد. کوالفسکی خود قادر بود که وجود آن را در قفقاز مشاهده کند. هنوز در الجزایر در میان کابیل‌ها Kabyles وجود دارد؛ و گفته میشود که حتی در آمریکا نیز وجود داشته است؛ کوشش میشود که آن را با کالپولی Calpulli در مکزیکوی کهن که توسط زوریتا Zurita توصیف شده است یکسان دانست. از جانب دیگر کونو Cunow (در آوسلند، ١٨٩٠ شماره‌های ٤٤-٤٢)[٥٦] بوضوح ثابت کرده است که نوعی ساخت مارک در پرو (جایی که با شگفتی تمام مارک را مارکا میخوانند) در زمان فتح آمریکا وجود داشته است، و در آن، زمین زراعی بطور ادواری واگذار میشد، یعنی زراعت فردی وجود داشت.

به هر منوال، جماعت خانواری پدرسالاری با مالکیت اشتراکی زمین و زراعت اشتراکی، اکنون اهمیتی بخود میگیرد که کاملا از آنجا متفاوت است. ما دیگر نمیتوانیم در نقش مهمی که این در میان مردمان متمدن و بسیاری از مردمان دیگر جهان کهن، در گذار از خانواده حق مادری به خانواده تک-همسری بازی کرد، تردید کنیم. ما در آینده به استنتاجات دیگر کوالفسکی باز خواهیم گشت، یعنی به این امر که این، همچنین مرحله گذاری بود که دهکده، یا مارک، جماعت با زراعت فردیِ بدوا ادواری، و سپس واگذاری دائمی زمینهای قابل کشت و چراگاه، از آن بوجود آمد.

در مورد زندگی خانوادگی در این جماعتهای خانواری، بایستی توجه داشت که گفته میشود اقلا در روسیه رئیس خانه از موضع خود در مقابل زنان جوانتر، و بخصوص عروسهایش، سوء استفاده میکند، و غالبا آنها را تبدیل به حرم خود میکند؛ این شرایط بطور رسایی در آوازهای فولکلوریک روسیه منعکس شده‌اند.

قبل از اینکه به تک-همسری، که بسرعت بعد از منسوخ شدن حق مادری بوجود آمد، بپردازیم باید چند کلمه دیگر در مورد چند-زنى و چند-شویی بگوییم. این هر دو شکل ازدواج را میتوان تنها استثنائات، یا باصطلاح محصولات تجملی تاریخی دانست، مگر اینکه آنها در کنار هم در کشور واحدی وجود داشته باشند، که همان طوری که بخوبی میدانیم هرگز چنین نبوده است. بنابراین مردهای که از حالت چند-زنى خارج شده بودند، نمیتوانستند به زنانی که از چند-شویی باقی مانده بودند، راضی باشند، و چون تعداد مردان و زنان، صرفنظر از نهادهای اجتماعی، تاکنون نسبتا مساوی بوده است، واضح است که هیچ شکلی از این ازدواجها نمیتوانسته شیوع عمومی داشته باشد. در حقیقت چند-همسرى از جانب مرد بطور وضوح محصول برده‌داری است و محدود به چند مورد استثنایی است. در خانواده پدرسالاری سامی، فقط پدرسالار، و حداکثر یکی دو نفر از پسرانش، چند-همسر بودند؛ دیگران مجبور بودند که هر کدام به یک زن راضی باشند. امروزه هم در سراسر شرق چنین است. چند-همسری امتیاز ثروتمندان و بزرگان است، زنان را عمدتا توسط خرید بردگان زن بدست میآورند؛ توده مردم در حالت تک-همسری بسر میبرند. در هندوستان و تبت، چند-شویی بطور استثنایی وجود دارد، که منشأ جالب توجه آن از ازدواج گروهی محتاج بررسی دقیقتری است. به هر حال در عمل بنظر میرسد که خیلی بیشتر از حرمسراهای مملو از حسد مسلمان تحمل میشود. لااقل در میان ناری‌های Naris هندوستان، مردان در گروههای سه یا چهار نفره یا بیشتر، مجبورند که یک زن را بطور اشتراک داشته باشند؛ ولی هر یک از آنها میتواند در عین حال با سه یا چهار مرد دیگر، یک زن دوم اشتراکی داشته باشد. و به همین طریق یک زن سوم و چهارم و الی آخر. شگفت‌آور است که مک‌لنان در این محفلهای ازدواجی که عضویت چند عدد آنها در آنِ واحد برای مردان میسر بود، و خود او آنها را توصیف کرده است، طبقه جدیدی - طبقه ازدواج محفلی - کشف نکرده است. ولی این مسأله ازدواج محفلی به هیچ وجه چند-شویی واقعی نیست؛ برعکس همان طوری که ژیر وتولون توجه کرده است، این یک نوع خاص ازدواج گروهی است که در آن مردان چند-زنه و زنان چند-شويه هستند.

٤- خانواده تک-همسر

همانطور که تاکنون نشان داده‌ایم این شکل از خانواده از دوران گذار از مرحله میانی به مرحله بالایی بربریت، از خانواده یارگیر نشأت گرفت، و پیروزی نهایی آن یکی از نشانه‌های آغاز عصر تمدن است. این شکل از خانواده متکی بر تفوق مرد است؛ هدف آشکار آن تولید فرزندان با ابویّت مسلّم است، این ابویّت، برای اینکه فرزندان در زمان لازم بتوانند ثروت پدرشان را بمثابه ورثه طبیعی او به ارث ببرند، ضروری است. خانواده تک-همسر از لحاظ سختی بسیار بیشتر علائق ازدواج، که دیگر اکنون نمیتواند بدلخواه طرفین فسخ شود، از ازدواج یارگیری متفاوت است. اکنون علی‌القاعده فقط مرد میتواند آن را فسخ و زنش را رها کند. حق بیوفایی در زناشویی، حتی تا امروز، متعلق به مرد است، و حداقل توسط رسم تقدیس شده است (مجموعه قوانین ناپلئون بوضوح این حق را به شوهر میدهد تا هنگامی که رفیقه خود را به خانه زناشویی نیاورد) و با تکامل بیشتر جامعه، این امر بیش از پیش انجام میگیرد. اگر زن به یاد بکار بستن اَعمال جنسی کهن بیفتد و بخواهد که آن را از نو زنده کند، با شدتی بیش از همیشه تنبیه خواهد شد.

ما این شکل خانواده را به شدیدترین وضعی در میان یونانیان مشاهده میکنیم. در حالی که همانطور که مارکس نشان میدهد موضع خدایان زن در اساطیر به یک دوران ابتدایی‌تر اشاره میکند، زمانی که زنان هنوز یک موضع آزادتر و محترم‌تر داشتند، در عهد نیم-خدایان، زنانی را که در اثر تفوق مردان و رقابت بردگان زن، تنزل مقام یافته بودند، مشاهده میکنیم. میتوان در اودیسه Odyssey مشاهده کرد که چگونه تله‌ماخوس Telemachus به مادر خود نهیب میزند و او را ساکت میکند. در هومر زنان اسیر جوان تبدیل به اشیایی برای ارضای شهوت فاتحین میشوند؛ رؤسای نظامی یکی پس از دیگری، بنا بر درجه خود، زیباترین آنها را برای خود انتخاب میکنند. همانطور که میدانیم همه ایلیاد بر محور جنگ بین آشیل و آگامِمنون بخاطر یک چنین کنيزى میچرخد. در ارتباط با هر قهرمان مهم هومری، از دختر اسیری که با او در چادر و رختخواب شریک است ذکر به میان میآید. این دخترکان [بعد از جنگ] به خانه، به خانه زناشویی برده میشودند. همانطور کاساندرا Cassandra توسط آگامِمنون در آئه‌شیلوس برده شد. پسرانی که از این بردگان متولد میشوند سهم کوچکی از ملک پدرشان را دریافت میکنند و بمثابه مردان آزاد تلقی میشوند. توکروس Teukros چنین فرزند نامشروعی از تلامون Telamon بود و اجازه یافت که نام پدرش را بر خود نهد. زنی که به عقد عروسی در آمده است باید تمام اینها را تحمل کند ولی خود عفت شدید و وفاداری در زناشویی را مراعات کند. این درست است که در عهد نیم-خدایان، زن یونانی محترم‌تر از دوران تمدن است؛ ولی از نظر شوهرش در واقع صرفا مادر ورثه مشروع اوست، خانه‌دار اصلی اوست و سرکرده بردگانِ زنی است که او هر لحظه بخواهد آنها را بصورت صیغه خود در میآورد. وجود برده‌داری در کنار تک-همسری، وجود بردگان جوان زیبایی که با همه آن چیزی که دارند متعلق به مرد هستند، از همان ابتدا، بر تک-همسری، ویژگی خاص آن، یعنی تک همسری فقط برای زنان، و نه برای مردان مهر زد. و تا امروز هم این خصیصه خود را حفظ کرده است.

در مورد یونانیان اعصار بعد، باید بین دوریان‌ها Dorians و ایونی‌ها Ionians تمایز قائل شویم. دوریان‌ها که اسپارت نمونه کلاسیک آن را بدست میدهد، از بسیاری جهات مناسبات ازدواج کهن‌تری از آنچه که حتی هومر نشان میدهد داشته‌اند. در اسپارت یک نوع از ازدواج یارگیری - که توسط دولت در انطباق با مفاهیمی که در آن زمان رایج بوده تعدیل شده است - را مییابیم که هنوز بسیاری از بقایای ازدواج گروهی را حفظ کرده است. ازدواجهایی که فرزند ببار نمیآورد فسخ میشدند؛ پادشاه آناگزان‌دریداس Anaxandridas (حدود ٦٥٠ قبل از میلاد) علاوه بر زن اولش که نازا بود، زنی گرفت و دو خانوار داشت؛ پادشاه آریستونس Aristones در همان عصر، یک زن سوم به دو زن عقیم گذشته خود اضافه کرد، و یکی از آن دو را رها نمود. از جانب دیگر چندین برادر میتوانستند یک زن را بطور اشتراکی داشته باشند. شخصی که تمایلی به زن دوستش داشت میتوانست با او شریک شود؛ این عمل شایسته‌ای محسوب میشد هر آینه کسی که زن خود را در اختیار یک "نره غول" تنومند قرار میداد، ولو اینکه همانطور که بیسمارک میگوید این شخص حتی یک شهروند هم نباشد. قطعه‌ای از پلوتارک Plutarch وجود دارد که در آن یک زن اسپارتی عاشق خود را دائما به او توجه میکند به مصاحبه با شوهرش میفرستد، و این امر بنا بر قول شومان Schomann یک آزادی جنسی از این هم وسیعتری را نشان میدهد. به این طریق زنای واقعی، بیوفایی زن در دور از چشم شوهرش، چیزی بود ناشنیدنی. از سوی دیگر بردگی خانگی در اسپارت، لااقل در اوج شکوفایی آن، ناشناخته بود؛ سرف‌های هلوت در روی املاک بطور مجزا از دیگران زندگی میکردند و بنابراین برای شهروندان اسپارت[٥٧] وسوسه کمتری وجود داشت که با زنان آنها نزدیکی کنند. این امر که در تمام این اوضاع و احوال زنان اسپارت موضعی بسیار محترم‌تر از تمام زنان یونانی دیگر داشتند کاملا طبیعی است. زنان اسپارتی و برگزیدگان هتاره آتنی، تنها زنان یونانی هستند که در عهد کهن از آنها به احترام یاد میشود و گفتارهای آنها درخور نگارش محسوب میگردد.

در میان ایونی‌ها - که آتن مشخصه آن است - مسائل بکلی متفاوت بودند. دختران فقط نخ‌ریسی، بافندگی و خیاطی را یاد میگرفتند و در بهترین شرایط کمی خواندن و نوشتن را. آنها عملا در انزوا نگهداشته میشدند و فقط با زنان دیگر معاشر میشدند. محل زندگی زنان یک قسمت مجزا و مشخص خانه بود. در طبقه فوقانی یا در ساختمان عقبی که به سهولت قابل دسترسی مردان، بخصوص غریبه‌ها، نبود؛ هنگامی که میهمانان مرد به خانه میآمدند زنان به این بخش میرفتند. زنان بجز همراه با بردگان زن از خانه خارج نمیشدند؛ آنها در خانه در حقیقت تحت نظر بودند؛ آریستوفان از سگهای شکاری مولوسى صحبت میکند که در خانه نگهداشته میشدند تا زناکاران را بترسانند، در حالی که لااقل در شهرهای آسیایی، خواجگانی نگهداشته میشدند تا زنان را بپایند؛ این خواجگان را در همان زمانِ هرودوت در خیوس Chios برای فروش میساختند، و بنا بر گفته واشموت Wachsmuth این امر فقط منحصر به بربرها نبود در اوریپیدس Euripides از زن بصورت اویکورما Oikurema، چیزی برای خانه‌داری (کلمه خنثی و بدون ارتباط با مسأله زایش فرزندان)، نام برده میشود. زن برای آتنی‌ها چیزی بیشتر از سرکلفَت نبود. شوهر ورزش میکرد، به مشاغل عمومی خود رسیدگی میکرد، و زن از آنها بدور بود؛ بعلاوه او غالبا بردگان زنی در اختیار داشت. در اوج شکوفایی آتن فحشاء وسیع وجود داشت که دولت، لااقل میتوان گفت با نظر خوبی به آن نگاه میکرد. دقیقا بر مبنای این فحشاء بود که تنها زنان برجسته یونانی بوجود آمدند، زنانی که با درایت و سلیقه هنری خود آنقدر مافوق سطح عمومی زنان کهن قرار داشتند که زنان شهروند اسپارت بخاطر فضایل خود به آنجا رسیده بودند. اینکه کسی مجبور بود که هتاره شود تا زن محسوب گردد، بزرگترین ادعانامه علیه خانواده آتنی است.

بمرور ایام، این خانواده آتنی نمونه‌ای شد که بر مبنای آن نه تنها سایر ایونی‌ها، بلکه همچنین یونانیان سرزمین اصلی و مستعمرات هم، مناسبات خانگی خود را بنا نهادند. اما زنان یونانی، علیرغم تمام انزوا و تحت نظارت بودن، فرصت کافی برای فریب شوهران خود مییافتند. شوهران که از ابراز عشق به زنان خود خجالت میکشیدند، خود را با هتاره‌ها به انواع عشقبازی سرگرم میکردند. اما تنزل مقام زن، به خود مردان هم بازگشت و آنان را هم تنزل داد تا اینکه آنها را به گرداب انحراف پسربازی افکند، و هم آنان و هم خدایانشان را با اسطوره گانیمد Ganymede سقوط داد.

این منشأ تک-همسری، تا آنجایی است که میتوانیم در میان متمدن‌ترین و تکامل یافته‌ترین مردمان عهد کهن بیابیم. تک-همسری به هیچ وجه ثمره عشق جنسی فردی نبود و به آن مطلقا کاری نداشت، زیرا ازدواج مانند همیشه ازدواج مصلحتی بود. این اولین شکل خانواده است که نه بر شرایط طبیعی، بلکه بر شرایط اقتصادی مبتنی بود - یعنی بر غلبه مالکیت خصوصی بر مالکیت اشتراکی اولیه که بطور طبیعی بوجود آمده بود. فرمانروایی مرد در خانواده ، تولید فرزندانی که میتوانستند تنها متعلق به او بوده و ورثه ثروت او باشند - این چیزها را یونانیان آشکارا و بی پرده بمثابه تنها هدفهای تک-همسری میشمردند. از لحاظ دیگر، ازدواج یک وبال گردن، یک وظیفه نسبت به خدایان، به دولت و به اجداد بود که میبایست ایفا میشد. در آتن قانون نه تنها ازدواج را اجباری میکرد بلکه یک حداقل وظایف زناشویی توسط فرد را هم اجباری میدانست.

به این طریق تک-همسری به هیچ وجه در تاریخ بمثابه آشتی مرد و زن، و به طریق اولی، بصورت عالیترین شکل چنین سازش پدیدار نمیشود. بلکه برعکس بصورت انقیاد یک جنس توسط جنس دیگر، بمثابه اعلام تضاد جنسها بشدتی که تا کنون در اعصار ماقبل تاریخ سابقه نداشته است، ظاهر میشود. در یک نوشته منتشر نشده قدیمی اثر مارکس و من در سال ١٨٤٦[٥٨]، عبارت زیر را مییابیم: "اولین تقسیم کار بین مرد و زن بخاطر تولید مثل است" و امروزه میتوانم اضافه کنم: اولین تناقض طبقاتی که در تاریخ بوجود میآید مقارن با تکامل تناقض بین مرد و زن در ازدواج تک-همسری است، و اولین ستم طبقاتی مقارن است با ستم جنس مذکر بر مؤنث. تک-همسری یک پیشرفت عظیم تاریخی بود، ولی در عین حال، همراه با برده‌داری و ثروت خصوصی، عصری را آغاز کرد که تا امروز ادامه دارد، و در آن هر پیشرفتی در عین حال یک پسرفت نسبی است؛ که در آن رفاه و تکامل یک گروه به قیمت بدبختی و سرکوب گروهی دیگر بدست میآید. تک-همسری شکل یاخته‌ای جامعه متمدن است، شکلی که در آن میتوانیم ماهیت تناقضات و تضادهایی را که بعدا در جامعه بطور کلی رشد میکنند، مورد مطالعه قرار دهیم.

مقاربت جنسی نسبتا آزاد قدیمی به هیچ وجه با غلبه خانواده یارگیر و حتی تک-همسری ناپدید نشد. "سیستم زناشویی قدیمی که اکنون محدوده‌های آن با نابودی تدریجی گروههای پونالوایی تنگتر شده بود، هنوز در اطراف خانواده پیشرو وجود داشت و تا آغاز تمدن ادامه یافت... و بالأخره در شکل جدید هتاریسم، که هنوز بشریت را در عهد تمدن، مانند سایه‌ای تاریک بر خانواده، دنبال میکند ناپدید شد". منظور مورگان از هتاریسم نزدیکی جنسی خارج از زناشویی بین مرد و زن ازدواج نکرده است که در کنار تک-همسری وجود دارد، و همانطور که میدانیم در طی تمام دوران تمدن با انواع مختلف پدیدار شده است و بطور دائم به فحشاء علنی تبدیل میشود. این هتاریسم مستقیما از ازدواج گروهی، از تسلیم قربانی‌وار زنان که توسط آن، آنها حق خود را به عفت خریداری میکردند، منشأ میگیرد. تسلیم به خاطر پول در ابتدا یک عمل مذهبی بود و در معبد خدای عشق انجام میگرفت و پول آن در ابتدا به خزانه معبد ریخته میشد. هییرودول‌های [Haerodules زنان برده خدمتکار معابد] آنیتیس در ارمنستان و معبد آفرودیت Aphrodite در کورنیت Corinth و نیز دخترکان رقاص مذهبی معابد هندوستان - باصطلاح بایادرها Bayadere (این لغت تلفظ نادرست لغت پرتغالی Bailadeira به معنای رقاصه است) - اولین فاحشگان بودند. این تسلیم قربانی‌وار که در ابتدا برای زنان اجباری بود، بعدها نیابتا فقط توسط این کشیشان زن بجای تمام زنان دیگر انجام میگرفت. هتاریسم در میان مردمان دیگر، از آزادی جنسی که برای دختران قبل از ازدواج مجاز است ناشی میشود - و به همین صورت یک باقیمانده ازدواج گروهی است که از طریقی دیگر به ما منتقل میشود. با پیدایش تمایزهای مالکیت - یعنی از همان مرحله بالایی بربریت - کار مزدی بطور گاهگاهی در کنار کار بردگی پیدا میشود؛ و همزمان با آن، و بمثابه همزاد ضروری آن، فحشاء حرفه‌ای زنان آزاد در کنار تسلیم اجباری بردگان زن پدیدار میگردد. به این طریق میراثی که از ازدواج گروهی برای تمدن بجا ماند دو جانبه است، درست مانند همه چیزهایی که توسط تمدن بوجود میآید، دو جانبه، دو لبه، متضاد و متناقض: از یک طرف تک-همسری، از سوی دیگر هتاریسم، و منجمله افراطی‌ترین آن فحشاء. هتاریسم همانقدر یک نهاد اجتماعی است که هر نهادی دیگر؛ عبارت است از تداوم آزادی جنسی کهن بسود مردان. هتاریسم گرچه در سخن محکوم میشود ولی در حقیقت نه تنها تحمل میشود بلکه با لذت تمام، بخصوص توسط طبقات حاکم، صورت میگیرد. ولی در واقع این محکومیت به هیچ وجه شامل مردانی که به آن اقدام میکنند نمیشود و فقط شامل زنان میگردد؛ آنها تکفیر شده و طرد میشوند تا به این وسیله یکبار دیگر سلطه مطلق جنس مذکر بر جنس مؤنت، بمثابه قانون بنیادی جامعه، اعلام گردد.

ولی از اینجا یک تضاد دومی در خود تک-همسری بوجود میآید. در کنار شوهر که زندگی او با هتاریسم زینت یافته است، زنِ فراموش شده قرار دارد. و همانقدر غیر ممکن است که نصف سیبی را خورد و با اینهمه تمام سیب را در دست داشت، که غیر ممکن است که یک طرف تضاد، بدون طرف دیگرش، را داشت. با اینهمه بنظر میرسد که مردان فکری دیگر در سر داشتند تا اینکه زنانشان به آنها درسی آموختند. دو قیافه اجتماعی دائمی که تا بحال ناشناخته بودند، بهمراه تک-همسری به عرصه قدم میگذارند - عاشق زن، و شوهر فاسق زن. زنان مغلوب مردان شده بودند، ولی این مغلوبین، تاج پیروزی را با نظربلندی تمام بر سر مردان نهادند. زنا - که مطرود، بشدت قابل مجازات، ولی غیر قابل سرکوبی بود - در کنار تک-همسری و هتاریسم بصورت یک نهاد اجتماعی اجتناب‌ناپذیر در آمد. ابویّت قطعی فرزندان، اکنون مانند قبل، در بهترین حالت، بر اعتماد معنوی قرار داشت؛ ماده ٣١٢ مجموعه قوانین ناپلئونی - برای حل این تضاد حل نشدنی مقرر میدارد که: L' efent conçu pedant le mariage a pour père le mari
«پدرِ فرزندی که در دوران ازدواج نطفه میبندد، شوهر زن است.» این است نتیجه نهایی سه هزار سال تک-همسری مردان. به این طریق در هر جا که خانواده تک-همسر، بخوبی منشأ تاریخی خود را منعکس میکند، و تضاد حاد بین مرد و زن را که ناشی از غلبه انحصاری مرد است بوضوح آشکار میکند، ما تصویر مینیاتوروار همان تناقضها و تضادهایی را مشاهده میکنیم که جامعه که ابتدای عهد تمدن به طبقات منقسم شده است - بدون اینکه قادر به حل و غلبه بر آنها باشد - گرفتار آنهاست. طبعا من در اینجا فقط به مواردی از تک-همسری اشاره میکنم که در آن زندگی زناشویی واقعا بر مبنای قوانین حاکم بر خصیصه اصلی کل نهاد جریان دارد ولی زن علیه تسلط مرد قیام میکند. این که در مورد تمام ازدواجها وضع چنین نیست را هیچ کس بهتر از فیلیستین‌های آلمانی نمیداند؛ کسانی که همانقدر در اداره خانه بی لیاقتند که در اداره دولت. و کسانی که زنانشان بنابراین بطور کاملا موجهی، جامه‌ای را که آنها شایسته‌اش نیستند به تن میکنند. اما آنها مِن بابِ تسلی خاطر، خود را بسیار مافوق همطراز فرانسوی خود - که از آنها بسیار بدبخت‌تر است - میدانند.

البته خانواده تک-همسر به هیچ وجه در همه جا و همیشه به شکل خشن کلاسیکی که در میان یونانیان بخود گرفت، ظاهر نمیشد. در میان رومی‌ها که بمثابه فاتحین آینده جهان، یک دید طولانی‌تر، گو که ناآراسته‌تر از یونانیها داشتند، زن آزادتر و محترم‌تر بود. رومی تصور میکرد که وفاداری زنش در زناشویی را، قدرت مرگ و زندگی که او بر زن داشت، به اندازه کافی تضمین میکند. بعلاوه زن، درست مانند شوهرش، میتوانست پیوند ازدواج را به دلخواه خود فسخ کند. اما بزرگترین پیشرفت در تکامل تک-همسری بطور قطعی با ورود ژرمن‌ها به تاریخ انجام گرفت، زیرا در میان آنها، شاید به سبب فقرشان، ازدواج یارگیری هنوز به تک-همسری منجر نشده بود. این امر را از سه شرطی که توسط تاسیتوس ذکر شده است نتیجه میگیریم: اولا علیرغم اعتقاد راسخ آنها به تقدس ازدواج - "هر مرد تنها به یک زن راضی است، و زن محصور در عفت خود زندگی میکند" - چند-همسری برای مردان صاحب مقام و رؤسای قبیله وجود داشت، که وضعی است شبیه وضع آمریکایی‌هایی که در میان آنها ازدواج یارگیری رواج داشت. ثانیا گذار از حق مادری به حق پدری میتواند کمی قبل از آن انجام گرفته باشد، زیرا برادر مادر - نزدیکترین وابسته تیره‌ای مذکر بر مبنای حق مادری - هنوز تقریبا از پدر یک فرد هم به او نزدیکتر بود، و این نیز منطبق است با موضع سرخپوستان آمریکایی که در میان آنها، مارکس، همانطور که خود مکررا میگفت، کلید درک گذشته ماقبل تاریخ خودمان را کشف کرد. و ثالثا زنان در میان ژرمن‌ها بسیار محترم بوده و در امور عمومی هم متنفذ بودند - که این مستقیما در تضاد است با غلبه مرد، که وجه مشخصه تک-همسری است. تقریبا تمام اینها نکاتی است که بین ژرمن‌ها و اسپارتی‌ها - که در میان آنها نیز همانطور که دیده‌ایم ازدواج یارگیری کاملا نابود نشده بود - مشترک است. به این طریق، در این رابطه هم یک عنصر کاملا نوین، با ظهور ژرمن‌ها تفوق جهانی یافت. تک-همسری نوین، که اکنون از آمیزش نژادها بر خرابه‌های جهان روم بوجود آمده بود، غلبه مرد را در شکلهای ملایمتری آراست، و به زنان اجازه داد که، حداقل در ظاهر، موضعی بسیار آزادتر و محترم‌تر از آنچه که عهد عتیق کلاسیک هرگز بخود ندیده بود، داشته باشند. این امر برای اولین بار امکان بزرگترین پیشرفت معنوی را که ما از تک-همسری گرفته و به آن مدیونیم، بوجود آورد. تکاملی که در درون آن، موازی با آن، یا محتملا در تقابل با آن بوجود آمد، یعنی عشق جنسی فردی نوین، چیزی که تاکنون در همه جهان ناشناخته بود.

ولی این پیشرفت قطعا از شرایطی که ژرمن‌ها هنوز در خانواده یارگیر میزیستند بوجود آمد، و تا آنجا که ممکن بود موضع زن را که منطبق با آن بود با تک-همسری پیوند داد. این پیشرفت به هیچ وجه در نتیجه خلوص معنوی شگرف و فضیلت افسانه‌ای ژرمن‌ها - که عملا صرفا به این معنی بود که خانواده یارگیر همان تضادهای معنوی چشمگیر تک-همسری را بوجود نیاورده است - نبود. برعکس، ژرمن‌ها هنگام مهاجرت‌هایشان، بخصوص به طرف جنوب شرقی، بسمت چادرنشینان استپهای دریای سیاه، دچار فساد معنوی قابل توجهی شدند، و از آنها علاوه بر سوارکاری، عیوب غیر طبیعی جدی نیز - همانطور که به وضوح توسط آمیانوس Ammianus، در مورد تیفالی Taifali، و توسط پروکوپیوس Procopius در مورد هرولی Heruli اظهار شده است - کسب کردند.

گرچه تک-همسری تنها شکل شناخته شده‌ای از خانواده بود که عشق جنسی نوین میتوانست از آن بوجود آید، نباید نتیجه گرفت که این عشق انحصارا، و یا عمدتا، بمثابه عشق متقابل زن و مرد، از درون آن بوجود آمده است. کل ماهیت ازدواج تک-همسری اکید، که در آن زن تحت غلبه مرد است، خلاف این را نشان میدهد. در میان تمام طبقات فعال تاریخی، یعنی در میان طبقات حاکم، ازدواج به همان صورتی که در زمان ازدواج یارگیری بود - یعنی امری مصلحتی که توسط والدین ترتیب داده میشد - باقی ماند. و اولین شکل عشق جنسی که تاریخا بصورت شور و شهوت ظاهر میشود، و به صورت شور و شهوتی که همه کس (لااقل طبقات حاکم) حق درگیر شدن در آن را بمثابه عالیترین شکل تحرک جنسی دارند - و دقیقا ویژگی خاص آن است - این شکل اولیه، یعنی عشق شوالیه‌وار قرون وسطایی، به هیچ وجه بمعنای عشق زناشویی نبود. برعکس، در شکل کلاسیکش در میان پروونسال‌ها Provençal، با سرعت تمام بسوی زنا پیش میرفت. و شاعرانشان آن را ستایش میکردند. آلباها Alba در تاگه‌لیدر Tagelider ژرمن [ترانه‌های سحرگاه] گلهای اشعار پروونسال هستند. آنها با رنگ‌آمیزی درخشانی نشان میدهند که چگونه شوالیه با معشوقه خود - زن یک شوالیه دیگر - همبستر میشود، در حالی که نگهبان در بیرون کشیک میدهد و بمجرد پیدا شدن اولین پرتوهای ضعیف سحرگاهی (آلبا) او را هشدار میدهد تا قبل از آنکه دیده شود، فرار کند. اوج در صحنه وداع است. ساکنان شمال فرانسه، و نیز ژرمن‌های آبرومند، به همین سان شیوه شعر را همراه با رفتار عشق شوالیه‌واری که مناسب با آن است، پذیرفتند؛ ولفرام اشنباخ Wolfram Eschenbach نیکو طبع ما هم، به همین روال جالب، سه شعر عالی سحرگاهی سروده است، که من آنها را به سه شعر بلند حماسی او ترجیح میدهم.

ازدواج بورژوایی زمان ما بر دو نوع است. در کشورهای کاتولیک، والدین مانند گذشته، برای پسر جوان بورژوای خود، زن مناسبی پیدا میکنند، و طبعا نتیجه این کار، کاملترین بروز تضادهای ذاتی تک-همسری است - هتاریسم رشد یابنده از جانب مرد، و زنای رشد یابنده از جانب زن. کلیسای کاتولیک، بدون تردید طلاق را از این جهت ممنوع کرد که قانع شده بود که برای زنا نیز مانند مرگ، هیچ راه علاجی وجود ندارد، از جانب دیگر در کشورهای پروتستان، قاعده بر این است که پسر بورژوا اجازه دارد زنی از طبقه خود را، کم و بیش آزادانه، انتخاب کند. بالنتیجه ازدواج ممکن است تا اندازه معیّنی مبتنی بر عشق باشد، که بخاطر رعایت نزاکت ناشی از دورویی پروتستانی، تصور میشود که همیشه مبتنی بر عشق است. در این مورد هتاریسم از جانب مرد کمتر دنبال میشود، و زنا نیز از جانب زن یک قاعده نیست. ولی از آنجا که مردم، در طول هر نوع ازدواج از همان کسانی هستند که قبل از ازدواج بودند، و از آنجا که شهروندان کشورهای پروتستان غالبا انسانها بی فرهنگی هستند، این تک-همسری پروتستانی - اگر حد متوسط بهترین موارد را در نظر بگیریم - صرفا به یک زندگی زناشویی بسیار بیروحی منجر میشود که سعادت خانواده نام گرفته است. بهترین آیینه این دو نوع ازدواج رمان است؛ رمان فرانسوی برای نوع کاتولیکی، و رمان آلمانی برای نوع پروتستانی. در هر دو مورد "او را بچنگ میآورد": در رمان آلمانی، مرد جوان دختر را بچنگ میآورد؛ در رمان فرانسوی، شوهر کار فاسق را میسازد. اینکه کدام یک از این دو بدتر است را همیشه نمیتوان فهمید. بیروحی رمان آلمانی برای آلمانی همانقدر برای بورژوای فرانسوی تنفر انگیز است که "بی اخلاقی" رمان فرانسوی برای آلمانی بی فرهنگ. گرچه اخیرا، از زمانی که "برلن دارد یک شهر مرکزی میشود" رمان آلمانی هم شروع کرده است که از هتاریسم و زنایی که مدتها است در آنجا وجود داشته، با ترس کمتری سخن بگوید.

اما در هر دو مورد، تعیین کننده ازدواج موضع طبقاتی طرفین است، و تا اینجا همواره ازدواج مصلحتی باقی میماند. در هر دو مورد، این ازدواج مصلحتی غالبا تبدیل به ناهنجارترین نوع فحشاء - گاهی از طرف هر دو جانب، ولی معمولا بیشتر از جانب زن - میشود، که تنها تفاوت او با فاحشه معمولی در این است که او مانند یک مزدور قطعه‌کار، تن خود را به اجاره نمیدهد، بلکه یکبار برای همیشه به بردگی میفروشد. و این گفته فوریه برای تمام ازدواجهای مصلحتی صادق است: "درست مانند دستور زبان که در آن دو منفی یک مثبت را میسازند، در اخلاقیات ازدواج هم، دو فحشا یک عفت را میسازند". عشق جنسی زن و شوهر، فقط در میان طبقات ستمکش، یعنی امروزه در میان پرولتاریا، یک قاعده میتواند باشد و هست، چه این رابطه بطور رسمی تقدیس شده باشد و چه نشده باشد. اما در اینجا تمام پایه‌های تک-همسری و تسلط مرد برای تضمین و توارث آن بوجود آمده بود - وجود دارد. بنابراین در اینجا ابدا انگیزه‌ای برای اِعمال تسلط مرد وجود ندارد. بعلاوه اسباب این کار هم موجود نیست؛ قانون بورژوایی که از این تسلط حراست میکند، فقط برای طبقات دارا و نحوه برخورد آنها با پرولتاریا وجود دارد؛ این قانون خرج برمیدارد، و بنابراین به علت فقر کارگر، هیچ اعتباری از نظر نحوه رفتار او با زنش ندارد. در اینجا عوامل تعیین کننده، مناسبات شخصی و اجتماعی کاملا متفاوتی هستند. بعلاوه از آنجا که صنایع بزرگ زن را از خانه به بازار کار و کارخانه منتقل کرده، و او را بسی اوقات نان‌آور خانواده نموده است، آخرین بقایای تسلط مرد، در خانه پرولتری پایه‌های خود را از دست داده است - شاید تنها مقداری خشونت نسبت به زن باقی مانده باشد، خشونتى که پس از برقراری تک-همسری بسیار ریشه‌دار شده است. به این طریق خانواده پرولتری، دیگر بمعنای دقیق آن - حتی در موارد حادترین عشق و سخت‌ترین وفاداری طرفین، و علیرغم تمام تعمیدهای دنیوی و اخروی که ممکن است طرفین دریافت کرده باشند - تک-همسرانه نیست. بنابراین، در اینجا، همزادان جاوادنی تک-همسری - هتاریسم و زنا - تقریبا نقشی ندارند؛ در حقیقت، زن حق جدایی را دوباره بدست آورد. هنگامی که مرد و زن نتوانند با هم بسازند ترجیح میدهند که از یکدیگر جدا شوند. خلاصه ازدواج پرولتری تنها از نقطه نظر لغوی تک-همسرانه است، ولی از نقطه نظر تاریخی به هیچ وجه چنین نیست. البته حقوقدانان ما اظهار میدارند که پیشرفت قانونگذاری تا حد زیادی موجبات نارضایتی زن را از میان برمیدارد، و سیستمهای متمدن حقوقی نوین بیش از پیش به این نتیجه میرسند که اولا، ازدواج برای اینکه موفقیت‌آمیز باشد باید بصورت قراردادی باشد که که طرفین آن را بصورت داوطلبانه منعقد میکنند؛ و ثانیا، در اثنای ازدواج نیز، طرفین باید در مورد حقوق و وظایف یکسان باشند. آنها میگویند اگر این دو درخواست بطور پیگیری عملی شوند، زنان، تمام آنچه را که طالبند، بدست خواهند آورد.

این نحوه استدلال خاص حقوقدانان، دقیقا همان استدلالی است که بورژوازی جمهوریخواه رادیکال از آن استفاده میکند تا پرولتاریا را ساکت کند. بنا به این فرض، قرارداد کار طرفین را بطور داوطلبانه منعقد میکنند. ولی بمجرد آنکه قانون، طرفین را بر روی کاغذ، مساوی قلمداد کرد، گفته میشود که آنها داوطلبانه آن را منقعد کرده‌اند. قدرتی که یک طرف بخاطر موضع طبقاتی متفاوت خود دارد، فشاری که بر طرف دیگر اِعمال میکند - موضع اقتصادی واقعی طرفین - به هیچیک از اینها قانون کاری ندارد. در اینجا هم دو طرف متصورا در طول قرارداد کار، حقوق مساوی دارند، مگر اینکه یکی از آنها بطور وضوح قرارداد را لغو کند. این امر که شرایط اقتصادی مشخص، کارگر را مجبور میکند که حتی به این صورت ظاهرِ حقوق مساوی تن دهد - این چیزی است که قانون به آن کاری ندارد.

در مورد ازدواج، حتی مترقی‌ترین قانون هم به این راضی است که طرفین بطور صوری داوطلب بودن خود را اعلام کنند. اینکه در پشت پرده‌های قانونی، جایی که زندگی حقیقى در جریان است، چه میگذرد، و اینکه توافق داوطلبانه چگونه حاصل شده - به اینها هم قانون و قانوندان کاری ندارد. و حال آنکه ساده‌ترین مقایسه قوانین میتواند به حقوقدان نشان دهد که معنای این توافق داوطلبانه واقعا چیست. در کشورهایی که قانونا برای فرزندان یک سهم اجباری از مایملک والدین تضمین میشود، و بنابراین آنها را نمیتوان از ارث محروم کرد - در آلمان و در کشورهایی که قانون فرانسوی دارند و غیره - فرزندان باید در امر ازدواج توافق والدینشان را جلب کنند. در کشورهایی که قانون انگلیسی دارند، که مطابق با آن از نظر قانونی در امر ازدواج، جلب رضایت والدین ضروری نیست، والدین هنگام وصیت در مورد مایملک خود، آزادی کامل دارند، و اگر بخواهند میتوانند یک شیلینگ هم به فرزندانشان ندهند. بنابراین واضح است که علیرغم این امر، یا بهتر بگوییم درست به همین خاطر، در میان طبقاتی که چیزی برای به ارث گذاشتن دارند، آزادی امر ازدواج، در انگلیس و آمریکا ذره‌ای هم از فرانسه و آلمان بیشتر نیست.

در مورد تساوی حقوق مرد و زن در حین ازدواج هم وضع بهتر از این نیست. نابرابری طرفین در مقابل قانون - که میراث شرایط اجتماعی است - نه علت، بلکه معلول سرکوب اقتصادی زنان است. در خانوار کمونیستی قدیمی که زوجهای متعدد و فرزندان آنان را در بر میگرفت، اداره امور خانه که به عهده زن بود، همان قدر یک صنعت عمومی و اجتماعا لازم تلقی میشد که تهیه غذا به وسیله مرد. این وضع با پیدایش خانواده پدرسالار - و از آن هم بیشتر با خانواده فردی تک-همسری - تغییر کرد. اداره امور خانه خصلت عمومی خود را از دست داد، و دیگر امری نبود که مربوط به جامعه باشد؛ یک خدمت خصوصی شد. زن، اولین خدمتگار خانگی گشت، و از شرکت در تولید اجتماعی بیرون رانده شد. تنها صنعت بزرگ نوین راه تولید اجتماعی را به روی زن - و آنهم تنها به روی زن پرولتر - مجددا باز کرد؛ اما این امر چنان انجام گرفته است، که هنگامی که زن خدمت خصوصی خود را برای خانواده‌اش انجام میدهد، از تولید عمومی خارج است و نمیتواند چیزی کسب کند؛ و هنگامی که میخواهد در صنعت عمومی شرکت کند و معاش خود را مستقلا تأمین کند، در وضعی نیست که بتواند وظایف خانوادگی خود را انجام دهد. چیزی که در مورد زن در کارخانه صادق است، در همه جا، حتی در طب و قانون نیز، برای او صادق است. خانواده فردی نوین، مبتنی بر بردگی خانگی آشکار یا پوشیده زن است؛ و جامعه نوین، توده‌ای است که ملکولهای تشکیل دهنده آن منحصرا عبارتند از خانواده‌های منفرد. امروزه در اکثریت عظیم موارد مرد، لااقل در میان طبقات دارا، روزی‌رسان و نان‌آور خانواده است، و این امر به او یک موضع مسلط را میدهد، که احتیاجی به هیچ امتیاز قانونی خاصی ندارد. مرد در خانواده، بورژواست؛ زن پرولتاریاست. ولی در جهان صنعتی ویژگی ستم اقتصادی که به پرولتاریا وارد میشود، فقط هنگامی کاملا آشکار میگردد که امتیازات قانونی خاص طبقه سرمایه‌دار ملغی شده و تساوی حقوقی کامل در هر دو طبقه مستقر شده باشد. جمهوری دمکراتیک، تناقض بین طبقات را از میان بر نمیدارد؛ برعکس عرصه را برای جنگ تدارک میبیند. و به همین ترتیب، خصلت ویژه تسلط مرد بر زن در خانواده نوین، و ضرورت و نیز طریقه ایجاد تساوی اجتماعی واقعی بین آن دو، فقط هنگامی کاملا واضح میشود که آنها کاملا از نظر قانونی یکسان باشند. آنگاه آشکار میشود که نخستین شرط رهایی زن، ورود مجدد تمامی زنان به صنعت عمومی است؛ و باز این امر هم مستلزم این است که خصوصیت خانواده فردی بمثابه واحد اقتصادی جامعه، از بین برود.

* * *

بنابراین سه شکل اصلی ازدواج وجود دارد، که حدودا با سه مرحله عمده تکامل انسانی منطبق اند. برای توحش - ازدواج گروهی؛ برای بربریت - ازدواج یارگیری؛ برای تک-همسری بانضمام زنا و فحشاء. در مرحله بالایی بربریت بین ازدواج یارگیری و تک-همسری، فرمانروایی مرد بر بردگان زن و چند-همسری، خود را جا داده است.

همان طور که کل تشریح ما نشان داده است، پیشرفتی که در این ترتیب صورت گرفته در رابطه با این فاکت عجیب است که در حالی که زنان بیش از پیش از آزادی جنسی ازدواج گروهی محروم میشوند، مردان محروم نمیشوند. در واقع ازدواج گروهی تا هم امروز برای مردان وجود دارد. آنچه که برای یک زن جنایت محسوب میشود و شدیدترین عواقب قانونی و اجتماعی را در بر دارد، در مورد مردان امری افتخارآمیز تلقی میشود، و حداکثر یک لکه اخلاقی کمرنگی است که او با لذت بر خود میپذیرد. هر اندازه که هتاریسم سنتی کهن، در زمان ما با تولید کالایی سرمایه‌داری تغییر کرده و هر اندازه که بیشتر در انطباق با آن به فحشای آشکار مبدل میشود، به همان اندازه هم اثرات آن فسادانگیزتر میگردد. و این مسأله، مردان را بیش از زنان به فساد میغلطاند، در میان زنان، فحشاء فقط آن بینوایانی را که در دام آن میافتند پست و خوار میکند؛ و حتی اینان نیز تا آن حد که غالبا تصور میرود تنزل نمییابند. ولی از جانب دیگر، این تمامی جهان مردان را تنزل میدهد. به این طریق در نُه دهم موارد، یک دوران درگیری طولانی در آن، عملا یک مدرسه مقدماتی برای بیوفایی در زناشویی است.

ما اکنون به یک انقلاب اجتماعی نزدیک میشویم که در آن بنیادهای اقتصادی تک-همسری که تاکنون وجود داشته‌اند، با همان قطعیتی که در مورد مکمل آن یعنی فحشاء صادق است، نابود میشوند. تک-همسری در اثر تراکم ثروت زیاد در دست یک نفر - در دست مرد - و از میل به باقی گذاشتن این ثروت برای فرزندان مرد، و نه به هیچکس دیگر، بوجود آمد. برای این منظور، تک-همسری برای زن ضروری بود، ولی نه برای مرد؛ بطوری که این تک-شوهری زن، به هیچ وجه چند-همسری آشکار را پنهان مرد را متوقف نکرد. ولی انقلاب اجتماعی قریب‌الوقوع، با تبدیلِ، حداقل قسمت عمده ثروت قبال توارث دائمی یعنی وسایل تولید، به مالکیت اجتماعی تمام این نگرانیهای موجود در مورد توارث را به حداقل میرساند. از آنجا که تک-همسری از علل اقتصادی نشأت گرفته، آیا هنگامی که این علل از میان بروند، خودش هم از بین خواهد رفت؟

میتوان بدرستی جواب داد که: تک-همسرى نه تنها از میان نمیرود، بلکه آغاز به تحقق کامل خواهد کرد. زیرا با انتقال وسایل تولید به مالکیت اجتماعی، کار مزدی، پرولتاریا هم از میان میرود، و بنابراین ضرورت تسلیم تعداد معیّنی از زنان - که از نقطه نظر آماری قابل محاسبه است - بخاطر پول هم از میان میرود. فحشاء نابود میشود؛ تک-همسری به جای زوال یافتن، سرانجام یک واقعیت میشود - و برای مردان نیز.

به هر حال موضع مرد به این طریق دستخوش تغییرات فراوانی میشود. ولی وضعیت زن، وضعیت تمام زنان، هم تغییراتی مهمی پیدا میکند. با انتقال وسایل تولید به مالکیت اشتراکی، خانواده فردی دیگر واحد اقتصادی جامعه نخواهد بود. خانه‌داری خصوصی تبدیل به یک صنعت اجتماعی میگردد. تعلیم و تربیت فرزندان یک امر عمومی میشود. جامعه، با رعایت تساوی، از همه اطفال - بدون در نظر گرفتن اینکه آنها محصول پیوند ازدواج هستند یا نه - توجه میکند. به این طریق نگرانی در مورد "عوارضی" که امروزه مهمترین عامل اجتماعی - هم معنوی و هم اقتصادی - است که دختر را از تسلیم آزادانه به مرد مورد علاقه‌اش باز میدارد، از میان خواهد رفت. آیا این امر برای رشد تدریجی مقاربت جنسی آزاد، و به همراه آن، مدارای بیشتر افکار عمومی در مورد حرمت بکارت و حیای زنانه، دلیل کافی نیست؟ و بالأخره آیا ما ندیده‌ایم که تک-همسری و فحشاء، در جهان نوین، گرچه متضاد هستند، معهذا متضادهای جدایی‌ناپذیر و قطب‌های یک شرایط اجتماعی واحد هستند؟ آیا فحشاء میتواند نابود شود، بدون اینکه تک-همسری را به خود به ورطه نابودی بکشاند؟

در اینجا عامل نوینی به عمل میپردازد، عاملی که حداکثر بصورت جنینی، هنگامی که تک-همسری بوجود آمد، وجود داشت - یعنی عشق جنسی فردی.

قبل از قرون وسطا، چیزی بصورت عشق جنسی فردی وجود نداشت. اینکه زیبایی شخصی، معاشرت نزدیک، تشابه تمایلات و غیره، خواست مقاربت جنسی را در میان جنسهای مختلف برمیانگیخت، اینکه مردان نیز مانند زنان، کاملا نسبت به این مسأله که با چه کسی چنین رابطه نزدیکی برقرار کنند، کاملا بیتفاوت نبودند، امری است کاملا بدیهی. ولی این هنوز تا عشق جنسی روزگار ما راهی طولانی دارد. در سراسر عهد کهن، عشق‌بازی به معنای امروزی کلمه، فقط خارج از جامعه رسمی انجام میگرفت. چوپانان که غم و شادی آنها در عشق را تئوکریتوس Theocritus و موشوس Moschus میخوانند، یا در دافنیس و کلوئه Daphnis and Chloe اثر لانگوس Longus میآید، صرفا بردگان هستند که سهمی در دولت، عرصه شهروندان آزاد، ندارند. البته بجز در میان بردگان، عشق‌بازی را فقط بمثابه محصولات تجزیه جهان در حال زوال مییابیم؛ و در رابطه با زنانی که آنها نیز در ماوراء محدوده جامعه رسمی هستند، با هتاره‌ها، یعنی با زنان بیگانه آزاد شده؛ در آتن با شروع انحطاط، در روم در زمان امپراتوری. در واقع اگر عشق‌بازی بین شهروند آزاد مرد و زن انجام میگرفت، فقط به شکل زنا بود. و عشق جنسی به معنای امروز ما، برای سراینده اشعار عاشقانه کلاسیک عهد کهن آناگرون Anacreon پیر، آنقدر بی اهمیت بود، که حتی جنس معشوقه‌ها هم از نقطه نظر او کاملا علی‌السویه بود.

عشق جنسی ما، اساسا از تمایل جنسی ساده، از اروس Eros کهن متفاوت است. اولا این عشق، متضمن عشق متقابل از جانب معشوق است؛ از این جهت زن همطراز مرد قرار میگیرد؛ در حالی که در اروس عهد کهن، زن به هیچ وجه مورد مشورت قرار نمیگرفت. ثانیا عشق جنسی درجه‌ای از شدت و تداوم در جایی پیدا میکند که طرفین، فراق یا جدایی را بمثابه یک بدبختی بزرگ، و شاید بزرگترین بدبختی‌ها، تلقی میکنند؛ آنها برای تصاحب یکدیگر، خطرات بزرگی را متحمل میشوند و حتی جانشان را به خطر میاندازند - چیزی که در عهد اخیر، در بهترین حالت، فقط در موارد زنا اتفاق میافتد. و بالأخره معیار اخلاقی نوینی برای داوری در مورد مقاربت جنسی به وجود میآید. سؤالی که پرسیده میشود تنها این نخواهد بود که آیا این مقاربت مشروع بود یا نا مشروع، بلکه این نیز پرسیده خواهد شد که آیا از عشق متقابل برمیخاست یا نه. نگفته پیداست که در عملِ فئودال یا بورژوا، این معیار جدید نیز از سایر معیارهای اخلاقی دیگر بیشتر رعایت نمیگردد - صرفا نادیده گرفته میشود. ولی از آنها هم بدتر نیست. در تئوری، در روی کاغذ، مانند آنهای دیگر پذیرفته میشود. و بیش از این هم اکنون نمیتوان انتظار داشت.

در جایی که عهد کهن پیشروی خود را به سوی عشق جنسی متوقف کرد، قرون وسطا آن را - بصورت زنا - مجددا از سر گرفت. ما در بالا عشق شوالیه‌ای را که باعث و موجد پیدایش ترانه‌های سحرگاهی شد، توضیح دادیم. هنوز یک دره بزرگ بین این دو از عشق که برای تلاشی ازدواج میکوشد، و عشقی که باید شالوده آن باشد، وجود دارد، دره‌ای که هرگز با کهولت شوالیه‌گری کاملا پُر نشد. حتی هنگامی که ما از لاتین‌های عاشق‌پیشه به ژرمنهای عفیف میرسیم، در نیبلوگن‌لید Nibelungenlied مشاهده میکنیم که کریم‌هیلد Kriemhild - گرچه در خفا درست به همان شدتی عاشق زیگفرید Siegfried بود که وی عاشق او بود - معهذا در جواب به اظهار گونتر مبنی بر اینکه قول داده است که او را در اختیار شوالیه‌ای بگذارد که نامش را نمیبرد، او صرفا جواب میدهد: "احتیاجی نیست که شمار از من چیزی بخواهید؛ من همواره چنان خواهم بود که شما فرمان میدهید. کسی که شما، ای آقای من، برای شوهری من انتخاب میکنید، من مشتاقانه خودم را در اختیارش خواهم گذاشت". هیچگاه به مخیله او خطور نمیکند که عشق او را در این امر باید در نظر گرفت. گونتر Gunther برونهیلد Brunhild را میخواهد، بدون اینکه هرگز او را دیده باشد، و اتزل Etzel هم در مورد کریم‌هیلد چنین میخواهد. همین امر در گودرون Gudrun اتفاق میافتد که در آن اثر، سیگبانت Sigebant ایرلندی خواستار اوته Ute نروژی است، هِتل اهل هگلینیگن Hetel of Hegelingen، هیلده Hilde ایرلندی را میخواهد؛ و بالأخره زیگفرید مورلندی Siegfried of Morland، هارتموت اورمانی Hartmut of Ormany و هرویگ سیلندی Herwig of Seeland، گودرون را میطلبند؛ و در اینجا برای اولین بار، گودرون بنا به میل آزادانه خود این فرد آخر را انتخاب میکند. علی‌القاعده عروس یک شاهزاده جوان را، والدین او انتخاب میکنند. و اگر آنها زنده نیستند، او خودش با مشورت عالیترین رؤسای واسال، که نظر آنها در تمام موارد وزنه بسیار سنگینی است، عروسش را انتخاب میکند. و جز این هم نمیتواند باشد. برای شوالیه یا بارون، همانطور که برای خود شاهزاده، ازدواج یک عمل سیاسی، یک فرصتی است برای کسب قدرت از طریق پیوندهای جدید، منافع خاندان، و نه تمایلات فردی، عامل تعیین کننده هستند. در اینجا عشق چگونه میتواند امیدوار باشد که در مورد زناشویی حرف آخر را بزند؟ برای اصناف شهرهای قرون وسطا هم همین امر صادق است. همان امتیازاتی که از آنها محافظت میکرد - نظامنامه صنف که با مقررات خاصش، خطوط تمایز تصنعی، که قانونا آنها را از اصناف دیگر، از هم-صنفی‌های خود و از نوآموزان و شاگران روزمزد جدا میکرد - محدوده‌ای را که آنها میتوانستند که در آن همسر مناسب خود را بیابند بطور قابل توجهی تنگ میکرد. و این مسأله که چه کسی از همه مناسبتر است را، نه تمایلات فردی، بلکه منافع خانوادگی، بطور قطعی معیّن میکردند.

بنابراین تا آخر قرون وسطا، ازدواج در اکثریت عظیم موارد، همان چیزی که از ابتدا بود، باقی ماند، امری بود که بوسیله طرفین اصلی تصمیم گرفته نمیشود. در ابتدا، فرد بصورت ازدواج یافته بدنیا میآمد، ازدواج یافته با یک گروه کامل از جنس مخالف. محتملا مناسبت مشابهی در شکلهای بعدی ازدواج گروهی وجود داشت، با این تفاوت که گروه بطور روز افزونی کوچکتر میشد. در ازدواج یارگیری، قانون بر این است که مادران، ازدواج فرزندان خود را ترتیب میدهند؛ و در اینجا نیز ملاحظات علائق جدید، مناسبتی که باید موضع زوجهای جوان را در تیره یا قبیله مستحکم کند، عامل تعیین کننده است. و هنگامی که با غلبه مالکیت خصوصی بر مالکیت اشتراکی، و با در مدّ نظر داشتن توارث، حق پدری و تک-همسری غلبه مییابند، ازدواج، بیش از همیشه، مبتنی بر ملاحظات اقتصادی میشود. شکل ازدواج بوسیله خریداری ناپدید میشود، خود معامله، بطور روزافزونی بطریقی انجام میگیرد که نه تنها زن، بلکه مرد هم ارزش‌گذاری میشود - و نه بر مبنای خصوصیات شخصی بلکه بر مبنای داراییش. این فکر که تمایلات متقابل طرفین اصلی باید دلیل تعیین کننده ازدواج باشد، در عملِ طبقات حاکم از همان ابتدا ناشناخته بود. چنین چیزهایی در بهترین حالت فقط در داستانهای عاشقانه واقع میشد - و یا در میان طبقات تحت ستم، که به حساب نمیآمدند.

وضع تا هنگام پیدایش تولید سرمایه‌داری چنین بود، زمانی که پس از عصر کشفیات جغرافیایی، فتح جهان از طریق تجارت جهانی و صنعت آغاز شد. ممکن است تصور شود که این شیوه ازدواج کاملا با آن مناسب بود، و در حقیقت هم چنین بود. ولی معهذا - ریشخند تاریخ را حدی نیست - این تولید سرمایه داری بود که شکاف قطعی را در آن بوجود آورد. با مبدل کردن تمام اشیاء به کالا، تمام مناسبات سنتی کهن را نیز از بین برد، و بجای رسوم موروثی و حقوق تاریخی، خرید و فروش را گذاشت، قرارداد "آزاد". ماین H. S. Maine، حقوقدان انگلیسی، تصور میکرد که کشف عظیمی کرده است وقتی که میگفت که کل پیشرفت ما در مقایسه با اعصار گذشته این است که از موضع و مقام اجتماعی status به قرارداد رسیده‌ایم، از یک وضع امور موروثی، وضعی از امور داوطلبانه برقرار شده است - نظری که با همه درستی، خیلی پیش از آن در مانیفست کمونیست آمده بود.

اما عقد قرارداد متضمن وجود مردمی است که بآزادی بتوانند اختیار خود، اَعمال و داراییشان را داشته باشند، و با یکدیگر بر مبنایی مساوی مقابل شوند. بوجود آوردن چنین اشخاص "آزاد" و "مساوی" دقیقا یکی از تکالیف عمده تولید سرمایه‌داری بود. گرچه در ابتدا این امر فقط بطریقی ناآگاهانه انجام گرفت، و بعلاوه زیر یک نقاب مذهبی بود، معهذا از زمان نهضت اصلاح‌طلبی لوتری و کالوینیستی[٥٩]، این امر به صورت یک اصل مسجل در آمد که یک فرد فقط در صورتی کاملا مسئول اَعمال خود است که هنگام اجرای آن دارای آزادی کامل اراده باشد؛ و این که مقاومت در برابر اجبار به انجام اَعمال غیر اخلاقی، یک وظیفه اخلاقی است. اما این اصل چگونه با عملکرد گذشته ازدواج جور در میآید؟ بنا بر مفاهیم بورژوایی، ازدواج یک قرارداد، یک امر قانونی، و در حقیقت مهمترین آنها بود، زیرا تن و روح دو نفر را برای تمام طول زندگی واگذار میکرد. درست است که بطور صوری این معامله داوطلبانه انجام میگرفت، بدون رضایت طرفین انجام نمیشد؛ ولی این مسأله که این رضایت چگونه بدست میآمد، و ازدواج چگونه واقعا ترتیب داده میشد را همه بخوبی میدانستند. اما اگر آزادی واقعی انتخاب برای همه قراردادهای دیگر خواسته میشود، چرا برای این یکی خواسته نشود؟ آیا دو جوانی که میخواستند با هم ازدواج کنند این حق را نداشتند که، خودشان، بدنشان، و اندامهای آن را، آزادانه واگذار کنند؟ آیا عشق جنسی در اثر شوالیه‌گری مرسوم نشد؟ و آیا عشق زن و شوهری، در مقابل عشق زناکارانه شوالیه‌ها، شکل مناسب بورژوایی آن نبود؟ اما اگر این وظیفه همسران بود که یکدیگر را دوست داشته باشند، آیا این همانقدر وظیفه عاشقان نبود که فقط با یکدیگر ازدواج کنند و نه با هیچکس دیگر؟ و آیا حق این عشاق بالاتر از حق والدین، بستگان و سایر میانجی‌ها و دلالهای سنتی ازدواج نبود؟ اگر حق بررسی و تمیز شخصی آزاد در امور کلیسا و مذهب، خود را بدون رعایت تشریفات تحمیل کرد، این حق چگونه میتواست در مقابل ادعای غیر قابل تحمل نسلهای پیر، در واگذاری جسم و روح، مالکیت، شادی و غم نسلهای جوان متوقف شود؟

پیدایش این سؤالات، در دورانی که در آن تمام علایق اجتماعی قدیمی سست شدند و شالوده‌های تمام مفاهیم سنتی به لرزه در آمدند، اجتناب ناپذیر بود. اندازه جهان ناگهان تقریبا ده برابر شده بود، اینک نه تنها یک چهارم کره، بلکه تمام کره زمین در مقابل چشمان خیره اروپاییان غربی، که اکنون برای تصاحب هفت اقلیم دیگر شتاب میکردند، باز شده بود. و مرزهایی هم که شیوه تفکر مجاز قرون وسطایی بوجود آورده بود، به همان سان که مرزهای باریک کهن سرزمین‌هایشان از میان رفت، نابود شدند. افقی بینهایت وسیعتر، هم در مقابل چشمان بیرونی و هم در برابر نگاه درونی انسان، گشوده شد. احترامات و امتیازات فائقه صنفی، که از طریق نسلها رسیده بود، برای مرد جوانی که ثروت هندوستان و معادن طلا و نقره مکزیکو و پوتوسی Potosi او را خیره کرده بود، چه فایده‌ای داشتند؟ این دوران سرگردانی و شوالیه‌گری بورژوازی بود؟ و داستان عشقی و رویاهای عاشقانه خود را نیز، گو که بر مبنایی بورژوایی و با اهداف بورژوایی در مقابل چشم، داشت.

به این طریق بورژوازی نوخاسته، بخصوص در کشورهای پروتستان، جایی که نظام موجود از همه جا بیشتر متزلزل شده بود، بطور روزافزونی آزادی انعقاد قرارداد برای ازدواج را هم به رسمیت شناخت، و به طریقی که در بالا ذکر شد آن را به مورد اجرا گذاشت. ازدواج، بصورت ازدواج طبقاتی باقی ماند، ولی طرفین در محدودهای یک طبقه، تا درجه معیّنی آزادی انتخاب داشتند، و بر روی کاغذ، در تئوری اخلاقی، و در توصیف‌های شاعرانه، هیچ چیز بدینسان مسلم نبود که هر ازدواجی که بر بنیاد عشق جنسی متقابل و توافق واقعا آزادانه مرد و زن بنا نشده باشد، غیر اخلاقی است. خلاصه، ازدواج مبتنی بر عشق یک حق انسانی اعلام شد؛ نه تنها حق مرد (Droit de l'homme)، بلکه بطور استثنایی حق زن نیز (droit de la femme).

اما این حق انسانی، از یک نظر با به اصلاح حقوق انسانی دیگر متفاوت بود. در حالی که این حقوق دیگر، در عمل، محدود به طبقه حاکمه، یعنی بورژوازی بودند - طبقه تحت ستم، پرولتاریا، بطور مستقیم و یا غیر مستقیم از آنان محروم بود - ریشختند تاریخ خود را بار دیگر نشان میدهد. طبقه حاکمه، هنوز تحت تسلط تأثیرات اقتصادی آشنا، باقی میماند و بنابراین، فقط در موارد استثنایی، ازدواجهای واقعا داوطلبانه میتواند وجود داشته باشد؛ در حالی که همان طور که دیده‌ایم، این امر در میان طبقه مغلوب یک قاعده است.

به این طریق آزادی کامل در ازدواج فقط هنگامی میتواند بطور عام عملی شود، که الغای تولید سرمایه‌داری، و مناسبات مالکیتی که بوسیله آن ایجاد شده است، تمام آن ملاحظات اقتصادی فرعی، که هنوز یک چنین تأثیر قدرتمندی در انتخاب شریک بازی میکند، را از میان بُرده باشد. در آن هنگام هیچ انگیزه دیگری، بجز عواطف متقابل باقی نخواهد ماند.

از آنجا که عشق جنسی، بنا بر نفس ماهیتش انحصاری است - گرچه این انحصار امروز فقط توسط زن کاملا متحقق میشود - بنابراین ازدواجی که مبتنی بر عشق جنسی است بنا بر نفس ماهیتش، تک-همسرانه است. ما دیدیم که باکوفن، هنگامی که پیشرفت از ازدواج گروهی به ازدواج فردی را عمدتا کار زنان میدانست چقدر ذیحق بود؛ تنها پیشروی از ازدواج یارگیری به تک-همسری را میتوان به حساب مرد گذاشت، و تاریخا این بطور عمده شامل بدتر شدن موضع زن و تسهیل بیوفایی از جانب مرد شد. با از میان رفتن ملاحظات اقتصادی که زن را مجبور میکند که بیوفایی مرسوم مرد را تحمل کند - نگرانی درباره معاش و حتی بیشتر از آن در مورد آتیه فرزندانش - تساوی زنانی که به این طریق به دست میآید، با اتکاء به تمام تجارب گذشته میتوان گفت که به نحو بسیار مؤثرتری باعث خواهد شد که مردان واقعا تک-همسر شوند، و نه اینکه زنان چند-شو گردند.

اما چیزی که بطور قطعی در تک-همسری از میان میرود، تمام آن خصوصیاتی است که تک-همسری از آنجهت که از مناسبات مالکیت نشأت گرفته است، با خود دارد. اینها عبارتند از، اولا تفوق مرد، و ثانیا غیر قابل فسخ بودن ازدواج. تفوق مرد در ازدواج صرفا یکی از نتایج تفوق اقتصادی اوست، و به همراه آن، خودبخود نابود میشود. غیر قابل فسخ بودن ازدواج، تا اندازه‌ای مربوط به آن شرایط اقتصادی است که تک-همسری از آن بوجود آمد، و تا اندازه‌ای سنتی است مربوط به زمانی که ارتباط بین این شرایط اقتصادی و تک-همسری هنوز کاملا فهمیده نشده و توسط مذهب تشدید میشد. این امر امروزه هزاران بار نقض شده است. اگر تنها ازدواجهایی که مبتنی بر عشق هستند اخلاقی اند، پس تنها آنهایی هم اخلاقی هستند که در آنها عشق ادامه مییابد. دوام میل عشق جنسی فردی، بر حسب فرد، بخصوص در میان مردان، بسیار متفاوت است؛ قطع مسلم علاقه، یا جانشینی آن با یک عشق پُر شور جدید، جدایی را، هم برای طرفین و هم برای جامعه، امری مبارک میسازد. تنها در آن زمان مردم از زحمتِ افتادن در گرداب بی سرانجام تشریفات انجام طلاق رها میشوند.

به این طریق آنچه که در حال حاضر در مورد انتظام مناسبات جنسی - بعد از نابودی قریب‌الوقوع تولید سرمایه‌داری - میتوانیم حدس بزنیم عمدتا یک خصوصیت منفی دارد، و بیشتر محدود به آن چیزهایی است که از میان خواهد رفت. اما چه چیزی به آن اضافه خواهد شد؟ پاسخ این سؤال، بعد از آن که یک نسل نوین پرورش یافت، معیّن خواهد شد: نسلی از مردانی که هیچگاه در سراسر زندگیشان فرصت خرید تسلیم زن را، با پول یا با هر وسیله قدرت اجتماعی دیگر، نداشته‌اند، و یک نسل از زنانی که هیچگاه مجبور نبوده‌اند خود را به هیچ مردی، بخاطر هیچ ملاحظه‌ای بجز عشق واقعی، تسلیم کنند، یا از تسلیم خود به معشوقه‌های خویش بخاطر ترس از عواقب اقتصادی آن خودداری کنند. هنگامی که چنین مردمانی پیدا شدند، آنچه را که ما میگوییم آنها باید انجام دهند، به پشیزی نخواهند گرفت. آنها کردار خود، و افکار عمومی خود در مورد رفتار هر فرد، را برقرار خواهند ساخت. والسلام.

فعلا بگذارید به مورگان، که از او اینهمه دور شده‌ایم باز گردیم. بررسی تاریخی نهادهای اجتماعی که در اثنای دوران تمدن بوجود آمد، خارج از قلمرو کتاب اوست. بالنتیجه او فقط بطور مختصر به سرنوشت تک-همسری در این دوران میپردازد. او هم تکامل خانواده تک-همسر را، به مثابه یک پیشرفت، به مثابه نزدیک شدن به تساوی کامل جنسها میداند، اما بدون این که تصور کند که به هدف رسیده است. ولی او میگوید "هنگامی که این حقیقت پذیرفته شد که خانواده از چهار شکل متوالی گذشته است، و اکنون در شکل پنجم است، بلافاصله این سؤال پیدا میشود که آیا این شکل میتواند در آینده هم دائمی باشد. تنها جوابی که میتوان داد این است که خانواده باید با پیشرفت جامعه پیشروی کند و با تغییر جامعه تغییر نماید. همانطور که در گذشته نیز چنین بوده است. خانواده مخلوق سیستم اجتماعی است، و فرهنگِ آن را منعکس خواهد کرد. همانطور که خانواده تک-همسری از آغاز تمدن تاکنون، و بطور کاملا محسوس در عصرهای جدید، پیشرفت زیادی کرده است، لااقل میتوان تصور کرد که هنوز میتواند بهبود بیشتری یابد تا اینکه تساوی جنسها بدست آید. اگر خانواده تک-همسر نتواند ضروریات جامعه را در آینده دور برآورده کند، مشکل بتوان ماهیت جانشین آن را پیش‌بینی کرد".



زیرنویسهای فصل دوم

[٢١] در صفحات بعد این نوع (adoption) پذیرفته شدن، توضیح داده خواهد شد.

[٢٢] در ترجمه pairing family واژه‌ای مناسب‌تر از "خانواده یارگیر" نیافتیم. ممکن است جستجوی بیشتر در ادبیات باستانى، معادل بهتر آن را بدست دهد. "خانواده جفتی" ادای معنی نمیکند.

[٢٣] در فارسی، واژه پسر هم بمعنای فرزند مذکر (son) است و هم بمعنای کودک مذکر (boy). همینطور واژه دختر هم معنای فرزند مؤنت (daughter) را میدهد و هم کودک مؤنث (girl) را. در این عبارت منظور از پسر، فرزند مذکر، و از دختر، فرزند مؤنث است.

[٢٤] nephew هم بمعنای برادرزاده مذکر و هم خواهرزاده مذکر است.

[٢٥] niece هم بمعنای برادرزاده مؤنث و هم خواهرزاده مؤنث است.

[٢٦] Uncle هم بمعنای دایی و هم عمو است.

[٢٧] unt هم بمعنای عمّه و هم خاله است.

[٢٨] واژه Cousine هم در فارسی کنونی یک معادل واحد ندارد. تکامل بعدی سیستم خویشاوندی در ایران، این مفهوم را در جهت ازدیاد دقت تجزیه کرد. واژه‌های پسرعمو، پسردایی، دختر عمو، دختردایی، دختر عمّه، پسرخاله، دخترخاله، محصولات دقیق این مفهوم هستند. معهذا قاعدتا باید در فارسی کهن واژه معادلی موجود بوده باشد، که مترجم از آن بی اطلاع است. همین حکم در مورد تمایز عمو از دایی، و خاله از عمّه، خواهرزاده از برادرزاده و فرزند از بچه (بطور عام) صادق است. برعکس در مواری پاره‌ای از واژه‌های خویشاوندی، دقیق نشده باقی مانده‌اند (که قبلا در پاورقی مربوط به پسر و دختر توضیح آن را داده‌ایم). واژه زن هم تمایز نیافته و معنای دوگانه انسان مؤنث (woman) و زوجه (wife) را دارد. معهذا باید بگوییم که این "عدم تدقیق" نیز تصادفی نیست و مربوط به نحوه تکامل شکلهای خانواده و سیستمهای خویشاوندی در این منطقه است، و این به عهده مردم‌شناسان و زبان‌شناسان است که شکلهای ویژه و نحوه تکامل آنها را پيدا کنند.

[٢٩] در این ترجمه واژه ساخت بعنوان معادل Constitution، در دوران نظام تیره‌ای آمده است. در سایر ادوار، اساسنامه ترجمه شده است.

[٣٠] Philistine عامی و بی فرهنگ.

[٣١] این امر که باکوفن چقدر کم چیزی را که کشف کرده بود، یا در حقیقت حدس زده بود، میفهمید از اطلاق اصطلاح هتاریسم (hetaerism) به این حالت بدوی ثابت میشود. یونانیها این کلمه زناکاری را هنگامی که بوجود آوردند، برای توصیف مقاربت بین مردان مجرد و یا تک-همسران، با زنان مجرد بکار میبردند، این کلمه تلویحاً متضمّن وجود شکل معیّنی از ازدواج است که این مقاربت خارج از آن انجام میشود و فحشاء را لااقل بمثابه یک امکان موجود، در بر میگیرد. این کلمه هیچگاه بمعنای دیگری بکار نرفته و من هم مانند مورگان آن را به همین معنی استعمال میکنم. کشفیات بسیار مهم باکوفن در همه جا بطور غیر قابل تصوری توسط این اعتقاد پندارآلود او - مبنی بر اینکه روابطی که تاریخا بین زن و مرد بوجود آمد از اعتقادات مذهبی انسانها در دوران معیّن سرچشمه میگیرد و نه از شرایط زندگی بالفعل آنها - عرفانی میشود. (انگلس)

[٣٢] Ch. Letournau, L'evolution du Mariage et de la Pamille, Paris, 1888

[٣٣] Westermarck, The History of Human Marriage (London 1891)

[٣٤] A. Espinas, Des Sociétés Animales. Etude de Psychologie comparée, Paris 1877, P. P. 303-04

[٣٥] Conscience Collective - انگلس در مقابل، Conscience، واژه معادل "احساس" را گذاشته است، و بنظر ما نیز واژه احساس رساتر است.

[٣٦] Giraud- Teulon, Origin Of Marriage and family.

[٣٧] H. H. Bancroft, The Native Races of Pacific States of North America, 1875, Vols. I-V, New York.

[٣٨] Karens کارن‌ها مردمی هستند که در مناطق کوهستانی برمه زندگی میکنند.

[٣٩] Incest منظور انگلس این نیست که این عمل وجود نداشت، بلکه این برداشت بمفهوم "زنا" یا عمل زشت یک اختراع است.

[٤٠] مارکس در نامه‌ای که در بهار ١٨٨٢ نوشته شده است احساس خود را با شدیدترین عبارات در مورد تحریفهای زشت عصرهای اولیه، در اثر نیبلونگ واگنر (Nibelung, Wagner)، اظهار میدارد. "چه کسی شنیده است که برادری خواهر خود را بمثابه عروسش در آغوش بگیرد؟" مارکس به این "خدایان شهوت‌ران" واگنر، که به شیوه کاملا نو به عشقبازی‌های خود کمی چاشنی مقاربت با خویشاوندان میزدند، جواب میدهد: "در عصرهای اولیه، خواهر، همسر بود، و این اخلاقی بود".

یکی از رفقای فرانسوی من که علاقمند به واگنر است، با این یادداشت موافق نیست و اشاره میکند که در اوگیس‌درکا (ögisdrecka)، اِدای (Edda) اولیه، که واگنر آن را بمثابه مدل خود انتخاب کرد، لوکی (Loki) به این طریق فریا (Freia) را سرزنش میکند: "برادر خود تو، تو را در مقابل خدایان در آغوش گرفته است". او ادعا میکند که ازدواج بین برادر و خواهر در آن زمان منسوخ شده بود. اوگیس‌درکا توصیف زمانی است که در آن اعتقاد کهن به اساطیر بکلی شکسته شده بود، این براستی یک سخره لوسیانیایی (Lucian) خدایان است. اگر لوکی، بمثابه مفیس‌توفل Mephistopheles بدینگونه فریا را سرزنش میکند، این خود علیه نظر واگنر است. چند سطر بعد لوکی به نیورد (Njord) میگوید: تو از خواهرت (چنین) پسری به هستی آوردی [Vidh Systur Thinni gaztu Silkan Mäg] حال نیورد یک آسا (Asa) نبوده بلکه یک وانا (Vana) است، و در افسانه اینگلینگا Ynglinga saga او میگوید که ازدواج بین خواهران و برادران در وانالند (Vanaland) مرسوم است گرچه در میان آساها چنین نیست. این امر میرساند که واناها خدایان قدیمی‌تر از آساها بودند. به هر منوال نیورد در میان آساها زندگی میکرد و معادل آنها بود، و به این طریق اوگیس‌درکا در حقیقت اثبات این نکته است که ازدواج درونى بین برادران و خواهران، لااقل در میان خدایان، هنوز در زمانی که افسانه‌های نروژی خدایان بوجود آمد، باعث انزجار نمیشد. اگر کسی بخواهد که واگنر را معذور دارد بهتر است بجای اِدا به گوته متوسل شود، زیرا گوته در منظومه خدا و بایادر (balld of God the Bayadere) اشتباه مشابهى در مورد تسلیم مذهبی زن کردن و آن را بسیار شبیه فحشای امروزی میکند. (یادداشت انگلس به چاپ چهارم)

[٤١] Collateral در اینجا بمعنای نسب از یک جدّه واحد است که البته بر حسب مرحله خاص تکامل خانواده، میتواند فرزندان یک جدّ مشترک را شامل شود. در فارسی این را "زاده" میخوانند.

[٤٢] واژه Community یک معنی معادل واحد در فارسی ندارد. بر حسب موقعیت، ما آن را تجمع، اجتماع، جماعت ترجمه کرده‌ایم.

[٤٣] دیگر نمیتواند تردیدی وجود داشته باشد که آثار مقاربت جنسی بدون تمایز، باصطلاح "Sumpfzeugung"، که باکوفن تصور میکند آن را کشف کرده است ما را به ازدواج گروهی میرساند. "اگر باکوفن این ازدواج‌های پونالوایی را "غیر قانونی" میخواند، کسی که در آن دوره میزیست هم به همین سان غالب ازدواج‌های کنونی بین (عمّه، عمو، خاله، دایی) زاده‌های دور و نزدیک پدری و مادری را مقاربت با نزدیکان، یعنی ازدواج بین برادران و خواهران همخون محسوب میکند". (مارکس، آرشیو صفحه ١٨٧) - یادداشت انگلس.

[٤٤] The People of India, vol I-VI, London 1868-72

[٤٥] در اینجا و بعد از آن انگلس از گروههای ازدواجی بزرگ در میان بومیان استرالیا سخن میگوید.

[٤٦] Infidelity غالبا در فارسی خیانت (زن و شوهر نسبت به یکدیگر) گفته میشود که علاوه بر اینکه نارسا است مفهوم خیانت را به زمانی تعمیم میدهد که چنین مفهومی وجود نداشت. ما در این متن آن را "بیوفایی" ترجمه میکنیم.

[٤٧] این قسمت را انگلس با حذف پاره‌ای لغات، از صفحه ٤٢٦ کتاب مورگان (جامعه باستان) نقل کرده است. ما مبنای ترجمه فارسی را بر نوشته انگلس گذاشتیم.

[٤٨] انگلس در مورد رابطه دسته Clan و تیره Gens بعداً توضیح خواهد داد، معهذا در اینجا Clan معادل تیره است و نه طایفه (بر طبق تقسیم‌بندی‌های ایران).

[٤٩] J. J. Bachofen, Das mutterecht, stuttgart, 1861

[٥٠] A Journey in Boston and New York, 1886, P. 266

[٥١] Bancroft, native races, I, P. 81.

[٥٢] History of the Abolition of Serfdom and Bond Service in Europe until the Middle of the Nineteenth Century, St. Petersburg, 1861.

[٥٣] Casuistry را در اینجا مجازاً مغلطه‌گری ترجمه کرده‌ایم. معنای درست آن تفسیر و تعبیر کشدار، کلاه شرعی گذاشتن، یا چیزی شبیه آن است.

[٥٤] M. Kovalevsky, Outline of the Origin and Evolution of the family and Property, Stockholm, 1890.

[٥٥] A. Heusler, Institutionen des deutschen Rechts. Bd. 1-11, leipzig 1885- 86- Ed.

[٥٦] Ausland, 1890, Nos. 42- 4

[٥٧] Spartiates طبقه شهروندان اسپارتی کهن، که از حقوق کامل مدنی برخوردار بودند. در مقابل Helots که این حقوق را نداشتند.

[٥٨] منظور انگلس ایدئولوژی آلمانی (The German Ideology) است که بعدها منتشر شد.

[٥٩] Lutheran and Calvinistic Reformation

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت

فصل سوم

تيره ايروکويی


اکنون به بررسی يک کشف ديگر مورگان ميپردازيم که از نظر اهميت، حداقل در رديف طرحی است که او از تجديد ساختمان شکل بدوی خانواده از سيستم همخونی به دست داده است؛ و آن اين است که: پيکرهای همخون در قبيله سرخپوستان آمريکا - که به نام حيوانات خوانده ميشوند - در شکل يونانی و رومی شکلهای بعدی و اشتقاقی بودند؛ اينکه تمامی سازمان اجتماعی يونانيان و روميهای عصرهای اوليه، در تيره، فراتِری و قبيله، معادل دقيق خود را در ميان سرخپوستان آمريکا مييابند؛ اينکه (تا آنجا که منابع کنونی ما نشان ميدهد)، تيره نهادی است که در ميان تمام بربرها، تا هنگام ورود آنها به تمدن، و حتی بعد از آن، مشترک بوده است - اين کشف، ناگهان دشوارترين قسمتهای تاريخ اوليه يونان و روم را روشن کرد. و در عين حال پرتو غير منتظره‌ای به روی ويژگيهای اساسی ساخت اجتماعی اعصار اوليه - قبل از ايجاد دولت - افکند. گرچه اين امر هنگامی که فهميده ميشود، خيلی آسان جلوه ميکند. او هنوز در اثر اوليه‌اش که در سال ١٨٧١ منتشر شد، اين راز را کشف نکرده بود. رازی که کشف آن، مورخين ماقبل تاريخی از خود مطمئن انگليسی را برای مدتی به سکوت بزدلانه‌ای واداشته بود.

واژه لاتينی gens، که مورگان آن را به مثابه يک عنوان عام برای اين پيکر همخون بکار ميبرد، مانند معادل يونانيش genos، از ريشه مشترک آريايی gan است (در ژرمن که g آريايی، علی‌القاعده به k مبدل ميشود، اين واژه تبديل به kan ميشود)، که به معنای بوجود آوردن است. genos, gens، واژه سانسکريت Janss، واژه گوتيک kuni (بر مبنای همان قاعده فوق‌الذکر)، واژه نورديک کهن و آنگلوساکسون kyn، انگليسی kin، واژه ژرمن عليای ميانه künne، همه متساويا به معنای خويشاوندی، نسب، هستند. ولی gens در لاتين و genos در يونانی، بويژه در مورد آن پيکرهای همخونی بکار ميروند که يک نسب مشترک دارند (در اين مورد يک جدّ مشترک) و از طريق نهادهای اجتماعی و مذهبی معيّنی در يک جماعت خاص با يکديگر پيوند دارند، و منشأ و ماهيت آنها تاکنون برای تمام مورخين ما تاريک مانده بود.

ما در بالا، در رابطه با خانواده پونالوايی، ديديم که چگونه يک تيره در شکل اصليش تشکيل ميگردد. تيره شامل تمام اشخاص است که بخاطر ازدواج پونالوايی، و در انطباق با مفاهيمی که ضرورتا در آنجا رايج بود، شامل اخلاف شناخته شده يک جدّه فردی معيّن - بنيادگذار تيره - بود. از آنجا که در اين شکل از خانواده ابويّت نا مسلّم است، فقط تبار زن معتبر شناخته ميشود. از آنجا که برادران نه با خواهرانشان، بلکه فقط با زنانی از نسب‌های متفاوت ميتوانند ازدواج کنند، فرزندانی که از اين زنان متولد ميشوند، بر مبنای حق مادری، در خارج از تيره قرار ميگيرند. به اين طريق فقط نوزدان دختران هر نسل در گروه خويشاوندی باقی ميمانند، در حالی که نوزادان پسرها به تيره‌های مادريشان تعلق ميگيرند. اين گروه همخون، بعد از آنکه خودش را بصورت يک گروه جدا از گروههای مشابه داخل قبيل متشکل کرد، چه ميشود؟

مورگان، تيره ايروکويی، بخصوص تيره قبيله سنِکا را بمثابه شکل کلاسيک تيره اصلی در نظر ميگيرد. آنها هشت تيره دارند که به نامهای حيوانات زير ناميده ميشوند: ١- گرگ؛ ٢- خرس؛ ٣- لاک‌پشت؛ ٤- سگ آبی؛ ٥- آهو؛ ٦- نوک‌دراز (پاشله)؛ ٧- مرغ ماهيخوار؛ ٨- عقاب. رسوم زير در هر تيره وجود دارد:

١- ساچم (sachem) (رئيس زمان صلح) و رئيس (رهبر زمان جنگ) خود را انتخاب ميکرد. ساچم سالی يک بار در خود تيره بايست انتخاب ميشد، و منصب او در تيره موروثی بود، به اين معنا که بمجرد خالی شدن بايد پُر ميشد. رئيس جنگ ميتوانست از خارج تيره نيز انتخاب شود و منصب او ميتوانست برای مدتی خالی بماند. پسر ساچم قبلی هيچگاه انتخاب نميشد زيرا در ميان ايروکويی‌ها حق مادری وجود داشت، و بنابراين پسر متعلق به يک تيره مختلف بود. ولی پسر برادر يا خواهر غالبا انتخاب ميشدند. هنگام انتخابات، همه - هم مردان و هم زنان - رأی ميدادند، ولی اين انتخاب ميبايست بوسيله هفت تيره ديگر تأييد شود، و فقط در آن هنگام شخص انتخاب شده با تشريفات بر کار گمارده ميشد، و اين امر توسط شورای عمومی تمام کنفدراسيون ايروکويی اجرا ميگشت. اهميت اين مسأله را بزودی خواهيم ديد. قدرت ساچم در تيره، خصلتی پدرانه و مطلقا معنوی داشت. او هيچ ابزار سرکوبی در اختيار نداشت. او بخاطر موقعيتش يک عضو شورای قبيله‌ای سنِکا، و همينطور عضو شورای کنفدراسيون تمام ايروکويی‌ها هم بود. رئيس جنگ فقط در مأموريت‌های نظامی ميتوانست فرمان دهد.

٢- تيره ميتوانست هر زمان که بخواهد، ساچم و رئيس جنگ را خلع کند. اين نيز مشترکا توسط مردان و زنان انجام ميگرفت. پس از آن شخص خلع شده، مانند ديگران، بصورت يک جنگجوی ساده و شخص معمولی در ميآمد. شورای قبيله نيز ميتوانست ساچم‌ها را، حتی عليرغم خواست تيره، خلع کند.

٣- هيچ عضوی اجازه ندارد که در درون تيره ازدواج کند. اين قانون بنيادی تيره است. پيوندی است که آن را به هم نگاه ميدارد؛ اين بيان منفی مناسبات خونی کاملا مثبتی است که در اثر آن، افرادی که در آن مناسبت درگير هستند، در واقع يک تيره ميشوند. مورگان با کشف اين فاکت ساده، برای اولين بار ماهيت تيره را آشکار ساخت. اين امر که تا آن زمان، تيره چقدر کم شناخته شده بود، از گزارشهای قبلی در مورد وحشيان و بربرها ثابت ميشود، که در آنها و پيکرهای مختلفی که سازمان تيره‌ای را ميساختند، از روی نادانی و بدون تمايز، قبيله، طايفه، تام thum و غيره خوانده ميشدند؛ و گاه در مورد اينها اظهار ميشد که در هر يک از چنين پيکرهايی ازدواج ممنوع است. اين مسأله باعث سردرگمی بی سرانجامی ميشد که آقای مک‌لنان توانست مانند ناپلئون در آن دخالت کند و با اوامر خود نظم بيافريند: تمام قبايل تقسيم ميشوند به آنهايی که در درون آنها ازدواج ممنوع است (برون-همسر)، و آنهايی که در درون آنها ازدواج مجاز است (درون-همسر). بعد از اينکه او به اين طريق امور را کاملا در هم ريخت، توانست به عميقترين بررسی‌ها در مورد اينکه کداميک از دو طبقه مزخرف او قديمتر است - برون-همسر يا درون-همسر - بپردازد. اين حرف چرند، بمجرد کشف تيره بر مبنای مناسبات خونی، و بالنتيجه عدم امکان ازدواج بين اعضای آن، خودبخود از بين رفت. بديهی است در مرحله‌اى که ايروکويی‌ها را مشاهده ميکنيم، قانونی که ازدواج در تيره را ممنوع ميکند، کاملا اجرا ميگردد.

٤- مايملک اشخاص متوفی، در ميان ساير اعضای تيره تقسيم ميشد - بايد در درون تيره باقی ميماند. با در نظر داشتن ناچيزی دارايی‌ که ايروکويی ميتوانست از خود باقی بگذارد، ارثيه او در ميان نزديکترين وابستگانش در تيره تقسيم ميشد؛ هنگامی که يک مرد ميمرد، در ميان برادران و خواهران طبيعی و داييش تقسيم ميشد؛ وقتی که يک زن ميمرد، در ميان فرزندان و خواهران طبيعيش، ولی نه در ميان برادرانش. اين امر دقيقا دليل آن است که چرا ارث بردن زن و شوهر از يکديگر غير ممکن بود، و چرا فرزندان نميتوانستند از پدرشان ارث ببرند.

٥- اعضای تيره بايد به يکديگر کمک ميکردند، از هم حفاظت مينمودند، و بخصوص در انتقام گرفتن از ضايعاتی که توسط خارجيها وارد ميآمد، از يکديگر حمايت ميکردند. يک فرد ميتوانست برای حفظ امنيت خود به حمايت تيره‌اش متکی باشد، و متکی هم بود. هر کس که به او صدمه وارد ميآورد، به تيره صدمه زده بود. الزام به انتقام خونی، از اين - يعنی علائق خونی تيره - منشأ ميگرفت، و ايروکويی‌ها آن را بدون قيد و شرط ميپذيرفتند. اگر فردی که عضو تيره نبود، يکی از اعضای تيره را ميکشت، تمام تيره شخص کشته شده، متعهد به گرفتن انتقام خونی بود. در ابتدا کوشش ميشد که وساطت شود. يک شورا از تيره شخص قاتل تشکيل ميشد و پيشنهادات به شورای تيره شخص مقتول برای مصالحه ميداد، که بيشتر به شکل ابراز تأسف و اهدای تحف بسيار با ارزش بود. اگر اينها پذيرفته ميشدند، مسأله خاتمه يافته بود. اگر نه، تيره مصدوم، يک يا چند فرد را برای انتقام‌گيری معيّن ميکرد، و وظيفه آنها اين بود که جانی را تعقيب کرده و بکشند. اگر اين عمل انجام ميشد، تيره دوم حق شکايت نداشت؛ تسويه حساب انجام يافته بود.

٦- تيره، نامها يا يک سلسله نامهای معيّنی دارد، که تنها آن تيره از ميان تمام قبيله، ميتواند از آنها استفاده کند، بطوری که نام يک فرد نيز معرف تيره اوست. يک نام تيره‌ای، بصورت امری بديهی و مسلّم، حقوق تيره‌ای را با خود دارد.

٧- تيره ميتواند بيگانگان را به درون خود بپذيرد، و به اين طريق آنها را در کل مجموعه قبيله وارد کند. آن اسرای جنگی که کشته نميشدند، با پذيرفته شدن به درون يک تيره، عضو قبيله سنِکا ميشدند، و به اين طريق حقوق کامل قبيله‌ای و تيره‌ای را کسب ميکردند. عمل پذيرفتن بنا به درخواست اعضای منفرد تيره انجام ميگرفت - مردان، شخص بيگانه را بصورت برادر يا خواهر ميپذيرفتند، زنان بصورت فرزند. برای تأييد، پذيرش تشريفاتی به درون قبيله ضروری بود. تيره‌هايی که بطور استثنايی کم جمعيت شده بودند، غالبا با پذيرفتن توده‌ای از قبيله ديگر - با رضايت آن تيره - کمبود خود را جبران ميکردند. در ميان ايروکويی‌ها، تشريفات پذيرش به درون تيره در يک جلسه عمومی شورای قبيله، که آن را عملا تبديل به يک مراسم مذهبی ميکرد، انجام ميگرفت.

٨- مشکل است که بتوان وجود مناسک مذهبی خاص را در ميان تيره‌های سرخپوست ثابت کرد - و معهذا مراسم مذهبی سرخپوستان، کم و بيش مربوط به تيره هستند. ايروکويی‌ها، در شش مراسم مذهبی سالانه‌شان، ساچم‌ها و رؤسای جنگی هر تيره را، از لحاظ سمت، بمثابه "نگهدارندگان ايمان" تلقی ميکردند؛ و آنها نيز عملکردهای کشيش‌مآبانه داشتند.

٩- تيره يک گورستان اشتراکی دارد. گورستان ايروکويی‌های ايالت نيويورک که از همه جهات توسط سفيدپوستان محاصره شده‌اند، اکنون نابود شده است ولی سابقا وجود داشته است. اين گورستان اشتراکی هنوز در ميان ساير قبايل سرخپوست وجود دارد، مثلا در ميان توسکاروراها Tuscaroras، قبيله‌ای که از نزديک وابسته به ايروکويی‌هاست، و گرچه مسيحی هستند ولی هنوز در گورستان خود يک رديف خاص برای هر تيره نگاه ميدارند، بطوری که مادر، ولی نه پدر، در همان رديفی دفن ميشود که فرزندانش. در ميان ايروکويی‌ها نيز تمام اعضای تيره، در مراسم تشييع جنازه، عزاداری ميکنند، قبر را ميکنند، مرثيه ميخوانند و غيره.

١٠- تيره، يک شورا، مجمع دمکراتيک تمام مردان و زنان بالغ عضو تيره، دارد که همگی آراء مساوی دارند. اين شورا، ساچم‌ها و رؤسای جنگی، و همچنين ساير "نگهدارندگان ايمان" را انتخاب و خلع ميکنند، در مورد تاوان (ورجيلد Wergild)، يا انتقام خونی برای اعضای مقتول تيره، تصميم‌گيری ميکنند. بيگانگان را به درون تيره ميپذيرند. خلاصه، قدرت عاليه در تيره است.

اينها قدرتهای يک تيره تيپيک سرخپوست است. "تمام اعضای يک تيره ايروکويی شخصا آزاد بوده و ميبايست از آزادی يکديگر دفاع کنند؛ آنها از نظر امتيازات و حقوق شخصی مساوی بودند، ساچم و رؤسا هيچ نوع برتری نداشتند؛ آنها [انجمنهای] اخوت بودند که بوسيله علائق خويشاوندی به هم وابسته بودند. آزادی، برادری، برادری، گرچه هيچگاه فرمولبندی نشده بود، اصول اساسی تيره بود. تيره، واحد يک سيستم اجتماعی بود که جامعه سرخپوستان بر بنياد آن سازمان يافته بود. اين امر، آن احساس استقلال و وقار شخصی، صفات جهانشمول سرخپوستان را توضيح ميدهد".

سرخپوستان سراسر آمريکای شمالی، هنگامی که کشف شدند، بر مبنای حق مادری در تيره‌ها سازمان يافته بودند. فقط در چند قبيله، مانند داکوتاها Dakotas، تيره‌ها به زوال گراييده بودند، در حالی که در ساير قبايل، مانند اوجيب‌واها Ojibwas و اوماهاها Omahas، آنها بر مبنای حق پدری سازمان يافته بودند.

در ميان قبايل سرخپوست بيشماری که بيش از پنج يا شش تيره داشتند، مشاهده ميکنيم که سه، چهار يا تعداد بيشتری تيره در يک گروه خاص متحد شده‌اند، که مورگان - با ترجمه دقيق اين واژه سرخپوستی به معادل يونانی آن - آن را فراتِری (برادری) ميخواند. به اين طريق، سنِکاها دو فراتِری دارند، که اولی تيره‌های يک تا چهار را در بر ميگيرد، و دومی تيره‌های پنج تا هشت را. بررسی نزديکتر نشان ميدهد که اين فراتِری‌ها عمدتا، نماينده آن تيره‌های اصلی هستند که قبيله در آغاز به آنها تقسيم شده بود؛ زيرا با ممنوعيت ازدواج در درون تيره، هر قبيله ضرورتا بايد حداقل شامل دو تيره ميشد تا بتواند مستقلا موجوديت داشته باشد. با بزرگ شدن قبيله، هر تيره مجددا به دو يا تعداد بيشتری تيره تقسيم ميشود، که هر يک از آنها اکنون بصورت يک تيره جداگانه ظاهر ميشوند، در حالی که تيره اصلی که تمام تيره‌های دختر را در بر ميگيرد، بصورت يک فراتِری در ميآيد. در ميان سنِکاها و غالب قبايل ديگر سرخپورست، تيره‌های يک فراتِری، تيره‌های برادر هستند، در حالی که آنهايی که در فراتِری ديگر هستند تيره‌های پسر عمو شمرده ميشوند - اينها عنوانهايی هستند که همانطور که ديده‌ايم، يک اهميت خيلی واقعی و پر معنی در سيستم همخونی آمريکا دارند. در حقيقت در ابتدا هيچ سنِکايی نميتوانست در درون فراتِری خودش ازدواج کند؛ اما اين ممنوعيت مدتهاست که برافتاده، و فقط محدود به تيره است. سنِکاها رسمی داشتند که بر مبنای آن، خرس و آهو، دو تيره اصلی بودند که تيره‌های ديگر از آنها برخاسته بودند. هنگامی که اين نهاد نوين کاملا ريشه گرفت، بر حسب ضرورت تعديل مييافت. برای اينکه توازن حفظ شود گاهی کل تيره‌هايی از فراتِری‌های ديگر، به فراتِری‌هايی که تيره‌های آنها از بين رفته بود، منتقل ميشدند. اين امر نشان ميدهد که چرا ما تيره‌هايی با يک نام واحد در فراتِری‌های قبايل مختلف مييابيم.

در ميان ايروکويی‌ها، عملکردهای فراتِری قسماً اجتماعی و قسماً مذهبی هستند. ١- در بازی با گوی، يک فراتِری در مقابل فراتِری ديگر قرار ميگرفت؛ هر فراتِری بهترين بازيکنان خود را به ميدان ميآورد و ساير اعضای فراتِری بصورت تماشاچی، بر حسب فراتِری، در ميآمدند، که روی پيروزی طرفهای خود با يکديگر شرطبندی ميکردند. ٢- در شورای قبيله، ساچم‌ها و رؤسای جنگ هر فراتِری، با هم جمع ميشوند، دو گروه در مقابل يکديگر قرار ميگيرند، و هر سخنگو، نمايندگان هر فراتِری را بمثابه يک پيکر مجزا، مخاطب قرار ميدهد. ٣- اگر در قبيله قتلی واقع شده باشد، و مقتول و قاتل متعلق به يک فراتِری واحد نباشند، تيره عزادار غالبا به تيره‌های برادر متوسل ميشود؛ اينها يک شورای فراتِری تشکيل ميدادند که فراتِری ديگر را، بمثابه يک پيکر، مخاطب قرار ميدادند و از آن ميخواستند که شورايی برای اصلاح امر تشکيل دهد. در اينجا نيز فراتِری بصورت تيره اصلی، و با چشم‌انداز پيروزی بيشتری از تيره‌های منفرد، نوزادانش، ظاهر ميشود. ٤- هنگام مرگ افراد مهم، فراتِری مقابل، ترتيب تشييع جنازه و مناسک دفن را ميداد، در حالی که فراتِری شخص متوفی به عنوان عزادار شرکت ميکرد. اگر يک ساچم ميمرد، فراتِری مقابل، شورای فدرال ايروکويی‌ها را از خالی شدن منصب مطلع ميکرد. ٥- شورای فراتِری مجددا برای انتخاب يک ساچم تشکيل ميشود. تأييد بوسيله تيره‌های برادر، يک امر مسلم بود، اما تيره‌های فراتِری ديگر ممکن بود مخالفت کنند. در چنين مواردی شورای فراتِری مقابل تشکيل جلسه ميداد و اگر مخالفت تأييد ميشد، انتخابات باطل بود. ٦- در گذشته ايروکويی‌ها سراسر مذهبی خاصی داشتند که سفيدپوستان آنها را "لژهای طبی" ميخواندند. در ميان سنِکاها اين مراسم بوسيله دو انجمن اخوت مذهبی، يکی برای هر فراتِری، ترتيب داده ميشد - با اجرای مناسک معيّنی برای ورود اعضای جديد. ٧- اگر همانطور که تقريبا مسلم است، چهار تبار (گروههای خويشاوندی) که چهار اقليم تلاسکالا Tlascalà را در زمان فتح در تصرف داشتند، چهار فراتِری بوده باشند، اين امر ثابت ميکنند که فراتِری‌ها، مانند يوناينها و پيکرهای همخون مشابه در ميان ژرمنها، بمثابه واحدهای نظامی نيز عمل ميکردند. اين چهار تبار، هر يک بمثابه يک گروه جنگی مجزا، با پرچم و يونيفورم خود، و رهبر خود، به جنگ ميرفتند.

همانطور که چندين تيره يک فراتِری را تشکيل ميدادند، همانطور نيز در شکل کلاسيک، چندين فراتِری يک قبيله را تشکيل ميدادند. در بسياری موارد حلقه ميانی - يعنی فراتِری - در ميان قبايل خيلی ضعيف شده، وجود نداشت. ويژگيهای مشخص قبايل سرخپوست در آمريکا کدامند؟

١- داشتن سرزمينی برای خود، و نامی برای خود. هر قبيله، علاوه بر منطقه اسکان بالفعل، دارای سرزمين وسيعی برای شکار و ماهيگيری بود. در ماوراء اين سرزمين، يک حاشيه وسيع زمين قرار داشت که به سرزمين قبيله ديگر ميرسيد؛ حد اين زمينِ بيطرف، در نقاطی که زبان دو قبيله به هم نزديک بود، کوچک، و در غير اين صورت بزرگ بود. جنگهای ژرمنها، زمينهای بايری که سوئه‌ویهای Suevi قيصر در اطراف سرزمين خود ايجاد کردند، ايسارن‌هولت Îsarnholt (يارن‌ود Jarnved، ليمس دانيکوس Limes Danicus دانمارکی)، مرز بين دانمارکی‌ها و ژرمن‌ها، جنگل ساکسونی Saxon و برانی‌بور Branibor (جنگل دفاعی در زبان اسلاوی) - که براندن‌برگ Brandenberg نام خود را از آن ميگيرد - بين ژرمنها و اسلاوها، چنين سرزمينهای بيطرفی بودند. قلمرويی که به اين طريق بوسيله مرزهايی که کاملا خوب مشخص نشده بود محدود ميگشت، زمين مشترک قبيله بود که قبايل همسايه نيز آن را به همين صورت ميشناختند، و قبيله در مقابل هر نوع تخطی از آن دفاع ميکرد. در غالب موارد، نا مشخص بودن مرزها فقط هنگامی باعث يک دردسر عملی ميشد که جمعيت بسيار زياد شده باشد. بنظر ميرسد که نامهاى قبيله‌ای، بيشتر در اثر تصادف انتخاب شده باشند تا يک عمل آگاهانه. به مرور ايام غالبا اتفاق ميافتاد که قبايل همسايه قبيله را به نامی ميخواندند بجز نامی که خود قبيله بر خود نهاده بود، مثل مورد ژرمن‌ها [die Deutschen]، که اولين اسم جامع تاريخی آنها [Germanen] را سلتی‌ها به آنها دادند.

٢- يک لهجه محلی خاص تنها برای يک قبيله. در حقيقت قبيله و لهجه محلی بطور عمده به يک حد وسعت دارند. در آمريکا، ايجاد قبايل و لهجه‌های محلی جديد، از طريق تقسيم مجدد، تا همين زمانهای اخير وجود داشت، و حتی امروزه نيز بسختی ميتواند کاملا قطع شده باشد. هنگامی که دو قبيله ضعيف شده در يک قبيله ادغام ميشوند، بطور استثنايی ديده ميشود که دو لهجه محلی خيلی نزديک به هم در يک قبيله واحد تکلم ميشود. تعداد متوسط جمعيت قبيله آمريکايی کمتر از دو هزار نفر است. اما چروکی‌ها Cherokees تقريبا ٢٦ هزار نفرند - که بزرگترين تعداد سرخپوستان ايالات متحده هستند که به يک زبان واحد تکلم ميکنند.

٣- حق برگماری ساچم‌ها و رؤسای جنگی که توسط تيره‌ها انتخاب شده‌اند، و

٤- حق عزل مجدد آنها، حتی بر خلاف ميل تيره‌شان. از آنجا که اين ساچم‌ها و رؤسای جنگ، اعضای شورای قبيله هستند، اين حق قبيله در رابطه با آنها، خودبخود واضح ميشود. هر جا که کنفدراسيون قبايل بوجود آمده بود و تمام قبايل در يک شورای فدرال نمايندگی ميشدند، تمام حقوق فوق به اين پيکر اخير منتقل ميشد.

٥- تصاحب ايده‌های مذهبی (يا اساطير) و مناسک عبادت مشترک. "بر طبق نمونه بربرها، سرخپوستان آمريکا مردمان مذهبی بودند. اساطير آنها هنوز به هيچ وجه نقادانه مورد بررسی قرار نگرفته است. آنها در همان زمان، ايده‌های - انواع ارواح - مذهبی خود را بصورت شخص متجسم ميکردند، اما در مرحله پايينی بربريت که آنها در آن بسر ميبردند، هنوز نمايندگیِ شکل‌پذير (پلاستيک) باصطلاح بت‌ها، وجود نداشت. اين يک پرستش طبيعت و عنصر است که بسوی چند خدايی در حال تطور ميباشد. قبايل مختلف، جشنهای منظم، با شکلهای مشخص عبادت، بخصوص رقص و بازی داشتند. رقص، بويژه يک قسمت اساسی تمام مراسم مذهبی بود، و هر قبيله آن را جداگانه انجام ميداد.

٦- يک شورای قبيله برای امور مشترک. اين شامل تمام ساچم‌ها و رؤسای جنگی هر قبيله - نمايندگان واقعی قبيله، زيرا هميشه قابل عزل بودند - ميشد. شورا در حضور عام تشکيل جلسه ميداد و اطراف آنها را ساير اعضای قبيله ميگرفتند، که حق شرکت در بحث را داشتند و ميتوانستند مطمئن باشند که به عقايد آنها توجه خواهد شد. تصميمات را شورا اتخاذ ميکرد. علی‌القاعده هر فرد حاضر ميتوانست شورا را مخاطب قرار دهد؛ حتی زنان ميتوانستند از طريق سخنگويانی که انتخاب ميکردند، نظرات خود را بيان دارند. در ميان ايروکويی‌ها تصميمات نهايی بايد به اتفاق آراء اتخاذ ميشد. تصميمهای جماعتهای مارک ژرمنی نيز چنين بود. بطور خاص تنظيم روابط با قبايل ديگر به عهده شورای قبيله بود. اين شورا سفرايی ميفرستاد و ميپذيرفت، اعلام جنگ و صلح ميکرد. هنگامی که جنگ آغاز ميشد، عمدتا بوسيله داوطلبان انجام ميگرفت. علی‌الاصول هر قبيله با هر قبيله ديگری که بطور صريح قرارداد صلح را امضاء نکرده بود، در حال جنگ بسر ميبرد. مأموريت‌های نظامی عليه چنين دشمنانی، عمدتا بوسيله چند جنگجوی برجسته سازماندهی ميشد. آنها رقص جنگ ميکردند، هر کس که به رقص ميپوست قصد خود را برای شرکت در مأموريت اعلام کرده بود. فورا واحدی تشکيل شده و به حرکت در ميآمد. هنگامی که سرزمين قبيله مورد تجاوز واقع ميشد، دفاع از آن نيز به همين صورت عمدتا بوسيله داوطلبان انجام ميگرفت. اعزام و بازگشت اين واحدها هميشه فرصتی بود برای جشنهای عمومی. برای چنين مأموريتهايی تصويب شورای قبيله ضروری نبود. نه تصويب آن طلب ميگرديد، و نه داده ميشد. آنها دقيقا مانند مأموريتهای خصوصی جنگی ملازمين ژرمن بودند که تاسيتوس شرح آنها را داده است، با اين تفاوت که در ميان ژرمنها هيأت ملازمين يک خصلت دائمی‌تر پيدا کرده، و شامل يک هسته قوی بود که در زمان صلح سازمان داده ميشد، و به هنگام جنگ، باقی داوطلبان در حول آن جمع ميشدند. چنين واحدهای نظامی بندرت از نظر تعداد افراد زياد بودند. مهمترين مأموريتهای سرخپوستان - حتی آنهايی که در مناطق بزرگ انجام ميشدند - توسط تعداد ناچيزی نيروی جنگنده انجام ميگرفت. هنگامی که چنين ملازمينی برای يک درگيری مهم جمع ميشدند، هر گروه فقط از رهبر خودش اطاعت ميکرد. وحدت طرح مبارزه، کمابيش توسط شورايی از اين رهبران تأمين ميشد. اين شيوه جنگی بود که بنا بر توصيف آميانوس مارسلينوس Ammianus Marcellinus، آلامان‌های راين عليا Alamanni of the Upper Rhime در قرن چهارم بکار ميبستند.

٧- در بعضی قبايل يک رئيس اصلی Oberhäuptling وجود دارد که معهذا قدرتش خيلی کم است. او يکی از ساچم‌هاست که در مواردی که تصميم‌گيری سريع لازم است تدابير موقتی اتخاذ ميکند تا اينکه شورا بتواند تشکيل شود و تصميم نهايی را بگيرد. اين يک تلاش اوليه ضعيف، اما - همانطور که تکامل بعدی نشان داد - عموما بی ثمر، برای بوجود آوردن يک مقام رسمی، با قدرت اجرايی است؛ در عمل، همانطور که خواهيم ديد، اين عاليترين فرمانده نظامی oberster Heerführer بود که در غالب موارد - اگر نگوييم هميشه - به چنين مقام رسمی دست مييافت.

اکثريت عظيم سرخپوستان آمريکا هرگز فراسوی اين مرحله از ادغام قبيله‌ای نرفتند. قبايلشان کم تعداد، مجزا از هم بوسيله مناطق وسيع مرزی، ضعيف شده بر اثر جنگهای دائمی بود. سرزمين فوق‌العاده وسيع - با مردمی اندک - را در بر ميگرفتند. اتحادهايی که به خاطر حالت فوق‌العاده، در اينجا و آنجا، بين قبايل خويشاوند بوجود ميآمد، با از بين رفتن خطرات، دوباره از بين ميرفت. ولی در بعضى نواحی، قبايلی که در اصل خويشاوند بوده و سپس از هم جدا شده بودند، در کنفدراسيونهای پايدار دوباره متحد ميشدند، و به اين طريق اولين گام را برای تشکيل ملتها بر ميداشتند. در ايالات متحده پيشرفته‌ترين نوع چنين کنفدراسيونهايی را در ميان ايروکويی‌ها مشاهده ميکنيم. آنها با مهاجرت از موطن اصلی خود در غرب می‌سی‌سی‌پی - که احتمالا در آنجا شاخه‌ای از خانواده بزرگ داکوتا را تشکيل ميدادند - پس از سرگردانی ممتد، در جايی که امروز ايالت نيويورک ناميده ميشود، مقيم شدند. آنها به پنج قبيله تقسيم شدند: سنه‌کاها Senecas، کايوگاها Cayugas، اونون‌داگاها Onondagas، اونيداها Oneidas و موهاوک‌ها Mohawks. آنها از طريق صيد ماهی، شکار، و محصولات يک نوع بُستان‌کاری بدوی، در دهکده‌هايی که غالبا حصاری به دور آنها بود، زندگی خود را ميگذراندند. آنها که تعدادشان هيچگاه از ٢٠ هزار نفر تجاوز نميکرد، تعدادی تيره داشتند که در هر پنج قبيله مشترک بودند؛ به لهجه‌های نزديک به هم از يک زبان واحد تکلم ميکردند، و يک قطعه زمين يکپارچه را، که بين پنج قبيله تقسيم شده بود، اشغال مينمودند. چون اين قلمرو جديدا فتح شده بود، همکاری عادتی بين اين قبايل - عليه کسانی که خود جانشين آنها شده بودند - امری طبيعی بود. حداکثر، در ابتدای قرن پانزدهم، اين تبديل شد به يک "اتحاديه دائمی" منظم، کنفدراسيونی که با آگاهی از قدرت جديدش، فورا خصلتی تجاوزکارانه پيدا کرد. و در اوج قدرتش - حدود سال ١٦٧٥ - مناطق وسيعی از سرزمين‌های مجاور را فتح کرد، بعضی از ساکنين را اخراج و بقيه را مجبور به دادن خراج نمود. کنفدراسيون ايروکويی، پيشرفته‌ترين سازمان اجتماعی بود که سرخپوستانی که هنوز در مرحله پايينی بربريت بودند (يعنی به استثنای مکزيکی‌ها، نيومکزيکی‌ها و پرويی‌ها) به آن دست يافتند. ويژگيهای اساسی کنفدراسيون به قرار زير بودند:

١- اتحاد دائمی پنج قبيله همخون بر مبنای تساوی کامل و استقلال در تمام امور داخلی قبيله. اين مناسبت خونی پايه حقيقی کنفدراسيون را ميساخت. سه قبيله از پنج قبيله، قبيله پدر ناميده ميشدند و برادر يکديگر بودند؛ دو قبيله ديگر قبيله پسر نام گرفتند و به همين طريق برادر يکديگر بودند. سه تيره - قديمی‌ترين تيره‌ها - هنوز در تمام پنج قبيله نماينده‌های زنده داشتند، در حاليکه سه تيره ديگر فقط در سه قبيله نماينده داشتند. اعضای هر يک از اين تيره‌ها، در تمام پنج قبيله برادر بودند. زبان مشترک - صرفا با تفاوتهای لهجه‌ای - بيانگر و اثبات کننده اصل و نسب مشترک بود.

٢- ارگان کنفدراسيون يک شورای فدرال بود مرکب از پنجاه ساچم، که همه مقام و شخصيت مساوی داشتند؛ اين شورا، در مورد تمام امور مربوط به کنفدراسيون، نظر نهايی ميداد.

٣- در هنگام بنيان کنفدراسيون، اين پنجان ساچم، بعنوان حاملين مناصب جديد - که بطور خاص برای اهداف کنفدراسيون تشکيل شده بود - بين قبايل و تيره‌ها توزيع شدند. هرگاه جاهای خالی بوجود ميآمد، افرادی توسط تيره مربوطه دوباره انتخاب ميشدند و هميشه فقط توسط همان تيره قابل عزل بودند؛ ولی حق گذاشتن آنها در مناصب مربوطه، به عهده شورای فدرال بود.

٤- اين ساچم‌های فدرال[٦٠] در قبايل مربوطه خود نيز ساچم بودند و هر کدام در شورای قبيله يک کرسی و يک رأی داشتند.

٥- کليه تصميات شورای فدرال بايد به اتفاق آراء اخذ ميشد.

٦- رأی‌گيری بر مبنای قبيله‌ای انجام ميشد، بنابراين هر قبيله و تمام اعضای شورا در هر قبيله بايستی توافق ميکردند تا اينکه تصميم لازم‌الاجرا اتخاذ شود.

٧- هر يک از پنج شورای قبيله‌ای ميتوانست جلسه شورای فدرال را تشکيل دهد ولی اين شورا‌ نميتوانست رأسا تشکيل جلسه دهد.

٨- جلسات آن در حضور عموم مردم تشکيل ميشد؛ هر فرد ايروکويی حق صحبت داشت؛ ولی فقط شورا حق تصميم‌گيری داشت.

٩- کسی در رأس کنفدراسيون نبود، رئيس رسمی و يا قوه مجريه وجود نداشت.

١٠- ولی کنفدراسيون دو رئيس عالی جنگی داشت که اعتبار و قدرت مساوی داشتند (نظير دو "پادشاه" اسپارتها، دو کنسول رومی‌ها).

اين کل ساختمان اجتماعی بود که ايروکويی‌ها چهارصد سال تحت آن ميزيستند و هنوز هم زندگی ميکنند. من اين شرح مورگان را با ذکر پاره‌ای از جزئيات نقل کردم زيرا اين به ما فرصت ميدهد که سازمان جامعه‌ای که هنوز دولت نميشناسد را مورد مطالعه قرار دهيم. دولت متضمن يک قدرت عمومی خاص است - جُدا از تماميت آنهايی که آن را تشکيل ميدهند؛ و مورر Maurer با غريزه حقيقی، ساخت [اساسنامه] مارک ژرمن را فی حد ذاته يک نهاد صرفا اجتماعی ميداند که بطور اساسی با دولت متفاوت است، گرچه بعدها بصورت پايه آن در آمد. بنابراين مورر در تمام نوشته‌هايش پيدايش تدريجی قدرت عمومی را از، و در کنار ساخت مارک‌ها، دهکده‌ها، املاک اربابی و شهرها، بررسی ميکند. سرخپوستان آمريکای شمالی نشان ميدهند که چگونه يک قبيله در اصل متحد، بتدريج در سطح يک قاره عظيم پراکنده شد؛ چگونه قبيله‌ها از طريق تقسيم، مردمان، مجموعه‌های قبايل را تشکيل دادند؛ چگونه زبانها تغيير کردند، تا جايی که نه تنها بطور متقابل غير قابل فهم شدند، بلکه تقريبا هر نشانه‌ای از يگانگی اوليه در آنها ناپديد شد؛ و چگونه در عين حال هر يک از تيره‌ها در داخل قبايل، به تير‌ه‌های متعدد تبديل شدند؛ چگونه تيره‌های مادری قديمی به صورت فراتِری[٦١] ادامه يافت، و اسامی قديمترين تيره‌ها هنوز در ميان از هم جداترين و از هم دور افتاده‌ترين قبايل يکسان مانده است - گرگ و خرس اسامی تيره‌ای، هنوز در ميان اکثريت قبايل سرخپوست وجود دارند.

بطور کلی، ساختی که در بالا توصيف شد در مورد همه آنها صادق است - بجز اينکه بسياری از آنها به حد يک کنفدراسيون قبايل خويشاوند نرسيدند.

ولی ما همچنين مشاهده ميکنيم هنگامی که تيره بعنوان يک واحد اجتماعی معيّن بود، کل سيستم تيره‌ها، فراتِری‌ها و قبيله، تقريبا بصورت يک ضرورت الزام‌آور از اين واحد تکامل مييافت - زيرا که اين يک امر طبيعی بود. اين هر سه، گروههايی هستند با درجات مختلف همخونی؛ هر يک فی‌نفسه کامل و گرداننده امور خود، ولی هر يک در عين حال مکمل ديگران. و ميدان امور مربوط به آنها، شامل تماميت امور عمومی بربرهای مرحله پايينی بود. بنابراين هر جا که تيره را بصورت واحدِ اجتماعی مردمانی کشف ميکنيم، بايد به دنبال يک سازماندهی قبيله، مشابه آنچه که در فوق آمد، بگرديم؛ و هر جا که منابع کافی در دست داشته باشيم - فی‌المثل در مورد يونانی‌ها و رومی‌ها - ما نه تنها اين سازماندهی را مييابيم، بلکه حتی قانع ميشويم که در آنجا هم که منابع کافی در اختيار نداريم، مقايسه با ساخت اجتماعی آمريکايی، ما را برای رهايی از دشوارترين ترديدها و معماها ياری خواهد داد.

و اين ساخت تيره‌ای، با تمام سادگی کودکانه‌اش، چه شگرف است! همه امور - بدون سربازها، ژاندارمها يا پليس، بخوبی ميچرخد؛ بدون نجبا، پادشاهان، حکام، والی‌ها يا قاضی‌ها؛ بدون زندان‌ها؛ بدون محاکمات. تمام دعواها و مشاجرات بوسيله همه کسانی که به آنها مربوط است - تيره يا قبيله، يا هر تيره در ميان خود - حل ميشوند. انتقام خونی فقط بصورت يکی از موازين افراطی يا بينهايت نادر وجود دارد - که مجازات اعدام ما، صرفا نوع متمدنانه اين انتقام خونی است با تمام محاسن و معايب تمدن. گرچه در مقام مقايسه با امروز، امور خيلی بيشتری بطور اشتراکی انجام ميگيرند - خانه بصورت اشتراکی و کمونيست‌وار توسط تعدادی خانوار اداره ميشود، زمين ملک قبيله است، فقط باغهای کوچک بطور موقت در اختيار خانوارها گذاشته ميشوند - معهذا حتی يک ذره از دستگاه اداری وسيع و پيچيده ما ضرورت پيدا نميکند. طرفين يک قضيه در مورد آن تصميم ميگيرند، و در بيشتر موارد، رسوم ديرپای کهنسال همه چيز را تنظيم کرده است. فقير و محتاج نميتواند وجود داشته باشد - خانوار کمونيستی و تيره به وظايف خود در قبال پيران، بيماران و معلولين جنگ عمل ميکنند. همه آزاد و برابر هستند - منجمله زنان. هنوز جايی نه برای برده‌ها وجود دارد، و نه علی‌القاعده برای انقياد قبايل بيگانه. هنگامی که ايروکويی‌ها در حوالی سال ١٦٥١، اری‌ها Eries و "ملل بيطرف"[٦٢] را فتح کردند، از آنها دعوت نمودند که بعنوان اعضای متساوی به کنفداسيون بپيوندند؛ فقط هنگامی که مغلوبين از قبول اين امر امتناع ورزيدند، از سرزمين خود رانده شدند. و اين جامعه، چه مردان و زنانی را تحويل داده است! اين امر را احساس تحسين همه سفيدپوستانی که با سرخپوستان فاسد نشده در تماس بودند، ميتوان مشاهده کرد - تحسين از وقار و عزت نفس، صداقت و رک‌گويی، خصال برجسته و شهامت اين بربرها بود.

ما در همين اواخر، شواهدى از اين شهامت را در آفريقا ديديم. زولوکافيرها چند سال پيش مانند نوبيان‌ها در چند ماه قبل[٦٣] - دو قبيله‌ای که نهادهای تيره‌ای قبايل را هنوز حفظ کرده‌اند - چنان کاری کردند که هيچ ارتش اروپايی را يارای آن نيست. آنها در حالی که تنها به نيزه و سنان مسلح بودند و سلاح گرم در اختيار نداشتند، در زير رگبار گلوله تفنگها، تا حد رسيدن به سرنيزه‌های پياده نظام انگليس - که بهترين جنگنده‌های جنگ از نزديک در جهان شناخته شده‌اند - پيش رفتند، آنها را دچار آشوب کرده و بارها شکست دادند؛ و اين عليرغم نابرابری سهمگين سلاحها، و عليرغم اين واقعيت بود که آنها از خدمت نظامی بی اطلاع بوده و نميدانند که تمرين نظامی چيست. ظرفيت و پايداری آنها از اينجا ثابت ميشود که انگليسی‌ها شکايت ميکنند که کافير از اسب سريعتر ميدود و ظرف بيست و چهار ساعت فاصله‌ای طولانی‌تر را طی ميکند. بقول يک نقاش انگليسی، کوچکترين عضلات آنها، سخت و کشيده مانند زه بيرون ميزند.

بشريت و جامعه انسانی، قبل از آنکه تقسيمات طبقاتی بوجود آيد، چنين بود. و اگر ما شرايط آنها را با اکثريت عظيم مردمان متمدن امروز مقايسه کنيم، شکافی عظيم بين پرولتر و دهقان خرده‌پای امروزی، و عضو آزاد يک تيره کهن مشاهده ميکنيم.

اين يک طرف قضيه است. ولی فراموش نکنيم که اين سازماندهی محکوم به نابودی بود. اين سازماندهی هيچگاه به فراسوی قبيله تکامل نيافت؛ همانطور که بعدا خواهيم ديد - و همانطور که تلاشهای ايروکويی‌ها برای انقياد ديگران نشان داده است - کنفدراسيون قبايل، خود نشانه انحطاط آن بود. چيزی که خارج از قبيله بود، خارج از قانون بود. جايی که قرارداد صلح بصراحت وجود نداشت، جنگ بين قبيله‌ای با قبيله ديگر در ميگرفت - با قساوتی که مشخص کننده انسان از همه حيوانات ديگر است - و فقط بعدها، بنا بر محاسبه سود و زيان فرو مينشست. همانطور که در مورد آمريکا ديده‌ايم، ساخت تيره‌ای در شکوفايی کامل، متضمن يک شکل بينهايت عقب افتاده توليد بود، يعنی يک جمعيت فوق‌العاده کم، پراکنده در يک سرزمين وسيع؛ و بنابراين غلبه کامل طبيعت خارجی بر انسان، که برای او بيگانه، مخالف و غير قابل فهم بود، غلبه‌ای که در تصورات مذهبی کودکانه او منعکس ميشد. قبيله، مرز انسان - در رابطه با خودش و نيز در رابطه با بيگانگان - بود؛ قبيله، تيره و نهادهای آنها، مقدس و تخطی‌ناپذير بودند - يک قدرت عاليه، که بوسيله طبيعت نهاده شده - و فرد در احساس، پندار و کردار خود، مطلقا تابع آن بود. گرچه مردمان اين عصر ممکن است شگفت‌انگير بنمايند، آنها به هيچ وجه تمايز نيافته بودند، همانطوری که مارکس ميگويد، آنها هنوز به بند ناف جماعت بدوی متصلند. قدرت اين جماعهای بدوی بايستی شکسته ميشد و شکسته شد. ولی اين شکسته شدن تحت تأثير چيزهايی بود که از ابتدا بصورت انحطاط، بصورت سقوط از عظمت اخلاقی ساده جامعه تيره‌ای کهن، بنظر ميرسند. پست‌ترين تمايلات، - حرص فرومايه، هوسبازی حيوان‌وار، آزمندی دون‌صفتانه، غارت خودخواهانه منابع عمومی - جامعه متمدن جديد، جامعه طبقاتی را افتتاح ميکنند؛ شنيع‌ترين وسيله‌ها - دزدی، تجاوز، فريب و خيانت - جامعه تيره‌ای بی طبقه کهن را بی پايه کرده و سرنگون ميکنند. و جامعه نو، در تمام طول هستی ٢٥٠٠ ساله‌اش، هرگز جز تکامل يک اقليت کوچک به حساب ستم و استثمار يک اکثريت بزرگ، چيز ديگری نبوده است؛ و امروز، بيش از هميشه چنين است.



زیرنویسهای فصل سوم

[٦٠] ساچم فدرال را شايد بتوان معادل ايلخان دانست، همانطور که ساچم را ميتوان "خان" زمان صلح خواند.

[٦١] Phratry (اخوّت) که شرح آن در گذشته آمد را از بعضی لحاظ و در پاره‌ای از موارد ميتوان طايفه ناميد (و در اين حال نبايد با clan اشتباه شود.

[٦٢] "ملل بيطرف" - چون در جنگ ايروکويی‌ها و هورون‌ها بيطرف بودند.

[٦٣] اشاره به جنگ انگليسی‌ها عليه Zulu Kafirs-ها در سال ١٨٧٩ و عليه ubians در سال ١٨٨٣ است.

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت

فصل چهارم

تيره يونانی


يونانی‌ها مانند پلاسجيان‌ها Pelasgians و مردمان ديگری که از يک منشأ قبيله‌ای واحد بودند، از عصرهای ماقبل تاريخ در همان سلسله‌های ارگانيکی متشکل بودند که آمريکايی‌ها: تيره، فراتِری، قبيله، کنفدراسيون قبايل. فراتِری ممکن است - مانند مورد دوريان‌ها Dorians - وجود نداشته باشد؛ کنفدراسيون قبايل ممکن است در همه موارد کاملا تکامل نيافته باشد؛ ولی تيره در همه جا بمثابه واحد موجود بود. در زمانی که يونانيان وارد تاريخ شدند، آنها در آستانه تمدن بودند. تقريبا دو دوره بزرگ کامل تکامل بين يونانی‌ها و قبايل آمريکايی فوق‌الذکر وجود دارد، که معرف پيشی داشتن يونانی‌های عصر نيم-خدايان نسبت به ايروکويی‌هاست. به اين دليل تيره يونانی ديگر خصلت باستانی تيره ايروکويی را نداشت؛ جاپای ازدواج گروهی به نحو قابل توجهی محو ميشد. حق مادری جای خود را به حق پدری داده بود؛ از اين رو ثروت خصوصی فزون‌يابنده، اولين شکاف را در ساخت تيره‌ای بوجود آورد. شکاف دوم، طبعا پس از شکاف اول بوجود آمد: پس از برقراری حق پدری، ثروت يک وارث مؤنث متمول، در اثر ازدواج، به شوهرش تعلق ميگرفت، يعنی به يک تيره ديگر؛ و به اين ترتيب، بنياد کل قانون تيره‌ای در هم شکسته ميشد، و در يک چنين مواردی، دختر نه تنها اجازه ازدواج در درون تيره را پيدا ميکرد، بلکه مجبور به آن بود، تا به اين ترتيب تيره‌اش بتواند ثروت را حفظ کند.

بنا بر کتاب تاريخ يونان نوشته گروت[٦٤]، تيره آتنی، به هم پيوستگی خود را بوسيله نهادهای زير محفوظ نگهداشته بود:

١- جشنهای مذهبی مشترک، و امتياز انحصاری عبادت و پرستش يک خدای معيّن، که متصوراً جدّ اوليه تيره بود، و با يک لقب خاص در اين ظرفيت مشخص ميشد.

٢- گورستان مشترک.[٦٥]

٣- حق وراثت متقابل.

٤- التزام متقابل به تعاون، دفاع و محافظت در مقابل زور.

٥- حق و التزام متقابل به ازدواج در درون تيره در مواردی معيّن، بخصوص برای دختران يتيم و ورثه مؤنث.

٦- داشتن - لااقل در بعضی موارد - مايملک اشتراکی، و يک آرکون[٦٦] (قاضی)، و يک خزانه‌دار مخصوص به خود.

فراتِری که چندين تيره را به هم ميپوست، کمتر از اين به هم نزديک بود، ولی در اينجا هم حقوق و تکاليف متقابلی مييابيم که خصلتاً به اين شبيه هستند، بخصوص در زمينه اشتراک در مناسک مذهبی خاص و حق دادخواهی اگر يکی از اعضاء فراتِری کشته شود. همينطور تمام فراتِری‌های يک قبيله بطور ادواری، مراسم مقدس مشترک معيّنی تحت رياست يک قاضی که فيلوبازيلئوس Phylobasileus (قاضی قبيله‌ای) نام داشت و از ميان نجبا اوپاتريدها Eupatrides انتخاب ميشد، انجام ميدادند.

اين است آنچه گروت ميگويد - و مارکس اضافه ميکند: "در تيره يونانی، وحشی (فی‌المثل ايروکويی)، بوضوح نمايان است"[٦٧]. و هر چه بررسی خود را وسيعتر کنيم، بيشتر به چنين تشخيصی ميرسيم.

در واقع تيره يونانی دارای مشخصات زير هم هست:

٧- اصل و نسب بر مبنای حق پدری.

٨- ممنوعيت ازدواج در درون تيره بجز در مورد ورثه مؤنث. اين استثناء و فرموله شدن آن بصورت يک دستور حقوقی، اعتبار قانونی قديمی را بوضوح ثابت ميکند. اين همچنين از قانون مورد پذيرش جهانشمول، مبنی بر اين که يک زن به دنبال ازدواج، از مناسک مذهبی تيره خود چشم ميپوشد و مناسک مذهبی شوهرش را - که او در فراتِريش وارد شده - کسب ميکند، معلوم ميشود. اين و نيز يک قطعه مشهور در ديکائه‌آرکوس Dicaearchus، ثابت ميکنند که ازدواج در خارج از تيره قاعده بود. بکِر، در چاريکلز Charicles مستقيما اظهار ميدارد که هيچ زن و مردی مجاز نبودند که در تيره خود ازدواج کنند.

٩- حق پذيرش در تيره؛ اين امر توسط پذيرش به داخل خانواده انجام ميگرفت - ولی با تشريفات عمومی، و فقط در موارد استثنايی.

١٠- حق انتخاب و عزل رؤسا. ما ميدانيم که هر تيره آرکون خودش را داشت؛ ولی در هيچ جا تصريح نشده است که اين منصب، در خانواده‌های معيّنی ارثی بوده است. تا پايان دوره بربريت، احتمالات هميشه عليه ارثی بودن اکيد است، چون اين امر کلا با شرايطی که غنی و فقير در آن از حقوق کاملا مساوی در تيره برخوردار بودند، ناسازگار است.

نه تنها گروت، بلکه نيبور Niebuhr، مومسن Mommsen و تمام مورخين عهد باستان کلاسيک نيز نتوانستند مسأله تيره را حل کنند. گرچه آنها بدرستی بسياری از ويژگيهای مشخصه آن را مورد توجه قرار دادند، ولی هميشه آن را بصورت يک گروه از خانوارها تصور ميکردند، و با اين کار فهم ماهيت و منشأ تيره را برای خود غير ممکن ميساختند. تحت سازمان تيره‌ای، خانواده هيچگاه يک واحد از سازمان نبود، و نميتوانست باشد، زيرا مرد و زن الزاما به دو تيره متفاوت تعلق داشتند. تيره کلا متعلق به فراتِری بود، فراتِری به قبيله؛ ولی خانواده نيمی متعلق به تيره شوهر، و نيمی متعلق به تيره زن بود. دولت هم خانواده را در قانون عمومی به رسميت نميشناسد - تا هم امروز خانواده فقط در قانون مدنی وجود دارد. معهذا تمام تاريخ مکتوب تاکنون از اين فرض مهمل - که در قرن هجدهم بصورت امر غير قابل عدول شد - حرکت ميکنند و آن اينکه، خانواده انفرادی تک-همسری - نهادى که چندان قديميتر از تمدن نيست - هسته‌ای است که جامعه و دولت بتدريج به دور آن تبلور يافتند.

مارکس اضافه ميکند: "آقای گروت هم لطفا توجه ميفرمايند که گرچه يونانيها تيره‌های خود را از اساطير مشتق ميکنند، اين تيره‌ها قديمتر از اساطير - با خدايان و نيمه خدايانی که آنها خود آفريده بودند - هستند".

مورگان ترجيح ميدهد از گروت بمثابه يک شاهد معتبر و کاملا مطمئن نقل قول کند. بعلاوه گروت اظهار ميدارد که تيره آتنی نامی داشت که از جد متصور او گرفته شده بود؛ قبل از زمان سولون Solon بعنوان يک قاعده عمومی، و بعد از آن، اگر مردی بدون وصيت ميمرد، هم-تيره‌ای‌های او (ژنت[٦٨]) مايملکش را به ارث ميبرند؛ اگر مردی کشته ميشد، اول بستگان، بعد هم‌تيره‌ای‌ها، و آخرالامر هم-فراتِری‌های Phrators او، حق و وظيفه داشتند که قاتل را به دادگاه بکشانند: "همه آن چيزی که ما از کهن‌ترين قوانين آتنی ميدانيم بر مبنای تقسيمات تيره‌ای و فراتِری بنا شده است".

نسب تيره‌ها از اسلاف مشترک، بقول مارکس برای "فيليستين‌های فضل‌فروش" معمای عذاب‌آوری بوده است. طبعا از آنجا که آنها ادعا ميکنند اين اجداد صرفا افسانه‌ای هستند، هنگامی که ميخواهند شرح بدهند که چگونه تيره‌ها از خانواده‌های مجزایِ مشخصِ بدوا کاملا غير وابسته بوجود آمده‌اند، سردرگم ميشوند؛ معهذا - اگر تنها بخاطر اين هم شده باشد که وجود تيره‌ها را توضيح دهند - بايد اين کار را به نحوی انجام دهند. به اين طريق آنها در گردابی از کلمات ميچرخند و از حد اين عبارت پيشتر نميروند: تيره‌شناسی[٦٩] حقيقتا افسانه‌ای بيش نيست، ولی تيره يک واقعيت است. و بالأخره گروت ميگويد - عبارت داخل کروشه‌ها از مارکس است: "ما حرف اين تيره شناسی را ميشنويم ولی به ندرت، زيرا فقط در موارد {تيره‌های ممتاز} و محترم در معرض عموم قرار ميگيرد. ولی تيره‌های پست‌تر نيز، همانند تيره‌های معروف، مناسک مشترک داشتند {عجيب است آقای گروت!} و جد فوق بشری و تيره شناسی مشترک {چقدر عجيب است، آقای گروت، اين تيره‌های پست‌تر!}: طرح و پايه تصوری {تصوری نه عزيز من! به آلمانی ساده جسمانی [Germanice fleischlich]} در همه تيره‌ها يکی بود".

مارکس جواب مورگان را به اين صورت خلاصه ميکند: "سيستم همخونی منطبق بر اين تيره، در شکل اصيلش - که يونانيها مانند فناپذيرهای ديگر، زمانی صاحب آن بودند - شناخت مناسبت متقابل تمام اعضای تيره را حفظ ميکرد. آنها اين فاکت با اهميت تعيين کننده برای خودشان را در عمل از اوان کودکی ياد ميگرفتند. با فرا رسيدن خانواده تک-همسری، اين امر به فراموشی سپرده شد. نام تيره‌ای، يک تيره شناسی بوجود ميآورد، که در مقايسه با آن، تيره شناسی خانواده تک-همسری غير مهم جلوه مينمود. اين نام برای حاملين آن، جد و آباء مشترک آنها را گواهی ميداد. ولی تيره شناسی تيره، آنقدر به عقب باز ميگشت که اعضای آن ديگر نميتوانستند خويشاوندی واقعی متقابل خود را اثبات نمايند، بجز در مورد تعداد معدودی از اجداد مشترک متأخر. نام، فی‌نفسه دليل وجود جد و آباء مشترک - و اثبات قطعی آن - بود، بجز در موارد فرزند خواندگی. از جانب ديگر نفی بالفعل هر نوع خويشاوندی بين اعضای تيره، به سياق گروت و نيبور - که تيره را به چيزی مطلقا توهمی، مخلوق پندار تبديل کرده‌اند - چيزی است سزاوار دانشمندان "ايده‌آل‌ها"، يعنی کرم کتابهای گوشه‌نشين. از آنجا که تداوم نسلها - بخصوص با پيدايش تک-همسری - به دور دست رانده ميشود، و واقعيت گذشته، در پندارهای اساطيری انعکاس مييابد، بنابراين فيليستين‌های نيکدل از آن نتيجه گرفتند - و همچنان نتيجه ميگيرند - که تيره‌شناسی پندارآلود، تيره‌های واقعی را بوجود آورده است".[٧٠]

فراتِری - مانند مورد آمريکاييان - يک تيره مادری بود که به چند تيره دختری تقسيم شده بود، و در عين حال موجد اتحاد آنها بود، و غالبا همه آنها را به يک جد مشترک ميرساند. به اين طريق، بنا به نظر گروت تمام اعضای هم‌عصر فراتِری هکاتائوس Hekataeus، يک خدای مشترک بمثابه جد شانزدهم‌شان داشتند. "از اين رو، تمام تيره‌های اين فراتِری به معنای واقع کلمه تيره‌های برادر بودند. هومر از فراتِری بعنوان يک واحد نظامی ياد ميکند. در آن گفته مشهور که نستور Nestor به آگاممنون چنين اندرز ميدهد که: نيروها را از قبايل و فراتِری‌ها چنان نظم ده که فراتِری از فراتِری حمايت کند و قبيله از قبيله."

فراتِری همچنين حق و وظيفه دارد که قاتل يک عضو فراتِری را پيگرد کند، و اين نشان ميدهد که در اعصار پيشين، حق انتقام خونی وجود داشته است. بعلاوه فراتِری اماکن مقدس و اعياد مشترک داشته است؛ زيرا تکامل کل اساطير يونانی از کيش طبيعت آريايی کهن، اساسا مشروط به تيره‌ها و فراتِری‌ها بود و در درون آنها انجام گرفت. فراتِری همچنين يک رئيس داشت (آرکوس فراتِری Phratriarchos)، و به عقيده کولانگس Coulanges، مجالس عمومی - که تصميمهای لازم‌الاجرا ميگرفت - و يک دادگاه و يک دستگاه اداره‌کننده[٧١] داشت. حتی دولت دوران بعدی، با وجود آنکه تيره را در نظر نميگرفت، معهذا برای فراتِری عملکردهای عمومی معيّنی قائل بود.

تعدادی از فراتِری‌های خويشاوند يک قبيله را ميساختند. در آتيکا چهار قبيله وجود داشت که هر يک سه فراتِری داشتند و هر فراتِری شامل سی تيره بود. اين تقسيم قرينه‌وار گروهها، متضمن دخالت آگاهانه و برنامه‌دار در نظم چيزهايی است که بطور خودبخودی شکل گرفته‌اند. از اينکه اين امر چگونه، چه وقت و به چه علت انجام يافت تاريخ يونان چيزی فاش نميکند، زيرا يونانيها خود تنها خاطراتی را حفظ کرده‌اند که فراتر از عصر نيم-خدايان نميرود.

تفاوت لهجه يونانيان که در يک سرزمين نسبتا کوچک متراکم بودند، کمتر از آنهايی که در جنگلهای وسيع آمريکا تکامل يافتند، به چشم ميخورد. معهذا حتی در اينجا نيز فقط قبايلی که لهجه عمده واحد دارند را، در يک مجموعه بزرگتر، متحد مييابيم؛ و حتی آتيکای کوچک نيز لهجه خاص خودش را داشت - که بعدها زبان غالب در نثر يونانی شد.

در حماسه‌های هومری، معمولا قبايل يونان را بصورت متحد شده در مردمان کوچک ميبينيم، ولی در درون آنها تيره‌ها، فراتِری‌ها و قبايل هنوز استقلال کامل خود را حفظ کرده‌اند. آنها در همان زمان، در شهرهای حصاردار زندگی ميکردند. ميزان جمعيت، با رشد گله‌ها، کشاورزی در مزرعه و آغاز صنعت دستی، افزايش مييافت. همراه با اين، اختلاف ثروت بالا گرفت و باعث پيدايش يک عنصر اشرافيت در بطن دمکراسیِ بطور طبيعی رشد يافته قديمی شد. مردمان کوچک مختلف، برای تصاحب بهترين زمين و نيز برای غارت، در جنگ دائمی با يکديگر بسر ميبردند. به بردگی گرفتن اسرای جنگی، در همين زمان، نهادی شناخته شده بود.

ساخت اين قبايل و مردمان کوچک به طريق زير بود:

١- مرجع قدرت دائمی، شورا (بوله Bule) بود، که به احتمال زياد در ابتدا از رؤسای تيره‌ها تشکيل ميشد، ولی بعدها - هنگامی که تعداد اينها خيلی زياد شد - انتخابی شدند، که اين خود فرصت تکامل و تقويت عنصر اشرافيت را بوجود آورد. ديونيسيوس Dionysius بطور قطعی از شورای عصر نيم-خدايان که متشکل از رجال (کراتيس‌توی Kratistoi) بود، سخن ميگويد. در آئه‌سيگوس، شورای تبس Thebes در مورد معيّن تصميم لازم‌الاجرايی اتخاذ ميکند مبنی بر اينکه جسد اتئوکلس Eteocles با احترامات تمام به خاک سپرده شود، و جسد پولی‌نيسس Polynices بدور انداخته شود تا طعمه سگان گردد. بعدها با پيدايش دولت، اين شورا به سنا تبديل شد.

٢- مجلس مردمی (آگورا Aroga). ما در ميان ايروکويی‌ها ديديم که مردم - مرد و زن - دايره‌وار به گِرد جلسات شورا جمع ميشدند و با حفظ نظم در مباحثات شرکت ميکردند و به اين طريق، در تصميم‌گيری‌ها تأثير ميگذاشتند. در ميان يونانيهای هومری، اين "کنار ايستادگان"، اومشتاندها[٧٢] - برای اينکه بيان حقوقی ژرمن کهن را بکار برده باشيم - تبديل به يک مجلس مردمی کامل شده بودند؛ و در نزد ژرمن‌های کهن هم به اين گونه بود. اين مجلس توسط شورا برای تصميم‌گيری در مورد امور مهم فرا خوانده ميشد؛ هر فردی حق سخن داشت. تصميم‌گيری با بلند کردن دست يا با هلهله کردن انجام ميشد (آئه‌شيلوس در کتاب Suppliants). مجلس مرجع عالی و نهايی بود، زيرا که شومان در کتاب عتيقه‌های يونان[٧٣] ميگويد: "هر گاه که مسأله‌ای مورد بحث است که اجرای آن مستلزم همکاری مردم است، هومر هيچ وسيله‌ای را به ما نشان نميدهد که از طريق آن همه مردم را بر خلاف ميلشان، مجبور به انجام آن کند". در اين زمان که هر عضو مذکر قبيله يک جنگجو بود، هنوز هيچ مرجع مقتدر عمومی جُدا از مردم وجود نداشت که توانسته باشد عليه مردم اقدام کند. دمکراسی بدوی هنوز در شکوفايی تام بود؛ و اين بايد به عنوان نقطه عزيمت برای قضاوت در مورد قدرت و موقعيت شورا و بازيلئوس باشد.

٣- فرمانده نظامی (بازيلئوس). ملاحظات مارکس در مورد اين موضوع چنين است: "فضلای اروپايی - که اکثر آنها از بدو توليد، آلت دست شاهزادگان هستند - بازيلئوس را بعنوان يک پادشاه، به معناى جديد کلمه، نمايش ميدهند. مورگان - جمهوريخواه بانکی - با اين تفسير مخالف است. او بطور ريشخند آميز، ولی بدرستی در مورد گلادستون چرب‌زبان و کتاب "جوانی جهان"[٧٤] او ميگويد: آقای گلادستون رؤسای يونانی عصر نيم-خدايان را بمثابه پادشاهان و شاهزادگان - و مضافا بعنوان جنتلمن‌ها - به خوانندگان خود معرفی ميکند، ولی خود او مجبور است اعتراف کند که: "در مجموع به نظر ميرسد که ما رسم يا قانون تعلق ارث به فرزند ارشد را مييابيم، که به اندازه کافی - ولی نه کاملا دقيق - تصريح شده است". در حقيقت خود آقای گلادستون بايد متوجه شده باشد که چنين سيستم ابهام‌آميز تعلق ارث به فرزند ارشد، که به اندازه کافی - ولی نه کاملا دقيق تصريح شده است - بود و نبودش يک ارزش دارد.

ما چگونگی مسأله ارث در مورد مناصب رؤسا در ميان ايروکويی‌ها - و نيز ساير سرخپوستان - را تاکنون ديده‌ايم. نظر به اينکه تمام منصب‌داران بيشتر از داخل تيره انتخاب ميشدند، ميتوان گفت که آنها تا آن حد در تيره موروثی بودند. بتدريج، جای خالی مانده، مرجحا توسط نزديکترين وابسته تيره‌ای فرد پر ميشد - برادر يا پسر خواهر - مگر اينکه دليل محکمی برای صرفنظر کردن از آن وجود ميداشت. بنابراين اگر در يونان، تحت تسلط حق پدری، منصب بازيلئوس بتدريج به فرزند مذکر يا يکی از اولاد ذکور او منتقل شد، فقط نشان دهنده اين است که احتمال جانشينی - توسط انتخابات عمومی - بنفع اولاد ذکور بود؛ ولی اين به هيچ وجه به معنای جانشينی قانونی، بدون انتخابات عمومی، نيست. در اينجا ما در ميان ايروکويی‌ها و يونانيان، اولين جوانه‌های خانواده‌های اشرافی خاص در تيره‌ها را مييابيم، و نيز اولين جوانه‌های صدارت يا سلطنت را. از اين رو ميتوان تصور کرد که در ميان يونانيها، بازيلئوس يا توسط مردم انتخاب ميشد و يا حداقل توسط ارگان سازمانی آن - شورا يا آگورا Agora - مورد تأييد قرار ميگرفت. و در مورد "پادشاه" (رکس Rex) در روم نيز به همين ترتيب عمل ميشد.

در ايلياد، آگاممنون - فرمانده انسانها - به صورت پادشاه عاليرتبه يونانيها ظاهر نميشود، بلکه بصورت فرمانده عالی يک ارتش فدرال در مقابل يک شهر محاصره شده، نمايان ميگردد. و هنگامی که اختلافات بين يونانيان بروز کرد، اوديسه‌ئوس Odysseus در گفته مشهور خود به اين صفت اوست که اشاره ميکند: "تعددِ فرماندهی بد است؛ بگذاريد يک فرمانده واحد داشته باشيم". و غيره (که شعر معروف درباره چوگان، بعدا به آن اضافه شد). "اوديسه‌ئوس در اينجا درباره شکل حکومت موعظه نميکند، بلکه ميخواهد که از فرمانده عالی ارتش در ميدان جنگ اطاعت شود. زيرا برای يونانيها که در مقابل تروی Troy، تنها به صورت يک ارتش ظاهر ميشوند، امور در آگورا (شورا) به اندازه کافی بنحو دمکراتيک جريان دارد. هنگامی که از هدايا - يعنی تقسيم غنايم - صحبت ميشود، آشيل هرگز آگاممنون يا يک بازيلئوس ديگر را به عنوان تقسيم کننده انتخاب نميکند، بلکه هميشه "پسران آچائه‌آن‌ها "، يعنی مردم را به اين کار ميگمارد. القاب "خلف زئوس" Zeus، پرورده زئوس"، چيزی را اثبات نميکند، زيرا هر تيره از خدايی نسب دارد، و تيره رئيس قبيله، از يک خدای "برجسته" - در اين مورد از زئوس - نسب ميبرد. حتی تحت رقيت‌ها Bondsmen - مانند يومائوس Eumaeus خوک‌چران و ديگران - "الهی" (theioi يا dioi) هستند، حتی در اوديسه Odyssey - که مربوط است به دوران خيلی بعد از ايلياد - چنين است. در همين اوديسه، ميبينيم که نام نيم-خدايان به موليوس Mulios قاصد و دمودوکوس Demodocus رامشگر کور، اعطا ميشود. بطور خلاصه واژه بازيليا Basileia - که نويسندگان يونانی آن را برای به اصطلاح پادشاهی هومر (زيرا رهبری نظامی علامت مشخصه آن است) همراه با شورا و مجلس مردمی، بکار ميبرند - صرفا بمعنای - دمکراسی نظامی است". (مارکس)[٧٥]

بازيلئوس علاوه بر عملکردهای نظامی، عملکردهای کشيشی و قضايی هم داشت؛ اين عملکرد اخير (کشيشی و قضايی) کاملا مشخص نبود، ولی عملکرد اولی را در ظرفيت خود - بمثابه عاليترين نمايندگان قبيله، يا کنفدراسيون قبايل - انجام ميداد. در هيچ جا اشاره‌ای به عملکردهای مدنی و اداری به چشم نميخورد؛ ولی بنظر ميرسد که او از لحاظ سمت يک عضو شورا بود. از نظر واژه شناسی کاملا درست است که بازيلئوس را پادشاه ترجمه کنيم، زيرا پادشاه (King ،Kuning) از Kuni ،Künne مشتق شده و به معناى رئيس يک تيره است ولی واژه يونانی قديمی بازيلئوس basileus به هيچ وجه منطبق بر معنای جديد واژه پادشاه (King) نيست. توسيديدس Thucydides، صراحتا بازيليا را Patrikê ميداند - يعنی مشتق از تيره - و اظهار ميدارد که آن عملکردهای مشخص، و بنابراين، محدود داشت. و ارسطو ميگويد که بازيليای عصر نيم-خدايان، رهبر آزاد مردان بود، و اينکه بازيلئوس، يک رئيس نظامی، قاضی و کشيش عاليمقام بود. از اين رو بازيلئوس هيچ قدرت حکومتی، به معنای اخير آن، نداشت.[٧٦]

به اين طريق، در ساخت اجتماعی يونانی عصر نيم-خدايان، ما هنوز سيستم تيره‌ای قديمی را، زنده و در کمال قدرت ميبينيم؛ ولی ما همچنين آغاز زوال آن را نيز مشاهده ميکنيم: حق پدری و توارت مايملک توسط فرزندان، که به تراکم ثروت در خانواده منجر شد، و به خانواده در مقابل تيره قدرت داد؛ اختلاف در ثروت، به نوبه خود، با بوجود آوردن اولين جوانه‌های يک نجيب‌زادگی و يک سلطنت موروثی، بر ساخت اجتماعی تأثير گذاشت؛ برده‌داری - در ابتدا محدود به اسرای جنگ - اکنون راه را برای برده کردن هم‌قبيله‌ها و حتی هم‌تيره‌ای‌ها هموار ميکرد؛ جنگلهای بين قبيله‌ای قديمی، به هجوم‌های سيستماتيک از زمين و دريا - به منظور تصرف گله، برده، و گنج - بمثابه يک وسيله معمولی برای تأمين معاش، انحطاط يافت. خلاصه اينکه، ثروت بمثابه نفيس‌ترين چيزها مورد ستايش و احترام قرار ميگيرد، و نهادهای قبيله‌ای قديمی - برای توجيه بزور دزديدن ثروتها - تحريف ميشوند. فقط جای يک چيز کم بود: نهادی که نه تنها مايملک تازه بدست آمده افراد خصوصی را در مقابل سنت‌های کمونيستی نظام تيره‌ای، حفظ کند، نه تنها مالکيت خصوصی را، که در گذشته بی اهميت بود، تقديس کند، و اين تقديس را عاليترين هدف جامعه بشری اعلام دارد، بلکه به شکلهای جديد تدريجا تکامل يابنده برای کسب مالکيت - و بالنتيجه افزايش دائما متزايد شونده ثروت - مُهر شناسايی کل اجتماع را بزند؛ نهادی که نه تنها تقسيم طبقاتی جديد‌التأسيس جامعه، بلکه حق طبقه متمول به استثمار طبقات بی چيز، و حکمروايی اولی بر دومی را جاودانی کند.

و اين نهاد فرا رسيد. دولت اختراع شد.



زيرنويسهای فصل چهارم

[٦٤] History of Greece

[٦٥] مراجعه کنيد به اوبوليدس Eubulides اثر دموس‌تنس Demosthenes.

[٦٦] Archon حاکم عرف - عاليترين قاضی

[٦٧] آرشيو، صفحه ١٣٤ (نگاه کنيد به فصل دوم همين کتاب، "خانواده‌های همخون" - آنجا که از Gaius و Servitus نام برده ميشود)

[٦٨] Gennêtes, Grote, 1869, III, 60

[٦٩] Genealogy اصل و نسب شناسی، تيره شناسی - شجرنامه.

[٧٠] آرشيو، صفحات ١٣٨ و ١٣٩ (قسمت آخر فصل سوم)

[٧١] در مقابل Administration دستگاه اداره کننده گذاشتيم - با توجه به مرحله تاريخی مورد بحث - تا با دستگاه اداری به معنای امروز کلمه اشتباه نشود.

[٧٢] Umstand کسانی که در اطراف ميايستند.

[٧٣] G. F. Schömann, Griechische Alterthümer, Bd. I- II, Berlin, 1855- 59.

[٧٤] W. E. Gladstone, Juventus mundi. The Gods and Men of the Heroic Age, London 1869.

[٧٥] آرشيو، صفحات ١٤٣ تا ١٤٥.

[٧٦] رئيس نظامی آزتک Aztec - مانند بازيلئوس يونانی - به اشتباه بصورت يک شاهزاده، به معنای جديد آن، معرفی شده است. مورگان اولين کسی بود که گزارشهای اسپانيايی‌ها - که در ابتدا چيزها را بد فهميده و مبالغه‌آميز ميکردند، و سپس عمدا آنها را تحريف ميکردند - را مورد نقد تاريخی قرار داد؛ او نشان داد که مکزيکی‌ها در مرحله ميانی بربريت بودند - ولی در سطح بالاتری از سرخپوستان پوبلوی نيکومکزيک - و ساخت آنها، تا جايی که توصيف‌های در هم و بر هم اجازه قضاوت ميدهند، چنين بود: يک کنفدراسيون از سه قبيله، که تعدادی از قبايل ديگر را خراج‌گذار خود کرده بودند، و توسط يک شورای فدرال و يک رئيس نظامی فدرال - که اسپانيایی‌ها آن را يک "امپراتور" جلوه ميدادند - اداره ميشد. -انگلس

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت

فصل پنجم

پيدايش دولت آتن


چگونگی تکامل دولت، تبديل پاره‌ای از ارگانهای ساخت تيره‌ای آن، جانشين شدن پاره‌ای ديگر بوسيله ارگانهای جديد، و بالأخره جايگزينی همه آنها توسط قدرتهای حکومتی واقعی - در حالی که جای "مردم مسلح" واقعی که از طريق تيره‌هايش، فراتِری‌هايش و قبايلش از خود دفاع ميکرد را يک "نيروی عمومی" مسلح در خدمت اين مقامات گرفت، که در نتيجه ميتوانست عليه خود اين مردم هم بکار گرفته شود - تمام اينها را، لااقل مرحله اوليه‌شان، در هيچ جا بهتر از آتن کهن نميتوان مشاهده کرد. شکلهای تغيير را عمدتا مورگان شرح داده است؛ در مورد محتوای اقتصادی - که باعث پيدايش آنها شد - من مجبورم قسمت عمده آن را اضافه کنم.

در عصر نيم-خدايان، چهار قبيله آتنی هنوز در قسمتهای مجزای آتيکا Attica سکونت داشتند. حتی بنظر ميرسد که دوازده فراتِری تشکيل دهنده آنها، مقرهای جداگانه‌ای در دوازده شهر سسروپس Cecrops داشتند. ساخت اجتماعی، متعلق به عصر نيم خدايان بود: يک مجلس مردمی، يک شورای مردمی، يک بازيلئوس. تا جايی که تاريخ مکتوب وجود دارد، مشاهده ميکنيم که زمين ديگر تقسيم شده و تبديل به ملک خصوصی شده بود‌؛ اين امر با مرحله نسبتاً تکامل يافته توليد کالايی و تجارت کالايی متناسب با آن در اواخر مرحله بالايی بربريت، منطبق است. علاوه بر غلات، شراب و روغن نيز توليد ميشدند. تجارت دريايی در دريای اژه، بيش از پيش، از فنيقی‌ها به آتيکايی‌ها ميرسيد. در نتيجه، خريد و فروش زمين و ادامه تقسيم کار ميان کشاورزی و صنايع دستی، تجارت و دريانوردی، اعضای تيره‌ها، فراتِری‌ها و قبايل، خيلی زود با هم آميخته شدند. در منطقه فراتِری و قبيله، کسانی ساکن شدند که گرچه هموطن بودند، به اين پيکرها تعلق نداشتند، و بنابراين در محل سکونت خود، بيگانه بشمار ميرفتند. زيرا در زمان صلح، هر فراتِری و هر قبيله امور خود را بتنهايی، و بدون مشورت با شورای مردمی يا بازيلئوس در آتن، اداره ميکرد. ولی آن ساکنينی از منطقه فراتِری يا قبيله که به آنها تعلق نداشتند، طبعا نميتوانستند در اداره امور سهيم شوند.

اين وضع چنان کارکرد تنظيم يافته ارگانهای نهاد تيره‌ای را مغشوش کرد که از همان عصر نيم-خدايان هم درمانی برای آن جستجو ميشد. اساسنامه‌ای که منتسب به تزئوس Theseus است، بوجود آمد. ويژگی عمده اين تغيير، برقراری يک اداره مرکزی در آتن بود، يعنی بعضی از امور که تاکنون بطور مستقل توسط خود قبايل انجام مييافتند، بعنوان امور عمومی اعلام شده و به يک شورای عمومی - که در آتن تشکيل جلسه ميداد - محول شدند. بنابراين آتنی‌ها گامی فراتر به پيش گذاشتند که هيچيک از مردمان بومی آمريکا هرگز بر نداشته بودند: فدراسيون ساده تمام قبايل همسايه، اکنون توسط الحاق تمام قبايل در يک ملت تکميل شد. اين امر باعث پيدايش يک سيستم از قانون عمومی مردمی آتنی شد، که بالاتر از رسوم قانونی قبايل و تيره‌ها قرار ميگرفت. شهروند آتنی، حقوق معيّن و حمايت قانونی بيشتری - حتی در منطقه‌ای که متعلق به قبيله خود او نبود - بدست ميآورد. اما اين اولين گام، گامی بود در جهت تحليل بردن ساخت تيره‌ای؛ زيرا که اين اولين گام در راه پذيرش بعدی شهروندانی شد که نسبت به تمام قبايل آتيکا بيگانه بودند، و کاملا خارج از محدوده ساخت تيره‌ای آتن بوده و باقی مانده بودند. نهاد دومی که به تزئوس منسوب است تقسيم تمام مردم - بدون در نظر گرفتن تيره‌ها، فراتِری‌ها و قبايل - به سه طبقه بود: يوپاتريدها، يا نجبا؛ ژئوموروی Geomoroi يا زارعين زمين؛ و دمی‌يورجی Demiurgi، يا صنعتگران؛ و حق انحصاری انتصاب به مناسک عمومی به نجبا تفويض شده است. البته درست است که اين تقسيم‌بندی - بجز در مورد اختصاص دادن حق انحصاری مناصب عمومی به نجبا - غير عملی باقی ماند، چون هيچ تمايز قانونی ديگری، بين طبقات بوجود نميآورد. اما اين نهاد با اهميت است، زيرا عناصر اجتماعی نوينی را که به آرامی تکامل يافته بودند، بر ما آشکار ميکند. نشان ميدهد که رسم مبتنی بر اعطای مناصب تيره‌ای به بعضی از خانواده‌های معيّن، به يک امتياز اين خانواده‌ها تبديل شده، که بندرت مورد اعتراض قرار ميگيرد؛ نشان ميدهد که اين خانواده‌ها که بخاطر ثروتشان قدرتمند بود، شروع به متحد شدن - در خارج از تيره‌هايشان - بصورت يک طبقه ممتاز کردند؛ و نشان ميدهد که دولت جديدالولاده، اين غصب را تقديس ميکرد. بعلاوه نشان ميدهد که تقسيم کار بين کشاورزان و صنتعگران، بقدر کافی نيرو گرفته بود که بتواند تفوق اجتماعی تقسيم‌بندی قديمی به تيره‌ها و قبايل را به مبارزه بطلبد. و بالأخره اين نهاد تناقض آشتی‌ناپذير بين جامعه تيره‌ای و دولت را اعلام ميداشت. اولين کوشش برای تشکيل دولت، شامل شکستن تيره‌ها، بوسيله تقسيم اعضای هر يک به يک طبقه ممتاز و يک طبقه زيردست، بود که اين طبقه اخير‌الذکر، به نوبه خود، از نظر حرفه‌ای به دو طبقه تقسيم ميشد، و به اين طريق يکی در مقابل ديگری قرار ميگرفت.

تاريخ سياسی بعدی آتن، تا زمان سولون، بطور ناکامل شناخته شده است. منصب بازيلئوس بلااستفاده افتاد؛ آرکون‌ها، که از ميان نجبا انتخاب ميشدند، تبديل به رئيس دولت شدند. حکمرانی نجبا همچنان دائما افزايش يافت تا اينکه در حوالی سال ٦٠٠ قبل از ميلاد، بصورت غير قابل تحملی در آمد. وسيله عمده برای سرکوب آزاديهای اجتماع - پول و رباخواری بودند. نجبا عمدتا در آتن و اطراف آن زندگی ميکردند؛ جايی که در آن تجارت دريايی - و گهگاهی دزدی دريايی در کنار آن - آنها را غنی‌تر ميساخت و ثروت پولی را در دست آنها متراکم ميکرد. از اين نقطه بود که سيستم پولی تکامل يافت و مانند يک اسيد تحليل‌بَرنده به جان زندگی سنتی اجتماعات روستايی - که بر پايه اقتصاد طبيعی قرار دشاتند - افتاد. ساخت تيره‌ای مطلقا با سيستم پولی ناسازگار است. تباهی وضع دهقانان خرده‌پای آتيکا، همزمان با سست شدن پيوندهای قديمی تيره‌ای بود که از آنها محافظت ميکرد. ورقه سفته و اقساط قرضه - زيرا در آن وقت آتنی‌ها خريدن به اقساط را نيز اختراع کرده بودند - نه برای تيره و نه برای فراتِری حرمتی قائل نبود. ولی ساخت تيره‌ای کهن از پول، اعتبار و قرض پولی چيزی نميدانست. از اين رو حکمرانی پولی دائما توسعه‌يابنده نجبا، باعث پيدايش قانون - رسم - جديدی شد مبنی بر حفاظت از وام دهنده در مقابل وام گيرنده، و مجاز دانستن استثمار دهقان خرده‌پا توسط صاحب پول. تمام مناطق روستايی آتيکا مملو بود از ستونهايی که به روی آن نوشته‌ای به چشم ميخورد مبنی بر اينکه، اين قطعه زمينی که ستون مربوطه در آن قرار داشت، به اقساط، به فلان و بهمان شخص، و به فلان و بهمان مقدار، واگذار شده است. مزارعی که چنين علامت‌گذاری‌هايی را نداشتند، مزارعی بودند که به علت نپرداختن قسط يا نپرداختن بهره در سر موعد، فروخته شده و بصورت ملک نجبای رباخوار در آمده بودند؛ دهقان ميبايست شکرگذار ميبود که به او اجازه داده ميشد که بصورت مستأجر روی زمين بماند و با يک ششم محصولِ کارش زندگی کند، و پنج ششم آن را بعنوان اجاره به ارباب جديدش بپردازد. بدتر اينکه: اگر مبلغ حاصله از فروش زمين، به اندازه مبلغ قرض نبود، يا اينکه اگر چنين قرضی پشتوانه تضمين شده‌ای نداشت، شخص مقروض مجبور بود که فرزندان خود را بعنوان برده در خارج بفروشد، تا اينکه قرض به اعتبار دهنده را بپردازد. فروش فرزندان توسط پدر - اين بود اولين ثمره حق پدری و تک-همسری! و اگر خون‌آشام هنوز سير نشده بود، ميتوانست شخص مقروض را به بردگی بفروشد. اين بود سحرگاه دل انگيز تمدن، در ميان مردم آتن.

در گذشته، هنگامی که شرايط زندگی مردم هنوز با ساخت تيره‌ای سازگاری داشت، يک چنين انقلابی غير ممکن بود؛ و اينک در اينجا بوجود آمده بود، بی آنکه کسی بداند به چه نحو. يک لحظه به ايروکويی‌ها برگرديم. در ميان آنها، قضايا به نحوی که خود را به آتنی‌ها تحميل کرد - و باصطلاح تقصير خودشان هم نبود، و قطعا عليرغم خواست آنها بود - غير قابل تصور است. در آنجا شيوه توليد وسايل معيشت، که در طول تمام سالها بلاتغيير باقی ماند، ابدا ممکن نبود باعث شد چنين برخوردهايی شود، که گويی از خارج به آنها تحميل شده بود - به آنتاگونيسم بين غنی و فقير، بين استثمار کننده و استثمار شوند. ايروکويی‌ها هنوز از تسلط بر نيروهای طبيعت، بسيار بدور بودند؛ ولی در محدوده‌ای که طبيعت برای آنها معيّن کرده بود، ارباب توليد خود بودند. صرفنظر از بدی برداشت محصول در باغهای کوچک خودشان، ته کشيدن منابع ماهی در رودها و درياچه‌هايشان، يا شکار در جنگهايشان، آنها ميدانستند که محصولِ شيوه کسب معيشت آنها چه خواهد شد. محصول عبارت بود از: وسايل امرار معاش - کم يا زياد؛ ولی اين محصول، هرگز قيامهای اجتماعی بلامقدمه، قطع علايق تيره‌ای، يا تقسيم اعضای تيره‌ها و قبايل به طبقات آنتاگونيستی که با يکديگر بجنگند، نميتوانست باشد. توليد در محدوده‌های بسيار تنگی در جريان بود. ولی توليد کنندگان، حاکم بر محصول خودشان بودند. اين مزيت عظيم توليد بربری بود که با آغاز تمدن از دست رفت؛ بدست آوردن مجدد آن، بر مبنای تسلط فوق‌العاده‌ای که اکنون انسان بر نيروهای طبيعت دارد، و معاشرت آزادی که اکنون ميسر، کار نسلهای آينده است.

در ميان يونانيان چنين نبود. پيدايش مالکيت خصوصی، در گله احشام و اجناس لوکس، منجر به مبادله بين افراد، تبديل محصولات به کالاها شد. در اينجاست ريشه کل انقلابی که بعدا بوجود آمد. از هنگامی که توليد کنندگان محصول خود را ديگر بطور مستقيم مصرف نميکردند، بلکه آن را در جريان مبادله از دست ميدادند، ديگر کنترلی بر آن نداشتند. آنها ديگر نميدانستند که بر سر آن چه ميآيد، و اين امکان بوجود آمد، که محصول روزی عليه توليد کننده، بعنوان وسيله‌ای برای استثمار و سرکوب او، بکار گرفته شود. از اين رو، هيچ جامعه‌ای، در هيچ مدتی نميتواند بر توليد خود سيادت کند و به کنترل اثرات اجتماعی روند توليد آن ادامه دهد، مگر اينکه مبادله بين افراد را ملغی کند.

ولی آتنی‌ها بزودی آموختند، که بعد از اينکه مبادله فردی برقرار شده و محصولات تبديل به کالا ميشوند، با چه سرعتی محصول تسلط خود را بر توليد کننده آشکار ميکند. همراه با توليد کالا، زراعت زمين توسط افراد کشتکار، برای خود، بوجود آمد و بلافاصله پس از آن مالکيت فردی زمين. سپس پول ظاهر شد، آن کالای جهانی که تمام کالاهای ديگر با آن قابل مبادله اند. ولی هنگامی که انسان پول را اختراع کرد، ابدا گمان نميکرد که دارای يک نيروی اجتماعی جديد - نيروی جهانی منحصر بفردی که کل جامعه بايد در مقابل آن تعظيم کند - را ميآفريند. اين نيروی نوين، که بدون خواست يا آگاهی خالقين خود، به هستی در آمده بود را، آتنی‌ها در تمام خشونت دوران جوانيش احساس ميکردند.

چه ميبايست کرد؟ سازمان تيره‌ای کهن، نه تنها در مقابل حرکت به پيش پيروزمندانه پول ناتوان از آب در آمده بود، بلکه مطلقا قادر نبود که در چهارچوب خود جايی برای چيزهايی مانند پول، وام دهنده، وام گيرنده و استرداد اجباری وام را بگنجاند. با اين حال نيروی اجتماعی جديد وجود داشت، و نه خواستهای زاهدانه، و نه آرزوهای مشتاقانه برای بازگشت به روزگاران خوش گذشته، ميتوانست موجوديت پول و رباخواری را از ميان بردارد. از اين گذشته، شکافهای جزئی ديگری هم در ساخت تيره‌ای بوجود آمده بود. اختلاط بدون تمايز اعضای تيره‌ها و فراتِری‌ها در سراسر آتيکا - و بخصوص در شهر آتن - از نسلی به نسل ديگر افزايش يافت؛ عليرغم اينکه يک آتنی، در حالی که مجاز بود که قطعه زمينی را به خارج از تيره‌اش بفروشد، معهذا نميتوانست خانه مسکونيش را بفروش رساند. با پيشرفت صنعت و بازرگانی، تقسيم کار بين شاخه‌های مختلف توليد - کشاورزی، صنايع دستی، حرفه‌های بيشمار در صنايع مختلف، تجارت، دريانوردی و غيره - تکامل بيشتری يافته بود. اکنون نفوس بر مبنای اشتغالات خود به گروههايی که نسبتا خوب مشخص شده بودند، تقسيم ميگشتند، گروههايی که هر يک از آنها منافع جديد و مشترکی داشتند که در تيره و فراتِری جايی برای آنها نبود، و در نتيجه ضرورت بوجود آوردن مناصب جديدی را برای رسيدگی به امور آنها ايجاب ميکرد. تعداد بردگان به حد قابل توجهی افزايش يافته بود، و حتی در اين مرحله ابتدايی، بايد تعدادشان از آتنی‌های آزاد بسيار بيشتر بوده باشد. ساخت تيره‌ای، در اصل، بردگی را نميشناخت، و بنابراين هيچ وسيله‌ای برای در انقياد نگهداشتن اين توده غلامان در اختيار نداشت. و بالأخره بازرگانی، عده بسيار زيادی از بيگانگان را به سکونت در آتن جلب کرده بود زيرا در آنجا آسانتر ميشد پول ساخت، و بر مبنای اساسنامه قديمی اين بيگانگان نه از حقوق و نه از تأمين قانونی برخوردار بودند، و عليرغم مدارای سنتی، همچنان بصورت يک عنصر مزاحم و بيگانه در ميان مردم باقی ميماندند.

خلاصه اينکه، ساخت تيره‌ای، به پايان خود نزديک ميشد. رشد جامعه هر روز از حدود آن فراتر ميرفت؛ اين ساخت قادر نبود که حتی پريشان کننده‌ترين مصائبی را که در مقابل چشمانش ميگذاشت، جلوگيری کرده يا تخفيف دهد. ولی در عين حال، دولت، بی سر و صدا بوجود آمده بود. گروههای جديدی که بر اثر تقسيم کار - نخست ميان شهر و روستا، سپس ميان شاخه‌های مختلف صنايع شهری - بوجود آمده بودند، ارگانهای جديدی برای حراست از منافعشان آفريده بودند. مناصب عمومی، به انواع مختلف، بوجود آمدند. و سپس دولت جوانسان بيش از همه به نيروی جنگنده‌ای برای خود احتياج داشت، که در ميان آتنی‌های دريانورد، در آغاز، تنها ميتوانست بصورت نيروی دريايی و به منظور جنگهای کوچک گهگاهی و حراست از کشتی‌های تجارتی تجلی کند. در يک زمان نامعلوم - قبل از سولون - نوکراری‌ها Naucrary تشکيل شدند که بخشهای زمينی کوچکی به تعداد دوازده عدد در هر قبيله بودند. هر نوکراری مجبور بود که يک کشتی جنگی با تجهيزات و نفرات و بعلاوه دو اسب‌سوار، را آماده کند. اين ترتيب، حمله‌ای دو جانبه به ساخت تيره‌ای بود. اولا يک نيروی عمومی بوجود آورد که ديگر صرفا با مردم مسلح در تماميتش، يکی نبود؛ ثانيا، برای اولين بار مردم را به منظور اهداف عمومی تقسيم کرد - نه بر مبنای گروههای خويشاوندی، بلکه بر مبنای سرزمين، بر مبنای موطن مشترک. ما بعدا اهميت اين امر را خواهيم ديد.

از آنجا که ساخت تيره‌ای نميتوانست به کمک مردم استثمار شونده بيايد، لذا آنها فقط ميتوانستند به دولت در حال پيدايش چشم بدوزند. و دولت، کمک را بصورت اساسنامه سولون ارائه داد، در حالی که، در عين حال خود را مجددا، به قيمت از بين رفتن اساسنامه قديمی، مستحکم ميکرد. سولون - شيوه‌ای که اصلاحات او در سال ٥٩٤ قبل از ميلاد بوجود آمد، اکنون مورد توجه ما نيست - يک سلسله انقلابهای به اصطلاح سياسی را، با تجاوز به مالکيت، آغاز کرد. تمام انقلابها تاکنون، انقلابهايی بوده‌اند برای حراست از يک نوع مالکيت در مقابل نوعی ديگر از مالکيت. اينها نميتوانند بدون تجاوز به يکی، از ديگری حراست کنند. در انقلاب کبير فرانسه، مالکيت فئودالی قربانی شد تا مالکيت بورژوايی نجات يابد؛ در انقلاب سولون، مالکيت وام دهندگان بايد فدای مالکيت وام گيرندگان ميشد. قرضها بسادگی ملغی شدند. ما با جزئيات دقيق امر آشنا نيستيم، ولی سولون در شعرهای خود مباهات ميکند که ستونهای اقساط را از زمينهای مقروضی برداشت و رجعت همه کسانی که فرار کرده بودند، يا به خارج فروخته شده بودند، را به خانه‌هايشان ميسر ساخت. اين کار فقط با نقض علنی حقوق مالکيت امکان‌پذير بود. و در حقيقت، مسأله تمام انقلابهای باصطلاح سياسی، از اولين آنها تا آخرينشان، حراست از يک نوع مالکيت، بوسيله مصادره - که دزدی هم گفته ميشود - نوع ديگری از مالکيت است. بنابراين، اين مطلقا درست است که به مدت ٢٥٠٠ سال، مالکيت خصوصی، فقط با نقض حقوق مالکيت، خود را حفظ کرده است.

ولی اکنون بايد راهی يافته ميشد که از بردگی مجدد آتنی‌های آزاد جلوگيری بعمل آيد. اين امر در ابتدا توسط تدابير عمومی انجام گرفت - فی‌المثل ممنوعيت قراردادهايی که شامل گرو گذاشتن شخص وام گيرنده ميشد. بعلاوه برای مقدار زمينی که يک نفر ميتوانست داشته باشد حدی مقرر شد، تا لااقل برای اشتهای نجبا برای زمين دهقانان، مهاری بوجود آيد. سپس متمم‌های اساسنامه‌ای بوجود آمدند که مهمترين آنها برای ما به قرار زيرند:

شورا به چهارصد نفر افزايش يافت، که هر صد نفر از يک قبيله بودند. پس در اينجا قبيله هنوز بمثابه پايه بود. ولی اين تنها جنبه اساسنامه قديمی بود که در بدنه سياسی جديد راه يافته بود. از ساير لحاظ، سولون شهروندان را - بر حسب ميزان زمينی که داشتند و محصول آن - به چهار طبقه تقسيم کرد. پانصد، سيصد، و صد و پنجاه مديمينوس medimnus غله (هر مديمينوس تقريبا معادل ٤١ ليتر است) حداقل محصول برای سه طبقه اول بود؛ هر کس که زمين کمتری داشت يا اصلا زمين نداشت، متعلق به طبقه چهارم بود. فقط اعضای سه طبقه اول ميتوانستند منصب داشته باشند: مناصب عالی در اختيار طبقه اول بود. طبقه چهارم فقط حق صحبت و رأی دادن در مجمع مردمی را داشت؛ ولی در اينجا تمام منصب‌داران انتخاب ميشدند، در اينجا بود که اينها ميبايست حساب پس بدهند، در اينجا بود که تمام قوانين تهيه ميشد، و طبقه چهارم، در اينجا اکثريت داشت. امتيازات اشرافی قسماً بصورت امتيازات ثروت تجديد ميشدند، ولی مردم قدرت تعيين کننده را در دست داشتند. طبقه چهارم همچنين پايه يک سازماندهی جديد نيروهای جنگنده را تشکيل ميداد. دو طبقه اول سواره نظام را فراهم ميديدند؛ طبقه سوم در پياده نظام سنگين خدمت ميکرد؛ طبقه چهارم در پياده نظام سبک - بدون سلاح - و يا در نيروی دريايی خدمت ميکرد، و محتملا مزد دريافت ميداشت.

به اين طريق عنصر کاملا نوينی در اساسنامه داخل شده بود: دارايی خصوصی. حقوق و تکاليف شهروندان بر مبنای وسعت زمينی که داشتند درجه‌بندی ميشد؛ و به همان اندازه که طبقات متملک نفوذ پيدا ميکردند، گروههای همخون قديمی به قهقرا ميرفتند. ساخت تيره‌ای شکست ديگری متحمل شد.

ولی درجه‌بندی حقوق سياسی بر مبنای مالکيت، يک نهاد غير قابل جايگزينی برای وجود دولت نبود. گرچه اين امر، در تاريخ قانون اساسی دولتها ميتواند نقش مهمی ايفا کرده باشد، معهذا دول متعددی - و تکامل يافته‌ترين آنها - فاقد آن بودند. حتی در آتن اين فقط يک نقش گذرا داشت. از زمان آريستيدس Aristides، تمام مناصب به روی کليه شهروندان باز بود.

طی هشتاد سال بعد، جامعه آتنی بتدريج راهی را پيش گرفت که در قرنهای بعد، در آن راه تکامل بيشتری يافت. به رباخواری روی زمين، که در زمان ماقبل سولون زنجير گسسته بود، مهار زده شد، و به همين نحو تمرکز مالکيت بی حد و حصر زمين کنترل گشت. بازرگانی و صنايع دستی و هنری که به يُمن کار بردگی، بيش از پيش رونق مييافت، بصورت رشته‌های اشتغال عمده در آمد، روشنگری پيشرفت يافت. به جای استثمار همشهری‌های خود به شيوه خشن گذشته، آتنی‌ها اکنون عمدتا برده‌ها و کليانت‌های [Client تحت‌الحمايه] غير آتنی را اسثتمار ميکردند. مايملک منقول، ثروت پولی و ثروت بصورت برده‌ها و کشتی‌ها، همچنان افزايش مييافت؛ ولی بجای اينکه - مانند دوران بدوی با محدوديتهايش - صرفا يک وسيله برای خريد زمين باشد، برای خود بصورت هدفی در آمد. اين از جانب ديگر باعث پيدايش رقابت موفقيت‌آميز طبقه ثروتمند صنعتی و بازرگانی جديد با قدرت قديمی نجبا شد، ولی از جانب ديگر اساسنامه تيره‌ای قديمی را از آخرين جای پای خود محروم کرد. تيره‌ها، فراتِری‌ها و قبايل، که اعضای آنها اکنون در سراسر آتيکا پراکنده شده بودند و کاملا با هم مخلوط شده بودند، به اين طريق - بعنوان پيکرهای سياسی - کاملا بلااستفاده شدند. تعداد کثيری از شهروندان آتنی، متعلق به هيچ تيره‌ای نبودند؛ آنها مهاجرينی بودند که به شهروندی پذيرفته شده بودند ولی در هيچيک از پيکره‌های همخونی قديمی. بعلاوه يک تعداد روزافزون از مهاجرين خارجی وجودد داشتند که فقط از حفاظت برخوردار بودند.[٧٧]

در اين فاصله، مبارزه دسته‌ها جريان خود را طی ميکرد. نجبا ميکوشيدند که امتيازات سابق خود را مجددا بدست آورند و برای مدت کوتاهی تفوق خود را مجددا کسب کردند، تا اينکه انقلاب کلايس‌تنس Cleisthenes (٥٠٩ قبل از ميلاد) سقوط نهايی آنها را سبب شد؛ و همراه با آنها آخرين بقايای ساخت تيره‌ای هم سقوط کرد.

کلايس‌تنس در اساسنامه جديدش، چهار قبيله قديمی را، که بر مبنای تيره‌ها و فراتِری‌ها بود، به حساب نياورد. جای آنها را سازمان کاملا جديدی گرفت که منحصرا بر مبنای تقسيم شهروندان بر حسب محل سکونتشان قرار داشت، و در گذشته نيز با تشکيل نوکراریها کوششی در آن جهت شده بود. اکنون ديگر نه عضويت پيکر همخون، بلکه محل سکونت، عامل تعيين کننده شده بود. اکنون ديگر نه مردم، بلکه سرزمين تقسيم شده بود؛ ساکنان، ديگر از نظر سياسی، فقط زائده‌های زمين شده بودند.

سراسر آتيکا به صد شهرستان يا دِم Deme تقسيم شد که اداره امور خود را رأسا بر عهده داشتند. شهروندان (يا دموت‌های Demot) يک دِم، برای خود، رئيس رسمی (دمارک Demarch)، يک خزانه‌دار، و ٣٠ قاضی با حق قضاوت در امور جزئی را انتخاب ميکردند. آنها همچنين معبد خاص خود و يک خدای محافظ، يا هروس Heros خود را داشتند، که کشيش‌های آن را، خودشان انتخاب ميکردند. قدرت عاليه در دِمها، مجموع دموت‌ها بود. اين، همانطور که مورگان بدرستی ميگويد، نخستين نمونه بخشهای (شهرستانهای آمريکايی) - که امور خود را رأسا اداره ميکنند - است. دولت نوين، در عاليترين حد تکاملش، به آن واحدی منتهی ميشود، که نقطه عزيمت دولت در حال تولد، در آتن بود.

ده عدد از اين واحدها (دِمها) يک قبيله را تشکيل ميدادند؛ ولی بعنوان تمايز با قبيله تيره‌ای قديمی Geschlechtstamm اکنون قبيله محلی Ortsstamm ناميده ميشد. قبيله محلی نه تنها يک پيکر سياسی بود که امور خود را رأسا اداره ميکرد، بلکه يک پيکر نظامی نيز بشمار ميرفت. آن (قبيله محلی) يک فيلارک Phylarch يا رئيس قبيله انتخاب ميکرد که فرمانده سوار نظام بود، يک تاکسيارک Taxiarch که فرمانده پياده نظام بود، و يک استراتگوس Strategos که فرمانده تمام نيروهای نظامی بود که در سرزمين قبيله‌ای تشکيل ميشد. بعلاوه (قبيله محلی) پنج کشتی جنگی، با جاشويان و فرمانده تهيه ميکرد؛ و يک هروس آتيکی را (بعنوان رب‌النوع) ميپذيرفت که نام او به روی قبيله ميماند، و قديس محافظش بود. و بالأخره پنجاه عضو شورا برای شورای آتن انتخاب ميکرد.

در رأس، دولتِ آتن قرار داشت که بوسيله يک شورای مرکب از پانصد نفر - که توسط ده قبيله انتخاب ميشدند - اداره ميشد، و در آخرين مرحله بوسيله مجمع مردمی که هر شهروند آتنی ميتوانست در آن شرکت کند و رأی دهد. آرکونها و ديگر کارمندان به بخشهای مختلف اداری و قضايی منصوب ميشدند. در آتن هيچيک از کارمندان، قدرت اجرايی عالی نداشت.

بوسيله اين قانون اساسی جديد، و بوسيله وارد کردن تعداد کثيری از وابستگان Schutzverwandter - که قسمتی از مهاجرين و قسمتی از بردگان آزاد شده بودند - ارگانهای ساخت تيره‌ای از امور عمومی حذف شدند. آنها تا حد مجامع خصوصی و جوامع مذهبی واپس رفتند. ولی اثرات معنوی آنها، مفاهيم سنتی و ديد دوران تيره‌ای قديمی، تا مدتهای طولانی باقی ماند و فقط بتدريج از ميان رفت. ما شواهدی از اين را، در نهاد دولتی ديگری که بعدا بوجود آمد، مشاهده ميکنيم:

ديديم که يک ويژگی اساسی دولت اين است که يک قدرت عمومی مجزا از توده‌های مردم است. در آن زمان آتن فقط دارای يک ارتش مردمی و يک نيروی دريايی بود که تجهيزات و نفرات آن مستقيما توسط مردم تأمين ميشد. اينها حفاظت در مقابل دشمنان خارجی را بر عهده داشتند، و برده‌ها را - که در آن زمان اکثريت عظيم مردم را تشکيل ميدادند - به اطاعت واميداشتند. برای شهروندان، اين نيروی عمومی در ابتدا فقط بصورت نيروی پليس وجود داشت، که قدمت آن به اندازه قدمت دولت است، و از اين رو است که فرانسوی‌های ساده‌لوح قرن هجدهم از ملل تحت کنترل پليس (Nations Policées) صحبت ميکردند و نه از ملل متمدن. به اين طريق آتنی‌ها همزمان با دولت خود، يک نيروی پليس، يک ژاندارمری واقعی مرکب از کمانداران پياده و سواره - که در جنوب آلمان و سوئيس لند-يگر Landjäger گفته ميشود - درست کردند. ولی اين ژاندارمری از بردگان ترکيب يافته بود. آتنی آزاد، اين وظيفه پليسی را چنان خفت‌آور ميدانست که ترجيح ميداد توسط يک برده مسلح توقيف شود، تا اين که به چنين حرفه کثيفی تن در دهد. اين هنوز، يک بيان طرز تفکر تيره‌ای کهن بود. دولت بدون نيروی پليس نميتوانست وجود داشته باشد، ولی هنوز جوان بود و احترام معنوی کافی برای حيثيت دادن به شغلی - که لزوما برای تيره‌ای‌های قديمی بدنام بود - را نداشت.

اين که اين دولت که اکنون از لحاظ خطوط کلی کامل شده بود - چقدر مناسب شرايط اجتماعی آتنی‌ها بود را، از رشد سريع ثروت، بازرگانی و صنايع، ميتوان فهميد. تناقضهای طبقاتی که نهادهای اجتماعی و سياسی بر مبنای آن قرار داشتند، ديگر تناقضهای بين نجبا و عامه مردم نبود، بلکه تناقض بين بردگان و مردان آزاد، بين وابستگان و شهروندان بود. هنگامی که آتن در اوج خجستگی بود، تعداد کل شهروندان آزاد آتنی، منجمله زنان و کودکان، حدود ٩٠ هزار نفر بود؛ برده‌ها از هر دو جنس، مجموعا ٣٦٥ هزار نفر بودند، و وابستگان - مهاجرين و بردگان آزاد شده - ٤٥ هزار نفر. بنابراين در مقابل هر شهروند مذکر بالغ حداقل ١٨ برده و بيش از ٢ وابسته، وجود داشت. تعداد زياد بردگان از طريق اين امر قابل توضيح است که بسياری از آنان، همراه با هم در مانوفاکتورهايی با اتاقهای بزرگ، زير نظارت مراقبين، کار ميکردند. با تکامل بازرگانی و صنايع، انباشت و تمرکز ثروت در دست عده معدودی بوجود آمد؛ و توده شهروندان آزاد فقير شده مجبور گشت که بين رقابت با کار بردگی - از طريق رفتن به طرف صنايع دستی که بی آبرو کننده و پَست تلقی ميشد و بعلاوه موفقيت چندانی نداشت - و فقر کامل، يکی را انتخاب کند. آنها به حکم شرايط موجود، راه دوم را انتخاب کردند و نظر به اين که اکثريت توده را تشکيل ميدادند، تمامی دولت آتن را با خود به سقوط کشاندند. بر خلاف آنچه که مورخين اروپايیِ کاسه‌ليس شاهزادگان به ما ميگويند، اين دمکراسی نبود که باعث سقوط آتن شد، بلکه برده‌داری بود که کار شهروندان آزاد را خفت‌آور جلوه ميداد.

پيدايش دولت در ميان آتنی‌ها، يک نمونه بسيار تيپيک از ساختن دولت بطور عام، را نشان ميدهد؛ زيرا از يک طرف به شکل خالص انجام گرفت، بدون دخالت قهر خارجی يا داخلی (دوران کوتاه غصب توسط پيسيس‌تراتوس[٧٨] آثاری از خود بجا گذاشت)؛ از جانب ديگر، آن نمايشگر پيدايش يک شکل بسيار تکامل يافته دولت، يک جمهوری دمکراتيک، است که مستقيما از جامعه تيره‌ای بيرون ميآيد؛ و بالأخره، ما به اندازه کافی با تمام جزئيات اساسی آشنا هستيم.



زيرنويسهای فصل پنجم

[٧٧] منظور اين است که فقط ميتوانستند بصورت کليانت Client در‌ آيند.

[٧٨] در ٥٦٠ سال قبل از ميلاد، پيسيس‌تراتوس Pisistratus که از يک خانواده اشرافیِ بی خانمان شده برخاسته بود، قدرت را در دست گرفت و يک ديکتاتوری بر پا داشت. هر چند که سياست پيسيس‌تراتوس مواضع نجبای تيره‌ای را ويران کرد، ولی ساختمان سياسیِ دولت آتنی را بطور جدی تغيير نداد.

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت

فصل ششم

تيره و دولت در روم


بنا بر افسانه پايه‌گذاری روم، اولين اسکان توسط تعدادی (صد تيره، به روايت افسانه) از تيره‌های لاتين انجام گرفت که در يک قبيله متحد بودند. يک قبيله سابليايی Sabellian - که گفته ميشود آن نيز مرکب از يکصد تيره بود - بزودی به آنها پيوست، و بالأخره قبيله سوم از عناصر مختلف - که باز هم يکصد تيره داشت - به آنها ملحق شد. کل داستان در اولين نظر نشان ميدهد که در اينجا چيزی، بجز تيره، يک محصول طبيعی نبود؛ و اينکه خود تيره، در بسياری از موارد، صرفا يک مشتق از تيره مادری بود که هنوز در موطن اصليش به حيات خود ادامه ميداد. اين قبايل، نشانه ساخت تصنعی را بر جبين دارند، گرچه عمدتا از عناصر خويشاوند تشکيل ميشدند و بر مبنای يک مدل قديمیِ بطور طبيعی پيدا شده قبيله - و نه تصنعاً ساخته شده - شکل گرفته بودند؛ با اين حال غير محتمل نيست که يک قبيله قديمی اصيل، هسته هر يک از اين قبايل را تشکيل ميداده است. حلقه اتصال، فراتِری، شامل ده تيره بود و کوريا Curia ناميده ميشد. بنابراين ٣٠ کوريا وجود داشت.

مسلم شده است که تيره رومی نهادی بود همانند با تيره يونانی؛ اگر تيره يونانی، ادامه واحدِ اجتماعیِ شکل بدوی‌ای بود که سرخپوستان آمريکايی نشان ميدهند، پس طبيعتا همين امر در مورد تيره رومی نيز صادق است. از اين رو ميتوانيم با رعايت اختصار بيشتری به آن بپردازيم.

ساخت تيره رومی، لااقل در زمانهای اوليه شهر، به شرح زير بود:

١- حق متقابلِ مايملکِ عضوِ متوفیِ تيره؛ مايملک، در تيره باقی ميماند. از آنجا که حق پدری در تيره رومی، مانند تيره يونانی، وجود داشت، نوزادان تبار مؤنث[٧٩] از آن محروم بودند. بنا بر قانون "دوازده جدول"[٨٠] - قديمترين قانون مکتوبی که از روم ميشناسيم - فرزندان طبيعی، حق تقدم را نسبت به مايملک داشتند؛ در مواردی که فرزند طبيعی وجود نداشت، خويشاوندان پدری Agnates (خويشاوند تبار مذکر) جای آنها را ميگرفتند، و در غياب اينها، هم-تيره‌ای‌ها. در تمام موارد، مايملک در تيره باقی ميماند. در اينجا ما نفوذ تدريجی مقررات قانونی جديد را به داخل عمل تيره‌ای مشاهده ميکنيم که در اثر ازدياد ثروت و تک-همسری بوجود آمده است: حق توارث تيره‌ایِ در اصل مساوی، در ابتدا - محتملا همانطور که گفته شد در زمانهای دور - در عمل محدود به خويشاوندان پدری شد، و بعدها به فرزندان و اخلاف آنها در تبار مذکر محدود گشت. البته در دوازده جدول، اين امر به ترتيب معکوس آمده است.

٢- داشتن يک گورستان مشترک - تيره پاتريسين کلوديا Claudia، در مهاجرت از رگيلی Regilli به روم، يک قطعه زمين و يک گورستان عمومی، در خود شهر دريافت کرد. حتی در زمان آگوستوس Augustus، سَرِ واروس Varus - که در جنگ جنگل تويتوبورگ Teutoburg کشته شده بود - به روم آورده شد و در حصار تيره Gentilitius Tumulus دفن گشت؛ بنابراين او (کنک تيليا Quinctilia) هنوز گورستان خود را داشت.

٣- مناسک مذهبی مشترک. اين اعياد به نام ساکرا ژانتی‌ليتيا Sacra gentilitia شهرت دارند.

٤- اجبار به ازدواج نکردن در درون تيره. در روم به نظر نميرسد که اين هرگز بصورت قانون مکتوب در آمده باشد، بلکه بصورت رسم باقی مانده بود. از ميان نامهای بيشمار زوجهای متأهل رومی که تا روزگار ما هم باقی مانده است، حتی يک مورد واحد هم وجود ندارد که شوهر و زن يک نام تيره‌ای داشته باشند، قانون توارث نيز اين قاعده ار ثابت ميکند. يک زن با ازدواج حقوق خويشاوندی پدری خود را از دست ميداد، تيره خود را ترک ميکرد، و نه او نه فرزندانش ميتوانستند مايملک پدر او و يا برادران پدرش را به ارث ببرند، زيرا در غير اين صورت، تيره پدر مايملک را از دست ميداد. اين قاعده فقط زمانی معنی دارد که فرض شود زن نميتوانست با يک عضو تيره خودش ازدواج کند.

٥- تصاحب اشتراکی زمين - در اعصار اوليه از هنگامی که سرزمين قبيله در آغاز تقسيم بود، اين امر هميشه وجود داشت. در ميان قبايل لاتينی مشاهده ميکنيم که قسمتی از زمين در تصاحب قبيله، قسمتی در تصاحب تيره، و قسمتی در تصاحب خانوارهايی است که در آن زمان بسختی ميتوانستند خانواده‌های واحدی باشند. اين اعتبار به رومولوس Romulus داده ميشود که او اولين کسی بود که زمين را بين افراد واحد - حدود يک هکتار (دو ژوگرا Jugera) به هر فرد - تقسيم کرد. معهذا بعدها هنوز مشاهده ميکنيم که زمين در دست تيره‌هاست، زمينهای دولتی که کل تاريخ داخلی جمهوری حول آنها ميچرخيد، که جای خود دارند.

٦- الزام متقابل اعضای تيره به مساعدت و کمک در ترميم جراحات تاريخ مکتوب، فقط بقايای ناچيزی ازاين را به ما نشان ميدهد؛ دولت روم از همان آغاز، چنان برتری خود را به نمايش گذاشت که بزودی وظيفه ترميم جراحات به عهده او محول شد. هنگامی که آپيوس کلوديوس Appius Claudius دستگير شد، تمام تيره او، منجمله دشمنان شخصيش، عزاداری کردند. هنگام جنگ دوم پونيک[٨١] تيره‌ها متحد شدند تا هم-تيره‌ای‌های خود را که اسير شده بودند با دادن فديه آزاد کنند؛ سنا انجام اين کار را ممنوع کرد.

٧- حق بر خود داشتن نام تيره‌ای - اين حق تا زمان امپراتوری وجود داشت. بردگان آزاد شده اجازه داشتند که نام اربابان پيشين خود را بر خويشتن نهند، هر چند که حقوق تيره‌ای نداشتند.

٨- حق پذيرفتن بيگانگان به داخل تيره. اين کار بوسيله پذيرفتن به داخل يک خانواده انجام ميشد (مانند سرخپوستان)، که در عين حال، شامل پذيرش به داخل تيره هم بود.

٩- حق انتخاب و عزل رؤسا در هيج جا اظهار نشده است. ولی از آنجا که - در مرحله اول وجود روم - تمام مناصب، از پادشاه منتخب تا پايين، از طريق انتخاب يا انتصاب اشغال ميشدند، و از آنجايی که کورياها نيز کشيش‌های خود را انتخاب ميکردند، موجه خواهد بود که تصور کنيم که همين امر در مورد رؤسای تيره (پرينسيپ‌ها Principes) نيز صادق بود - صرفنظر از اينکه قاعده انتخاب نامزدها از يک خانواده واحد، چقدر استوار بود.

اينها حقوق يک تيره رومی بودند؛ به استثناء گذار کامل به حق پدری، اينها تصوير اصيلی از حقوق و وظايف يک تيره ايروکويی بشمار ميروند. در اينجا نيز "ايروکويی بوضوح قابل تشخيص است". (مارکس)

سردرگمی هنوز موجود، حتی در ميان معتبرترين مورخين ما، در مورد مسأله نظام تيره‌ای رومی، از مثال زير آشکار است: مامسن Mommsen در رساله‌اش در مورد اسمهای خاص رومی در عهد جمهوری و آگوستينی Augustinian (بررسی‌های روم، برلين ١٨٦٤، جلد اول[٨٢]) چنين مينويسد:

"نام تيره‌ای را نه تنها تمام اعضای مذکر تيره، منجمله افراد پذيرفته شده و تحت قيمومت‌ها Wards - البته به استثنای برده‌ها - بر خود داشتند، بلکه زنان نيز بر خود داشتند... قبيله Stamm (که مامسن در اينجا آن را تيره ترجمه ميکند) مجتمعی است مشتق از يک جد مشترک - واقعی، فرضی و يا حتی اختراعی - و متحد است بوسيله مناسک، گورستان و توارث مشترک. تمام افرادی که شخصا آزاد هستند - و از اين رو زنان نيز - ميتوانند و بايد عضو آن باشند. ولی تعيين نام تيره‌ای يک زن شوهردار، اشکالاتی دارد. اين اِشکال در حقيقت، تا زمانی که زنان از ازدواج با هر کسی بجز با اعضای تيره خود ممنوع بودند، وجود نداشت؛ و ظاهرا زنان برای مدتهای مديد، ازدواجهای خارج از تيره را بسيار مشکلتر از درون تيره مييافتند. اين حق، يعنی ازدواج خارج از تيره gentis enuptio، هنوز در قرن ششم به صورت يک امتياز شخصی اعطا ميشد... ولی در عصرهای اوليه هر جا که چنين ازدواجهای خارجی صورت ميگرفت، زن مجبور بود که به قبيله شوهرش منتقل گردد. هيچ چيز مسلم‌تر از اين نيست که زن در اثر ازدواج مذهبی قديمی، کاملا به جماعت قانونی و مذهبی شوهرش ملحق ميشد و جماعت خودش را ترک ميکرد. کيست که نميداند زن شوهردار، حق توارث فعال و منفعل خود را در قبال هم-تيره‌ای‌هايش از دست ميدهد و وارد گروه توارث شوهرش، فرزندانش، هم-تيره‌ای‌های آنها ميشود؟ و اگر شوهرش او را به فرزند خواندگی بپذيرد و او را به داخل خانواده‌اش بياورد آن زن چگونه ميتواند از تيره مرد جدا بماند؟" (صفحات ٩ تا ١١).

به اين طريق مامسن اظهار ميدارد که زنان رومی که متعلق به يک تيره معيّن بودند، در ابتدا آزاد بودند که فقط در درون تيره خود ازدواج کنند؛ پس بنا بر اظهار او، تيره رومی درون-همسر بود، نه برون-همسر. اين عقيده که با تجربه تمام مردمان ديگر متضاد است، عمدتا - اگر نه مطلقا - مبتنی بر صرفا يک قطعه مورد اختلاف در ليوی Livy (کتاب ٣٩، فصل ١٩) است، که بنا بر آن، سنا در سال ٥٦٨ بنياد روم، يعنی سال ١٨٦ قبل از ميلاد، چنين مقرر داشت:

uti Feceniae Hispallae datis, deminutio, gentis enuptio, tutoris optio item esset quasi ei vir testamento dedisset; utiqe ei ingenuo nubere liceret, neu quid ei qui eam duxisset, ob id fraudi ignominiaeve esset-

به اين معنا که «فسنيا هيسپالا حق دارد که مايملک خود را واگذار کند، تقليل دهد، در خارج از تيره ازدواج کند، برای خود قيّم بيابد، درست همانطوری که شوهر (متوفی) او اين حق را توسط وصيت خود به او داده بود؛ اينکه او اجازه خواهد داشت که با يک مرد آزاد ازدواج کند، بدون اينکه اين امر برای مردی که با او ازدواج ميکند يک تقصير يا ننگ تلقی شود.»

بدون ترديد در اينجا فسنيا - يک برده آزاد شده - اجازه ازدواج در خارج از تيره را بدست آورد. و طبق اين متن، در امر نيز ترديدی وجود ندارد که شوهر حق داشت با وصيت حق ازدواج خارج از تيره بعد از مرگ خودش را، به زن اعطا کند. ولی در خارج از چه تيره‌ای؟

اگر آنطور که مامسن تصور ميکند، يک زن مجبور به ازدواج در داخل تيره‌اش بود، بنابراين بعد از ازدواجش در اين تيره باقی ميماند. ولی اولا اين ادعا - که تيره درون-همسر بود - درست چيزی است خود احتياج به اثبات دارد. ثانيا اگر زن مجبور به ازدواج در درون تيره بود، پس طبعا در مورد مرد هم همينطور بود، وگرنه او هرگز نميتوانست زنی پيدا کند. به اين ترتيب، ما به وضعی ميرسيم که يک مرد ميتواند بر اثر وصيت به زنش حقی بدهد که خود او از آن برخوردار نبود؛ و اين از نظر حقوقی چرند است. مامسن متوجه اين مسأله ميشود و از اين نظر است که حدس ميزند که: "برای ازدواج خارج از تيره به احتمال زياد ميبايست از نظر قانونی، نه تنها رضايت شخصی که به او اين اجازه داده شده بود، بلکه مهمتر از آن رضايت تمام اعضای تيره جلب شود" (حاشيه صفحه ١٠). اولا، اين يک حدس بسيار جسورانه است؛ و ثانيا، با نص صريح عبارت در تضاد است. سنا اين حق را بمثابه وکيل و نماينده شوهرش به او (فسنيا) ميدهد؛ به او، مشخصا چيزی نه بيشتر و نه کمتر از آن ميدهد که شوهرش ميتوانست داده باشد؛ ولی چيزی که او به زنش ميدهد يک حق مطلق است، آزاد از هرگونه محدوديت، بطوری که اگر او بخواهد از آن استفاده کند، شوهرش جديدش دچار عواقب ناگوار آن نشود. سنا حتی به کنسولها و حکام praetor کنونی و آينده دستور ميدهد که متوجه باشند برای او (فسنيا) در اثر استفاده از اين حق، مزاحمتی ايجاد نشود. بنابراين فرض مامسن بکلی غير مجاز است.

و يا اينکه فرض کنيد يک زن با يک مرد از تيره‌ای ديگر ازدواج ميکرد ولی در تيره خود باقی ميماند. بر مبنای عبارتی که در فوق نقل شد، در اين صورت، شوهر او حق ميداشت که به زنش اجازه دهد که در خارج از تيره‌اش ازدواج کند. يعنی او (مرد) حق ميداشت در مورد امور يک تيره - که ابدا متعلق به او نبود - مقرراتی را وضع کند. اين امر چنان مطلقا بی پايه است که لازم نيست چيز بيشتری راجع به آن بگوييم.

پس چيزی جز اين فرض باقی نميماند که زن در ازدواج اولش با مردی از تيره‌ای ديگر ازدواج ميکرد و بنابراين فورا به عضويت تيره شوهرش در ميآمد؛ که خود مامسن اين امر را در موارد ميپذيرد. در اين هنگام کل مسأله فورا روشن ميشود. زن که توسط ازدواج از تيره خودش جدا شده، و به گروه تيره‌ای شوهرش پذيرفته شده است، موضع خاصی را در تيره جديد اشغال ميکند. او اکنون يک هم-تيره است ولی نه خويشاوند خونی؛ روش پذيرفته شدن او از همان ابتدا، تمام ممنوعيت‌های ازدواج در درون تيره‌ای را که وی در اثر ازدواج به آن وارد شده است، از ميان بر ميدارد. بعلاوه او به داخل گروه ازدواجی تيره پذيرفته شده است و هنگام مرگ شوهرش قسمتی از مايملک او را به ارث ميبرد، يعنی مايملک يک هم تيره‌ای را. چه چيزی از اين طبيعی‌تر، که اين مايملک در تيره باقی بماند، و يا اينکه او مجبور باشد که با يک عضو تيره شوهر اولش ازدواج کند و نه با ديگری؟ ولی اگر بايد استثنايی قائل شد، برای دادن چنين اجازه‌ای چه کسی صالح‌تر از مردی است که ثروتش را برای او نهاده است، يعنی شوهر اولش؟ هنگامی که او قسمتی از ثروتش را برای زن بجا گذاشت و همزمان با آن به وی اجازه داد که اين مايملک را بوسيله ازدواج - يا در اثر آن - به تيره‌ای ديگر منتقل کند، او هنوز مالک اين مايملک بود؛ از اين رو فقط داشت ثروت خود را، به معناى واقع کلمه، واگذار ميکرد. در مورد زن و رابطه‌اش با تيره شوهر، بايد گفت که اين شوهر بود که بنا به ميل آزادانه خود - ازدواج - او را به داخل تيره خود آورد. به اين طريق اين نيز کاملا طبيعی بنظر ميرسد که هم او (مرد)، شخص صالح برای اعطای اجازه به وی (زن) - در ترک اين تيره توسط يک ازدواج ديگر - تلقی گردد. بطور خلاصه، بمجرد اينکه مفهوم عجيب و غريب يک تيره رومی درون-همسر را به دور بيفکنيم - و همراه با مورگان آن را در اصل برون-همسر بشماريم - مسأله بصورت ساده و بديهی در خواهد آمد.

بالأخره، هنوز نظر ديگری هم وجود دارد که احتمالا مدافعين آن بيش از همه هستند؛ يعنی اين نظر که قطعه فوق در ليوی، فقط چنين معنايی ميدهد: "که دختران برده آزاد شده (ليبرتائه libertae)، نميتوانند بدون کسب اجازه خاص، در خارج از تيره ازدواج کنند e gente enubere يا گامی بردارند که با کوچکترين اتلاف حقوق خانوادگی Capitis deminutio minima، منجر به اين شود که ليبرتا گروه تيره‌ای را ترک کند." (لانگ، عتيقه‌های روم، برلين ١٨٥٦، جلد اول، صفحه ١٩٥[٨٣]، که در آن رابطه با عبارتی که از ليوی آورديم، به هوشکه Huschke مراجعه داده ميشود). اگر اين فرض درست باشد، پس اين قطعه در مورد موقعيت زنان آزاد رومی، هيچ چيزی را ثابت نميکند، و زمينه بسيار کمتری هم برای صحبت در مورد الزام آنها، مبنی بر ازدواج در درون تيره، وجود دارد.

اصطلاح انوپسيو ژانتيس enuptio gentis فقط در اين عبارت واحد آمده است و در هيچ جای ديگر در سراسر ادبيات روم ديده نشده است. واژه انوبر enubere، ازدواج در خارج، نير فقط سه با، مجددا در ليوی، بچشم ميخورد و آن هم نه در اشاره به تيره. اين تصور موهوم که زنان رومی فقط اجازه ازدواج درون تيره خود را داشتند، موجوديت خود را صرفا مديون همين عبارت واحد است. ولی اين تصور به هيچ وجه بجا نيست؛ زيرا، يا اين قطعه مربوط است به محدوديتهای خاص برای زنان برده آزاد شده، که در اين صورت در مورد زنان آزاد (Ingenuae) هيچ چيزی را اثبات نميکند؛ و يا اينکه در مورد آزاد زنان نيز صادق است، که در اين صورت، برعکس اثبات ميکند که زنان علی‌القاعده خارج از تيره ازدواج ميکردند، و بر اثر ازدواج، به تيره شوهرانشان منتقل ميشدند. بنابراين، اين عبارت عليه مامسن و له مورگان است.

تقريبا سيصد سال پس از پايه‌گذاری روم، علائق تيره‌ای هنوز چنان قوی بودند که يک تيره پاتريسين Patrician، يعنی تيره فابيان‌ها Fabians، با کسب اجازه از سنا توانست رأساً به اعزام قوا عليه ويی Veii - شهری که در همسايگی قرار داشت - مبادرت ورزد. گفته ميشود که ٣٠٦ فابيان به جنگ رفتند که در يک کمين به قتل رسيدند. تنها فرد بازمانده - يک پسر - هستی تيره را تداوم بخشيد.

همانطور که اشاره کرده‌ايم ١٠ تيره يک فراتِری را ميساختند - که در اين جا کوريا ناميده ميشد - و عملکردهای مهمتری از فراتِری يونانی را بر عهده داشت. هر کوريا مناسک مذهبی، اماکن مقدس و کشيشهای خاص خود را داشت. کشيشها در مجموع يکی از انجمنهای کشيشی روم را تشکيل ميدادند. ده کوريا يک قبيله را ميساختند، که محتملا در ابتدا - همچون ساير قبايل لاتينی - رئيس منتخب - فرمانده جنگ و کشيش اعظم خود را داشتند. سه قبيله توأماً مردم روم - پوپولوس رومانوس Populus Romanus - را تشکيل ميدادند.

به اين طريق فقط کسانی ميتوانستند جزو مردم روم بشمار بروند که عضو يک تيره - و بنابراين يک کوريا و قبيله - باشند. اولين قانون اساسی اين مردم به شرح زير بود:

امور عمومی بوسيله سنا اداره ميشد که - همانطور که نيبور برای اولين بار بدرستی بيان کرد - مرکب از رؤسای سيصد تيره بود؛ آنها بمثابه پيران، تيره، پدران، پاترس Patres، خوانده ميشدند، و مجموعه آنها را سنا ميناميدند (شورای پيران، از لغت سنکس senex، يعنی کهنسال است). در اينجا هم انتخاب مرسوم مردان از يک خانواده واحد در هر تيره، اولين نجبای موروثی را بوجود آورد. اين خانواده‌ها خود را پاتريسين ميخواندند و حق انحصاری به کرسی‌های سنا و تمام مناصب ديگر را برای خود قائل بودند. اين امر که در طول زمان مردم به چنين ادعايی مجال دادند تا اينکه به صورت حق بالفعل در آيد، در افسانه‌ای که مبنی بر آن، رومولوس مقام پاتريسين و امتيازات آن را به اولين سناتورها و اخلاف آنها اعطاء کرد، بيان ميشود. سنا مانند بوله Bulé آتنی، قدرت تصميم‌گيری در مورد امور بسياری را داشت و ميتوانست بحث مقدماتی در زمينه امور مهمتر، بخصوص در قوانين جديد را به عهده بگيرد. مجلس مردم که کميتيا کورياتا Comitia Curiata (مجمع کوريا) ناميده ميشد، در مورد اين قوانين جديد تصميم ميگرفت. مردم مجتمع، بوسيله کوريا گروهبندی ميشود، و در هر کوريا محتملا بوسيله تيره‌ها؛ و هنگام تصميم‌گيری در مورد مسائل، هر يک از سی کوريا يک رأی داشت. مجلس کوريا قوانين را تصويب يا رد ميکرد، تمام صاحب منصبان عالی منجمله رکس rex (باصطلاح پادشاه) را انتخاب ميکرد، اعلام جنگ ميداد (ولی در مورد صلح کردن، اين سنا بود که تصميم ميگرفت)، و بمثابه يک ديوان عالی در مورد فرجام‌خواهی طرفين، و در تمام مواردِ مجازات اعدام شهروندان رومی، تصميم‌گيری ميکرد. بالأخره در کنار سنا و مجمع مردمی، رکس قرار داشت، که دقيقا معادل بازيلئوس يونانی بود، نه ابدا مانند سلطان مطلقی که مامسن اظهار ميدارد[٨٤]. رکس همچنين فرمانده نظامی و کشيش اعظم بود و رياست برخی از دادگاهها را بر عهده داشت. او هيچ عملکرد مدنی نداشت و نميتوانست هيچ قدرتی بر زندگی، آزادی و مالکيت هيچ يک از شهروندان اِعمال کند، بجز آنچه که مربوط بود به قدرت انضباطی او بعنوان فرمانده نظامی، که از قدرت او به صدور حکم بمثابه رئيس دادگاه. منصب رکس موروثی نبود؛ بالعکس او در ابتدا - محتملا پس از نامزد شدن توسط سلف خود - توسط مجمع کوريا انتخاب ميشد و سپس توسط يک مجمع دوم رسما بر مسند قرار ميگرفت. او قابل عزل بود، سرنوشت تارکينيوس سوپربوس Tarquinius Superbus، گواهی است بر اين امر.

رومی‌ها - مانند يونانيهای عصر نيم-خدايان، در زمان باصطلاح پادشاهان، تحت يک دمکراسی نظامی - بر مبنای تيره‌ها، فراتِری‌ها و قبايلی که از آن بوجود آمده بودند - زندگی ميکردند. گرچه کوريا و قبيله ممکن است اسماً شکل‌بندی‌های تصنعی بوده باشند، ولی آنها بر مبنای مدلهای اصيل و طبيعی جامعه‌ای که از آن منشأ گرفته بودند - و هنوز از همه جهت آنها را محصور ميکرد - قابل گرفته شده بودند. و گرچه نجبای پاتريسين، که بطور طبيعی بوجود آمده بودند، هم اکنون پيشرفت کرده بودند، گرچه رِگ‌ها reges بتدريج کوشش ميکردند که طيف قدرت خود را وسعت دهند - با اين حال اين خصلت اوليه و اساسی اساسنامه را تغيير نميدهد، و تنها چيزی هم که اهميت دارد همين است.

در اين اثنا جمعيت شهر رم و سرزمين رومی که با کشورگشايی گسترش يافته بود، قسماً بوسيله مهاجرت، و قسماً از طريق ساکنان بخشهای تحت انقياد - غالبا لاتينی - ازدياد يافت. تمام اين رعايای جديد (ما فعلا از مسأله کليانت‌ها صرفنظر ميکنيم) خارج از تيره‌های قديمی، کوريا و قبايل قرار داشتند، و بنابراين جزو پوپولوس رومانوس - مردم اصلی روم - نبودند. آنها شخصا آزاد بوند، ميتوانستند زمين داشته باشند، بايد ماليات ميپرداختند و مشمول خدمت نظامی بودند، اما برای احراز هيچ منصبی واجد شرايط نبودند، و نه ميتوانستند در مجمع کوريا شرکت کنند، و نه در توزيع زمينهای دولتیِ فتح شده، سهيم شوند. آنها پلِب‌ها Plebs را تشکيل ميدادند که از تمام حقوق عمومی محروم بودند. بر اثر تعداد روزافزونشان، تعليمات نظامی و تسليحاتشان، در مقابل پوپولوس قديمی - که اکنون صفوف خود را مطلقا در مقابل ازدياد بسته بودند - بصورت عامل تهديد کننده‌ای در آمدند. بعلاوه بنظر ميرسد که زمين بطور نسبتا متعادلی بين پوپولوس و پلِب‌ها تقسيم شده بود، در حالی که ثروت تجاری و صنعتی - گرچه هنوز خيلی زياد نبود - احتمالا عمدتا در دست پلِب‌ها قرار داشت.

با در نظر گرفتن تاريکی سهمگينی که بر مبدأ کاملا افسانه‌ای شروع تاريخ روم سايه افکنده است - تاريکی‌ای که در اثر تفسيرها و گزارشهای برهانی - پراگماتيکی مؤلفين دوران بعد، که طرز تفکر قانون‌گرا داشتند، و آثار آنها منبع مطالب ماست، تشديد يافته است - ممکن نيست که بتوان در مورد تاريخ، مسير و علل انقلابی که به اساسنامه تيره‌ای قديم پايان داد، هيچگونه اظهار نظر قطعی کرد. تنها چيز مسلم اين است که دلايل آن در مبارزه بين پلِب‌ها و پوپولوس قرار داشت.

قانون اساسی جديد که منسوب به رکس سرويوس توليوس Rex Servius Tullius است و مبتنی بر نمونه يونانی، و بيش از آن بر قانون اساسی سولون مبتنی است، يک مجمع مردمی جديد آفريد، که همه را - پوپولوس و پله‌بين‌ها Plebeian را مانند هم - بر حسب اينکه خدمت نظامی انجام داده بودند يا نه، شامل ميشد يا خارج نگاه ميداشت. تمام جمعيت مذکر که مشمول خدمت نظامی بود، بر حسب ثروت به شش طبقه تقسيم شده بود. حداقل شرايط برای تملک در پنج طبقه اول به ترتيب عبارت بودند از: ١- صد هزار اس As؛ ٢- هفتاد و پنج هزار اس؛ ٣- پنجاه هزار اس؛ ٤- بيست و پنج هزار اس؛ ٥- يازده هزار اس؛ که به گفته دورو دو لا مال Dureau de la Malle، به ترتيب معادل ١٤ هزار، ١٠ هزار و پانصد، ٧ هزار، ٣ هزار و ششصد و ١٥٧٠ مارک Mark است. طبقه ششم، پرولترها، شامل کسانی ميشد که کمتر از اين داشتند، و از خدمت نظامی و پرداخت ماليات معاف بودند. در مجمع جديد سنتوريا (کميتيا سنتورياتا Comitia Centuriata) شهروندان بشيوه سربازان - در دسته‌های يکصد نفری (سنتوريا) - صف ميبستند، و هر سنتوريا يک رأی داشت، طبقه اول ٨٠ سنتوريا در اختيار ميگذاشت، طبقه دوم ٢٢ عدد، طبقه سوم ٢٠ عدد، طبقه چهارم ٢٢ عدد، طبقه پنجم ٣٠ عدد، و طبقه ششم بخاطر حفظ ظاهر فقط يک عدد. به اينها ١٨ سنتوريای سوارکاران - که شامل ثروتمندترين افراد بود - اضافه ميشد؛ روی هم رفته ١٩٣ عدد. برای داشتن اکثريت آراء ٩٧ رأی لازم بود. ولی سوارکاران و طبقه اول به تنهای ٩٨ رأی داشتند، و به اين طريق در اکثريت بودند؛ هنگامی که با هم متحد بودند، تصميم‌های معتبر گرفته ميشد، بدون اينکه حتی با طبقات ديگر مشورت کنند.

اکنون اين مجمع جديد سنتوريا، کليه حقوق سياسی و مجمع قديمی کوريا (بجز چند استثناء صوری) را بدست گرفت؛ بنابراين کوريا و تيره‌های تشکيل دهنده آنها، مانند مورد آتنی‌ها، به موضع مجامع صرفاً خصوصی و مذهبی تنزل يافتند و مدتهای مديد به همين صورت بطور يکنواخت باقی ماندند، در حالی که مجمع کوريا بزودی بدست فراموشی سپرده شد. برای حذف سه قبيله تيره‌ای قديمی، نيز، از دولت، چهار قبيله سرزمينی ايجاد شدند، که هر قبيله در يک چهارم[٨٥] شهر زندگی ميکرد و حقوق سياسی معيّنی دريافت ميداشت.

به اين طريق در روم نيز، نظام اجتماعی قديم مبتنی بر علائق خونی شخصی، حتی قبل از الغای باصطلاح پادشاهی، از ميان رفت، و يک قانون اساسی جديد، مبتنی بر تقسيم سرزمين و تمايز ثروت، يک قانون اساسی دولتی واقعی، جای آن را گرفت. در اينجا قدرت عمومی شامل شهروندان مشمول خدمت نظامی ميشد، و نه تنها عليه بردگان، بلکه همچنين عليه باصطلاح پرولترها بود، که از خدمت نظام و حق حمل سلاح معاف و محروم بودند.

قانون اساسی جديد با طرد آخرين رکس، تارکينيوس سوپربوس - که قدرت سلطنتی واقعی به هم زده بود - و برگماری دو فرمانده نظامی (کنسول consul) دارای قدرت متساوی بجای رکس (مانند ايروکويی‌ها)، تکامل بيشتری يافت. در اين قانون اساسی است که کل تاريخ جمهوری روم - با تمام مبارزات بين پاتريسين‌ها و پله‌بين‌ها برای اشغال مناصب و سهيم شدن در زمين دولتی - جريان داشت؛ و ادغام نهايی نجبای پاتريسين در طبقه جديد مالکين بزرگ زمين و پول - که بتدريج تمام زمين دهقانان را که در اثر خدمت نظامی به فلاکت افتاده بودند، جذب نمود، املاک جديد وسيعی را که به اين طريق بوجود آمده بود با کمک برده‌ها کشت کرد - باعث کم شدن جمعيت ايتاليا شد، و به اين طريق درها را، نه تنها برای امپراتوری، بلکه همچنين برای جانشينان آن، يعنی بربرهای ژرمن، گشود.



زيرنويسهای فصل ششم

[٧٩] female Lineage تبار زن يا نسب از زن در بخش خانواده تشريح شده است.

[٨٠] قانون "دوازده جدول" Twelve Tables، در اواسط قرن پنجم قبل از ميلاد، به دنبال مبارزات عوام و اشراف بوجود آمد.

[٨١] جنگ دوم Punic war بين سالهای ٢١٨ تا ٢٠١ قبل از ميلاد بين رومی‌ها و کارتاژی‌ها واقع شد و با پيروزی رومی‌ها پايان يافت.

[٨٢] Th. Mommsen, Römishe Forschungen, Ausg. 2, Bd, I- II, Berlin 1864- 78

[٨٣] Ludwig Lange, Römische Alterthümer, Bd. I- III, Berlin 1856- 71

[٨٤] رکس در لاتين معادل واژه righ (رئيس قبيله) سلتی - ايرلند و واژه reik گوتيک است. اين که اين واژه مانند Fürest (First انگليسی و Förste دانمارکی)، در اصل بمعنای رئيس تيره‌ای يا قبيله‌ای بود، از اين حقيقت روشن ميشود که Gothها در همان قرن چهارم واژه خاصی برای آنچه که بعدها پادشاه دورانهای بعد، رئيس نظامی کل مردم، يعنی thiudans ناميده شد، داشتند. در ترجمه Ulfila از انجيل، اردشير و Herod هيچگاه Reik خطاب نشده بلکه thiudinassus ناميده ميشوند. تحت نام Thiudans گوتيک، يا به صورتی که ما به خطا "King" ترجمه ميکنيم، Theodorich, Thiudareiks يعنی Dietrich هر دو واژه با هم متصل ميشوند. (انگلس)

[٨٥] از همين رو quarter که بمعنای يک چهارم است، امروزه مجازاً بمعنای "محله" بکار برده ميشود.

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت

فصل هفتم

تيره در ميان سلت‌ها و ژرمن‌ها


در اينجا مجال بررسی نهادهای تيره‌ای که هنوز در شکل کم و بيش خالص در ميان متنوع‌ترين مردمان وحشی و بربر عصر حاضر يافت ميشود، وجود ندارد؛ همينطور نميتوان به بقايای چنين نهادهايی که در تاريخ کهن ملل متمدن آسيا يافته ميشود پرداخت. نهادها يا آثار آنها را در همه جا ميتوان يافت. ذکر چند نمونه ممکن است کافی باشد: حتی قبل از آنکه تيره شناخته شده باشد، خطوط عمده آن توسط کسی که بيش از همه زحمت کشيد تا آن را نفهمد[٨٦]، يعنی مک‌لنان - که در مورد اين نهاد در نزد کالموک‌ها Kalmucks، سيرکاسين‌ها Circassians، سامويدها Samoyeds و سه دسته از مردم از سرخپوست: وارالی‌ها Waralis، ماگارها Margars، و مونيپوری‌ها Munniporees، مطالبی نوشت - نشان داده شده و دقيقا تشريح شده بود. اخيرا ماکسيم کووالِوسکی Maksim Kovalevsky وجود آن را در ميان پشاوها Pshavs، خِوسورها Khevsurs، اسوانه‌تين‌ها Svanetians، و ساير قبايل هند و اروپايی کشف کرده و تشريح کرده است. در اينجا ما خود را به يادداشت‌های کوتاهی در مورد وجود تيره در ميان سلتی‌ها و ژرمن‌ها محدود ميکنيم.

قديمترين قوانين سلتی که تا امروز حفظ شده‌اند نشان ميدهند که تيره هنوز دارای نيروی زندگی کامل است. در ايرلند - پس از آنکه انگليسی‌ها خود آن را بزور متلاشی کردند، تا هم امروز در شعور توده‌ای، لااقل بطور غريزی، به حيات خود ادامه ميدهد. در اسکاتلند تا اواسط قرن گذشته در شکوفايی کامل بود، و در اينجا نيز فقط در مقابل سلاحها، قوانين و دادگاههای انگليسی تسليم شد.

قوانين قديمی ويلز wales - که چندين قرن قبل از فتح انگليس، و حداکثر در قرن يازدهم، نوشته شده است - نشان ميدهند که هنوز کشاورزی مزرعه‌ای کمونی کل ده وجود داشته است، گرچه اين فقط بصورت استثنائات و بصورت بقايای يک رسم جهانشمول پيشين بوده است. هر خانواده‌ای پنج ايکر [٨٧] زمين برای زراعت خود داشت؛‌ در عين حال قطعه زمين ديگری بصورت اشتراکی کشت و محصول آن تقسيم ميشد. با در نظر گرفتن تشابهات ايرلندی و اسکاتلندی، ابدا جای ترديد نيست که اين جماعتهای روستايی، معرف تيره‌ها يا تقسيمات کوچکتری از تيره‌ها هستند؛ ولو اينکه بررسی مجدد قوانين ويلز - که من فرصت تقبل آن را ندارم (يادداشتهای من از سال ١٨٦٩ است) - هم نتوانند اينها را مستقيما تأييد کند. ولی چيزی که اسناد مربوط به ويلز و ايرلند مستقيما ثابت ميکنند، اين است که در نزد سلتی‌ها خانواده يارگير هنوز در قرن يازدهم به هيچ وجه جای خود را به تک-همسری نداده بود. در ويلز ازدواج تنها هنگامی غير قابل فسخ ميشد که هفت سال از آن گذشته باشد. حتی اگر سه شب از هفت سال کمتر بود، يک زوج وصلت کرده ميتوانستند از هم جدا بشوند. در اينجا مايملک آنها، بين آنها تقسيم ميشد: زن تقسيم ميکرد، مرد انتخاب مينمود. اثاثيه بر حسب قوانين معيّن و مضحکی تقسيم ميشدند. اگر مرد ازدواج را فسخ کرده بود، او مجبور بود که جهيزيه زن و چند قلم جنس ديگر را پس بدهد؛ اگر زن خواستار جدايی بود، سهم او کمتر بود. از فرزندان، دو تن به مرد و يک تن - فرزند وسطی - به زن ميرسيد. اگر زن پس از طلاق دوباره ازدواج ميکرد، و شوهر اولش او را باز پس ميخواند، زن مجبور بود که به دنبال او برود، حتی اگر يک پايش در رختخواب شوهر جديد بود. ولی اگر دو نفر به مدت هفت سال با هم زندگی کرده بودند، - حتی بدون تشريفات يک ازدواج صوری - شوهر و زن و محسوب ميشدند. بکارت در ميان دختران قبل از ازدواج، نه کاملا رعايت ميشد، و نه از آنان خواسته ميشد؛ مقررات مربوط به اين موضوع ماهيتاً بسيار سرسری بوده و بر خلاف تمام اخلاقيات بورژوايی هستند. وقتی که يک زن مرتکب زنا ميشد، شوهرش حق داشت او را کتک بزند - اين يکی از سه موردی بود که مرد ميتوانست، بدون اينکه مجازات شود، زن خود را کتک بزند - ولی غير کتک زدن، تلافی ديگری را نميتوانست متوقع باشد، زيرا "از يک جرم واحد، يا تاوان خواسته ميشد و يا انتقام گرفته ميشد، ولی نه هر دو"[٨٨]. دلايلی که زن را قادر ميساختند که طلاق بخواهد، بدون اينکه حقوقش را هنگام حساب و کتاب از دست بدهد، خيلی متنوع بودند: بوی بد دهان مرد، يک دليل کافی بود. فديه‌ای که مرد ميبايست به رئيس قبيله يا پادشاه از بابت حق شب اول پرداخت کند (گوبر مرش gobr merch، و بنابراين واژه قرون وسطايی مارشتا Marcheta، يا واژه فرانسوی مارکت Marquette) نقش برجسته‌ای در قوانين حقوقی پيدا ميکند. زنان حق رأی در مجامع مردمی را داشتند. اضافه کنيم که ثابت شده است شرايط مشابهی در ايرلند وجود داشته‌اند؛ ازدواجهای موقتی در اينجا نيز کاملا مرسوم بودند؛ زنان هنگام جدايی، امتيازات مساعد و دقيقا تعيين شده‌ای داشتند که تا حد دريافت پاداش برای امور خانه‌داری پيش ميرفت؛ "همسر اول" در ميان ديگر همسران قرار ميگرفت، و در هنگام تقسيم مايملک اسلاف، هيچ تمايزی بين اولاد مشروع و نا مشروع وجود نداشت - به اين گونه ما تصويری از خانواده يارگير را در مقابل داريم که در قياس با آن شکلی از ازدواج که ازدواج در آمريکای شمالی معتبر بود، خيلی سختگيرانه بنظر ميرسد؛ ولی اين در قرن يازدهم برای مردمی که در عصر قيصر هنوز در حالت ازدواج گروهی بسر ميبرد، عجيب نيست.

تيره ايرلندی (سپت Sept؛ قبيله کلاين Clainne، طايفه Clan، ناميده ميشد) نه تنها توسط کتب حقوقی قديمی، بلکه توسط حقوقدانان انگليسی قرن هفدهم - که به منظور تبديل زمينهای طايفه به قلمرو پادشاه انگليس اعزام شده بودند - نيز تأييد و تشريح ميشود. تا همين زمان، زمين ملک مشترک طايفه يا تيره بود، بجز در مواردی که رؤسا آن را قبلا به قلمروی خصوصی خود تبديل کرده بودند. وقتی که يکی از اعضای تيره ميمرد و به اين ترتيب يک خانوار منحل ميشد، رئيس تيره (که حقوقدانان انگليسی آن را کاپوت کوگناسيونيس[٨٩] ميخواندند) تمام قلمروی تيره را مجدد بين خانوارهای ديگر تقسيم ميکرد. اين تقسيم بايد بطور کلی بر طبق قوانين معتبر ژرمن، انجام ميشد. ما هنوز چند روستايی را پيدا ميکنيم - که چهل يا پنجاه سال پيش خيلی بيشتر بودند - که مزارعی دارند که بصورت باصطلاح رانديل[٩٠] هستند. هر يک از دهقانان - يا افرادی که قطعه زمينی دارند که زمانی ملک مشترک تيره بوده ولی توسط فاتحين انگليسی تصرف شد - اجاره‌ای برای قطعه زمين خاص خود ميپردازد، ولی تمام زمينهای زراعتی و چمنزارها ترکيب شده، و بر طبق موقعيت و کيفيت، بصورت باريکه‌ها يا گِوان Gewann - بطوری که در موزل Mosel ناميده ميشود - تقسيم گشته و هر دهقان يک قسمت از هر گِوان را دريافت ميکند. بيشه‌ها و چراگاهها بطور مشترک مورد استفاده قرار ميگيرند. تا پنجاه سال پيش، تجديد تقسيم، گاهگاه - و گاه هر ساله - انجام ميگرفت. نقشه چنين دهکده رانديکی، دقيقا نمايی از يک جماعت خانوارهای کشاورز Gehöferschaft ژرمن در موزل يا در هوخوالد Hochwald را عرضه ميدارد. تيره همچنين بصورت "جناح‌هايی" به حيات خود ادامه ميدهد. دهقانان ايرلندی غالبا بصورت احزابی منقسم ميشدند که بنظر ميرسد بر مبنای تمايزهايی کاملا چرند و بی معنی بنا شده و برای فرد انگليسی کاملا غير قابل فهم است. تنها هدف اين جناحها، ظاهرا بسيج کردن، برای ورزش عامه پسندِ يکديگر را تا سرحد مرگ کتک زدن، است. اينها تناسخ‌های تصنعی، جايگزين‌های بعدی تيره‌های نابود شده، هستند که بطريق خاص خود تداوم غريزه موروثی تيره‌ای را نشان ميدهند. ضمنا، در بعضی نقاط، اعضای يک تيره واحد هنوز با يکديگر، در محلی که عملا سرزمين قديمی آنهاست، زندگی ميکنند. فی‌المثل در اثنای سالهای دهه سی، اکثريت عظيم ساکنين بخش موناگان Monaghan فقط چهار نام خانوادگی داشتند، يعنی از چهار تيره يا طايفه نسب ميبردند.[٩١]

در اسکاتلند زوال نظام تيره‌ای، به زمان سرکوب شورش ١٧٤٥ ميرسد. اينکه در اين نظام، طايفه اسکاتلندی دقيقا معرف کدام حلقه است، چيزی است که هنوز به بررسی احتياج دارد؛ ولی در اينکه حلقه‌ای از آن بشمار ميرود، ترديدی نيست. رمانهای والتر اسکات Walter Scott طايفه کوهستانهای اسکاتلند را بطور زنده‌ای در مقابل چشمان ما قرار ميدهد. همانطور که مورگان ميگويد اين "يک نوع عالی تيره - از نظر سازمانی و معنوی - و يک تصوير برجسته از قدرت زندگی تيره‌ای برای اعضايش است... ما در جدالها و انتقام‌گيری‌های خونی آنها، در سکونت گرفتن آنها بر مبنای تيره‌ها، در استفاده اشتراکی آنها از زمين، در وفاداری عضو طايفه نسبت به رئيسش، و وفاداری اعضای طايفه نسبت به يکديگر، ويژگی‌های معمولی و پيگير جامعه تيره‌ای را مشاهده ميکنيم... اصل و نسب از طريق تبار مرد معيّن ميشد، فرزندان مردها عضو طايفه باقی ميماندند، در حالی که فرزندان اعضای مؤنث به طايفه پدر تعلق مييافتند". اين حقيقت که حق مادری سابقا در اسکاتلند حاکم بوده است، از روی خانواده سلطنتی پيکت‌ها Picts اثبات ميشود که در آن، بنا بر گفته بيد Bede، وراثت در تبار زن وجود داشت. ما حتی شواهدی از خانواده پونالوايی را، در ميان اسکاتلندی‌ها، و نيز اهالی ويلز، تا قرون وسطا بصورت حق شب اول مشاهده ميکنيم، که رئيس طايفه يا پادشاه، آخرين نماينده شوهران مشترک پيشين، ميتوانست از هر عروس بخواهد، مگر اينکه بازخريد ميشد.

٭ ٭ ٭ ٭ ٭

اين نکته مسلم است که ژرمن‌ها تا هنگام مهاجرت بصورت تيره‌ای سازمان يافته بودند. ظاهرا آنها در سرزمينی بين دانوب Danube و راين Rhine، ويستولا Vistula و درياهای شمالی، فقط چند قرن قبل از عصر ما اسکان يافتند؛ سيمبری Cimbri و توتونی Teutoni هنوز در مهاجرت مدام بسر ميبردند و سواوی Suevi تا زمان قيصر اسکان نيافته بودند. قيصر بصراحت ابراز ميدارد که آنها بصورت تيره‌ها و خويشاوندی‌ها (ژانتيبوس کوگناسيونی‌بوس Gentibus Cognationibus) اسکان يافتند، و واژه ژانتيبوس در دهان يک رومی از قبيله ژوليا Julia، ابدا ممکن نيست که بد تعبير شود. اين برای همه ژرمن‌ها صادق است؛ حتی بنظر ميرسد که اسکان در ايالات رومی فتح شده، هنوز بصورت تيره‌ها انجام ميگرفته است. قانون آلامانيا Allamannia اين امر را تأييد ميکند که مردم در سرزمين فتح شده جنوب دانوب بصورت تيره (ژنيالوژيا Genealogiae) اسکان مييافتند؛ واژه ژنيالوژيا درست به همان معنی بکار ميرود که بعدها مارک يا لغت آلمانی "جماعت روستايی"[٩٢] بکار ميرفتند. اخيرا کووالوسکی اين نظر را بيان داشته است که ژنيالوژيا جماعتهای خانواری بزرگی بودند که زمين بين آنها تقسيم ميشد و جماعتهای روستايی بعدها از آنان تکامل يافت. همين ممکن است در مورد واژه فارا Fara صادق باشد که واژه‌ای است که بورگوندی‌ها Burgundians و لانگوباردها Langobards - که يک قبيله گوتيک و يک قبيله هرمينونيايی Herminonian يا ژرمن عليا بودند - در مورد چيز کاملا مشابه، اگر نه دقيقا يگانه‌‌ای، که در کتب حقوق آلامانيايی، ژنيالوژيا ناميده ميشود، بکار ميبردند. اين مسأله که آيا اين واژه دقيقا نماينده تيره يا جماعت خانواری است، محتاج به بررسی‌های بيشتری است.

يادداشت‌های مربوط به زبان‌شناسی، در مورد اينکه آيا همه ژرمن‌ها يک واژه مشترک برای تيره داشتند يا نه، و اگر داشتند آن واژه چه بوده، ما را در ترديد باقی ميگذارد. از نقطه نظر واژه‌شناسی، واژه يونانی Genos، واژه لاتينی Gens، منطبق است با واژه گوتيک Kuni، واژه ژرمن عليای Könne و به يک معنا بکار برده ميشوند. ما به عهد حق مادری کشانده ميشويم با در نظر گرفتن اين حقيقت که واژه "زن" از همان ريشه مشتق شده است: يونانی Gyné، اسلاوی Zena، گوتيک Quino، نورس قديم Old norse Kona يا Kuna. در ميان لانگوباردها و بورگوندين‌ها همانطوری که قبلا گفته شد، واژه Fara را مييابيم که گريم Grimm آن را از ريشه فرضيه‌ای Fisan (بوجود آوردن) ميداند. من ترجيح ميدهم که آن را از ريشه بديهی‌تر Faran يا Fahren، سرگردان بودن، عقب رفتن، مشتق بدانم؛ واژه‌ای که يک بخش ثابت معيّن از چادرنشينان مهاجر - که نگفته پيداست که از وابستگان تشکيل يافته است - را تعريف ميکند؛ واژه‌ای که در طول قرنها سرگردانی - اول بطرف غرب - بتدريج به خود جماعت تيره‌ای اطلاق شد. بعلاوه واژه گوتيک Sibja، انگلوساکسون Sib، ژرمن عليای کهن Sippia ،Sippa ،Sippe (بمعنی قوم و خويش) را در دست داريم. نورس قديم فقط واژه جمع Sifjar، خويشاوندان، را دارد؛ بصورت مفرد فقط تحت نام يکی از خدايان زن، Sif، ميآيد. بالأخره در سرود هليدبراند Hildebrand لفظ ديگری بکار برده ميشود، که آنجا هيلدبراند، از هادوربراند Hadubrand ميپرسد "پدر تو از ميان اين مردان مردم کدام است... يا خويشاوندی تو چيست؟"[٩٣] اگر يک لفظ ژرمن مشترک برای تيره وجود داشت بخوبی ممکن است واژه گوتيک Kuni بوده باشد، و اين نه تنها از يکی بودن آن با واژه‌های منطبق در زبانهای خويشاوند نشان داده ميشود، بلکه از اين حقيقت معلوم ميشود که واژه Kuning، König، که در اصل بمعنای رئيس تيره يا قبيله است، از آن مشتق شده است. Sibja و Sippe شايسته توجه بنظر نميرسند؛ لااقل در نورس قديم، واژه Sifjar نه تنها به معنای خويشاوندی نسبی، بلکه خويشاوندان سببی هم هست؛ از اين رو لااقل شامل اعضای دو تيره است؛ بنابراين واژه Sif نميتواند برای تيره بوده باشد.

در ميان ژرمن‌ها، همانطور در ميان مکزيکی‌ها و يونانی‌ها، سوارکاران نيز مانند ستونهای سه گوشه‌ای پياده نظام، از روی تيره در آرايش نبرد گروهبندی ميشدند. هنگامی که تاسيتوس ميگويد: "بر مبنای خانواده‌ها و خويشاوندی‌ها"، اين اصطلاح ناروشن او را چنين ميتوان فهميد که در زمان او در روم، مدتهای مديدی بود که تيره از صورت يک انجمن زنده خارج شده بود.

اين عبارت در تاسيتوس اهميت تعيين کننده‌ای دارد: برادرِ مادر، خواهرزاده‌های خود را پسر خود ميداند؛ حتی بعضی معتقدند که علائق خونی بين دايی و خواهرزاده مقدس‌تر و نزديکتر از آنست که بين پدر و پسر وجود دارد، بطوری که هنگامی که گروگان خواسته ميشود، پسرِ خواهر، گروگان بهتری از فرزند مذکر طبيعیِ مردی که ميخواهند از او گروگان بگيرند، تلقی ميشود. در اينجا ما با يکی از بقايای زنده حق مادری - و از اين رو اصيل - تيره، مواجه هستيم، و اين بصورت مشخصه خاص ژرمن‌ها توصيف شده است[٩٤]. اگر يک عضو چنين تيره‌ای، پسر خود را برای ضمانت تعهدی به گروگان ميگذاشت، و اگر اين پسر قربانی عهدشکنی پدرش ميشد، اين فقط مربوط به پدر بود. ولی هنگامی که پسر يک خواهر قربانی اين عهدشکنی ميشد، در اين حال مقدسترين قانون تيره‌ای نقض شده بود. نزديکترين خويشاوند، که بيش از ديگران مجبور بود که از پسر يا مرد جوان حفاظت کند، مسئول اين مرگ شناخته ميشد؛ او ميبايست از به گروه سپردن پسر خودداری مينمود، يا اينکه به تعهد خود عمل ميکرد. اگر هيچ اثر ديگری از سازمان تيره‌ای در ميان ژرمن‌ها در دست نميداشتيم، همين يک عبارت دليل کافی بر وجود آن بشمار ميرفت.

از اين هم تعيين کننده‌تر - چون هشتصد سال بعد از آن رخ ميدهد - اين عبارت در سرود نورس قديم، ولوسپا Völuspá، در سرود غروب خدايان و پايان جهان است. در اين "ديد زن پيشگو" - که در آن همانطور که بانگ Bang و بوگه Bugge نشان داده‌اند، عناصری از مسيحيت هم وجود دارد - توصيف تباهی و فساد جهان قبل از فاجعه بزرگ شامل اين قطعه است:

Broedhr munu herjask
munu Systrungar
Ok at bönum verdask,
Sifjum spilla

"برادران با يکديگر ميجنگند و قاتلين يکديگر ميشوند، و خواهرزادگان علائق خويشاوندی را ميشکنند".

سيستر-اونگار Systerungar بمعنای بچه‌های خواهر است، و در چشم شاعر، نفی چنين وابستگی خونی حتی از جنايت برادرکشی هم بدتر است. اوج در کلمه سيستر-اونگار است، که به خويشاوندی از طريق مادری مادری اشاره ميکند. اگر واژه Syskina-börn، و فرزندان خواهر يا برادر، يا Syskina-börn، پسران خواهر يا برادر بکار ميرفت، بيت دوم در مقابل بيت اول، نه بصورت تشديد آن، بلکه بصورت تخفيف آن ميبود. بنابراين حتی در زمان وايکينگ‌ها، هنگامی که ولوسپا سروده شد، خاطره حق مادری هنوز در اسکانديناوی از ميان نرفته بود.

به هر حال، در زمان تاسيتوس، لااقل در ميان ژرمن‌ها که او با آنها آشناتر بود، حق مادری جای خود را به حق پدری داده بود: فرزندان، ورثه پدر خود بودند؛ در صورت نبودن فرزند، ارثيه به برادران و عموها و دايی‌ها ميرسيد. پذيرايی دايی در ميان ورثه مربوط است با حفظ رسم فوق‌الذکر، و همچنين ثابت ميکند که چقدر حق پدری در ميان ژرمن‌ها در آن زمان جديد بود. ما آثاری از حق مادری در اواخر قرون وسطی مييابيم. در اين دوران ابويّت هنوز مسأله‌ای مورد ترديد بود، بخصوص در ميان سرف‌ها؛ و هنگامی که يک ارباب فئودال برگشت يک سرف فراری را از شهر ميخواست، ضروری بود، فی‌المثل در اوگسبورگ Augsburg، بازل Basel، و کايزرس‌لاوترن Kaiserslautern، که واقعيت سرف بودن او با سوگند شش نفر از وابستگان مستقيم خونی او = منحصرا از طرف مادری - مسلم شود. (مورر اساسنامه شهری، جلد ١، صفحه ٣٨١)[٩٥]

يکی ديگر از بقايای حق مادری، که داشت زوال مييافت، احترامی بود که ژرمنها برای جنس مؤنث داشتند، که از نقطه نظر رومی ابدا قابل فهم نبود. دختران خانواده‌های نجبا، بهترين گروگان برای تضمين اجرای قرارداد با ژرمنها بشمار ميرفتند. هنگام نبرد هيچ چيز بيشتر از اين خيال وحشت‌انگيز که زنان و دختران آنها به اسارت و بردگی برده شوند، باعث تحريک شجاعت آنها نميشد. آنها زنان را مقدس و چيزی مانند پيامبر ميشمردند و در مهمترين مسائل اندرز آنان را ميطلبيدند. ولدا Veleda، راهبه بروکتری Bructerian در کنار رود ليپه Lippe، روح برانگيزاننده کل قيام باتاويايی Batavian بود که در طی آن سيويليس Civilis در رأس ژرمنها و بلژيکی‌ها، پايه‌های حکمرانی روم در گُل Gaul را به لرزه در افکند. بنظر ميرسد که زنها در خانه قدرت بی چون و چرايی داشته‌اند. تاسيتوس ميگويد که آنها، همراه با پيرمردان و کودکان، البته مجبور بودند که همه کار را تقبل کنند، چون مردان به شکار، شرابخواری و کاهلی تن ميدادند؛ ولی او نميگويد که چه کسانی مزارع را کشت ميکردند، و بنا بر ابراز صريح او، بردگان فقط باج ميپرداختند و کار اجباری نميکردند؛ بنظر ميرسد که آن مقدار کمی کار کشاورزی که لازم بود، بايد توسط مجموع مردان بالغ انجام ميگرفت.

همانطور که در بالا گفته شد، اين شکل ازدواج خانواده يارگير، کم کم داشت به تک-همسری نزديک ميشد. اين هنوز تک-همسری مطلق نبود. زيرا چند-همسری برای نجبا مجاز بود. روی هم رفته (بر خلاف سلتی‌ها) آنها به روی عفت اکيد دختران تأکيد ميکردند. تاسيتوس با حرارت خاصی از غير قابل نقض بودن پيوند ازدواجی بين ژرمنها سخن ميگويد. او زنا از جانب زن را تنها دليل طلاق ميداند. ولی کمبودهای بسياری در گزارش او وجود دارد، و بعلاوه، آشکارا آيينه عقب را در مقابل رومی‌های عياش قرار ميدهد. يک چيز مسلم است که: اگر ژرمنها در جنگل‌هايشان چنان نمونه‌های استثنايی از تقوا بودند، فقط تماسی جزئی با دنيای خارج کافی بود که آنها را تا سطح مردمان معمولی ديگر يعنی اروپاييان، پايين بياورد. در گرداب زندگی رومی، آخرين بقايای تقوای اخلاقی، حتی سريعتر از زبان ژرمنی ناپديد شد. کافی است که نوشته‌های گرگوریِ تورزی Gregory of Tours را بخوانيم. نگفته پيداست که در جنگلهای کهن ژرمنی، لذات تلطيف يافته شهوترانی‌های شورانگيز نميتوانست همانند روم وجود داشته باشد، و بنابراين از اين جهت نيز ژرمن‌ها برتر از دنيای روم بودند، بدون اينکه بخواهيم خودداری در لذات جسمانی را، که هيچگاه در ميان هيچ مردمی در کل وجود نداشته است، به آنها نسبت بدهيم.

ضرورت به ارث بردن جدالها، همانند رفاقتهای پدران و وابستگان، از سيستم تيره‌ای منشأ ميگرفت؛ و همچنين است ورگليد Wergild، جريمه‌ای که بعنوان تاوان برای قتل يا جرح، بجای انتقام خونی اخذ ميشد. يک نسل پيش اين ورگليد يک نهاد بطور اخص ژرمنی محسوب ميشد، ولی بعدا ثابت شد که صدها مردم ديگر اين نوع ملايمتر از انتقام خونی را، که ريشه‌اش در سيستم تيره‌ای بود، اجرا ميکردند. اين نهاد (ورگيلد)، مانند اجبار به مهمان‌نوازی، فی‌المثل در ميان سرخپوستان آمريکا، مشاهده شده است. توصيف تاسيتوس در مورد نحوه مهمان‌نوازی (ژرمانيا، فصل ٢١)[٩٦] حتی در جزئيات آن، با توصيفی که مورگان از سرخپوستانش ارائه ميدهد، يکی است.

جدل پر حرارت و پايان ناپذير، در مورد اينکه آيا ژرمنها در عهد تاسيتوس زمينهای قابل کشت را تقسيم کرده بودند يا نه، و اينکه آيا عبارات مربوط به آن، چگونه بايد تفسير شوند، اکنون به گذشته تعلق دارد. پس از آنکه ثابت شد که زمين زراعی تمام مردمان توسط تيره بطور اشتراکی کشت ميشد، و بعد از آن توسط جماعتهای خانواده‌ای کمونيستی - که قيصر هنوز در ميان سوئوی‌‌ها مشاهده ميکرد - و اينکه بعدها زمين بين خانواده‌های مفرد تقسيم، و بطور ادواری تجديد تقسيم ميشد؛ و اينکه اين تجديد تقسيم ادواری زمين زراعی در قسمتهايی از آلمان تا همين امروز ادامه دارد. (پس از اثبات اين مسائل) ما ديگر احتياجی نداريم که وقت خود را بر سر اين موضوع تلف کنيم. اگر ژرمنها در عصر تاسيتوس در عرض ١٥٠ سال، از زراعت اشتراکی - آنطور که قيصر با صراحت به سوئوی‌ها نسبت ميدهد و ميگويد آنها ابدا هيچ زراعت تقسيم شده يا خصوصی نداشتند - به کشت انفرادی با تجديد تقسيم سالانه زمين رسيدند، اين بدون ترديد پيشرفتی محسوب ميشود؛ گذار از آن مرحله به مالکيت خصوصی کامل زمين، طی چنان مدتی کوتاه و بدون هيچگونه دخالت خارجی، صرفا يک امر محال بود. بنابراين من در تاسيتوس تنها آن چيزی را ميبينم که خود در اين عبارت بيان ميکند: آنها زمين زراعی را هر ساله تغيير ميدهند (يا تجديد تقسيم ميکنند)، و زمين اشتراکی به اندازه کافی باقی ميماند. اين مرحله از کشاورزی و تملک زمين است که دقيقا با ساخت تيره‌ای ژرمنها در آن عصر مطابقت ميکند.

من پاراگراف فوق را همانطور که در چاپهای قبلی آمده، بدون تغيير باقی ميگذارم. در اين فاصله، مسأله جنبه ديگری به خود گرفته است. بعد از اينکه کوالفسکی نشان داده است (منبع فوق صفحه ٤٤)[٩٧] که جماعت خانواری پدرسالاری، بمثابه حلقه اتصالی بين خانواده کمونيستی حق مادری و خانواده منفرد نوين - اگر نه جهانشمول، لااقل گسترده - بود، ديگر مسأله، مانند بحث بين مورر و ويتز Waitz، اين نيست که زمين تحت مالکيت اشتراکی يا مالکيت خصوصی قرار داشت، بلکه اين مسأله مطرح است که مالکيت اشتراکی چه شکلی داشته است. جای هيچ ترديدی نيست که در زمان قيصر، سوئوی‌ها نه تنها زمين خود را بصورت اشتراکی داشتند، بلکه آن را بطور اشتراکی و به حساب مشترک زراعت ميکردند. مسائلی از اين قبيل، که آيا واحد اقتصادی آنها تيره بود يا جماعت خانواری يا يک گروه خويشاوندی کمونيستی يا بين آن دو، يا هر سه شکل اين گروهها، در نتيجه شرايط متفاوت محلی زمين وجود داشتند. هنوز برای مدت طولانی بصورت موضوع‌های مورد بحث و جدل باقی خواهند ماند. کووالوسکی اظهار ميدارد که شرايطی که بوسيله تاسيتوس شرح داده شده‌اند، گويای وجود مارک يا جماعت روستايی نيستند بلکه متضمن وجود جماعت خانواری - که بسيار بعد در اثر رشد جمعيت تبديل به جماعت روستايی شد - ميباشد.

از اين رو ادعا ميشود که اقامتگاه‌های ژرمن‌ها، در سرزمينی که در زمان رومی‌ها در اشغال داشتند، و نيز در سرزمينی که بعدا از رومی‌ها گرفتند، نميتوانسته ده بوده باشد، بلکه جماعتهای خانواری بزرگ بوده است که چندين نسل را در بر ميگرفت، که در تناسب با تعدادشان يک قطعه نسبتا بزرگ زمين را کشت ميکردند و زمينهای وحشی اطراف را بمثابه يک مارک مشترک با همسايگانشان مورد استفاده قرار ميدادند. در اين حال عبارت تاسيتوس، در مورد تبديل زمين زراعی، عملا نحوه بهره‌برداری از زمين معنی ميدهد، يعنی اينکه جماعت هر سال يک قطعه متفاوت زمين را کشت ميکرد، و زمينی که در اثنای سال قبل کشت ميشد، بصورت آيش گذاشته شده يا بکلی ترک ميشد. قلّت جمعيت، به اندازه کافی زمين کشت نشده اضافی باقی ميگذاشت که هر نوع جدال بر سر زمين را غير ضروری ميساخت. فقط پس از قرنها، هنگامی که اعضای خانوار به آن حدی ازدياد يافته بود که زراعت اشتراکی، تحت شرايط توليد موجود، غير ممکن شده بود، جماعتهای خانواری گويا منحل شدند. مزارع و چمنزارهای مشترک گذشته، به شيوه‌ای که ميدانيم، در ميان خانوارهای انفرادی مختلف - که در ابتدا بطور ادواری و سپس يکبار برای هميشه، تشکيل يافته بودند - تقسيم شدند؛ در حالی که جنگلها، چراگاهها و آبها بصورت ملک مشترک باقی ماندند.

تا آنجا که به روسيه مربوط ميشود، بنظر ميرسد که اين پروسه تکامل از نظر تاريخی کاملا اثبات شده باشد. در مورد ژرمنی، و بطور ثانوی، برای کشورهای ژرمنی ديگر، نميتوان منکر شد که از بسياری جهات اين ديد، تفسير بهتری از منابع و راه حلهای آسانتری برای مشکلات را فراهم ميسازد، تا ديد قديمی که قدمت تجمع روستايی را عهد تاسيتوس ميشمارد. قديميترين اسناد، فی‌المثل "مقررات ثبت اسناد زمين شهر لورش" codex Laureshamensis، روی هم رفته خيلی بهتر از طريق جماعت خانواری توضيح داده ميشود تا از طريق جماعت مارک دهکده. از جانب ديگر، اين امر مشکلات جديد و مسائل نوينی را مطرح ميکند که احتياج به حل شدن دارند. در اينجا فقط بررسی بيشتر ميتواند تعيين تکليف کند. ولی من نميتوانم منکر شوم که کاملا محتمل است که جماعت خانواری نيز، مرحله بينابينی در ژرمنی، اسکانديناوی و انگلستان بوده باشد.

در حالی که در نوشته قيصر، ژرمنها قسمتی بتازگی اسکان يافته بودند، و قسمتی هنوز در جستجوی محل سکونت بودند، در عصر تاسيتوس يک قرن تمام بود که اسکان يافته بودند؛ پيشرفتی که در نتيجه اين امر در توليد وسایل معيشت بوجود آمد، ترديد ناپذير است. آنها در خانه‌هايی که از تنه درختان ساخته ميشد زندگی ميکردند؛ پوشاک آنها هنوز نوع جنگلی بدوی شامل خرقه‌های خشن پشمی و پوست حيوانات، و پوشاک زير کتانی برای زنان و نجبا بود. غذای آنها هنوز مرکب از شير و گوشت و ميوه‌های وحشی و به گفته پلينی Pliny شوربای بلوط (که هنوز در ايرلند و اسکاتلند غذای ملی سلتی‌هاست) بود. ثروت آنها شامل احشام بود که از نژادهای پست بودند، گاوها کوچک و نا متناسب بوده و شاخ نداشتند؛ اسبها کوچک بودند و نه از نوع اسب دونده. پول، تنها سکه رومی، کم بود و بندرت استعمال ميشد. آنها ابزار طلايی و نقره‌ای نداشتند، و اصولا ارزشی برای اين فلزات قائل نبودند. آهن کمياب بود، و لااقل در ميان قبايل راين و دانوب توسط خود آنها استخراج نميشد و ظاهرا تماما وارد ميشد. رسم‌الخط رونی runic (تقليدی از حروف يونانی و رومی) فقط بمثابه علامات سرّی و منحصرا برای جادوی مذهبی بکار ميرفت. قربانی کردن انسان هنوز مرسوم بود. بطور خلاصه، آنها مردمی بودند که بتازگی از مرحله ميانی بربريت به مرحله بالايی آن رسيده بودند. اما در حالی که در مورد قبايلی که تماس مستقيم با رومی‌ها داشتند وارد کردن محصولات صنعتی رومی تسهيل شده، و بنابراين مانع از تکامل صنايع فلزی و نساجی خودی ميگشت، هيچگونه ترديدی وجود ندارد که اين صنايع در ميان قبايل شمال شرق، در بالتيک، تکامل يافتند و قطعه سلاحهايی که در مردابهای شلزويگ Schleswig يافته شده - يک شمشير آهنی دراز، يک نيم تنه زرهی و يک کلاهخود نقره‌ای و غيره، همراه با سکه‌های رومی از انتهای قرن دوم - و ابزار آهنی ژرمنی که بر اثر مهاجرت مردمان پراکنده ميشد، يک نوع خاص صنعتگری را - حتی در مواردی که به تقليد از نمونه‌های اصلی رومی ساخته ميشد - نشان ميدهند. مهاجرت به امپراتوری روم متمدن در همه جا، بجز انگلستان، صنايع بومی را از بين برد. فی‌المثل زينت‌آلات مفرغی نشان ميدهند که اين صنعت تا چه حد بطور همگون بوجود آمد و تکامل يافت. نمونه‌های پيدا شده در بورگوندی Burgundy، رومانی Rumania و در کنار دريای آزوف Azov، ميتواند در همان کارگاهی درست شده باشد که نمونه‌های انگلستان و سوئد، و به اين ترتيب بدون ترديد دارای منشأ ژرمنی هستند.

قانون اساسی آنها هم در انطباق با مرحله بالايی بربريت بود. بنا به گفته تاسيتوس، عموما شورايی از رؤسا (پرينسيپ‌ها) وجود داشت که به مسائل جزئی رسيدگی ميکردند و مسائل مهم را برای تصميم‌گيری در مجمع مردم آماده مينمودند. مجمع مردم، در محله پايينی بربريت - لااقل در نقاطی که ما ميدانيم، در ميان آمريکايی‌ها - فقط بصورت تيره‌ای برقرار ميشد، و هنوز بصورت قبيله‌ای يا کنفدراسيون قبيله‌ای (ايلی) نبود. رؤسای شورا (پرينسيپ‌ها) هنوز مانند مورد ايروکويی‌ها کاملا از رؤسای جنگ (دوس‌ها Duces) متمايز بودند. دوس‌ها، در آن زمان قسماً از طريق دريافت هدايای افتخاری مانند احشام، غلات و غيره از هم-قبيله‌ای‌های خود زندگی ميکردند. آنها - همچون مورد آمريکا - عموما از يک خانواده واحد انتخاب ميشدند. گذار به حق پدری، مانند يونان و روم، به نفع تبديل تدريجی منصب انتخابی به منصب موروثی انجام شد، و به اين طريق باعث پيدايش يک خانواده "نجيب" در هر تيره گشت. اکثر اين باصطلاح نجبای قبيله‌ای کهن، در طی مهاجرت مردمان يا بلافاصله پس از آن، از بين رفتند. رؤسای نظامی فقط بر حسب قابليتهای خود، بدون در نظر گرفتن نسب، انتخاب ميشدند. آنها قدرت کمی داشتند و مجبور بودند که نمونه و سرمشق باشند. همانطور که تاسيتوس بصراحت ميگويد، قدرت انضباطی عملی در ارتش در دست کشيشها بود. مجمع مردم قدرت واقعی بود. پادشاه يا رئيس قبيله رياست ميکرد، مردم تصميم ميگرفتند؛ زمزمه، بمعنای "نه" بود، دست زدن و بصدا در آوردن سلاحها بمعنای "آری". مجمع مردم در عين حال دادگاه هم بود. شکايات به اينجا آورده شده و در مورد آنها تصميم‌گيری بعمل ميآمد؛ حکم اعدام اعلام ميشد، و اين يک حکم، فقط در موارد جبن، خيانت يا عيوب غير طبيعی جايز بود. تيره‌ها و انشعابات ديگر هم بصورت يک پيکره قضاوت ميکردند و رئيس بر آنها رياست ميکرد که، مانند تمام دادگاههای بدوی ژرمنی، فقط کارگردان جريانات و بازپرسی بود. در ميان ژرمنها، هميشه و همه جا، حکم بوسيله کل جماعت اعلام ميشد.

کنفدراسيونهای قبايل از زمان قيصر بوجود آمدند. پاره‌ای از آنان در همان هنگام پادشاهانی داشتند. فرمانده عالی نظامی - مانند مورد يونانيها و روميها - شروع به جستجوی قدرت استبدادی کرد، و گاهی موفق به کسب آن ميشد. اين غاصبين موفق، به هيچ وجه حکام مطلقه نبودند؛ معهذا آنها در هم شکستن قيود ساخت تيره‌ای را آغاز کرده بودند. در حالی که بردگان آزاد شده معمولا يک موضع پست داشتند - چرا که نميتوانستند عضو هيچ تيره‌ای باشند - اينها بمثابه افراد مورد علاقه پادشاهان جديد، غالبا به کسب مقام، ثروت و افتخارات نائل ميآمدند. همين امر پس از فتح امپراتوری روم، در مورد رهبران نظامی که اکنون پادشاهان کشورهای وسيعی شده بودند، واقع شد. در ميان فرانک‌ها Franks، بردگانِ پادشاه و بردگان آزاد شده او، نقش مهمی ابتدا در دربار و سپس در دربار داشتند؛ يک قسمت بزرگ از اشرافيت نوين از آنها نسب ميگيرد.

يک نهاد وجود داشت که بطور خاص خواستار پيدايش سلطنت بود: ملازمين[٩٨]، ما قبلا ديده‌ايم که نزد سرخپوستان آمريکا، چگونه انجمنهای خصوصی در کنار تيره‌ها تشکيل ميشدند تا بخاطر اهداف خود بجنگند. در ميان ژرمنها، اين انجمنهای خصوصی تبديل به هيأتهای پايداری شده بودند. رهبر نظامی که شهرتی پيدا ميکرد، در اطراف خود عده‌ای از جنگجويان چپاولگر را که نسبت به شخص او عهد وفاداری ميبستند، جمع ميکرد. به آنها غذا و هدايايی ميداد، و آنان را بر حسب اصول سلسله مراتبی سازمان ميداد: يک گارد محافظ و يک نيروی نظامی آماده برای اعزام به عمليات فوری در مأموريتهای کوتاه، يک رسته آموزش يافته از افسران برای اعزام به کارزارهای وسيعتر. گرچه اين ملازمين ميبايست کم قدرت بوده باشند - و در حقيقت اين مسأله مثلا در مورد اودوآسر Odoacer در ايتاليا به اثبات رسيده است - معهذا آنها بمثابه جرثومه‌های فساد آزاديهای مردمی کهن در آمدند، و هم در دوران مهاجرت مردمان، و هم پس از آن، اين امر را ثابت کردند. زيرا اولا آنها زمينه مناسب برای پيدايش قدرت سلطنتی را بوجود آوردند، ثانيا، همانطور که تاسيتوس ملاحظه نمود، آنها را فقط با جنگ و غارت مداوم ميشد به هم پيوسته نگهداشت. غارت هدف عمده شد. اگر سردسته، کاری در دور و بر نداشت، افرادش را به کشورهای ديگری اعزام ميکرد، که در آنجا جنگ، و چشم‌انداز غارت وجود داشت. مزدورهای ژرمن - که به تعداد زياد، تحت پرچم روم حتی با ژرمنها ميجنگيدند - قسماً از چنين ملازمينی تشکيل ميشدند. آنها اولين جرثومه‌های سيستم سربازان مزودر Landsknecht، مايه لعن و شرمساری ژرمنها بودند. پس از فتح امپراتوری روم، اين ملازمين پادشاهان، همراه با تحت‌رقيت‌ها و خدمتکاران دربار روم، دومين جزء متشکله نجبای دوران بعد را تشکيل دادند.

پس بطور کلی، قبايل ژرمن که در مردمان مختلف ترکيب شده بودند، همان اساسنامه‌ای را داشتند که در ميان يونانی‌های عهد نيم-خدايان و در ميان رومی‌های عصر باصطلاح پادشاهان، بوجود آمده بود: مجامع مردمی، شوراهای رؤسای تيره، و فرماندهان نظامی که از مدتی قبل در تقلای کسب قدرت پادشاهی واقعی بودند. اين تکامل‌يافته‌ترين اساسنامه‌ای بود که نظام تيره‌ای ميتوانست بوجود آورد؛ اين اساسنامه نمونه‌واری از مرحله بالايی برده‌داری بود. بمجرد آنکه جامعه به فراسوی محدوده‌هايی رفت که اين اساسنامه برای آنها مکفی بود، نظام تيره‌ای پايان پذيرفت، متلاشی شد، و دولت جای آن را گرفت.



زيرنويسهای فصل هفتم

[٨٦] منظور انگلس از اين جمله ريشخند‌آميز اين است که مک‌لنان با وجود اينکه خطوط عمده تيره را مشخص کرد، آن را نفهميد.

[٨٧] acre هر ايکر معادل ٤٠٤٧ متر مربع، يا ٤٨٤٠ يارد مربع است. تقريبا مربعی به اندازه ٧٠ قدم در ٧٠ قدم.

[٨٨] Ancient Laws and Institutes of Wales, I, 1841, p. 93

[٨٩] caput cognationis به اين کيس حقوقی در "يادداشتهای اتنوگرافيک" مارکس هم اشاره کوتاهی شده است. نگاه کنيد به Gavelkind -سايت آرشيو عمومی

[٩٠] رانديل Rundale نوعی زمينداری ايرلندی (و اسکاتلندی) است که حدود هر قطعه را قطعه ديگر تشکيل ميدهد.

[٩١] در اقامت چند روزه‌ام در ايرلند، مجددا متوجه شدم که مردم روستايی آنجا هنوز تا چه حد تحت تأثير مفاهيم دوران تيره‌ای زندگی ميکنند. ارباب - که دهقان مستأجر اوست - هنوز توسط دهقانان بصورت يک نوع رئيس طايفه نگريسته ميشود، که به منظور نفع همگان، بر کشت زمين نظارت ميکند و حق گرفتن خراج از دهقانان، بصورت اجاره بها، را دارد؛ ولی همينطور او مجبور است که به دهقانان در صورت احتياج کمک کند. به همين نحو، هر فرد مرفهی وظيفه دارد که به همسايگان فقيرتر خود - هر وقت که دچار گرفتاری ميشوند - مساعدت کند.

چنين مساعدتی صدقه نيست؛ اين حقی است که عضو فقير طايفه بر هم-طايفه‌ای ثروتمند خود يا رئيس طايفه دارد. از همينجا ميتوان شکوه‌های اقتصاد سياسی دانان و حقوق‌دانان را مبنی بر غير ممکن بودن القاء مفهوم نوين مالکيت بورژوايی به مغز دهقانان ايرلندی، درک کرد. مالکيتی که فقط شامل حق - و نه وظيفه - باشد مطلقا ماوراء شناخت يک ايرلندی است. شگفت‌آور نيست که اين همه ايرلندی که، با چنين برداشتهای بی تزوير تيره‌ای، ناگهان به ميان شهرهای بزرگ مدرن انگلستان و آمريکا - در ميان جمعيتی که معيارهای اخلاقی و قانونی کاملا متفاوتی دارد - ميافتند، طاقتشان تمام ميشود و غالبا توده‌هايی از آنها روحيه‌شان را از دست ميدهند. (يادداشت انگلس به چاپ چهارم)

[٩٢] Dorfgenossenschaft جماعت روستايی

[٩٣] eddo huêlîhhes enuosles du sîs - "Who is thy father among the men of the people... or of what kin art thou?"

[٩٤] يونانيان فقط در اساطير عصر نيم-خدايان، نزديکی خاص علائق بين دايی و خواهرزاده - يکی از بقايای حق مادری در ميان بسياری از مردمان - را ميشناسند. به گفته ديودوروس (Diodorus جلد چهارم، صفحه ٣٤) مليگر Meleager، پسران Thestius - برادران مادرش آلتئا Althea - را ميکشد. آلتئا اين عمل را چنان جنايت وحشتناکی تلقی مينمايد که قاتل، يعنی پسر خودش، را نفرين ميکند، و دعا ميکند که بميرد. گفته ميشود که "خدايان خواست او را بر آوردند و به حيات مليگر پايان دادند". بنا به گفته همين مؤلف (ديودورس، جلد چهارم ٤٤) آرگونات‌ها Argonauts تحت رهبری هراکلس Herakles در تراکيا Thracia فرود آمدند و در آنجا مشاهده کردند که فينئوس Phineus، به تحريک زن دومش، بيشرمانه با دو پسرش از زن اولش کلئوپاترا Cleopatra، که بورآد Boreads بودند، بدرفتاری ميکند. ولی در ميان آرگونات‌ها نيز تعدادی بورآد - برادران کلئوپاترا، يعنی بنابراين دايی‌های پسرانی که با آنها بدرفتاری شده - وجود دارند. آنها بلافاصله به کمک خواهرزاده خود ميشتابند، آنها را آزاد کرده و نگهبانانشان را ميکشند. (انگلس)

[٩٥] G. L. Maurer, Geschichte der Städteverfassung in Deutschland, Bd. , I- IV, Erlangen 1869-71.

[٩٦] Germania, C.2. I.

[٩٧] صفحه‌ای که انگلس ذکر ميکند مربوط به چاپ آلمانی است.

[٩٨] Gefolgschaften (retinue)

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت

فصل هشتم

تشکيل دولت در ميان ژرمن‌ها


بنا به گفته تاسيتوس، ژرمنها مردمی با تعداد بيشمار بودند. قيصر، تصوری تقريبی از تعدادی از مردمان مختلف ژرمن بدست ميدهد، او تعداد يوسيپتان‌ها و تنکتران‌ها Usipetans & Tencterans را که در کناره چپ رود راين Rhine بودند، با محاسبه زنان و کودکان ١٨٠ هزار نفر ميداند. به اين طريق هر بخش از اين مردم در حدود ١٠٠ هزار نفر[٩٩]، که خيلی بيشتر از تعدادی است که مثلا ايروکويی‌ها در شکوفان‌ترين دوران خود - وقتی که حتی کمتر از ٢٠ هزار نفر بودند و سراسر کشور، از درياچه‌های بزرگ Great Lakes تا اوهايو و پوتوماک Potomac را به هم دوخته بودند - داشته‌اند. اگر بخواهيم که روی يک نقشه هر کدام از مردمان سرزمين راين را - که از روی گزارشها برای ما بهتر شناخته شده‌اند - گروهبندی کنيم، خواهيم ديد که چنين مردمی بطور متوسط مساحت يک بخش اداری ايالتی پروسی Prussian - در حدود ١٠ هزار کيلومتر مربع يا ١٨٢ ميل مربع جغرافيايی - را اشغال ميکنند. ولی ژرمانيا ماگنای Germania Magna رومی که تا وسيتولا Vistula ميرسيد، حدود ٥٠٠ هزار کيلومتر مربع بود. با محسوب کردن بطور متوسط ١٠٠ هزار کيلومتر مربع برای بخش واحد از اين مردم، تعداد رقم کل جمعيت ژرمانيکا ماگنا به پنج ميليون نفر تخمين زده ميشود - که برای يک گروه از مردم بربر، رقمی نسبتا زياد است، گرچه ١٠ نفر ساکن برای هر کيلومتر مربع، يا ٥٥٠ نفر برای هر ميل مربع جغرافيايی، در قياس با شرايط کنونی، خيلی ناچيز است. ولی اين رقم شامل تمام ژرمنهای موجود در آن زمان نميشود. ميدانيم که مردمان ژرمن از منشأ گوتيک، باستارنی‌ها Bastarnians، پوکينيان‌ها Peukinians و ديگران در امتداد سلسله جبال کارپاتيان Carpathian تا دهانه دانوب زندگی ميکردند. تعداد آنها آنقدر زياد بود که پلينی آنها را به عنوان پنجمين قبيله عمده ژرمنها ميشمارد؛ در سال ١٨٠ قبل از ميلاد آنها بعنوان مزدوران پرسئوس Perseus شاه مقدونيه خدمت ميکردند، و در اولين سالهای حکمرانی آگوستوس Augustus، هنوز راه خود را به منطقه دوری حوالی آدريانوپل Adrianople ميگشودند. اگر تعداد آنها را در آغاز عهد مسيحيت فقط يک ميليون نفر تصور کنيم، تعداد ژرمنها محتملا کمتر از شش ميليون نبوده باشد.

پس از اسکان در ژرمنی Germanien، جمعيت بايد با سرعت بيشتری افزايش يافته باشد. ترقی صنعتی که در بالا به آن اشاره شد، برای اثبات آن کافی است. اشيائی که در مردابهای شلزويگ پيدا شده‌اند، با در نظر گرفتن سکه‌های رومی که همراه آنها بدست آمده است، متعلق به قرن سوم ميباشند. از اين رو معلوم ميشود که در آن زمان صنايع فلزی و نساجی در کناره‌های بالتيک خيلی تکامل يافته بوده است، و يک تجارت فعال با امپراتوری روم وجود داشته است، و طبقه متمول‌تر، از مقداری تجمل برخوردار بوده است - که اينها همه شواهدی هستند از تراکم جمعيت. ولی در اين زمان ژرمنها حمله عمومی خود را در امتداد تمام خط راين، حصار مرزی روم و دانوب - خطی که از دريای شمال تا دريای سياه کشيده ميشد - شروع کردند، که دليل مستقيم يک جمعيت دائما رشد يابنده است که به خارج ميتازد. در طول سه قرن مبارزه، کل بدنه عمده مردمان گوتيک (به استثناء اسکانديناوی‌ها، گوت‌ها و بورگوندين‌ها)، به طرف جنوب شرقی حرکت کرد و جناح چپ خط حمله طولانی را تشکيل داد؛ ژرمنهای عليا (هرمينونی‌ها Herminonians) در وسط اين خط، در دانوب عليا، به پيش ميراندند، و ايستاونی‌ها Istaevonians)، که اکنون فرانک‌ها ناميده ميشوند، در جناح راست در امتداد راين. فتح بريتانيا به عهده اينگاونی‌ها Ingaevonians) افتاد. در پايان قرن پنج، امپراتوری روم، خسته، بی خون و بی رمق، دروازه‌های خود را به روی ژرمن‌های مهاجم باز گذاشت.

در فصول پيشين ما بر سر گهواره تمدن باستانی يونان و روم قرار داشتيم. اينک بر سر گورش ايستاده‌ايم. غلتک قدرت جهانی روم، قرنها از روی تمام کشورهای مديترانه ميگذشت. جايی که زبان يونانی مقاومتی نشان نداد، تمام زبانهای ملی در مقابل يک لاتين فاسد تسليم شدند. ديگر تمايزی بين مليت‌ها نبود، ديگر گُل‌ها، ايبری‌ها Iberians، ليگوری‌ها Ligurians، نوريکا‌هايی Noricans وجود نداشتند؛ همه رومی شده بودند. سيستم اداری روم و قانون روم در همه جا پيکرهای همخون قديم را تحليل برده بود، و به اين طريق آخرين بقايای تظاهرات محلی و ملی را سرکوب کرده بود. رومی‌گری تازه مرسوم شده نميتوانست اين فقدان را جبران کند؛ مبيّن هيچ مليتی نبود، بلکه فقط مبيّن فقدان مليّت بود. عناصر برای تشکيل ملت‌های جديد، در همه جا وجود داشتند. لهجه‌های لاتينی ايالات مختلف، بيش از پيش از يکديگر دور ميشدند؛ مرزهای طبيعی که زمانی ايتاليا، گُل، اسپانيا و آفريقا را بصورت سرزمين‌های مستقلی در آورده بودند، هنوز وجود داشتند و هنوز وجود خود را بيشتر نشان ميدادند. ولی در هيچ جا نيرويی که قادر به ترکيب اين عناصر به ملتهای جديد باشد، وجود نداشت؛ در هيچ جا حداقل نشانه‌ای از توانايی تکامل يا نيروی مقاومت - نيروی خلاق که از آن هم کمتر - وجود نداشت. توده عظيم انسانی آن سرزمين وسيع تنها بوسيله يک پيوند به هم وابسته بود - دولت روم؛ و اين به مرور زمان بدترين دشمن و ستمگر آنان شده بود. ايالات، روم را تباه کرده بودند؛ رم خود تبديل به يک شهر ايالتی، مانند ديگران شده بود. امتيازاتی داشت، ولی ديگر حکومت نميکرد، ديگر مرکز جهان امپراتوری نبود، ديگر حتی مقر امپراتوران و معاونين آنها، که اکنون در قسطنطنيه، تروس Treves و ميلان اقامت ميگزيدند، نبود. دولت روم به ماشين پيچيده عظيمی مبدل شده بود، که انحصارا برای استثمار اتباع خود عمل ميکرد. مالياتها، خدمات دولتی و انواع و اقسام عوارض، توده مردم را بيش از پيش به کام فقر ميبرد. اخاذی‌های حکام، مأمورين مالياتی و سربازان باعث شدند که فشار غير قابل تحمل گردد. دولت روم با سلطه جهانيش به چنين راهی منتهی شده بود: حق موجوديت خود را بر مبنای حفظ نظم در داخل و حراست در مقابل بربرها در خارج قرار داده بود. ولی نظمش، بدتر از بدترين بی نظمی‌ها بود، و شهروندان که دولت ادعا ميکرد از آنها در مقابل بربرها حراست ميکند، به اين بربرها به چشم ناجيان خويش مينگريستند.

شرايط اجتماعی بهتر از اين نبود. در آخرين سالهای جمهوری، حاکميت روم بر مبنای استثمار بيرحمانه ايالتهای فتح شده قرار گرفته بود. امپراتورها اين استثمار را از بين نبرده بودند، برعکس آن را منظم کرده بودند. امپراتوری هر چه بيشتر به فساد ميگراييد، مالياتها و خدمات اجباری بيشتر ميشد، و مقامات اداری بيشترمانه‌تر مردم را ميچاپيدند و باج سبيل ميگرفتند. بازرگانی و صنعت هيچگاه کار رومی‌ها، که بر تمامی مردمان ديگر آقايی ميکردند، نبود. فقط در رباخواری بود که آنها از همه ديگران، از پيشينيان و پس‌آيندگان، سبقت گرفتند. بازرگانی که زمانی وجود داشت و توانست خود را برای مدتی نگاه دارد، در اثر اخاذی‌های مقامات رسمی به تباهی کشانده شد؛ چيزی که باقی ماند، در مشرق، در بخش يونانی امپراتوری بود، ولی اين خارج از حوزه مطالعه ماست. فقر عمومی؛ انحطاط بازرگانی و صنايع دستی و هنرها، کاهش جمعيت؛ افول شهرها؛ پسروی کشاورزی به مرحله‌ای پايين‌تر - اين بود نتيجه نهايی سيطره جهانی روم.

کشاورزی - شاخه تعيين کننده توليد در سراسر عهد باستان - اکنون بيش از هميشه تعيين کننده شد. در ايتاليا، تراکم فوق‌العاده املاک (لاتيفونديا Latifundia) که تقريبا سراسر سرزمين را از پايان دوران جمهوری در بر گرفته بود، به دو طريق مورد استفاده قرار ميگرفت: يا بصورت چراگاه، که در آن، گوسفند و گاو جای جمعيت را گرفته بود، و برای مواظبت از آنها فقط چند برده کافی بودند؛ يا بصورت املاک روستايی (ويلا Villae) که در آنها بُستانکاری وسيع توسط توده‌های برده انجام ميگرفت که يک قسمت آن برای رفع حوائج تجملی مالکين بود و قسمتی برای فروش در بازارهای شهری. چراگاههای بزرگ حفظ شده و محتملا توسعه يافته بودند؛ ولی املاک روستايی و بُستانکاری آنها در اثر فقر مالکين آنها و افول شهرها، به تباهی کشيده شدند. اقتصاد لاتيفونديايی که بر اساس کار بردگی استوار بود ديگر مقرون به صرفه نبود؛ ولی در آن زمان، تنها شکل ممکن کشاورزی وسيع بشمار ميرفت. کشتکاری محدود دوباره بصورت تنها شکل منفعت‌زا در آمد. ملک بعد از ملک، تقسيم ميشد و بصورت قطعات کوچک به مستأجرين موروثی واگذار ميگشت، که مبلغ ثابتی ميپرداختند، يا بجای مستأجرين به مزارعه‌چی‌ها (پارتياری‌ها Partiarii) - مباشرين مزارع - داده ميشد که يک ششم يا تنها يک نهم محصول سالانه را به ازاء کار خود بر ميداشتند. ولی عمدتا اين قطعه‌های کوچک بين کولون‌ها coloni توزيع ميشدند که ساليانه مقدار ثابتی ميپرداختند، به زمين وابسته بوده و همراه آن بفروش ميرفتند. اينها برده نبودند، ولی آزاد هم بشمار نميرفتند؛ اينها نميتوانستند به شهروندان آزاد ازدواج کنند، و ازدواج درونی در ميان خود آنها، يک ازدواج معتبر شناخته نميشد، بلکه مانند مورد بردگان، فقط صيغه‌داری concubinage (کنتوبرنيوم contubernium) تلقی ميشد. آنها طلايه‌داران سرف‌های قرون وسطی بودند.

برده‌داری عهد عتيق منسوخ شد. نه در کشاورزی پر دامنه در روستا، و نه در مانوفاکتورهای شهری، ديگر برده‌داری عايدی قابل توجهی بدست نميداد - بازار برای محصولات آن از بين رفته بود. کشاورزی کم دامنه و صنايع دستی کوچک - که توليد غول‌آسای دوران شکوفايی امپراتوری، اکنون به آن حد تقليل يافته بود - جايی برای بردگان متعدد نداشتند. در جامعه فقط برای بردگان خانگی و بردگان تجملی ثروتمندان جايی وجود داشت. ولی برده‌داری در حال احتضار، هنوز بقدر کافی نيرومند بود که هر گونه کار توليدی را بصورت کار بردگی جلوه‌گر سازد و آن را دون شأن و شخصيت رومی‌های آزاد بنماياند. و اکنون هر کس يک رومی آزاد بود. از اين رو، از يک سو، تعداد بردگان زائد افزايش مييافت، که به علت اينکه وبال گردن شده بودند، رها گشته بودند؛ از سوی ديگر تعداد کولون‌ها و آزاد مردان فقير شده ازدياد مييافت (شبيه سفيد پوستان فقير در ايالات سابقا برده‌دار آمريکا). مسيحيت، در اين مرگ تدريجی امپراتوری روم در طی قرنها، بکلی بيگناه است، و بعدا کاری نکرد که از تجارت برده بوسيله مسيحيان - چه ژرمنهای شمال، و چه ونيزی‌های مديترانه - يا تجارت بردگان سياه سالهای بعد، جلوگيری کند[١٠٠]. برده‌داری ديگر فايده نداشت، و بنابراين مُرد؛ اما برده‌داری در حال احتضار، نيش زهر‌آلود خود را با حقير شمردن کار مولد برای آزادها، باقی گذاشت. اين بن‌بستی بود که جهان روم در آن گرفتار شده بود: برده‌داری از نقطه نظر اقتصادی غير ممکن شده بود، در حالی که کار برای آزادها، از نقطه نظر اخلاقی در تحريم افتاده بود. يکی، ديگر نميتوانست، و ديگری، هنوز نميتوانست شکل اساسی توليد اجتماعی شود. فقط يک انقلاب کامل ميتوانست مددکار باشد.

در ايالات، وضع از اين بهتر نبود. غالب گزارشهايی که در دست داريم مربوط به گُل هستند. در کنار کولون‌ها، هنوز خرده دهقانان آزاد، در آنجا زندگی ميکردند. آنها برای حفظ خود در مقابل اخاذی‌های بيرحمانه مأمورين، قضات و رباخواران، بکرّات خود را تحت حفاظت - سرپرستی Patronage - مردانی که صاحب قدرت بودند قرار ميدادند؛ و آنها اين کار را نه تنها انفراداً، بلکه بصورت کل يک جماعت ميکردند، تا آنجا که امپراتورهای قرن چهارم بکرات برای منع اين امر فرامينی صادر ميکردند. اين کار چگونه به کسانی که در جستجوی حمايت بودند کمک ميکرد؟ سرپرست (پاترون Patron) شرايطی تحميل ميکرد، که آنها عنوان زمينهای خود را به او منتقل کنند، و در عوض او حق بهره‌برداری آنها را از زمين، در مدت حياتشان، تضمين ميکرد - حيله‌ای که کليسيای مقدس آن را بخاطر سپرد و آزادانه در طول قرنهای نهم و دهم، برای شکوه عاليتر خدا و توسعه متعلقات خود در زمين، بکار ميبرد. ولی در آن زمان، در حدود ٤٧٥، سالويانوس، اسقف مارسی[١٠١] هنوز با حرارت اينچنين دزدی را محکوم ميکرد و اظهار ميداشت که ستم مأمورين روم و مالکين بزرگ چنان غير قابل تحمل شد که بسياری از "رومی‌ها" به بخشهايی فرار کردند که تحت اشغال بربرها قرار داشت، و شهروندان رومی ساکن آن نقاط، از چيزی بيش از اين نميترسيدند که دوباره تحت سلطه روم درآيند. اينکه اين دوره والدين فقير، غالبا فرزندان خود را به بردگی ميفروختند از اينجا اثبات ميشود که قانونی برای منع اين عمل وجود داشت.

بربرهای ژرمن، در مقابل آزاد کردن رومی‌ها از چنگ دولت خودشان، دو سوم تمام سرزمين را تصاحب و بين خود تقسيم کردند. تقسيم بر مبنای سيستم تيره‌ای صورت گرفت؛ از آنجا که فاتحين تعدادشان نسبتا کم بود، قطعه زمينهای بزرگی تقسيم نشده باقی ماند، و قسماً در تصاحب کل مردم بود و قسماً در تصاحب قبايل و تيره‌ها. در هر تيره، مزارع و چراگاهها بصورت قطعات زمين مساوی در ميان هر خانوار، توسط قرعه‌کشی توزيع شدند. ما نميدانيم که آيا تجديد تقسيم‌های مکرر در آن زمان وجود داشته است يا نه؛ به هر منوال، اين تجديد تقسيم بزودی در ايالات روم از بين رفت، و هر قطعه زمين واگذار شده، به ملک خصوصی قابل واگذاری، آلاديوم[١٠٢] مبدل شد. جنگلها و چراگاهها بصورت تقسيم نشده، برای استفاده عموم، باقی ماندند؛ اين استفاده و شيوه کشت زمينهای تقسيم شده، بوسيله رسوم کهن و خواست کل جماعت تنظيم ميشد. هر چه تيره بمدت طولانی‌تر در دهکده‌های آن وجود داشت، و هر چه ژرمن‌ها و رومی‌ها بيشتر در طول زمان در هم ادغام شدند، همانقدر هم خصلت همخونی پيوندها، جای خود را بيشتر به پيوندهای سرزمينی داد. تيره در جماعت مارک، که در آن به هر حال بقايای کافی از خويشاوندی اوليه اعضا مشهود بود، از بين رفت. به اين طريق ساخت تيره‌ای، لااقل در کشورهايی که کمونهای مارک در آنها حفظ شده بود - شمال فرانسه، انگلستان، ژرمنی و اسکانديناوی - بطور غير محسوس تبديل به يک ساخت سرزمينی شد، و از اين رو تواسنت خود را در دولت بگنجاند. معهذا خصلت دمکراتيک طبيعی خود را که وجه تمايز کل نظام تيره‌ای است، حفظ کرد، و به اين ترتيب قسمتی از ساخت تيره‌ای را - حتی در حالت انحطاطی که بعدها به آن تحميل شد - محفوظ نگاه داشت، و به اين طريق سلاحی در دست ستمکشان باقی گذاشت، که ميتوانستند حتی در اعصار جديد هم مورد استفاده قرار گيرد.

نابودی سريع پيوندهای خونی در تيره، به اين علت بود که ارگانهای آن در قبيله، و در ميان کل مردم نيز، در نتيجه فتوحات، مسخ شده بودند. ما ميدانيم که حکومت بر مردم تحت انقياد با نظام تيره‌ای ناسازگار است. ما در اينجا مسأله را در حد وسيع ميبنيم. مردمان ژرمن، که اکنون اربابان ايالات روم بشمار ميرفتند، مجبور بودند که فتوحات خود را سازمان بدهند؛ اما نه ميشد توده‌های رومی را در نظام تيره‌ای جذب کرد، و نه اينکه به کمک اين نظام بر آنها حکومت کرد. ميبايست جانشينی برای دولت روم بر رأس ارگانهای اداری محلی روم - که در ابتدا هنوز تا اندازه زيادی به کار ادامه ميدادند - گماشته ميشد، و اين جانشين، تنها ميتوانست دولت ديگری باشد. به اين طريق ارگانهای ساخت تيره‌ای مجبور بودند که به ارگانهای دولت مبدل شوند، و در اثر فشار شرايط و اوضاع، اين امر ميبايست بسرعت انجام ميگرفت. اما اولين نماينده مردم فاتح، فرمانده نظامی بود. امنيت داخلی و خارجی سرزمين فتح شده، افزايش اين قدرت را ايجاب ميکرد. زمان برای گذار رهبری نظامی به پادشاهی فرا رسيده بود. و اين امر صورت گرفت.

پادشاهی فرانک‌ها را در نظر بگيريم. در اينجا نه تنها قلمروی وسيع دولت روم، بلکه تمام قطعه‌های بسيار وسيع زمين که به جماعتهای بزرگ و کوچک گو gau و مارک داده نشده بودند، بخصوص تمام جنگلهای بزرگ، در دست مردم فاتح سالی Salian، بمثابه تعلقات نامحدود آنها، در آمد. اولين کاری که پادشاه فرانک - پس از آنکه از فرمانده نظامی به يک سلطان واقعی مبدل شده بود - کرد، اين بود که اين ملک مردم را به ملک سلطنتی تبديل کند، آن را از مردم بدزدد و بصورت فيف Fief به ملازمين خود بدهد يا ببخشد. اين ملازمين، که در اصل مرکب از ملازمين نظامی شخصی و ساير فرماندهان جزء ارتش بودند، بزودی نه تنها توسط رومی‌ها، بعنی گُل‌های رومی شده - که بسرعت بعلت دانش خود در نوشتن، تحصيلات و آشنايی با زبان محاوره رومی و لاتين ادبی و نيز قوانين کشور، برای او (شاه) قابل جانشينی شدند - توسعه يافتند، بلکه همچنين توسط بردگان، سرف‌ها و آزادشدگان که دربار او را تشکيل ميدادند و او از ميان آنها افراد مورد نظر خود را انتخاب ميکرد، نيز افزايش پيدا کردند. به تمام اين افراد قطعاتی از زمين عمومی داده ميشد که در ابتدا بيشتر بصورت هديه بود، و بعدها بشکل بنفيس[١٠٣] - در اصل در اکثر موارد تا زمان حيات پادشاه - واگذار ميشد، و به اين ترتيب پايه برای تشکيل نجبای جديد، به حساب مردم ريخته شد.

اما اين کل قضيه نبود. امپراتوری عريض و طويل نميتوانست بوسيله اساسنامه تيره‌ای کهن، حکومت شود. شورای رؤسا - حتی اگر هم مدتها پيش منسوخ نشده بود - نميتوانست تشکيل شود و بزودی جای خود را به ملازمين دائمی پادشاه داد. مجمع مردمی کهن که هنوز بصورت ظاهر وجود داشت، ولی بيش از پيش بصورت مجمع فرماندهان جزء ارتش و نجبای نوخاسته، در آمد. دهقانان آزاد صاحب زمين، توده مردم فرانک، در اثر جنگهای داخلی مدام و جنگهای فتوحاتی - و جنگ اخير، بويزه در زمان شارلمانی Charlemagne - فرسوده شده و به فقر و مذلت افتادند، درست مانند وضعی که دهقانان رومی در آخرين دوران جمهوری پيدا کرده بودند. اين دهقانان - که در ابتدا کل ارتش را تشکيل ميدادند، و پس از فتح سرزمينهای فرانک‌ها هسته مرکزی آن بودند - در آغاز قرن نهم چنان فقير شده بودند که بندرت حتی يک نفر از پنج نفر آنها ميتوانست تجهيزات جنگی فراهم کند. جای ارتش سابق دهقانان آزاد را - که مستقيما توسط پادشاه فرا خوانده ميشد - ارتشی مرکب از خدمتکاران Servitors نجبای Magnates جديد گرفت. در ميان اين خدمتکاران ويلين‌ها Villeins - اخلاف دهقانانی که در گذشته بجز پادشاه اربابی نميشناختند، و کمی بعد از آن ابدا هيچ اربابی حتی پادشاه نداشتند - نيز وجود داشتند. در زمان جانشينان شارلمانی، جنگهای داخلی، ضعف قدرت سلطنت، و بنابراين غصب نجبا - که اکنون صفوف آنها توسط کنت‌های گو که در زمان شارلمانی بوجود آمده و مايل بودند که منصب خود را موروثی کنند، فشرده‌تر شده بود - و بالأخره تهاجمات نورمن‌ها Normans، فلاکت دهقانان را به نهايت رساند. پنجاه سال پس از مرگ شارلمانی، امپراتوری فرانک در پيش پای نورمن‌ها آنطور درمانده شده بود، که چهارصد سال پيش، امپراتوری روم در پيش پای فرانک‌ها.

و نه تنها بی کفايتی در خارج، بلکه نظم، يا در حقيقت بی نظمی داخلی جامعه نيز تقريبا به همان صورت بود. دهقانان آزاد فرانکی خود را در موقعيتی مشابه با موقعيت پيشينيانشان، يعنی کولون‌های رومی يافتند. اينان که در اثر جنگ و غارت به فلاکت افتاده بودند، مجبور بودند که خود را تحت‌الحمايه نجبای جديد يا کليسيا قرار دهند، زيرا قدرت سلطنتی ضعيف‌تر از آن بود که بتواند از آنها حمايت کند؛ آنها مجبور بودند که بهای گرانی برای اين حفاظت بپردازند. آنها مانند پيشينيان خود - دهقانان گُل - اجباراً ملک زمينی خود را به پاترون‌های (حاميان) خود منتقل ميکردند و سپس بعنوان مستأجر، آن ملک را به شکلهای مختلف و متنوع در اختيار ميگرفتند، اما هميشه يک شرط وجود داشت و آن انجام خدمت يا پرداختن عوارض بود. آنها پس از آنکه به اين شکل از وابستگی گرفتار ميشدند، و بتدريج آزادی شخصی خود را از دست ميدادند؛ بعد از چند نسل، غالب آنها به سرف مبدل شدند. سرعت تنزل اين دهقانان آزاد را از دفاتر ثبت اراضی ايرمينون Irminon - در مورد صومعه سن‌ژرمن دپره[١٠٤]، که سابقا نزديک پاريس بود و اکنون در پاريس است - ميتوان فهميد. حتی در زمان حيات شارلمانی در املاک وسيع اين صومعه که به سرزمين‌های مجاور ادامه مييافت، ٢٧٨٨ خانوار زندگی ميکردند که تقريبا همه فرانک بودند با اسامی ژرمن، ٢٠٨٠ خانوار آنها کولون بودند، ٣٥ خانوار ليتی[١٠٥]، ٢٢٠ خانوار برده و فقط ٨ خانوار freeholder مالک آزاد! رسمی که پاترون بر مبنای آن زمين دهقانان را به خود منتقل ميکرد، و فقط حق استفاده از آن را در مدت حياتشان به آنها ميداد، رسمی که سالويانوس آن را خدا ناپسندانه ميخواند، اکنون بطور عام بوسيله کليسا در معاملاتش با دهقانان بکار ميرفت. سرواژ فئودالی، که اکنون بيشتر و بيشتر مرسوم ميشد، همان قدر بر مبنای آنگاريای angariae رومی - خدمات اجباری برای دولت - قرار داشت، که بر مبنای نمونه خدماتی بود که اعضای مارک آلمانی در راهسازی و پل‌سازی و ساير کارهای عام‌المنفعه، انجام ميدادند. به اين طريق چنين مينمود که پس از چهارصد سال، توده مردم مجددا به همان نقطه عزيمت خود بازگشته بودند.

اما اين فقط دو چيز را به ثبوت ميرساند: اول اينکه قشربندی جامعه و توزيع املاک در امپراتوری رومِ در حال زوال، کاملا منطبق با مرحله موجود توليد در کشاورزی و صنايع بود، و از اين رو غير قابل اجتناب بشمار ميرفت؛ دوم اينکه، اين مرحله توليد در طی چهارصد سال، نه پسرفت و نه پيشرفت قابل توجهی را متحمل شده بود، و بنابراين، لزوما همان توزيع املاک و همان تقسيم طبقاتی نفوس را بوجود ميآورد. در طول آخرين قرنهای حيات امپراتوری روم، شهر تفوق خود را بر روستا از دست داد، و در طول اولين قرنهای حکمرانی ژرمن، آن را بازپس نيافت. اين مفروض بر يک مرحله پايين کشاورزی و نيز صنعت است. يک چنين شرايط عمومی، ضرورتا باعث پيدايش زمينداران بزرگِ حاکم و خرده دهقانان وابسته ميشود. اين امر که تقريبا غير ممکن بود که اقتصاد لاتيفونديايی رومی را با کار بردگی، و يا کشتکاری وسيع جديدتر را با کار سرفی، به چنين جامعه‌ای پيوند زد؛ اين چيزی است که از تجربيات بسيار وسيع شارلمانی با املاک سلطنتی مشهورش - که بدون اينکه اثری بر جای بگذارند از ميان رفتند - اثبات ميشود. اين تجارب فقط توسط صومعه‌ها ادامه يافتند و فقط برای آنها مفيد بودند؛ ولی صومعه‌ها پيکردهای اجتماعی ناهنجار بودند که بر مبنای تجرد اعضای آن تشکيل شده بودند. آنها ميتوانستند بصورت استثنايی عمل کنند، و درست به همان دليل مجبور بودند که بصورت استثناهايی باقی بمانند.

معهذا در طول اين چهارصد سال، پيشرفتهايی حاصل شده بود. حتی اگر در پايان اين چهارصد سال ما تقريبا همان طبقات عمده‌ای را که در آغاز وجود داشتند، مشاهده ميکنيم، با اين حال، مردمی که اين طبقات را ميساختند تغيير يافته بودند. برده‌داری کهن و نيز آزاد مردانِ به فقر و مذلت افتاده، که کار را در خور بردگان تلقی ميکردند، از بين رفته بودند. بين کولون رومی و سرف جديد، دهقان آزاد فرانکی بوجود آمده بود. "يادگارهای بيحاصل و جدالهای بيهوده" روميگری زوال يافته، مرده و بخاک سپرده شده بود، بودند. طبقات اجتماعی قرن نهم، نه در گنداب يک تمدن در حال زوال، بکله در وضع حمل دردآلود يک تمدن نوين، شکل گرفته بودند. نژاد نو، چه اربابان و چه خدمتکاران، در قياس با پيشينيان رومی خود، يک نژاد انسانی بود. مناسبت اربابان قدرتمند و دهقانان خدمتکار - که از نظر جهان کهن، تباهی نهايی و غير قابل رهايی بود - اکنون از نقطه نظر نژاد نوين نقطه آغاز يک تکامل جديد بود. بعلاوه با آنکه اين چهارصد سال، سالهای غير بارآور بنظر ميرسيدند. معهذا يک محصول بزرگ بر جای گذاشتند: مليت‌های نوين، تجديد سازمان و تجديد گروهبندی انسانيت اروپای غربی، برای تاريخی که در شرُف آغاز بود. در حقيقت ژرمنها، جان تازه‌ای به اروپا بخشيده بودند؛ و به اين علت است که اضمحلال دولتها در دوران ژرمن، به انقياد نورس‌ها Norse و ساراسن‌‌ها Saracen منجر نشد، بلکه به تکامل بنفيس‌های سلطنتی و تحت‌الحمايگی (پاتروناژ) فئوداليسم منجر گشت، و اين همراه بود با چنان ازدياد فوق‌العاده‌ای در جمعيت، که فصد خونی جنگهای صليبی در کمتر از دو قرن بعد، بدون ايجاد ضايعه‌ای تحمل شد.

پس، آن طلسم مرموزی که ژرمن‌ها به يمن آن به اروپای در حال احتصار، جان دوباره دادند چه بود؟ آيا، چنانکه مورخين شووينيست ما ميگويند، اين قدرت سحرآميز ذاتی نژاد ژرمن بود؟ به هيچ وجه. البته ژرمنها يک قبيله آريايی با استعداد بودند، که بخصوص در آن زمان، در روند کامل تکاملی سريع قرار داشتند، ولی نه اين خصال ملی خاص، بلکه صرفا بربريت آنها، ساخت تيره‌ای آنها، بود که به اروپا جوانی بخشيد.

کارآيی و شهامت شخصی آنها، عشق به آزادی، و غريزه دمکراتيک آنها، که موجب ميشد که تمام امور عمومی را بمثابه امور خود تلقی کنند، خلاصه تمام آن خصالی که رومی‌ها از دست داده بودند - و تنها اين خصال بود که ميتوانست دولتهای جديد تشکيل دهد و بر خرابه‌های دنيای روم، و مليت‌های جديد بسازد - همه اينها چه بودند جز خصوصيات ويژه بربرهای مرحله بالايی، و ثمره ساخت تيره‌ای آنها؟

اگر آنها شکل کهن تک-همسری را دگرگون کردند، حکمرانی مرد را در خانواده تعديل نمودند و به زن، موقعيتی برتر از آنچه که دنيای کلاسيک هرگز به خود نديده بود، اعطا کردند، چه چيز آنها را قادر ساخت که چنين کنند، اگر نه بربريت آنها، رسوم تيره‌ای آنها، ارثيه هنوز زنده عهد حق مادری؟

اگر آنها قادر شدند که لااقل در سه کشور از مهمترين کشورها - آلمان، فرانسه شمالی و انگلستان - جزئی از اساسنامه اصيل را در شکل جماعتهای مارک به دولت فئودالی منتقل کنند، و به اين طريق به طبق تحت ستم، به دهقانان - حتی در سخت‌ترين شرايط سرواژ قرون وسطی - انسجام محلی و يک وسيله مقاومتی بدهند که نه برده عهد باستان در دسترس خود داشت و پرولتاريای نوين امروز؛ آيا آنها اين را به چه مديون بودند، اگر نه به بربريت خود، شيوه منحصرا بربری اسکان بصورت تيره‌ای؟

و سرانجام اگر آنها قادر شدند که شکل ملايمتری از سرواژ را که در موطن خود داشتند تکامل داده و وارد کنند - که بيش از پيش برده‌داری را در روم نيز از ميان برداشت - شکلی که همانطور که ابتدا فوريه Fourier تأکيد ميکرد، به ستمکشان وسايل رهايی تدريجی خود را بمثابه يک طبقه داد.[١٠٦]

شکلی که بنابراين، بسيار عاليتر از برده‌داری بود که تنها اجازه رهايی فوری فرد بدون هيچ مرحله انتقالی را ميداد (عهد باستان هيچگاه الغای برده‌داری توسط يک شورش موفق را بخود نديد)، در حالی که سرف‌های قرون وسطی، قدم به قدم رهايی خود را بمثابه يک طبقه بدست آوردند - آيا اينها در اثر چه هستند، اگر نه در اثر بربريت آنها (ژرمن‌ها)، که به يمن آن آنها هنوز به استقرار برده‌داری کامل، چه در شکل کار بردگی کهن و چه در شکل برده‌داری خانگی شرقی، نرسيده بودند؟

تمام آن چيز حياتی و زندگی‌بخش که ژرمن‌ها به جهان روم بخشيدند، بربريت بود. در حقيقت، فقط بربرها قادرند که به جهانی که در حالت نزع يک تمدن محتضر است، جان و جوانی ببخشند. و بالاترين مرحله بربريت، که ژرمن‌ها قبل از مهاجرت به آن رسيدند و از طريق آن اعتلاء يافتند، دقيقا برای اين روند مساعدترين مرحله بود. اين همه چيز را توضيح ميدهد.



زيرنويسهای فصل هشتم

[٩٩] تعدادی که دراينجا پذيرفته شده بوسيله عبارتی در ديودوروس در مورد سلت‌های گُل تأييد ميشود: "در گُل مردمان متعددی که تعدادشان مساوی نيست، زندگی ميکنند. بزرگترين آنها حدود ٢٠٠ هزار نفر و کوچکترين آنها ٥٠ هزار نفر است". (Diodorus Siculus, V, 25) به اين ترتيب حد متوسط حدود ١٢٥ هزار نفر بوده است. هر يک از مردمان گُل، که تکامل يافته‌تر بودند، بايد مسلما متعددتر از ژرمن‌ها بوده باشند. (انگلس)

[١٠٠] بنا به گفته اسقف ليوت پراند، از سرمونا (Bishop Liutprand of Cremone) صنعت اصلی وردون Verdun در قرن دهم، يعنی در امپراتوری مقدس ژرمن، ساختن خواجگان بود که با نفع سرشار به اسپانيا، برای حرمهای مورها Moors، صادر ميشدند. (انگلس)

[١٠١] Bishop Salvianus of Marseilles

[١٠٢] آلوديوم allodium قطعه زمين مستقل شخصی بدون نياز به پرداخت اجاره و غيره، بر خلاف فئود feud بود.

[١٠٣] بِنِفيس Benefice قطعه زمينی است که پادشاهان فرانک بمثابه پاداش به ملازمين خود ميدادند - اين چيزی شبيه اقطاع است، در مراحل بعد بنفيس بصورت فيف موروثی ميشود (سيورغال).

[١٠٤] Abbey Saint German des Prés

[١٠٥] Liti دهقانانی دارای شرايط بينابينی، آنها مجبور به بيگاری و پرداخت عوارض بودند ولی ميتوانستند از ميراث پدری برخوردار شودند و به مالک آزاد تبديل گردند.

[١٠٦] "fournit aux cultivateurs des moyens d'affranchissement collectif et progressif"
جمله فرانسوی نقل از فوريه است ولی انگلس در متن خود آن را ترجمه به معنا ميکند و دقيقتر بيان ميکند. جمله فارسی فوق ترجمه از متن انگلس است که در آن بجای "کشاورزان"، "ستمکشان" آمده و بجای "رهايی جمعی"، عبارت دقيقتر رهايی "بمثابه يک طبقه" را آورده است.

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت

فصل نهم

بربريت و تمدن


تاکنون انحلال نظام تيره‌ای را در سه نمونه مجزای بزرگ دنبال کرده‌ايم: يونانی، رومی و ژرمنی. در خاتمه، شرايط اقتصادی عامی که شالوده سازمان تيره‌ای اجتماع را که از همان مرحله بالای بربريت سست کرده بود، و با شروع دوران تمدن آن را کاملا از بين برد، مورد مطالعه قرار ميدهيم. برای اين منظور سرمايه مارکس به همان اندازه ضروری است که کتاب مورگان.

تيره که در مرحله ميانی توحش بوجود آمد و در مرحله بالايی آن تکامل بيشتری يافت، تا آنجا که منابع فعلی ما را قادر به قضاوت ميسازند، در مرحله پايينی بربريت به اوج خود رسيد. بنابراين، بررسی خود را با اين مرحله آغاز ميکنيم.

در اين مرحله - که سرخپوستان آمريکا نمونه‌ای برای آن هستند - ما سيستم تيره‌ای را در تکامل تام ميبينيم. يک قبيله به چند - در غالب موارد به دو - تيره تقسيم ميشد؛ با ازدياد جمعيت، اين تيره‌های اصلی مجددا به چند تيره دختر تقسيم شدند، که تيره مادر در رابطه با آنها بصورت فراتِری در آمد؛ خود قبيله به چند قبيله تقسيم شد، که در آنها، در غالب موارد، مجددا تيره‌های قديمی را باز مييابيم. لااقل در بعضی موارد، يک کنفدراسيون، قبيله‌های خويشاوند را با هم متحد ميکرد. اين سازمان ساده، برای شرايط اجتماعی که آن را بوجود آورده بود، کاملا مکفی بود. اين سازمان چيزی نبود جز يک گروهبندی طبيعی خاص، که قادر بود تمام منازعات داخلی - که ميتوانست در يک جامعه سازمان يافته بر مبنای اين خطوط بوجود آيد - را رفع کند. در عرصه خارجی، منازعات توسط جنگ حل ميشدند، که ميتوانست به نابودی يک قبيله منجر شود، ولی هيچگاه به انقياد آن منجر نميگشت. عظمت، و در عين حال محدوديت نظام تيره‌ای اين بود که در آن هيچ جايی برای حاکم و محکوم وجود نداشت. در عرصه داخلی هنوز تمايزی بين حقوق و وظايف وجود نداشت؛ اين سؤال که آيا شرکت در امور عمومی، در انتقامجويی يا گرفتن تاوان برای ضايعات، يک حق و يا يک وظيفه است، هيچگاه برای سرخپوست مطرح نشد؛ برای او چنين سؤالی همانقدر بيهوده و پوچ بود که آيا خوردن، خوابيدن يا شکار يک حق است يا يک وظيفه. تقسيم قبيله يا تيره به طبقات مختلف نيز به همين سان غير ممکن بود. اين امر ما را به بررسی پايه اقتصادی آن شرايط ميکشاند.

جمعيت خيلی پراکنده بود؛ و فقط در موطن قبيله متراکم بود، که توسط شکارگاههای وسيع و در ماوراء آنها جنگل محافظ طبيعی که آن را از قبايل ديگر جدا ميکرد، محصور ميشد. تقسيم کار، يک محصول خالص و ساده طبيعت بود، و فقط بين دو جنس وجود داشت. مردان به جنگ ميرفتند، شکار ميکردند، ماهيگيری ميکردند، مواد خام برای غذا، و ابزار لازم برای اين کارها را تأمين ميکردند. زنان به کارهای خانه ميپرداختند، و غذا و پوشاک را آماده ميکردند؛ ميپختند و ميبافتند و ميدوختند. هر يک از زنان و مردان، کارفرمای عرصه فعاليت خويش بود؛ مردان در جنگل، زنان در خانه. هر يک صاحب ابزاری بود که خود ساخته بود و بکار ميبرد: مردان، صاحب اسلحه و ابزار شکار و ماهيگيری بودند، زنان صاحب اسباب و اثاثيه خانه. خانوار، کمونيستی بود، و شامل چندين - و غالبا بسيار - خانواده ميشد[١٠٧]. هر چيز که بطور اشتراکی توليد ميشد و مورد استفاده قرار ميگرفت، ملک مشترک شمرده ميشد: خانه، باغ، زورق[١٠٨]. بنابراين در اينجا و تنها در اينجاست که ما يک "مالکيت حاصل دسترنج" را مشاهده ميکنيم که حقوقدانان و اقتصاددانان به نادرست آن را به جامعه متمدن منتسب ميکنند - و آخرين دستاويز دروغين قانونی است که مالکيت کاپيتاليستی مدرن هنوز بر آن تکيه ميکند.

اما انسان، همه جا در اين مرحله باقی نماند. در آسيا حيواناتی را يافت که قابل اهلی شدن بودند، و در اسارت تکثير مييافتند. گاوميش وحشی بايد شکار ميشد؛ گاو اهلی سالی يک گوساله ميزاييد و شير هم ميداد. تعدادی از پيشرفته‌ترين قبايل - آريايی‌ها، سامی‌ها و شايد تورانی‌ها - اهلی کردن، و سپس دامداری و دامپروری را حرفه اصلی خود کردند. قبايل شبان، خود را ازتوده عام بربرها جدا نمودند: اولين تقسيم کار اجتماعی بزرگ. اين قبايل شبان، نه تنها از ساير بربرها مقدار بيشتری مواد غذايی توليد ميکردند، بلکه انواع متنوع‌تری هم توليد مينمودند. آنها نه تنها شير، لبنيات و گوشت، در وفور بيشتری از ديگران داشتند، بلکه همچنين پوست، پشم، موی بز و پارچه‌های رشته و بافته در اختيار داشتند، که مقادير روزافزون مواد خام، باعث استفاده عمومی‌تر از آنها شده بود. اين امر برای اولين بار مبادله منظم را امکان‌پذير ساخت. در مراحل قبلی، مبادله فقط ميتوانست گاهگاه صورت پذيرد؛ مهارت استثنايی در ساختن اسلحه و ابزار ميتوانست به يک تقسيم کار گذرا منجر شده باشد. به اين ترتيب بقايای مسلم کارگاهها برای ابزار سنگی عهد نوسنگی Neolithic، در بسياری از نقاط يافته شده‌اند. صنعتکاران که مهارت خود را در اين کارگاهها تکامل ميدادند به احتمال زياد برای جماعت کار ميکردند، همانطور که صنعتگران دائمی جماعتهای تيره‌ای سرخپوستان در حال حاضر نيز چنين ميکنند. به هر منوال در آن مرحله هيچ مبادله ديگری، بجز مبادله در قبيله، نميتوانست بوجود آيد، و حتی اين نيز يک امر استثنايی بود. ولی بعد از متمايز شدن قبايل شبان، تمام شرايط مساعد برای مبادله بين اعضای قبايل مختلف، و تکامل و انسجام بيشر آن را بصورت يک نهاد منظم، مييابيم. در آغاز، قبيله با قبيله، از طريق رؤسای تيره‌ای مربوطه، مبادله ميکرد. ولی هنگامی که شروع شد گله‌ها به ملک‌های مجزا تبديل شوند، مبادله ميان افراد بيش از پيش رواج يافت تا اينکه بالأخره بصورت تنها شکل در آمد. جنس عمده‌ای که قبايل شبان برای مبادله به همسايگان خود ميدادند احشام بود؛ احشام، کالايی شد که که توسط آن تمام کالاهای ديگر ارزشيابی ميشدند، و در همه جا مشتاقانه با کالاهای ديگر مبادله ميگشت - بطور خلاصه احشام عملکرد پول را بر عهده گرفتند و در اين مرحله بعنوان پول بکار گرفته ميشدند. نياز برای يک کالای پولی، در همان ابتدای مبادله کالايی با چنين ضرورت و سرعتی گسترش يافت.

بُستانکاری، که محتملا برای بربرهای آسيايی در مرحله پايينی ناشناخته بود، حداکثر در مرحله ميانی، بعنوان پيشاهنگ کشاورزی در مزرعه، بوجود آمد. آب و هوای فلات توران اجازه يک زندگی شبانی بدون داشتن ذخيره‌ای از علوفه برای يک زمستان سخت طولانی را نميدهد. از اين رو کشت علوفه و غلات در اينجا امری ناگزير بود. همين امر در مورد استپ‌های steppe شمال دريای سياه صادق است. وقتی که غلات برای احشام کشت شد، بزودی به غذای انسان تبديل شد. زمين قابل کشت هنوز در تملک قبيله باقی بود، و اول به تيره واگذار شد - که بعدا تيره به نوبه خود آن را برای استفاده اين جماعتهای خانواری و بالأخره بين افراد توزيع کرد. اين افراد شايد حقوق معيّنی برای تصاحب داشتند، ولی نه چيزی بيش از اين.

از دستاوردهای صنعتی اين مرحله، دو دستاورد اهميت خاصی دارند. اولی چرخ ريسندگی، و دومی ذوب سنگهای معدنی و کار کردن با فلزات است. مس، قلع، - و آلياژ آنها مفرغ - مهمترين آنها بودند؛ از مفرغ ابزار مفيد و اسلحه ساخته ميشد ولی اينها نميتوانستند جانشين ابزار سنگی شوند. فقط آهن قادر به اين کار بود، اما توليد آن هنوز ناشناخته بود. استفاده از طلا و نقره برای زينت و تزئين شروع شد و بدون شک ميبايست دارای ارزشی به مراتب بيشتر از مس و مفرغ بوده باشد.

افزاش توليد در تمام رشته‌ها - دامپروری، کشاورزی، صنايع دستی خانگی - نيروی کار انسانی را قادر ساخت که بيش از آنچه برای گذران خودش ضروری بود، توليد کند. در عين حال، مقدار کار روزانه‌ای که به عهده هر عضو يک تيره يا جماعت خانواری يا خانواده واحد ميافتاد، افزايش يافت. افزايش نيروی کار، بيشتر مورد توجه قرار گرفت. و اين از طريق جنگ تأمين شد؛ اسير به برده مبدل شد. اولين تقسيم کار اجتماعی بزرگ، با ازدياد بارآوری کار - يعنی ازدياد ثروت - و توسعه عرصه توليد - تحت آن شرايط عام تاريخی معيّن - لزوما برده‌داری را به دنبال خود آورد. از اولين تقسيم کار اجتماعی بزرگ، اولين تقسيم بزرگ جامعه به دو طبقه، تولد يافت: اربابان و بردگان، استثمار کنندگان و استثمار شوندگان. در مورد اينکه چگونه و در چه زمانی گله و رمه، از مالکيت اشتراکی يک قبيله يا تيره به مالکيت افراد رؤسای خانواده‌ها مبدل شده، تا امروز چيزی نميدانيم؛ اما اين تبديل بايد عمدتا در اين مرحله صورت گرفته باشد. گله و ديگر اشياء ثروت object of wealth جديد انقلابی در خانواده پديد آوردند. تأمين معاش هميشه کار مرد بوده است؛ او وسايل آن را توليد ميکرد و مالک آنها بود. گله، يک وسيله جديد تأمين معاش بود، و اهلی کردن اوليه و مواظبت بعدی از آنها، کار مرد بود. از اين رو، او مالک احشام و کالاها و بردگانی بود که در مبادله با آنها بدست ميآورد. تمام اضافه‌ای که اکنون از توليد حاصل ميشد، متعلق به او بود؛ زن در مصرف آن شريک او بود ولی در مالکيت سهمی نداشت. جنگجو و شکارچی "وحشی"، راضی بود که در خانه مقام دوم را داشته باشد و تفوق را به زن بسپارد. شبان "رام‌تر"، غرّه از ثروتش، خود را به مقام اول رساند، و زن را به مقام دوم عقب راند. و زن نميتوانست شکوه کند. تقسيم کار در خانواده، توزيع مالکيت بين مرد و زن را تنظيم کرده بود. اين تقسيم کار بلاتغيير مانده بود، با اين همه، اکنون مناسبات خانگی قبلی دگرگون شده بود، صرفا به اين علت که تقسيم کار، در خارج از خانواده تغيير يافته بود. همان علتی که سابقا موجب تفوق زن در خانه شده بود، يعنی محدود بودن او به کار خانگی، اکنون همان علت تفوق مرد را در خانه تأمين ميکرد: کار خانگی زن در قياس با کار مرد در تأمين معاش، اهميت خود را از دست داد؛ دومی همه چيز بود، اولی يک کمک ناچيز. از همينجا ميبينيم که رهايی زن و برابری او با مرد غير ممکن است، و تا زمانی که زن از کار مولده اجتماعی برکنار بوده و محدود به کار خانگی، يعنی خصوصی، باشد، چنين ميبايست بماند. رهايی زن فقط هنگامی ممکن خواهد شد که زنان قادر شوند که در توليد، در حد وسيع، در مقياس اجتماعی، سهيم شوند، و هنگامی که، تکاليف خانگی فقط جزء کوچکی از توجه آنان را لازم داشته باشد. و اين فقط در نتيجه صنايع بزرگ مدرن ممکن شده است که نه تنها شرکت تعداد زياد زنان را در توليد ميسر ميسازد، بلکه عملا آن را لازم دارد، و بعلاوه ميکوشد که کار خانگی خصوصی را نيز به يک صنعت عمومی مبدل کند.

کسب تفوق بالفعل مرد در خانه، آخرين سد مقابل استبداد او را در هم شکست. اين استبداد بر اثر الغای حق مادری، برقراری حق پدری و گذار تدريجی از خانواده يارگير به تک-همسری، تأييد و جاودانی شد. اين شکافی در نظام تيره‌ای کهن ايجاد کرد: خانواده تک-همسر قدرتی شد و بنحو تهديد کننده‌ای در مقابل تيره، قد علم کرد.

گام دوم ما را به مرحله بالايی بربريت ميرساند، به دورانی که تمام مردمان متمدن امروز، در عصر نيم-خدايان خود، از آن گذشته‌اند: اين، دوران شمشير آهنی، و نيز گاوآهن و تبر آهنی است. آهن، که اگر سيب زمينی را مستثنی بشماريم، آخرين و مهمترين ماده خامی است که نقش انقلابی در تاريخ بازی کرده است، خدمتگزار انسان شد. آهن، کشاورزی در مزرعه را در حدی وسيعتر، و تسطيح جنگلهای گسترده را برای زراعت، ميسر ساخت؛ به صنعتگران ابزاری داد چنان سخت و تيز که هيچ سنگ و هيچ فلز شناخته شده ديگری، نميتوانست با آن برابری کند. همه اينها بتدريج انجام شد؛ اولين آهنی که توليد شد غالبا نرمتر از مفرغ بود. به اين طريق سلاحهای سنگی از ميان رفتند ولی بکندی؛ تبرهای سنگی هنوز در نبردها، نه تنها در سرود هليدبراند، بلکه هنوز تا نبرد هستينگز Battle of Hastings در سال ١٠٦٦ نيز بکار گرفته ميشدند، ولی اکنون پيشرفت، غير قابل توقف شده بود، وقفه کمتر، و سرعت بيشتری پيدا کرده بود. شهر با خانه‌های سنگی يا آجری در ميان ديوارهای سنگی برج و بارو دار، جايگاه مرکزی قبيله يا کنفدراسيون قبايل شد. اين نشانه پيشرفت سريع در هنر خانه‌سازی بود، ولی همچنين علامت ازدياد خطر و نياز به حراست بود. ثروت بسرعت افزايش مييافت، اما اين ثروت، ثروت فردی اشخاص بود. بافندگی، فلزکاری و ساير حرفه‌ها که بيش از پيش تخصصی ميشدند، تنوع روزافزون و صيقل هنری در محصولاتشان را نشان ميدادند؛ کشاورزی اکنون نه تنها غلات، حبوبات و ميوه‌جات را تأمين ميکرد، بلکه همچنين روغن و شراب - که تهيه آنها فرا گرفته شده بود - را تأمين مينمود. چنين فعاليتهای متنوعی ديگر نميتوانست توسط يک شخص واحد انجام شود؛ دومين تقسيم کار بزرگ بوقوع پيوست: صنايع دستی از کشاورزی جدا شدند. ازدياد مداوم توليد، و همراه با آن، ازدياد بارآوری کار، موجب بالا بردن ارزش نيروی کار انسانی شد. برده‌داری که در دوران پيش يک عامل نوظهور و پراکنده بود، اکنون يک بخش اساسی سيستم اجتماعی شد. بردگان ديگر صرفا کمک نبودند، بلکه آنها اکنون گروه گروه به کار در مزارع و کارگاهها کشانده ميشدند. تقسيم توليد به دو شاخه بزرگ، کشاورزی و صنايع دستی، باعث پيدايش توليد برای مبادله، توليد کالايی شد؛ و همراه با آن تجارت بوجود آمد، نه تنها تجارت در داخل و در درون مرزهای قبيله، بلکه حتی در ماوراء بحار. تمام اينها هنوز بسيار تکامل نيافته بودند؛ فلزات قيمتی بعنوان کالای پولی جهانی، رواج يافتند؛ ولی هنوز مسکوک نبوده و صرفا از روی وزن معامله ميشدند.

تمايز ميان غنی و فقير به تمايز ميان آزادمردان و بردگان اضافه شد - تقسيم جديد کار، يک تقسيم جديد جامعه به طبقات را به دنبال آورد. اختلاف ثروت رؤسای مختلف خانواده‌ها باعث شد که جماعتهای خانواری کمونيستی کهن، هر جا که هنوز باقی مانده بودند، متلاشی شوند؛ و اين امر به کشت اشتراکی زمين بحساب جماعت پايان بخشيد. زمين قابل کشت برای استفاده به چند خانواده واگذار شد، در ابتدا برای يک مدت محدود، و بعد بطور هميشگی؛ گذار به مالکيت خصوصی کامل، بتدريج و همزمان با گذار از خانواده يارگير به تک-همسری انجام گرفت. خانواده مفرد، شروع کرد که واحد اقتصادی جامعه شود.

تراکم بيشتر جمعيت، وحدت داخلی و خارجی بيشتر را ضروری ميساخت، در همه جا فدراسيون قبايل خويشاوند، و بزودی ادغام آنها، يک ضرورت شد؛ از اينجاست ادغام سرزمين‌های قبيله‌ای مجزا در يک سرزمين واحدِ مردم. فرمانده نظامی مردم - رکس، بازيلئوس، تيودانس - يک مقام رسمی غير قابل چشم‌پوشی و دائمی شد. مجمع مردم هر جا که وجود نداشت تأسيس شد. فرمانده نظامی، شورا و مجمع مردم ارگانهای دمکراسی نظامی‌ای را تشکيل ميدادند که از جامعه تيره‌ای تکامل يافته بود. يک دمکراسی نظامی - زيرا جنگ و سازماندهی برای جنگ، اکنون کار روزمره و عادی زندگی مردم شده بود. ثروت همسايگان، طمع مردمی را که تازه شروع کرده بودند کسب ثروت را يکی از هدفهای عمده زندگی بشمارند، بر ميانگيخت. آنها بربر بودند: بنظر آنها، غارت سهلتر و حتی شرافتمندانه‌تر از کار توليدی بود. جنگ، که سابقا فقط هنگامی شروع ميشد که انتقام يک تجاوز را بگيرد، يا بمثابه يک وسيله برای توسعه قلمرويی بکار رود که نا مکفی شده بود، اينک بخاطر غارت صِرف شروع ميشد و بصورت يک شغل عادی در آمده بود. بی جهت نبود که آن حصارهای حصين به دور شهرهای برج و بارو دار جديد کشيده ميشد: خندقهای دهان گشوده آنها، گورستان ساخت تيره‌ای بود، و برج و باروهايشان، از قبل در تمدن قد بر ميافراشتند. امور داخلی نيز دچار تغييرات مشابهی شدند. جنگهای غارتگرانه موجب افزايش قدرت فرمانده عالی نظامی و نيز فرماندهان جزء شد. انتخابات مرسوم برای تعيين جانشين از يک خانواده، بخصوص پس از ايجاد حق پدری، بتدريج به جانشينی موروثی مبدل گشت، که در ابتدا تحمل، سپس مطالبه و بالأخره عصب ميشد؛ بنياد سلطنت موروثی و اشرافيت موروثی نهاده شد. به اين گونه ارگانهای ساخت تيره‌ای، از ريشه‌های خود در مردم، در تيره، در فراتِری و در قبيله بتدريج بريده شدند و کل نظام تيره‌ای به متضاد خود مبدل شد: از يک سازمان قبايل برای اداره کردن آزاد امور خودشان، بصورت يک سازمان برای غارت و سرکوب همسايگانشان مبدل شدند؛ و در انطباق با آن، ارگانهای آن، از ابراز اِعمال اراده مردم، به ارگانهای مستقل برای حکمرانی و ستم بر مردم خودشان مبدل شدند. اين امر نميتوانست اتفاق افتد، اگر طمع ثروت، اعضای تيره‌ها را به غنی و فقير تقسيم نکرده بود؛ اگر "تفاوتهای مالکيت در يک تيره، يگانی منافع را تبديل به تضاد بين اعضای يک تيره" (مارکس) نکرده بود؛ اگر توسعه برده‌داری، کار برای امرار معاش را همچون فعاليتی شايسته بردگان، و پست‌تر از غارتگری، نخوانده بود.

٭ ٭ ٭ ٭ ٭

اکنون به آستانه تمدن رسيده‌ايم. اين مرحله در اثر پيشرفت بيشتر در تقسيم کار، آغاز ميشود. در پايين‌ترين مرحله بربريت، انسانها فقط برای رفع حوائج مستقيم خود، توليد ميکردند؛ مبادله محدود به موارد پراکنده‌ای بود که تصادفا اضافه‌ای بدست ميآمد. در مرحله ميانی بربريت مشاهده ميکنيم که مردمان شبان نوعی مالکيت در احشام خود داشتند، که به علت به حد کافی بزرگ بودن گله‌ها و رمه‌ها، بطور منظم اضافه‌ای بر حوائج فوق توليد ميکرد؛ و همينطور، يک تقسيم کار ميان مردمان شبان و قبايل عقب افتاده فاقد گله را مشاهده ميکنيم، بطوری که دو مرحله توليد مختلف در کنار هم وجود داشتند که شرايط را برای مبادله منظم و دائمی بوجود ميآورد. مرحله بالايی بربريت يک تقسيم کار جديد بين کشاورزی و صنايع دستی را بوجود آورد که منجر به توليد روزافزون بخش کالاها، بطور خاص برای مبادله شد، بطوری که مبادله بين افراد توليد کننده به نقطه‌ای رسيد که برای جامعه يک ضرورت حياتی شد. تمدن، تمام تقسيم کارهای برقرار شده را استحکام بخشيد و گسترش داد، بويژه تقابل بين شهر و ده (يا شهر تفوق اقتصادی بر روستا داشت، مانند عهد باستان، يا ده بر شهر، مانند قرون وسطی) را تشديد کرد، و يک تقسيم کار سومی هم که ويژه خود بود و اهميت تعيين کننده‌ای داشت به آن افزود: طبقه‌ای ايجاد کرد که بدون شرکت در توليد، منحصرا به مبادله محصولات اشتغال داشت - تجار. تا اين زمان، هر گاه که طبقات شروع به شکل گرفتن ميکردند، منحصرا در زمينه توليد بود؛ کسانی که به توليد اشتغال داشتند به مدير و مجری، يا به توليد کننده بزرگ و توليد کننده کوچک، تقسيم ميشدند. در اينجا برای اولين بار طبقه‌ای پديدار ميشود که بدون هيچ شرکتی در توليد، اداره توليد را تماما غصب ميکند و از نظر اقتصادی، توليد کنندگان را تحت انقياد خويش در ميآورد؛ طبقه‌ای که خود را بعنوان واسطه غير قابل چشم پوشی بين دو توليد کننده در ميآورد و هر دو را استثمار مينمايد. به اين بهانه که توليد کنندگان را از زحمت و خطرات مبادله نجات ميدهد و برای محصولات آنها بازارهای دور دست پيدا ميکند، و بنابراين مفيدترين طبقه جامعه است، طبقه‌ای از انگلها، طفيلی‌های اجتماعی واقعی، پديدار ميشود، که بعنوان پاداش برای خدمات واقعی بسيار ناچيز، سرشيرِ توليد را در داخل و خارج به خود اختصاص ميدهد، بسرعت ثروتی انبوه، و همراه با آن نفوذ اجتماعی، بهم ميزند، و درست به همين دليل در دوران تمدن موفق به کسب افتخارات هر چه جديدتر، و کنترل روزافزون توليد ميشود، تا اينکه سرانجام محصول خاص خود را بوجود ميآورد - بحرانهای تجاری ادواری.

در مرحله تکامل مورد بحث ما، طبقه جوان تجار هنوز از چيزهای بزرگی که در انتظارش بود، تصوری نداشت. اما اين طبقه شکل گرفت و غير قابل چشم پوشی شد، و اين خود کافی بود. همراه با آن پول فلزی، سکه مضروب، مورد استفاده قرار گرفت، و به اين ترتيب، وسيله‌ای جديد که توسط آن غير مولد بتواند بر مولد و محصولاتش حکومت کند، بوجود آمد. کالایِ کالاها، که در درون خود تمام کالاهای ديگر را پنهان دارد، کشف شد؛ طلسمی که ميتواند به محض اراده به هر چه که مطلوب و خواستنی است مبدل شود؛ هر کسی که آن را داشت بر جهان توليد حکومت ميکرد. و چه کسی آن را بيشتر از همه در اختيار داشت؟ تاجر. در دستهای او کيش پول در امان بود. و او کوشيد که برای همه روشن کند که تمام کالاها، و از اين رو تمام توليد کنندگان کالا، بايد در برابر او سر بر خاک بسايند. او در عمل ثابت کرد که تمام انواع ديگر ثروت، در قياس با چنين نمونه مجسمی از ثروت، چيزی جز صورت ظاهر نيستند. خشونت و قهری را که پول در دوران جوانيش از خود نشان داد، ديگر هيچگاه آشکار نکرد. بعد از فروش کالاها در برابر پول، وام دادن پول فرا رسيد، که بهره و رباخواری را به همراه داشت. و قوانين هيچ دورانی بعد از آن، اينچنين مقروض را بيرحمانه و بی دفاع در زير پای وام دهنده رباخوار نمياندازد که آتن و روم کهن ميکردند. و اين هر دو، بطور خودبخودی، بمثابه قانون نامکتوب (عرف)، بدون هيچ اجباری بجز اجبار اقتصادی بوجود آمدند.

در کنار ثروت به شکل کالاها و برده‌ها، در کنار ثروت به شکل پول، ثروت به شکل زمين نيز بوجود آمد. عناوين اشخاص بر قطعاتی از زمين، که در ابتدا توسط تيره يا قبيله به آنها واگذار شده بود، اينک چنان مستحکم گشته بودند، که اين قطعات، ملک موروثی آنها شدند. چيزی که آنها، درست قبل از آن زمان، بيش از هر چيز به دنبالش بودند، رهايی از ادعای جماعت تيره‌ای به قطعه زمين آنها بود، ادعايی که برای آنها بصورت قيدی در آمده بود. آنها از اين قيد رهايی يافتند - اما بزودی از قيد مالکيت جديد خود در زمين نيز آزاد شدند. مالکيت کامل آزاد زمين، نه فقط بمعنای امکان تملک نامحدود و بی قيد و شرط بود، بلکه به معنای امکان از دست دادن آن نيز بود. تا زمانی که زمين متعلق به تيره بود، چنين امکانی وجود نداشت. ولی هنگامی که مالک جديد، زنجيرهای عنوانِ برتر تيره و قبيله را بدور افکند، او در عين حال علائقی را پاره کرد که مدتهای طولانی او را بطور جدايی ناپذيری به زمين پيوسته بود. معنای آن را، پول، که همزمان با آغاز مالکيت خصوصی بر زمين اختراع شده بود، برايش روشن کرد. اکنون زمين ميتوانست کالايی شود که بفروش رود يا به وثيقه گذاشته شود. هنوز چيزی از پيدايش مالکيت خصوصی نگذشته بود، که گرو گذاری کشف شد (به آتن مراجعه کنيد). درست همانطوری که زناکاری و فحشاء به دنبال تک-همسری روان بودند، همينطور هم از اين پس، گرو گذاری به مالکيت زمين چسبيد. تو برای مالکيت آزاد کامل قابل واگذاری زمين فرياد ميزدی. بسيار خوب، اين مال تو.[١٠٩]

به اين ترتيب گسترش تجارت، پول، رباخواری، مالکيت و گرو گذاری زمين، از يکسو با تراکم و تمرکز سريع ثروت در دست يک طبقه کوچک همراه بود، و از سوی ديگر، با فقر متزايد توده‌ها، و توده فزونی‌يابنده فقرا. اشرافيت نوين ثروت، از آنجا که از ابتدا با نجبای قبيله‌ای کهن منطبق نبود، باعث شد که اين دومی برای هميشه به عقب رانده شود (در آتن، در روم، در ميان ژرمنها). و اين تقسيم مردان آزاد به طبقات بر مبنای ثروتشان، بويژه در يونان همراه بود با افزايش عظيم تعداد بردگان[١١٠]، که کار اجباری آنها پايه‌ای را تشکيل ميداد که روبنای تمام جامعه بر آن ساخته ميشد.

اما ببينيم که در نتيجه اين انقلاب اجتماعی، بر سر ساخت تيره‌ای چه آمد. اين ساخت در برابر عناصر نوينی که بدون دخالت او رشد کرده بودند، ناتوان بود. اين ساخت وابسته به اين شرط بودد که اعضای يک تيره، يا بگوييم قبيله، در يک سرزمين واحد با هم زندگی کنند و تنها ساکنين آن باشند. اين شرط مدتها بود که از ميان رفته بود. تيره‌ها و قبيله‌ها، در همه جا در هم آميخته شده بودند؛ در همه جا بردگان، وابستگان و بيگانگان در ميان شهروندان زندگی ميکردند. ثبات اقامتگاه، که تنها در اواخر مرحله ميانی بربريت بوجود آمده بود، در اثر تحرک، و تغييرات محل سکنی - که بازرگانی، تغيير حرفه‌ها و انتقال زمين مشروط به آن بودند - پی در پی به هم ميخورد، اعضاء سازمان تيره‌ای ديگر نميتوانستند به منظور رسيدگی به امور مشترکشان به دور هم جمع شوند؛ فقط مسائل جزئی، مانند مراسم مذهبی هنوز بطور سرسری رعايت ميشدند. علاوه بر خواستها و منافعی که ارگانهای تيره‌ای برای آنها بوجود آمده، و برای رسيدگی به آنها مناسب بودند. خواستها و منافع جديدی در اثر انقلاب در شرايط تأمين معيشت و تغييرات حاصله از اين انقلاب در ساختمان اجتماعی، بوجود آمده بود. اين خواستها و منافع جديد، نه تنها با نظام تيره‌ای کهن بيگانه بودند، بلکه از هر جهت در برابر آن قرار ميگرفتند. منافع گروههای صنعتگر که در اثر تقسيم کار بوجود آمده بودند، و نيازهای خاص شهر در مقابل روستا، ارگانهای نوينی را لازم داشت؛ اما هر يک از اين گروهها، از مردمانی با منشأ تيره‌ای، فراتِری و قبيله‌ای مختلف پيدا ميشد؛ و حتی شامل بيگانگان هم بود. از اين رو ارگانهای نوين ضرورتا در خارج از ساخت تيره‌ای شکل ميگرفتند، به موازات آن - و اين بمعنای عليه آن، بود. و نيز، در هر سازمان تيره‌ای، تضاد منافع خود را نشان ميداد، با ترکيب غنی و فقير، رباخوار و بدهکار، در يک تيره و قبيله واحد، به اوج خود ميرسيد. همينطور، توده ساکنين جديدی وجود داشتند - که نسبت به انجمنهای تيره‌ای بيگانه محسوب ميشدند - و فی‌المثل در روم، ميتوانستند صاحب قدرتی در کشور شوند. و بيشمارتر از آن بودند که بتدريج در تيره‌ها و قبيله‌های همخون جذب شوند. انجمنهای تيره‌ای در مقابل اين توده‌ها بصورت ارگانهای انحصاری و ممتاز جلوه ميکردند؛ چيزی که در اصل يک دمکراسی بطور طبيعی بوجود آمده بود، به يک اشرافيت نفرت‌انگيز مبدل شده بود. بالأخره اساسنامه تيره‌ای از جامعه‌ای برخاسته بود که هيچ نوع تناقض درونی را نميشناخت، و فقط برای چنين جامعه‌ای پذيرفته شده بود. هيچ نيروی اجباری، بجز افکار عمومی وجود نداشت. ولی اکنون جامعه‌ای بوجود آمده بود که به نيروی تمامی شرايط اقتصادی موجوديتش، ميبايست به آزاد مردان و بردگان، به ثروتمندان استثمارگر و فقرای استثمار شونده، تقسيم شود؛ جامعه‌ای که نه تنها قادر به آشتی دادن اين تناقضها نبود، بلکه مجبور بود که آنها را بيش از پيش بسوی انفجار براند. چنين جامعه‌ای تنها ميتوانست در يک حالت مبارزه مداوم و آشکار اين طبقات بر عليه يکديگر، و يا تحت سلطه يک نيروی سومی وجود داشته باشد، که در عين حال بصورت ظاهر فوق طبقاتی که در مبارزه با يکديگر بودند قرار داشت، از برخوردهای علنی آنها ممانعت ميکرد، و تنها يک مبارزه طبقاتی - حداکثر در زمينه اقتصادی، به شکل باصطلاح قانونی - را مجاز ميشمرد، ساخت تيره‌ای از حد سودمنديش بيشتر زيسته بود. و در اثر تقسيم کار و نتيجه آن، يعنی تقسيم جامعه به طبقات، متلاشی و مطرود شد. جای آن را دولت گرفت.

٭ ٭ ٭ ٭ ٭

ما در بالا بطور جداگانه هر يک از سه شکل عمده‌ای را که دولت بر خرابه‌های ساخت تيره‌ای بخود گرفت، مورد بحث قرار داديم. آتن نمايشگر خالصترين و کلاسيک‌ترين شکل ساخت دولت بود. در اينجا دولت مستقيما و عمدتا از تناقضهای طبقاتی، که در جامعه تيره‌ای تکامل يافته بود، برخاست. در روم، جامعه تيره‌ای به يک اشرافيت انحصاری در ميان پله‌بين‌های (عوام) بيشمار - که در خارج از آن قرار داشت، و حقوقی نداشته و تنها وظايفی بر عهده داشت - ميدل گرديد. پيروزی پله‌بين‌ها ساخت تيره‌ای قديمی را متلاشی کرد و بر خرابه‌های آن، دولت را بنا نهاد، که هم اشرافيت تيره‌ای و هم پلبهای بزودی کلا جذب آن شدند. بالأخره در ميان ژرمنهای فاتح امپراتوری روم، دولت بمثابه نتيجه مستقيم فتح سرزمين‌های وسيع خارجی - که ساخت تيره‌ای هيچ وسيله‌ای برای حکومت بر آن نداشت - بوجود آمد. از آنجايی که اين فتح نه يک مبارزه جدی با نفوس قديمی، و نه يک تقسيم کار پيشرفته‌تری را ضروری ميکرد، و نظر به اين که فاتحين و مغلوبين تقريبا در يک مرحله از تکامل اقتصادی قرار داشتند و بنابراين پايه اقتصادی جامعه مانند گذشته باقی ماند، ساخت تيره‌ای توانست برای قرنهای طولانی، بصورتی تغيير يافته، شکل سرزمينی، در شکل ساخت مارکی، ادامه يابد، و حتی برای مدتی در شکل تضعيف شده، در خانواده‌های نجبا و پاتريسين‌های سالهای بعد - و حتی در خانواده‌های دهقانی، مانند ديتمارشن[١١١] - تجديد حيات کند.

بنابراين، دولت به هيچ وجه نه قدرتی است که از خارج به جامعه تحميل شده باشد؛ و نه "واقعيت ايده معنوی"، "تصوير و واقعيت عقل" آنچنان که هگل ميگويد. برعکس، دولت يک محصول جامعه در مرحله معيّنی از تکامل است؛ دولت، پذيرش اين امر است که اين جامعه در يک تضاد حل ناشدنی با خود درگير شده است، که به تناقضهای آشتی ناپذيری که خود قادر به رفع آنها نيست، تقسيم گشته است. ولی برای اينکه اين تناقضات، طبقات با منافع اقتصادی متضاد، خود و جامعه را در يک مبارزه بی ثمر به تحليل نبرند، لازم شد که قدرتی بوجود آيد که در ظاهر بر سر جامعه بايستد، تا برخوردها را تخفيف دهد و آن را در محدوده "نظم" نگاه دارد؛ و اين قدرت که از جامعه بر ميخيزد، ولی خود را بر سر آن قرار ميدهد، و خود را بيش از پيش از آن بيگانه ميکند، دولت است.

دولت، بر خلاف نظام تيره‌ای کهن، در ابتدا اتباع خود را بر حسب سرزمين تقسيم ميکند. همانطوری که ديده‌ايم، انجمنهای تيره‌ای کهن، که بر اثر علائق خونی بوجود آمده و به يکديگر پيوسته بودند، نامکفی شدند، عمدتا به اين دليل که آنها متضمن اين بودند که اعضاء به يک سرزمين معيّن وابسته باشند، قيدی که از مدتها قبل، ديگر وجود نداشت. سرزمين بجای مانده، ولی مردم متحرک شده بودند. از اينجا بود که تقسيم بر مبنای سرزمين بمنزله نقطه عزيمت انتخاب شد، و شهروندان مجاز بودند که حقوق و وظايف عمومی خود را هر جا که اسکان مييافتند، بدون ملاحظه تيره و قبيله، به مورد اجرا بگذارند. اين سازماندهی شهروندان بر مبنای محل و منطقه، يک ويژگی مشترک تمام دولتها است. و به همين دليل است که طبيعی بنظر ميرسد؛ اما ديديم که چه مبارزه طولانی و سختی لازم بود تا اين تقسيم‌بندی بتواند در آتن و روم، جای سازماندهی قديمی بر مبنای تيره‌ها را بگيرد.

دومين وجه تمايز، برقراری يک قدرت عمومی است که ديگر مستقيما با نفوسی که خود را بمثابه يک نيروی نظامی سازمان ميدهد، منطبق نيست. اين قدرت عمومی خاص، ضروری بود، زيرا که سازمان مسلح خودکار مردم، بعلت تقسيم به طبقات، بصورت غير ممکنی در آمده بود. برده‌ها نيز جزو نفوس بودند؛ ٩٠ هزار شهروند آتن تنها يک طبقه ممتاز را در مقابل ٣٦٥ هزار برده تشکيل ميدادند. ارتش مردم دمکراسی آتن، يک قدرت عمومی اشرافی در مقابل بردگان بود که آنها در خط نگاه ميداشت؛ ولی وجود يک ژاندارمری هم ضروری شد تا همانطور که در بالا گفتيم شهروندان را در خط نگاه دارد. اين قدرت عمومی در هر دولتی وجود دارد؛ و تنها شامل مردان مسلح، بلکه همچنين متضمن ضمائم مادی، يعنی زندانها و انواع نهادهای جبری است که ساخت تيره‌ای چيزی از آنها نميدانست. ممکن است آن قدرت عمومی در جوامعی که تناقضات طبقاتی هنوز تکامل نيافته‌اند، و در نقاط دور افتاده، خيلی ناچيز و بينهايت کوچک باشد، مانند در بعضی از نقاط، و بعضی از زمانها در ايالات متحده آمريکا. به تناسبی که تناقضهای طبقاتی در درون دولت شديدتر ميگردند و دول مجاور بزرگتر و پر جمعيت‌تر ميشوند، اين قدرت عمومی نيز مستحکم‌تر ميشود. تنها کافی است که به اروپای کنونی خود نگاه کنيم، به جايی که مبارزه طبقاتی و رقابت در فتوحات، قدرت عمومی را به چنان درجه‌ای رسانده است که برای موجوديت کل جامعه، و حتی دولت، تهديد کننده شده است.

برای نگهداری اين قدرت عمومی، کمک از شهروندان ضروری شد - ماليات. اينها مطلقا در جامعه تيره‌ای ناشناخته بودند؛ ولی امروزه بقدر کافی راجع به آنها ميدانيم. با پيشرفت تمدن، اين ماليات غير مکفی ميشود؛ دولت بحساب آينده پيش قسط ميگيرد، به قرارداد وام متوسل ميشود و قرضه عمومی وضع ميکند. دراين مورد نيز اروپای کهن داستانهايی برای گفتن دارد.

مقامات اداری، بمثابه ارگانهای جامعه، در تملک قدرت عمومی و حق مالياتبندی، اکنون در فوق جامعه قرار داشتند. احترام آزادانه‌ای که داوطلبانه نسبت به ارگانهای ساخت تيره‌ای ابراز ميشد، برای آنها - حتی اگر هم قادر به کسب آن بودند - کافی نبود؛ احترام به آنها - که ارابه‌های قدرتی را تشکيل ميدهند که در حال بيگانه شدن نسبت به جامعه است - بايد توسط قوانين استثنايی، که آنها را از حرمت خاص و غير قابل تجاوز برخوردار ميکند، تأمين شود. لعنتی‌ترين مأمور پليس در دولت متمدن، از مجموع ارگانهای تيره‌ای "اتوريته" بيشتری دارد؛ ولی قدرتمندترين شاهزاده و بزرگترين سياستمدار، يا ژنرال دوران تمدن بايد غبطه احترام بی حد و حصر و مسلمی را بخورد که نثار کوچکترين رئيس تيره ميشد. اين يک در ميان جامعه ميايستد، آن ديگر مجبور است بکوشد که معرف چيزی خارج و فوق جامعه باشد.

از آنجا که دولت از نياز به تحت کنترل داشتن تناقضات طبقاتی برخاست، ولی از آنجا در عين حال در ميان تنازع اين طبقات بوجود آمد، بنابراين علی‌القاعده دولتِ طبقه قويتر و از نظر اقتصادی مسلط است؛ طبقه‌ای که از طريق همين دولت، از نظر سياسی هم طبقه مسلط ميشود، و به اين طريق وسيله جديدی برای مطيع کردن و استثمار طبقه ستمديده بدست ميآورد. به اين طريق، دولت عهد باستان، بيش از هر چيز دولت برده‌داران و بمنظور مطيع نگهداشتن بردگان بود، همانطور که دولت فئودالی، ارگان نجبا برای مطيع نگهداشتن دهقانان سرف و تحت تقيد‌ها بود، و دولت منتخب کنونی، ابزاری است برای استثمار کار مزدی بوسيله سرمايه. با اينهمه بطور استثنايی دورانهايی وجود داشت که طبقات در حال جنگ، چنان در مقابل هم توازن داشتند که قدرت دولتی، بمثابه يک ميانجی ظاهری، در آن لحظه و تا درجه معيّنی، از طرفين استقلال داشت. چنين بود سلطنت مطلقه قرنهای هفده و هجده، که موازنه بين اشراف و طبقه بورگرها Burghers را حفظ ميکرد؛ چنين بود بناپارتيسم اولين امپراتوری فرانسه، و حتی بيش از آن، بناپارتيسم دومين امپراتوری فرانسه، که پرولتاريا را عليه بورژوازی، بورژوازی را عليه پرولتاريا، بکار ميگرفت. آخرين عمل از اين نوع، که در آن حاکم و محکوم به اندازه هم مضحک بنظر ميرسند، امپراتوری ژرمن نو ملت بيسمارک است: در اينجا، سرمايه‌داران و کارگران، در مقابل يکديگر در توازن هستند و به اندازه هم بنفع يونکرهای [١١٢] دله‌دزد پروسیِ فقير شده، فريب ميخورند.

بعلاوه در اکثر دولتهای تاريخی، حقوق شهروندان، بر طبق ثروت آنها معيّن ميشود، و به اين طريق اين حقيقت مسلم را مستقيما ابراز ميدارد که دولت، يک سازمان طبقه داراست برای حفاظت خود در مقابل طبقه ندار. چنين بود در طبقه‌بندی بر مبنای ثروت، در آتن و روم؛ و چنين بود در دولت فئودالی قرون وسطا که در آن ميزان قدرت سياسی در انطباق با مقدار زمين تحت تملک بود. همين امر، در احراز شرايط رأی در دولتهای منتخب کنونی ديده ميشود. معهذا اين شناسايی سياسی تمايزهای مالکيت، به هيچ وجه يک امر اساسی نيست. برعکس، اين امر نشانه يک مرحله پايينی تکامل دولت است، عاليترين شکل دولت، جمهوری دمکراتيک، که تحت شرايط نوين جامعه بيش از پيش بصورت يک ضرورت غير قابل اجتناب در ميآيد، و شکی از دولت است که تنها تحت آن مبارزه نهايی تعيين کننده بين پرولتاريا و بورژوازی ميتواند انجام پذيرد، ديگر بطور رسمی از تمايزهای مالکيت چيزی نميفهمد. ثروت در آن بطور غير مستيم، ولی خيلی قطعی‌تر، قدرت خود را اِعمال ميکند. از يکسو در شکل فساد مستقيم مأمورين رسمی، که آمريکا نمونه کلاسيک آن را بدست ميدهد؛ از سوی ديگر در شکل اتحاد بين حکومت و مرکز بورس[١١٣]، و اين اتحاد، هر اندازه قرضه عمومی زيادتر شود و هر قدر که شرکتهای سهامی، با استفاده از مرکز بورس بعنوان مرکز خود، نه تنها حمل و نقل، بلکه خود توليد را بيشتر در دست خود متمرکز کنند، به همان اندازه آسانتر ميشود. آخرين جمهوری فرانسه و همچنين ايالات متحده نمونه بارزی از اين است؛ و سوئيس نيکو صفت نيز سهم خود را در اين زمينه ادا کرده است. ولی اينکه يک جمهوری دمکراتيک برای اين اتحاد برادرانه بين حکومت و بورس، اساسی نيست، از مورد انگلستان و نيز امپراتوری جديد ژرمن فهميده ميشود، که در آن نميشود گفت که چه کسی با آراء عمومی مقام بالاتری يافت، بيسمارک يا بلايک‌رودر‌[١١٤]. و بالأخره اينکه، طبقه دارا مستقيما از طريق انتخابات عمومی، حکومت ميکند. تا زمانی که طبقه تحت ستم - و بنابراين در مورد ما پرولتاريا - برای رهايی خود کاملا آماده نيست، در اکثريت خود، نظام موجود جامعه را تنها نظام ممکن تلقی خواهد کرد، و از نظر سياسی دنباله طبقه سرمايه‌دار را تشکيل خواهد داد، يعنی جناح چپ افراطی آن را. ولی به همان حدی که اين طبقه برای رهايی خود بالغ ميشود، خود را بمثابه حزب خود متشکل کرده و نمايندگان خود را انتخاب ميکند، و نه نمايندگان سرمايه‌داران را. به اين طريق انتخابات عمومی، ميزان اندازه‌گيری بلوغ طبقه کارگر است، و در دولت کنونی، چيزی بيش از اين نميتواند باشد و هرگز نخواهد بود؛ ولی همين کافی است روزی که گرماسنج انتخابات عمومی نقطه جوش را در ميان کارگران نشان بدهد، هم آنها و هم سرمايه‌داران خواهند دانست که چه کنند.

بنابراين، دولت از ازل وجود نداشته است. جوامعی بوده‌اند که بدون دولت سر کرده‌اند، و از دولت و قدرت دولتی هيچ تصوری نداشته‌اند. در يک مرحله معيّن از تکامل اقتصادی که لزوما به تقسيم جامعه به طبقات مربوط بود، دولت به علت اين تقسيم، بصورت يک ضرورت در آمد. اکنون ما با گامهای سريع به مرحله‌ای در تکامل توليد نزديک ميشويم که در آن، نه تنها وجود اين طبقات ضرورت خود را از دست داده است، بلکه يک مانع قطعی در توليد نيز خواهد شد. اين طبقات، به همان ناگزيری که در يک مرحله اوليه‌تری پيدا شدند، ناپديد خواهند شد. همراه با آنها، دولت نيز بطور گريز ناپذيری از ميان خواهد رفت. جامعه، که توليد را بر مبنای يک مراوده آزاد و برابر توليد کنندگان، تجديد سازمان خواهد کرد، آنگاه ماشين دولت را به جايی خواهد فرستاد که به آنجا متعلق است: در موزه آثار عتيقه، در کنار دوک نخريسی و تبر مفرغی.

٭ ٭ ٭ ٭ ٭

از آنچه که گفته شد چنين بر ميآيد که تمدن مرحله‌ای از تکامل جامعه است که در آن تقسيم کار، مبادله بين افراد ناشی از آن است، و توليد کالايی - که آن دو را به هم ميآميزد - به شکوفايی کامل خود ميرسند و انقلابی در کل جامعه موجود پديد ميآورند.

توليد در تمام مراحل پيشين جامعه اساسا جمعی بود؛ و به همين سان مصرف نيز بوسيله توزيع مستقيم محصولات در جماعتهای کمونيستی بزرگ يا کوچک صورت ميگرفت. اين توليد اشتراکی، در تنگترين محدوده‌ها انجام ميشد، اما در عين حال، توليد کنندگان بر پروسه توليد و بر محصولاتشان سيادت داشتند. آنها ميدانستند که بر سر محصول چه خواهد آمد: آن را مصرف ميکردند، از دستشان خارج نميشد؛ و تا زمانی که توليد بر اين پايه صورت ميگرفت، نميتوانست از کنترل توليد کنندگان خارج شود، و نميتوانست هيچگونه قدرت بيگانه و موهومی را عليه آنها بوجود آورد؛ چيزی که در دوره تمدن مرتبا و بطور غير قابل گريزی انجام ميشود.

اما تقسيم کار بآرامی در روند توليد رخنه کرد. پايه ماهيت جمعی توليد و تملک را سست کرد، تملک توسط افراد را بصورت قانون وسيعا رايج - در آورد، و به اين طريق موجب پيدايش مبادله ميان افراد شد - که چگونگی آن را در بالا بررسی کرديم. توليد کالايی، بتدريج بصورت شکل غالب در آمد.

با توليد کالايی - يعنی توليد ديگر نه برای مصرف شخصی، بلکه برای مبادله - محصولات ضرورتا از دستی به دست ديگر منتقل ميشدند. توليد کننده، در جريان مبادله از محصولش جدا ميشود؛ او ديگر نميداند که بر سر آن چه خواهد آمد. بمجرد اينکه پول، و همراه با آن تاجر - بعنوان واسطه توليد کنندگان - به ميدان قدم ميگذارند، روند مبادله از اين هم پيچيده‌تر ميشود، و سرنوشت نهايی محصول از اين هم نامعلوم‌تر. تجار بيشمارند، و هيچيک از آنان نميداند که ديگری چه ميکند. کالاها اکنون نه تنها از دستی به دست ديگر، بلکه از بازاری به بازار ديگر منتقل ميگردند. توليد کنندگان کنترل توليدِ شرايط زندگی خود را از دست داده‌اند، و تجار آن را بدست نگرفته‌اند، محصولات و توليد، بازيچه تصادف ميشوند.

اما تصادف، فقط يک قطب رابطه متقابلی است که قطب ديگر آن ضرورت نام دارد. در طبيعت، جايی که بنظر ميرسد تصادف در آنجا نيز حکمفرمايی ميکند، مدتها پيش، ضرورت ماهوی و نظمی که خود را در اين تصادف بيان ميکند، را در هر زمينه خاص نشان داده‌ايم. آنچه در مورد طبيعت صادق است برای جامعه هم معتبر است. هر اندازه که يک فعاليت اجتماعی، بمثابه يک سلسله از پروسه‌های اجتماعی، بيشتر از حد کنترل آگاهانه انسان نيرومند ميشود، به ماوراء دسترسی انسان رشد ميکند، به همان اندازه هم قوانين خاص و ذاتی آن، خود را در اين تصادف بيان ميکنند. چنين قوانينی، تصادفهای توليد و مبادله کالاها را نيز کنترل ميکنند؛ اين قوانين در مقابل توليد کننده و مبادله کننده منفرد بصورت قدرتهای بيگانه، و در ابتدا حتی چون قدرتهای ناشناخته - که در ابتدا ماهيت آنها بايد بدقت مورد بررسی و تعيين قرار گيرد، ظاهر ميشوند. اين قوانين اقتصادی توليد کالايی، در مراحل مختلف تکامل اين شکل توليد، تعديل مييابند؛ ولی روی هم رفته تمامی دوران تمدن تحت تسلط اين قوانين بوده است. تا به امروز، محصول، ارباب توليد کننده است؛ تا به امروز، کل توليد جامعه، نه بوسيله يک برنامه جمعی عاقلانه، بلکه بوسيله قوانين کوری که در نهايت، با نيرويی عنصری[١١٥]، در توفانهای بحرانهای تجاری ادواری عمل ميکنند، تنظيم ميشود.

ما در بالا ديديم که چگونه نيروی کار انسانی، در مرحله نسبتا بدوی از تکامل توليد، موفق شد که خيلی بيش از آنچه که برای گذران زندگی توليد کننده لازم بود، توليد کند؛ و نيز ديديم که چگونه اين مرحله عمدتا منطبق بود با اولين ظهور تقسيم کار و مبادله ميان افراد. اينک، از هنگامی که اين "حقيقت" بزرگ کشف شد چيزی نگذشته بود که انسان نيز ميتوانست بصورت يک کالا در آيد؛ که نيروی انسانی ميتوانست با تبديل انسان به يک برده، مورد مبادله و استفاده قرار گيرد. هنوز چيزی از زمانی که انسان شروع به مبادله کرد نگذشته بود که خود او، مورد مبادله قرار گرفت. فعال، منفعل شد؛ چه انسان دلش ميخواست و چه نميخواست.

همراه با برده‌داری، که در دوران تمدن به حد اعلای تکامل خود رسيد، اولين تقسيم بزرگ جامعه به طبقات استثمارگر و استثمار شونده بوجود آمد. اين شکاف در سراسر دوران تمدن ادامه داشته است. بردگی اولين شکل استثمار، خاص جهان باستان بود؛ بعد از آن در قرون وسطا، سرواژ بوجود آمد، و بعد، کار مزدی در عصر جديد. اينها سه شکل بندگی هستند که منطبقند با سه عصر بزرگ تمدن؛ بردگی آشکار، و سپس با سيمای مبدل، همدمان ثابت‌قدم آن بشمار ميروند.

مرحله توليد کالايی که تمدن با آن شروع شد، از نظر اقتصادی مشخص ميشود با پيدايش: ١) پول فلزی، و از اين رو سرمايه پولی، بهره و رباخواری؛ ٢) تجار که بعنوان واسطه توليد کنندگان عمل ميکنند؛ ٣) مالکيت خصوصی زمين و گروگذاری؛ ٤) کار بردگی بمثابه شکل غالب توليد. شکل خانواده منطبق بر تمدن که در آن بطور مسلم به شکل حاکم در آمد، تک-همسری است، تفوق مرد بر زن، و خانواده انفرادی بمثابه واحد اقتصادی جامعه. حلقه اتصال جامعه متمدن، دولت است که در تمام دورانهای تيپيک، منحصرا دولت طبقه حاکم است، و در تمام موارد اساسا يک ماشين برای مطيع داشتن طبقه تحت ستم و استثمار است. ديگر علائم مشخصه تمدن عبارتند از: از يکسو تثبيت تضاد بين شهر و ده بمثابه پايه کل تقسيم کار اجتماعی؛ از سوی ديگر پيدايش وصيت، که به آن وسيله صاحب ملک قادر است که حتی پس از مرگش هم ملک خود را واگذار کند. اين نهاد، که يک ضربه مستقيم به ساخت تيره‌ای قديمی بود، در آتن تا زمان سولون ناشناخته بود؛ در روم خيلی زود شروع شد، ولی نميدانيم در چه زمانی[١١٦]. در ميان ژرمنها توسط کشيشها بوجود آمد، تا ژرمن نيک‌نفس بتواند بدون هيچگونه مانعی ملک خود را برای کليسا به ارث بگذارد.

تمدن - بر بنياد اين نظام - کارهايی را انجام داده است که جامعه تيره‌ای بکلی قدرت آن را نداشت. اما آنها را از طريق برانگيختن پست‌ترين غرايز و شهوات انسان، و رشد آنها به قيمت قربانی کردن تمام قابليتهای ديگر او، انجام داده است. حرص عريان، روح محرکه تمدن از اولين روز وجودش تا به امروز بوده است؛ ثروت، باز ثروت و باز هم ثروت بيشتر؛ نه ثروت جامعه، بلکه ثروت اين فرومايه مرد، هدف منحصر بفرد و تعيين کننده تمدن بوده است. اگر در اين رهگذر، تکامل روز افزون علوم و دورانهای مکرر کاملترين شکوفايی هنر، به آغوشش ميافتاده، فقط به اين خاطر بوده است که بدون آنها، دستاوردهای فراوان امروزی در تراکم ثروت، ميسر نميبود.

از آنجا که استثمار يک طبقه بوسيله طبقه ديگر، بنياد تمدن است، کل تکامل آن، در يک تضاد مداوم حرکت ميکند. هر پيشرفتی در توليد، در عين حال پيشرفتی است در شرايط طبقه تحت ستم، يعنی اکثريت عظيم، چيزی که برای يکی نعمت است برای ديگری لعنت؛ هر رهايی جديد يک طبقه، هميشه در حکم يک سرکوب جديد طبقه ديگر است. بارزترين دليل اين امر را ورود ماشين‌آلات نشان ميدهد، که اثرات آن امروزه بخوبی روشن شده است. و همانطور که ديده‌ايم در حالی که در ميان بربرها هيچ تمايزی بين حقوق و وظايف ممکن نبود، تمدن، با واگذار کردن تقريبا تمام حقوق به يک طبقه، و تقريبا تمام وظايف به طبقه ديگر، تمايز و تغاير اين دو را، حتی برای کودن‌ترين اذهان، روشن ميسازد.

ولی اين چنانکه ميبايست، نيست. آنچه برای طبقه حاکمه خوب است بايد برای کل جامعه که طبقه حاکم خود را با آن کل يکی ميداند، خوب باشد. بنابراين، تمدن هر چه بيشتر پيشرفت ميکند، بيشتر مجبور ميشود که عيوبی را که خود لزوما بوجود ميآورد، در زير خرقه عشق بپوشاند، آنها را بزک کند، يا وجودشان را منکر شود، خلاصه اينکه رياکاری مرسوم - که در شکلهای پيشين جامعه و حتی در مراحل اوليه تمدن ناشناخته بود - در بيان زير به اوج خود ميرسد: طبقه استثمارگر، صرفا و انحصارا بخاطر نفع خود طبقه استثمار شونده، اين طبقه ستمکش را استثمار ميکند؛ و اگر طبقه اخير نميتواند اين را درک کند، و يا حتی سر به طغيان بر ميدارد، به اين وسيله ناسپاسی رذيلانه خود را نسبت به خيرخواهان خويش، يعنی استثمارگران، نشان ميدهد[١١٧].

و اينک در خاتمه، حکم مورگان درباره تمدن: "از هنگام پيدايش تمدن، افزايش مالکيت چنان عظيم بوده، شکلهای آن چنان متنوع بوده، موارد استعمال آن چنان در حال گسترش و اداره آن چنان بر حسب منافع مالکين آن، خردمندانه بوده است، که در مقابل مردم بصورت يک قدرت غير قابل کنترل در آمده است. عقل بشر در حضور مخلوق خود متحير ميماند. معهذا زمانی فرا خواهد رسيد که خرد انسانی بر مالکيت سيادت خواهد يافت، و مناسبات دولت و مالکيتی که تحت حراست اوست - و نيز وظايف و حدود حقوق مالکين آن - را معيّن خواهد کرد. منافع جامعه، فوق منافع افراد قرار دارند، و اين دو بايد در يک مناسبت عادلانه و هماهنگ قرار گيرند. اگر قرار است که پيشرفت، مانند گذشته، قانون آينده باشد، صِرف زندگی بخاطر مالکيت، نميتواند سرنوشت نهايی بشريت باشد. مدت زمانی که از سپيده دم تمدن گذشته است فقط پاره‌ای است از مدت زمان گذشته از موجوديت بشريت؛ و تنها پاره‌ای است از عصرهايی که فرا خواهند رسيد. اميد است که انحلال جامعه، خاتمه طريقی باشد که در آن، مالکيت نهايت و هدف است، زيرا چنين طريقی، عناصر ويرانسازی خود را در بطن دارد. دمکراسی در حکومت، برادری در جامعه، مساوات در حقوق و امتيازات، تعليم و تربيت عمومی، از سطح عاليتر بعدی جامعه‌ای حکايت ميکنند که در آن، تجربه، خرد و دانش بطور مداوم حضور دارند. اين تجديد حياتِ آزادی، برابری و برادری تيره‌های کهن، در شکلی عاليتر خواهد بود". - مورگان، جامعه باستان.


انگلس، مارس - ژوئن ١٨٨٤
(در اصل در جزوه مستقلی که در سال ١٨٨٤ در زوريخ منتشر شد)



زيرنويسهای فصل نهم

[١٠٧] بخصوص در ساحل شمال غربی آمريکا؛ به بانکروفت Bancroft مراجعه شود. در ميان هيداهای Haidas جزاير کويين شارلوت Queen Charlotte بعضی از خانوارها بيش از ٧٠٠ عضو را در زير يک سقف جمع ميکردند. در ميان نوتکاها Nootkas قبايل کامل زير يک سقف ميزيستند. (انگلس)

[١٠٨] (Pirogue) Long boat نوعی وسيله قايق مانند برای ماهيگيری است.

[١٠٩] Tu l'as voulu, Georges Dandin! تو همين را خواسته‌ای، ژرژ داندن! (نقل قولی است از يک نمايشنامه مولير بنام ژرژدان دن. انگلس آن را در متن اصلی به فرانسه نقل ميکند.

[١١٠] برای تعداد بردگان به صفحه ٩٥ مراجعه کنيد. در شهر کورنيت Corinth در اوج آن ٤٦٠ هزار، و در اژينا Aegina ٤٧٠ هزار نفر بود؛ در هر دو، تعداد برده‌ها ده برابر تعداد شهروندان آزاد بود. (انگلس)

[١١١] اولين مورخی که لااقل تصوير تقريبی از ماهيت تيره داشت، نيه‌بوهر بود، و اين امر مديون شناخت او از خانواده‌های ديتمارشن Dithmarschen بود - ولی اشتباهات او که بصورت مکانيکی همانجا کپيه شده بود هم مديون همانجاست. (انگلس)

[١١٢] يونکرها Junkers، نجبای مارک در پروس، اعضای حزب ارتجاعی اشراف.

[١١٣] Stock exchange مرکز معاملات و مبادلات سهام

[١١٤] Bleichröder بلايکرودر، مدير بانک بلايکرودر در برلين بود.

[١١٥] غرض از نيروی عنصری elemental force نيروی غير آگاه و بدوی است.

[١١٦] اثر لاسال بنام سيستم حقوق مکتسبه Das systen der erworbenen rechte در قسمت دوم خود عمدتا بر اين فرض متکی است که وصيت در روم به قدمت خود روم است، و در تاريخ روم هيچگاه "دوره بدون وصيت" وجود نداشته است؛ و اين که وصيت در زمان ماقبل روم، در نتيجه مرده پرستی بوجود آمد. لاسال بمثابه يک هگلی مسلم مکتب قديم، اين مقررات حقوقی روم را، نه از شرايط اجتماعی رومی‌ها، بلکه از "درک گمانی" ("Speculative Conception") وصيت، استنتاج کرد و به اين طريق به اين ابراز نظر کاملا غير تاريخی رسيد. اين ابراز نظر در کتابی با همان ادراک گمانی به اين نتيجه ميرسد که انتقال ثروت در وراثت رومی، صرفا يک امر ثانوی بود. تعجب‌آور نيست. لاسال نه تنها توهمات حقوقدانی رومی - بخصوص حقوقدانان دوران اوليه - را باور دارد، بلکه حتی از حد آنها نيز در ميگذرد. (انگلس)

[١١٧] من در ابتدا قصد داشتم که نقد درخشان تمدن که بطور پراکنده در آثار فوريه وجود دارد را در کنار نقد مورگان و خودم بياورم. متأسفانه به علت تنگی وقت قادر به اين کار نيستم. تنها ميخواهم که اين نکته را بگويم که فوريه، تک-همسری و مالکيت در زمين را بعنوان ويژگيهای عمده تمدن ميشناخت، و آن را بمثابه يک جنگ غنی عليه فقير توصيف ميکرد. ما همچنين در نوشته او درک عميق اين حقيقت - که در تمام جوامع ناکامل، آنهايی که در اثر تنازع منافع از هم گسسته‌اند، خانواده‌های منفرد (Les Familles incohérentes)، واحدهای اقتصادی بشمار ميروند - را مشاهده ميکنيم. (انگلس)

پيشگفتار  ١٨٨٤   ١٨٩١   فصل  ١   ٢   ٣   ٤   ٥   ٦   ٧   ٨   ٩   ضميمه  

منشأ خانواده، ملک خصوصی و دولت

ضميمه

يک مورد جديدا کشف شده از ازدواج گروهی[١١٨]


نظر به اينکه اخيرا در ميان برخی از مردم‌شناسان برهان‌گرا مرسوم شده است که وجود ازدواج گروهی را منکر شوند، آشنايی با گزارش زير جالب است؛ من اين گزارش را از روسکيه ويدوموستی Russkiye Vyedomosti، مسکو، ١٤ اکتبر ١٨٩٢ (بر اساس تقويم قديمی) ترجمه ميکنم. در اين گزارش نه تنها بصراحت تأييد شده است که ازدواج گروهی، يعنی حق مقاربت جنسی متقابل بين تعدادی مرد و تعدادی زن، به تمام و کمال وجود دارد، بلکه اين شکل از ازدواج گروهی بسيار شبيه به ازدواج پونالوايی اهالی هاوايی است که تکامل يافته‌ترين، و مرحله کلاسيک ازدواج گروهی است. در حالی که خانواده تيپيک پونالوايی شامل تعدادی از برادران (خودی و جانبی) است که به ازدواج تعدادی از خواهران خودی و جانبی در ميآيند، در اينجا، ما در جزيره ساخالين Sakhalin ميبينيم که يک مرد به ازدواج تمام زنان برادرانش و تمام خواهران زنش در ميآيد، که اگر از نقطه نظر زن به آن نگاه کنيم، به معنای اين است که زن اجازه دارد که آزادانه با برادران شوهرش و شوهران خواهرهايش مقاربت جنسی داشته باشد. بنابراين، اين شکل با شکل تيپيک ازدواج پونالوايی فقط از اين جهت تفاوت دارد که برادران شوهر و شوهران خواهرها ضرورتا اشخاص واحدی نيستند.

علاوه بر اين بايد توجه کرد که اين گزارش، مجددا آنچه را که من در منشأ خانواده، چاپ چهارم [فصل دوم، خانواده يارگير در همين کتاب] گفته‌ام تأييد ميکند: ازدواج گروهی ابدا مانند آنچه که فيليستين‌های الهام گرفته از روسپی‌خانه‌ها تصور ميکنند، نيست؛ طرفهای ازدواج گروهی، همانند زندگی شهوانی، نظير آنچه که او در خفا ميکند، را در ملأ عام مرتکب نميشوند، بلکه اين نوع ازدواج، حداقل در مواردی که ميدانيم امروزه هنوز وجود دارد، در عمل از يک ازدواج يارگيری سست يا از چند-همسری فقط از اين جهت متفاوت است که رسوم، مقاربت جنسی را در مواردی مجاز ميداند، و در غير اين موارد، بسختی قابل مجازات. اين امر که استفاده از اين حقوق عملا در حال نابودی است، تنها اين مسأله را ثابت ميکند که اين شکل ازدواج گروهی، خود محکوم به نابودی است، و اين خود از نادر بودن آن هم پيداست.

بعلاوه، کل توصيف، از اين جهت جالب توجه است تکه يکبار ديگر شباهت و حتی يگانگی مشخصات عمده نهادهای اجتماعی مردمان بدوی را که تقريبا در يک مرحله از تکامل هستند، نشان ميدهد. غالب چيزهايی که گزارش در مورد اين شِبه مغولهای Mongloïdes جزيره ساخالين اظهار ميدارد، در مورد قبايل دراويدی Dravidian هندوستان، ساکنين جزاير دريای جنوب South Sea Islanders در زمان کشفشان، و سرخپوستان آمريکا، هم صادق است. گزارش به قرار زير است:

در جلسه ١٠ اکتبر (تقويم قديمی؛ تقويم جديد ٢٢ اکتبر) بخش مردم‌شناسی جامعه دوستداران علوم طبيعی، ن.ا. يانچوک N. A. Yanchuk گزارش جالبی از آقای اشترن‌برگ Lev.J. Sternberg در مورد گيلياک‌ها Gilyak - که قبيله کوچکی است در جزيره ساخالين که قبلا مورد مطالعه قرار نگرفته بود و در سطح طبيعی توحش بسر ميبرد - را قرائت کرد. گيلياک‌ها نه با کشاورزی آشنا هستند و نه با سفالگری؛ آنها غذای خود را عمدتا بوسيله شکار و ماهيگيری تأمين ميکنند؛ آب را در ظرفهای چوبی، از طريق انداختن سنگ داغ به درون آن، گرم ميکنند و غيره. مسأله مورد توجه خاص، نهادهای آنها در رابطه با خانواده و تيره است. گيلياک نه تنها پدر طبيعی خود، بلکه تمام برادران پدرش را پدر خطاب ميکند؛ تمام زنان اين برادرها، و همينطور تمام خواهران مادرش را مادر ميخواند؛ فرزندان تمام اين "پدران" و "مادران" را برادر و خواهر مينامد. اين سيستم خطاب، همانطور که ميدانيم، در ميان ايروکويی‌ها و قبايل سرخپوست ديگر آمريکای شمالی، و نيز در ميان بعضی از قبايل هندوستان وجود دارد. ولی در حالی که در آن نقاط، اين امر مدتهای طولانی است که ديگر با شرايط بالفعل آنها منطبق نيست، در ميان گيلياک‌ها معرف وضعی است که هنوز امروزه صادق است. تا امروز، هر گيلياک، حق شوهری در رابطه با زنان برادرش و خواهران زنش دارد؛ در هر حال، استفاده از اين حقوق غير مجاز تلقی نميشود. بقايای ازدواج گروهی بر مبنای تيره، يادآور ازدواج پونالوايی مشهور است که هنوز در نيمه اول قرن حاضر در ايالات ساندويچ وجود داشت. اين نوع مناسبات خانوادگی و تيره‌ای، پايه کل نظام تيره‌ای و ساخت اجتماعی گيلياک‌ها را تشکيل ميدهد.

تيره يک گيلياک مرکب است از تمام برادران پدرش - برادران دور يا نزديک، واقعی يا اسمی -، پدران آنها و مادران آنها، و فرزندان برادرانش، و فرزندان خودش. بسهولت ميتوان فهميد که تيره‌ای که چنين تشکيل شده باشد ميتواند شامل تعداد کثيری افراد باشد. زندگی در تيره بر مبنای اصول زير جريان مييابد. ازدواج در داخل تيره مطلقا ممنوع است. هنگامی که يک مرد گيلياک ميميرد، زن او بنا بر تصميم تيره به يکی از برادران او - برادر خودی[١١٩] يا اسمی - تعلق ميگيرد. تيره نگهداری تمام اعضايی را که قادر به کار نيستند تقبل ميکند. يک گيلياک به نويسنده گزارش گفت "ما فقير نداريم". "هر فرد نيازمندی توسط خال (Khal تيره) تغذيه ميشود". اعضای تيره توسط مراسم قربانی مشترک و جشنهای مشترک، و گورستان مشترک و غيره به هم پيوند بيشتری مييابند.

تيره زندگی و امنيت اعضايش را در مقابل غير تيره‌ای‌ها تضمين ميکند؛ وسيله سرکوب، انتقام خونی است، گرچه از زمان تسلط روسيه اين عمل بسيار کمتر انجام ميگيرد. زنان مطلقا از انتقام خونی معاف هستند. در مواردی بسيار نادر، تيره اعضای تيره‌های ديگر را ميپذيرد. اين يک قاعده عمومی است که مايملک عضو متوفی نبايد از تيره خارج شود؛ از اين جنبه، مقررات مشهور جد اول دوازده‌گانه طابق‌النعل‌بالنعل در ميان گيلياک‌ها وجود دارد:

"si suos heredes non habet, gentiles familiam habento"

اگر او خود وارثی ندارد، اعضای تيره وارث او ميشوند. هيچ واقعه مهمی در زندگی گيلياک بدون شرکت تيره انجام نميگيرد. در زمانی نه چندان دور، حدود يک يا دو نسل پيش، پيرترين عضو تيره رئيس جماعت بود. ستاروستای Starosta تيره؛ امروزه، عمل رئيس سنی تيره، تقريبا منحصر است به رهبری مراسم مذهبی. تيره‌ها غالبا در نقاطی که بسيار از هم دورند، پراکنده هستند، ولی اعضای تيره حتی هنگامی که از هم جدا هستند، يکديگر را بياد دارند و به مهمان‌نوازی، کمک و حمايت متقابل و غيره ادامه ميدهند. بجز در موارد اضطرار فوق‌العاده، گيلياک هيچگاه هم-تيره‌ای‌ها يا آرامگاه تيره خود را ترک نميکند. جامعه تيره‌ای اثر بسيار قطعی بر کل زندگی دماغی گيلياک‌ها، بر خصلتهای آنها، رسوم و نهادهايشان گذاشته است. عادت به بحث و تصميم‌گيری عمومی در همه امور، ضرورت شرکت فعال مداوم در امور تمام مسائل اعضای تيره، همبستگی انتقام خونی، اجبار و عادت به زندگی با ده نفر يا بيشتر مانند خودش در - چادرهای بزرگ Yurtas، و بطور خلاصه هميشه در ميان مردم ديگر بودن - تمام اينها باعث شده است که گيلياک خصلت اجتماعی و باز داشته باشد. گيلياک بطور خارق‌العاده‌ای مهمان‌نواز است؛ او عاشق ميهمان داشتن و ميهمان شدن است. اين عادت تحسين انگيز مهمان نوازی، بخصوص در زمان مصيبت برجسته ميشود. در يک سال بد، وقتی که يک گيلياک چيزی برای تغذيه خودش و سگهايش ندارد، دست خود را برای گرفتن صدقه دراز نميکند، ولی با کمال اطمينان به مهمان نوازی ديگران متکی است، و غالبا برای مدتهای طولانی، مورد پذيرايی قرار ميگيرد.

در ميان گيلياک‌های ساخالين، جنايت بخاطر نفع شخصی عملا هيچگاه صورت نميگيرد. گيلياک اشياء قيمتی خود را در يک انبار ميگذارد که هيچوقت قفل نيست. او چنان خجول است که اگر در اثر عملی خفت‌آور محکوم شود، فورا به جنگل رفته و خود را بدار ميزند. قتل بسيار نادر است، و هيچگاه بجز در موارد خشم - و نه بخاطر نفع - انجام نميگيرد. گيلياک در مناسباتش با افراد ديگر، شرافتمند، قابل اعتماد و با وجدان است.

گيلياک‌ها عليرغم اينکه مدتهای طولانی تحت انقياد منچوری‌های اکنون چينی شده قرار داشتند، و عليرغم اثر فاسد کننده ساکنين بخش آمور Amur، هنوز در خصال معنوی خود بسياری از فضيلت‌های يک قبيله بدوی را حفظ کرده‌اند. ولی سرنوشتی که در انتظار آنهاست را نميتوان دور کرد. تا يکی دو نسل ديگر، گيلياک‌های سرزمين اصلی، کاملا روسی خواهند شد، و همراه با فوائد فرهنگ، معايب آن را نيز کسب خواهند کرد. گيلياک‌های جزيره ساخالين که کم و بيش از مراکز اسکان روسها بدور هستند، چشم‌انداز طولانی‌تری برای حفظ زندگی فاسد نشده‌شان دارند. ولی در ميان آنان نيز، تأثير همسايگان روس آنها، دارد خود را بروز ميدهد. گيلياک‌ها برای معامله به دهکده‌ها ميآيند، به نيکولايفسک Nikolayevsk برای کار کردن ميروند؛ و هر گيلياکی که از چنين کاری برميگردد همان جوّی را با خود به همراه ميبرد که کارگر روسی از شهر به دهکده‌اش ميبرد. مضافا، کار در شهر، با شانسها و بدشانسی‌هايش، بيش از پيش آن تساوی بدوی که ويژگی چنان برجسته‌ای از زندگی اقتصادی ساده بی غل و غش اين مردم است، را از بين ميبرد.

مقاله آقای اشترن‌برگ، که همچنين حاوی اطلاعاتی در مورد ديدهای مذهبی آنها و رسوم و نهادهای حقوقی آنهاست، بصورت تلخيص نشده در مجله مردم‌شناسی Etnografitcheskoye obozrenie چاپ خواهد شد.


زيرنويسهای بخش ضميمه

[١١٨] اين مقاله انگلس اولين بار در سال ١٨٩٢ در "زمان نو" Die Neue Zeit چاپ شد.

[١١٩] گاه "تنی" گفته ميشود. ولی در اينجا اشتباه است، چون مادر آنها الزاما يک نفر نيست.


بازنويسى با پاره‌اى تغييرات، از روى ترجمه فارسى مسعود احمد زاده


MarxEngles.public-archive.net #ME1725fa.html