هژدهم برومر لوئى بناپارت١
فوريه ١٨٤٨ تا دسامبر ١٨٥١
هگل در جايى بر اين نکته انگشت گذاشته است که همه رويدادها و شخصيتهاى بزرگ تاريخ جهان، به اصطلاح، دوبار به صحنه ميآيند[١]؛ وى فراموش کرده است اضافه کند که بار اول بصورت تراژدى و بار دوم بصورت کمدى، کوسيدير به جاى دانتون، لوئى بلان به جاى روبسپير، مونتانى سالهاى ١٨٤٨ تا ١٨٥١ به جاى مونتانى ١٧٩٣ تا ١٧٩٥، برادر زاده به جاى عمو. و در اوضاع و احوالى که دومين روايت هژدهم برومر در آن رخ ميدهد با چنين مضحکهاى روبرو هستيم.[٢]
آدميان هستند که تاريخ خود را ميسازند ولى نه آنگونه که دلشان ميخواهد، يا در شرايطى که خود انتخاب کرده باشند؛ بلکه در شرايط داده شدهاى که ميراث گذشته است و خود آنان بطور مستقيم با آن درگيرند. بار سنت همه نسلهاى گذشته با تمامى وزن خود بر مغز زندگان سنگينى ميکند. و حتى هنگامى که اين زندگان گويى بر آن ميشوند تا وجود خود و چيزها را به نحوى انقلابى دگرگون کنند، و چيزى يکسره نو بيافرينند، درست در همين دورههاى بحران انقلابى است که با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد ميطلبند؛ نامهايشان را به عاريت ميگيرند، و شعارها و لباسهايشان را، تا در اين ظاهر آراسته و در خور احترام، و با اين زبان عاريتى، بر صحنه جديد تاريخ ظاهر شوند. به همين ترتيب بود که لوتر نقاب پولس حوارى را به چهره زد. انقلاب ١٧٨٩ تا ١٨١٤ به تناوب يکبار جامعه جمهورى رم و بار ديگر رخت امپراتورى روم را بر تن کرد، و انقلاب ١٨٤٨ هم کارى بهتر از اين نيافت که گاه اداى انقلاب ١٧٨٩ را درآورد و گاه اداى رويدادهاى انقلابى ١٧٩٣ تا ١٧٩٥ را. نوآموز مبتندى يک زبان خارجى هم همين کار را ميکند: هميشه ابتدا جملهها و عبارات را به زبان مادرىاش برميگرداند، و فقط هنگامى روح زبان تازه را ميگرد و با آزادى تمام آن را بکار ميبرد که براى استفاده از آن ديگر نيازى به يادآورى زبان مادرى نداشته باشد، و حتى به جاى ميرسد که زبان مادرى را بکلى فراموش ميکند.
بررسى اينگونه همدستىها با مُردههاى تاريخ، بيدرنگ تفاوت بارزى را آشکار ميکند. آدمهايى چون کاميل دمولن، دانتون، روبسپير، سن ژوست، و ناپلئون، از قهرمانان گرفته تا احزاب و توده مردم در نخستين انقلاب فرانسه، در لباس رومى و با زبان و بيانى که از روميان گرفته بودند، کارى را انجام دادند که لازمه زمان خودشان بود، يعنى شکوفا کردن و تأسيس جامعه بورژوايى مدرن. اگر رديف اول کسانى که نام برديم نهادهاى فئودالى را در هم شکستند و سرهاى فئودالى را که روى آن نهادها سبز شده بودند از پيکر جدا کردند، ناپلئون به سهم خود، در درون جامعه فرانسوى شرايطى را پديد آورد که در پرتو آنها رقابت آزادانه ميتوانست توسعه بيابد، و خرده مالکى زمين و نيروهاى توليدى آزاد شده ملت به بهرهبردارى برسد، در حالى که در خارج از فرانسه هر جا که پاى وى بدانجا رسيد نهادهاى فئودالى را در حدى که براى بهرهمند کردن جامعه فرانسوى از گسترههاى هماهنگ با ذات خود در پهنه قاره اروپا ضرورى مينمود از ميان برداشت. همين که شکل جديد جامعه يکبار براى هميشه مستقر گرديد غولهاى پيش از توفان نوح و به همراه آنها روم با همه قد و قواره دوباره زنده شدهاش، به سرعت ناپديد شدند: بروتوسها، گراکوسها، پوبليکولاها، تريبونها، سناتورها و خود قيصر، همه و همه به گورهاى خود برگشتند. جامعه بورژوايى، در همان قالب نوپاى خود، ديگر نمايندگان و سخنگويانش را، در سيماى کسانى چون سه، کوزن، رويه کولار، بنيامين کنستان و گيزو، پديد آورده بود. سرداران واقعى اين جامعه ديگر پشت ميز بنگاههاى مالى و بازرگانى نشسته بودند و "کلّه پيهى" [der Speckkopf] چون لوئى هژدهم هم مغز سياسىاش را تشکيل ميداد. اين جامعه بورژوايى که يکسره سرگرم توليد ثروت و پيکار مسالمتآميز در صحنه رقابت بود، آن اشباح رومى را که بر سر گهوارهاش بيدارى کشيده بودند يکباره از ياد برده بود. ولى جامعه بورژوايى اگر چه (در ذات خود) ناقهرمانانه است، اما قهرمانگرى، از خود گذشتگى و ايثار، دست يازيدن به ايجاد وحشت، جنگ داخلى و جنگهاى خارجى فراوان لازم بود تا چنين جامعهاى بدنيا آيد. گلادياتورهاى اين جامعه، آرمانها، صور هنرى، و پندارهايى را که براى سرپوش گذاشتن بر محتواى دقيقا بورژوايى مبارزاتشان و روشن نگاه داشتن شرارههاى شور و شوق آن مبارزات را که به عنوان مظهرى از تراژدى بزرگ تاريخ ضرورى بود در سنتهاى اساسا کلاسيک جامعه روم يافتند. يک قرن پيش از آن هم مرحله ديگرى از توسعه تاريخى به همين سان گذشته بود: کرامول و مردم انگليس، زبان و شور و پندارهاى لازم براى انقلاب بورژوايى خود را از لابلاى صفحات عهد عتيق به عاريت گرفته بودند. ولى همين که هدف واقعى حاصل شد، يعنى دگرگونى بورژوازيى جامعه انگليسى به سرانجام خود رسيد، (ديگر به سرمشقهاى کهن نيازى نبود، و) جان لاک جاى حبقوق را گرفت.
دوباره زنده کردن خاطره مردگان در اين گونه انقلابها، بنابراين، براى شُکوه بخشيدن به مبارزات جديد بود، نه براى درآوردن اداى مبارزات گذشته؛ براى آن بود که در بزرگنمايى وظايف مشخص در خيال مردم بکوشند، نه براى طفره رفتن از انجام آن وظايف در واقعيت[٣]؛ براى بازيافتن روح انقلاب بود نه براى به حرکت درآوردن دوباره شبح انقلاب.
(در حالى که) دوره ١٨٤٨ تا ١٨٥١، از ماراست، جمهوريخواهى با دستکشهاى زرد اشرافى که رداى بائى پير را بر تن کرد، گرفته تا ماجراجويى که ميخواهد ابتذال دلآزار سيماى شخصى خويش را در زير نقاب آهنين چهره مُرده ناپلئون بپوشاند، چيزى جز به حرکت درآوردن شبح انقلاب بزرگ فرانسه نبود. (بدين سان) تمامى يک ملت، که گمان ميکند از راه انقلاب نيرويى دوباره براى حرکت يافته است، ناگهان ميبيند که وى را به دورهاى سپرى شده باز گرداندهاند، و براى آنکه در مورد اين برگشت دوباره، توهّمى باقى نماند، همان تواريخ و ايام، همان تقويم گذشته، همان نامها، همان فرمانهاى مدتها فراموش شده که فقط به درد عُلَماى نسخهشناس عتيقهشناس ميخورَد و تماى آن آجانهاى پير و فرتوت تأمينات که سالها پيش ميبايست ريق رحمت را سرکشيده و پوسيده باشند، همه را در برابر چشم خود حىّ و حاضر ميبينيم. گويى کل ملت حال آن انگليسى ديوانه بِدلام[٤] را پيدا کرده که خود را در دوره فراعنه در مصر باستان ميپنداشت و هر روز شکايت ميکرد که چرا وى را به انجام کارهاى پر مشقتى در معادن طلاى حبشه گماشتهاند، محبوس در دالانى زيرزمينى، با چراغى بر سر که در سوسوى کم فروغ آن در پشت سرش نگهبان بردهها را ميديد که شلاقى بلند در دست دارد، و در دهانههاى خروجى دالان انبوهى از نگهبانان مزدور بيگانه را که نه زبان کارگران در زنجير را ميفهمند، و نه زبان همديگر را، چرا که هر کدامشان به زبانى ديگر سخن ميگويند. و چنين ميناليد: "ميبينيد! اين بلاها را سرِ من ميآورند، سرِ منِ شهروند آزاده بريتانياى کبير، تا براى فرعونها طلا استخراج کنم"! و ملت فرانسه هم ميگويد: "براى آنکه قرضهاى خانواده بناپارت را بپردازند ببينيد چه بلايى به سر ما ميآورند". آن ديوانه انگليسى، تا زمانى که عقلش سر جايش بود، نميتوانست از فکر استخراج طلا دست بردارد، فرانسويان هم از وقتى انقلاب کردهاند، نتوانستهاند از خاطرههاى ناپلئونى خود جدا شوند. انتخابات ١٠ دسامبر ١٨٤٨ شاهدى بر اين مدعا است. آنها آرزو ميکردند براى پرهيز از خطرات انقلاب به کُماجدانهاى پرگوشت مصرى برگردند[٥]، و جوابشان ٢ دسامبر ١٨٥١ بود. آن چيزى که گيرشان آمد فقط کاريکاتورى از ناپلئون پير نيست، بلکه خود ناپلئون پير است، گيرم به صورت همان کاريکاتورى که در ميانه قرن نوزدهم ناگزير ميبايست باشد.
انقلاب اجتماعى قرن نوزدهم چکامه خود را از گذشته نميتواند بگيرد، اين چکامه را فقط از آينده ميتوان گرفت. اين انقلاب تا همه خرافات گذشته را نروبد و نابود نکند قادر نيست به کار خويش بپردازد. انقلابهاى پيشين به يادآورى خاطرههاى تاريخى جهان از آن رو نياز داشتند که محتواى واقعى خويش را بر خود بپوشانند. انقلاب قرن نوزدهمى به اين گونه يادآورىها نيازى ندارد و بايد بگذارد که مُردگان سرگرم دفن مُردههاى خويش باشند تا خود به محتواى خويش بپردازد. در گذشته، مضمون به پاى عبارت نميرسيد، اکنون عبارت است که گنجايش مضمون را ندارد.
انقلاب فوريه حملهاى نامنتظر بود که جامعه کهن را غافلگير کرد. مردم اين ضربِ شست را، همچون رويدادى تاريخى، گشاينده دورانى جديد، تلقى کردند. تا ٢ دسامبر که انقلاب با تردستىِ درخورِ يک حُقّهباز ربوده شد. (نتيجه آنکه) آن چيزى که بنظر ميرسد واژگون گرديده سلطنت نيست، امتيازهاى ليبرالى است که بر اثر قرنها مبارزه ذره ذره از نظام سلطنتى گرفته شده بود و اکنون يکسره از دست ميرود. بجاى آنکه جامعه محتواى تازهاى پيدا کند، دولت را ميبينيم که به کهنترين قالب خويش برگشته، و به سلطه بيشرمانه شمشير و بَرسَم[٦] تبديل شده است. پاسخ ضربِ شست فوريه ١٨٤٨، ضربِ سرِ دسامبر ١٨٥١ بود. باد آورده را باد ميبرد. با اين همه، دوره ميانى اين رويدادها بيهوده سپرى نشد. در طى سالهاى ١٨٤٨ تا ١٨٥١ جامعه فرانسوى با روشى که به دليل انقلابى بودنش کوتاهتر و ميانبُرتر است، به مطالعات و تجاربى دست يافته است که اگر در جريان رويدادها خللى پيش نيامده بود، و همه چيز به همان صورتى اتفاق ميافتاد که به اصطلاح در عالَمِ نظر تصورش ميرفت، ميبايست پيش از انقلاب فوريه بدست آمده باشند نه پس از آن، تا آن انقلاب چيزى غير از فقط يک تکان سطحى باشد. اکنون بنظر ميرسد که جامعه بجايى عقبتر از نقطه حرکتش برگشته است؛ اما در واقع، فقط از همين حالا است که جامعه ميبايد نقطه عزيمت انقلابيش را بيافريند، يعنى موقعيت، مناسبات و شرايطى را پديد آورد که يک انقلاب مدرن به معناى جدى کلمه بدانها نياز دارد.
انقلابهاى بورژوايى، از نوع انقلابهاى قرن هژدهم، با سرعت تمام از يک کاميابى به کاميابى ديگر ميرسند. آثار دراماتيکِ هر يک از انقلابها بيش از ديگرى است. آدمها و اشياء غرق نور و آتشاند، و روز، روزِ از خود بيخودى است. اما اين همه دوامى ندارد و طولى نميکشد که اين شور و شوقها به نقطه اوج خود ميرسد؛ و جامعه به دورانى طولانى از پشيمانى، در حالتى فرو ميرود که هنوز فرصت نيافته است کاميابىهاى دوران توفان و التهابش را با آرامش و سنجيدگى جذب و هضم کند. انقلابهاى پرولتاريايى برعکس، مانند انقلابهاى قرن نوزدهم، همواره در حال انتقاد کردن از خويشاند، لحظه به لحظه از حرکت باز ميايستند تا به چيزى که بنظر ميرسد انجام يافته، دوباره بپردازند و تلاش را از سر گيرند، به نخستين دودلىها و ناتوانيها و ناکاميها در نخستين کوششهاى خويش بىرحمانه ميخندند، رقيب را به زمين نميزنند مگر براى فرصت دادن به وى تا نيرويى تازه از خاک برگيرد و به صورتى دهشتناکتر از پيش روياروىشان قد عَلَم کند، در برابر عظمت و بيکرانىِ نامتعين هدفهاى خويش بارها و بارها عقب مينشينند تا آن لحظهاى که کار به جايى رسد که ديگر هرگونه عقب نشينى را ناممکن سازد و خودِ اوضاع و احوال فرياد برآورند که "رودُس همينجاست، همينجا است که بايد جهيد! گل همينجاست، همينجاست که بايد رقصيد!".[٧]
از اين گذشته، هر ناظر متوسطى، حتى اگر تمامى جريان گسترش انقلاب فرانسه را گام بگام دنبال نکرده بود، ميبايست حدس بزند که انقلاب به سوى فضاحتى ناشنيده کشيده ميشود. کافى بود آدم گوشهايش را باز کند تا عوعوى پيروزىِ خالى از هر گونه فروتنى را که حضرات دمکراتها سر داده بودند و طى آن بخاطر نتايج پُربرکت دومين يکشنبه ماه مه ١٨٥٢ پيشاپيش به يکديگر تبريک ميگفتند[٨] بشنود. فکر اين دومين يکشنبه از سرشان بيرون نميرفت و براى آنان به نوعى جَزمِ مذهبى تبديل شده بود، درست مثل دومين ظهور مسيح از نظر برخى از پيروان او، که ميبايست آغاز سلطنت هزاره (عدل و داد) باشد[٩]. مثل هميشه، ناتوانى، راه نجات خود را در باور داشتن به معجزات جُسته بود و تصور کرد چون در عالم خيال دشمن را از پاى درآورده پس به واقع هم بر وى غلبه کرده است. اين ناتوانى به حدى بود که هرگونه توانى براى درک اکنون را از دست داد. و به اين دل خوش داشت که آينده شيرينى را که در انتظار وى بود بستايد و در شُکوه و عظمت کارهايى که خيال داشت روزى انجام دهد، ولى حالا موقع انجام آنها نبود، داد سخن بدهد. اين قهرمانانى که با دل سوزاندن به حال يکديگر و با جمع شدنِ سوتهدلانه خويش ميکوشند بر ناتوانى و بىقابليتى آشکار خود سرپوش بگذارند، همانهايى هستند که بار و بنديل خود را بسته، پيشقسطِ تاجهاى افتخارشان را بجيب زده و سرگرم اين بودند که براتهاى جمهوريهاى در تبعيد[١٠] خويش را - که براى هر کدام از آنها، در آرامش و فروتنى تمام، با درايت فائقه خويش هيأت دولتى هم تعيين کرده بودند - در بورس اوراق بهادار تنزيل کنند. دوم دسامبر، مثل غرش رعد در آسمانى صاف، يکباره غافلگيرشان کرد، و مردمى که در دورههاى خمودى به آسانى اجازه ميدهند تا پُر سر و صداترين هوچىها ترس درونى آنها را فرونشانند شايد سرانجام قانع شوند که آن روزگار ديگر به سر رسيده است که ميشد با قار قار يک گله غاز کاپيتول را نجات داد.[١١]
قانون اساسى، مجمع ملى، احزاب وابسته به خاندانهاى سلطنتى[١٢]، جمهوريخواهان آبى و سرخ، قهرمانان آفريقا[١٣]، رعدِ کرسىِ خطابه، برقِ جرايد روزانه، کلِ عالَم ادب، سرشناسان سياست و نامآوران دنياى دانش و فکر، قانون مدنى و قانون جزا، شعار "آزادى، برابرى، برادرى"، و يکشنبه دوم ماه مه ١٨٥٢، همه گويى در برابر وردهاى مَردى که حتى دشمنانش هم او را به جادوگرى قبول ندارند ناگهان دود شد و به هوا رفت. حق رأى عمومى[١٤] گويى فقط از آنرو لحظهاى بيشتر دوام آورد که وصيتنامهاش را با دست خود در برابر همه جهان تنظيم کند و به نام خودِ خلق اعلام بدارد: "تمامى آنچه هست براى آن هست که نابود شود".[١٥]
کافى نيست مثل فرانسويها، بگوييم که ملت فرانسه غافلگير شده است. غفلت يک ملت، مانند غفلت زنى که اجازه ميدهد تا نخستين ماجراجويى که از راه ميرسد بر وى دست يابد، بخشودنى نيست. با اين طرز تعبير هيچ مشکلى را نميتوان گشود؛ مشکل به اين ترتيب فقط به بيان ديگرى در ميآيد. زيرا همچنان با اين مسأله روبرو هستيم که چگونه ملتى ٣٦ ميليونى توانسته است به دست سه سردار صنعتى[١٦] غافلگير شود و بدون مقاومت تن به اسارت دهد.
بد نيست ببينيم خطوط عمده مراحلى که انقلاب فرانسه از ٢٤ فوريه ١٨٤٨ تا دسامبر ١٨٥١ از سر گذرانده چه بود.
مسلّم است که سه دوره وجود داشته:
١) دوره فوريه؛
٢) دوره تأسيس جمهورى يا برپايى مجلس ملى مؤسسان؛ از ٤ ماه مه ١٨٤٨ تا ٢٨ مه ١٨٤٩؛
٣) و دوره جمهورى مبتنى بر قانون اساسى يا دوره مجلس ملى قانونگذارى، از ٢٨ مه[١٧] ١٨٤٩ تا ٢ دسامبر ١٨٥١.
دوره اول را که از ٢٤ فوريه يعنى تاريخ سقوط لوئى فيليپ، تا ٤ مه ١٨٤٨، يعنى تاريخ تشکيل جلسه مجلس مؤسسان امتداد دارد، و دوره فوريه به معناى خاص آن را تشکيل ميدهد، ميتوان پيشدرآمد انقلاب دانست. خصلت رسمى اين دوره در اين است که حکومت سرِهمبندى شده آن خودش اعلام کرد که حکومت موقت است، و بر همين اساس، هر چه در اين دوره پيشنهاد، آزموده يا اعلام شد فقط به صورت موقت بود. هيچکس و هيچ چيز در اين دوره جرأت نکرد حق وجود داشتن و عمل کردن به معناى حقيقى کلمه را فىنفسه بخواهد. همه عناصر دست اندر کار تدارک انقلاب و مؤثر در به انجام رساندنِ آن جاى موقت خود را در حکومت فوريه يافتند از آن جمله: مخالفان متشکل از هواداران سلطنت اورلئان، بورژوازى جمهوريخواه، خردهبورژوازى جمهوريخواه دمکرات، و طبقه کارگر سوسيال دمکرات.
 کابينه دولت موقت فرانسه در سال ١٨٤٨
راه ديگرى هم وجود نداشت. هدف اصلى ايام فوريه فقط انجام اصلاحاتى در شيوه برگزارى انتخابات بود تا دايره افراد صاحب امتياز سياسى در بين خود طبقه دارا گسترش يابد و سلطه انحصارى اشرافيت مالى برافتد. ولى همين که تعارض حقيقى مطرح شد، يعنى به محض اين که مردم سنگر بپا کردند، گارد ملى حالت منفعل بخود گرفت، ارتش هيچ مقاومت جدى نشان نداد و نظام پادشاهى پا به فرار گذاشت، بنظر رسيد که راهى جز جمهورى وجود ندارد. هر گروهى اين جمهورى را به دلخواه خود تعبير کرد. و چون پرولتاريا بود که اسلحه بدست، اين پيروزى را ميسّر کرده بود همين پرولتاريا مُهر خودش را هم به جمهورى زد و جمهورى اجتماعى اعلام شد. بدين سان مضمون عام انقلاب مدرن تعيين گرديد، اما اين مضمون با هر آنچه به کار افتادنش در آن شرايط و اوضاع مشخص، با آن وسائل موجود، و با توجه به درجه توسعهاى که تودهها بدان دست يافته بودند، بيدرنگ امکان پذير بود تناقضى ويژه داشت؛ از سوى ديگر، دعاوى همه ديگر عناصر دست اندر کار انقلاب فوريه به اين صورت تأمين شد که سهم کلان در حکومت نصيب آنان گرديد. به اين دلايل بود که در هيچ دوره ديگرى به آميزهاى تا اين حد گوناگون از عباراتى پر آب و تاب و تزلزل و ناکاردانىِ واقعى، که پُر بود از شور و شوق به پيشرفت ولى همچنان تحت سلطه مطلقِ همان عاداتِ هميشگى، در عين حال حاکى از هماهنگى ظاهرى تمامى جامعه و تضاد عميقِ عناصر متفاوت آن، برنميخوريم. در حالى که پرولتارياى پاريسى همچنان سرمستِ چشماندازهاى بيکرانى بود که فراروى وى گشوده مينمود، و از سرگرم شدن به بحثهاى جدى درباره مسائل اجتماعى لذت ميبرد، نيروهاى کهن جامعه گِرد هم آمدند، و با ايجاد همدستىهاى لازم با يکديگر، و يافتن متحدى نامنتظر در وجود مهمترين توده ملت، يعنى دهقانان و خرده بورژواهايى که پس از سقوط سنگرهاى طرفداران سلطنت ژوئيه[١٨]، ناگهان وارد صحنه سياسى شده بودند متحد شدند.
دوره دوم که از ٤ مه ١٨٤٨ تا پايان مه ١٨٤٩[١٩] را در بر ميگيرد، دوره قانون اساسى و تأسيس جمهورى بورژوايى است. بيدرنگ پس از ايام فوريه، نه تنها مخالفان متشکل از هواداران سلطنت اورلئان توسط جمهوريخواهان و جمهوريخواهان توسط سوسياليستها غافلگير شدند، بلکه تمامى فرانسه غافلگير پاريس بود. مجلس ملى که چهارم مه ١٨٤٨ تشکيل جلسه دارد، نتيجه آراء ملت بود و بنابراين نمايندگى ملت را به عهده داشت. اين مجلس بيانگر اعتراض شديدى بر ضد دعاوى ايام فوريه بود و رسالتش اين بود که نتايج انقلاب را به چهارچوبهاى بورژوايىاش برگرداند. پرولتارياى پاريس، که بيدرنگ متوجه اين خصلت مجلس شد، چند روز پس از تشکيل مجلس، بيهوده کوشيد تا موجوديت مجلس را با توسل به زور انکار کند، مجلس را منحل سازد، و نهادى که روح واکنشگر ملت در قالب آن وى را تهديد ميکرد از هم بپاشد و دوباره بصورت عناصر متفاوتى درآورد که مجلس از آنها تشکيل ميشد. همچنان که همه ميدانند، نتيجه رويدادهاى ١٥ مه فقط اين شد که بلانکى و طرفدارانش، يعنى کمونيستهاى انقلابى يا رؤساى حقيقى حزب پرولتاريايى، براى تمامى دورهاى که مورد نظر ماست از صحنه عمومى دور شوند.
جاى پادشاهى بورژوايىِ لوئى فيليپ را فقط جمهورى بورژوازى ميتوانست بگيرد. يعنى اينکه اگر، در دوران پادشاهى، بخش محدودى از بورژوازى بود که به نام شاه فرمانروايى ميکرد، از آن پس کل بورژوازى است که ميبايست به نام مردم فرمان براند. دعاوى پرولتارياى پاريسى ياوههايى تحقق ناپذير و غير واقعىاند که ميبايست يکبار براى هميشه به آنها خاتمه داد. واکنش پرولتارياى پاريسى در برابر اين بيان مجلس ملى مؤسسان، شورش ژوئن بود که عظيمترين رويداد در تاريخ جنگهاى داخلى اروپا بشمار ميرفت. در اين نبرد، جمهورى بورژوايى پيروز شد. اين جمهورى از حمايت اشرافيت مالى، بورژوازى صنعتى، طبقات متوسط، خردهبورژوازى، ارتش، قشرهاى اجتماعى پايينتر از پرولتاريا که به صورت گارد سيار سازمان يافته بودند، روشنفکران سرشناس، روحانيت و تمامى جمعيت روستايى برخوردار بود. در کنار پرولتارياى پاريسى کسى نبود جز خود پرولتاريا. بيش از ٣٠٠٠ نفر شورشى با پيروزى بورژوازى از دَم تيغ گذرانده شدند و ١٥٠٠٠ نفر هم بدون محاکمه به تبعيد رفتند. با اين شکست، پرولتاريا به عقب صحنه انقلاب رفت. هر چند هر بار که بنظر ميرسيد جنبش نفَس تازهاى پيدا کرده است کوشيد دوباره جايگاه خودش را بازيابد، اما کوششهاى وى هر بار با نيروى کاهش يافتهتر و با نتيجهاى ضعيفتر همراه بود. پرولتاريا، بمحض اينکه يکى از قشرهاى اجتماعى برتر از او شور و شوقى انقلابى پيدا ميکند، با وى عقد اتحاد ميبندد و بدين سان متحمل همه شکستهايى ميشود که بر تمامى احزاب متفاوت يکى پس از ديگرى وارد شد. ولى همين ضربههاى پياپى، به موازات گسترش يافتن آنها به تمامى قشرهاى جامعه، بيش از پيش ضعيف ميشوند. رؤساى اصلى جنبش پرولتاريايى در مجلس ملى و در جامعه مطبوعات، يکى پس از ديگرى، تسليم دادگاهها شدند و جاى آنان در مجلس و مطبوعات به چهرههايى بيش از پيش مبهم داده شد. بخشى از پرولتارياى پاريسى، درگير تجاربى مسلکى، مانند بانکهاى مبادله و انجمنهاى کارگرى، يعنى وارد جنبشى شد که طى آن ديگر نميخواهد جهان را به کمک وسائل بزرگى که خاص پرولتاريا هستند تغيير دهد، بلکه کاملا برعکس، در صدد آن است که در چارچوب محدود شرايط هستى خويش، به اصطلاح در غياب جامعه و به صورت خصوصى، به امتيازاتى دست يابد که به رهايىاش کمک ميکنند، و به ناگزير هر بار شکست ميخورد. به نظر ميرسد که پرولتاريا نه قادر است عظمت انقلابى خود را باز يابد، نه ميتواند توان تازهاى در اتحادهاى تازهاش با ديگر قشرها پيدا کند تا همه طبقاتى که وى عليه آنها در ماه ژوئن جنگيده است کنار او از پا درآيند. ولى دستکم اين خوشحالى را دارد که با افتخاراتى در خور تمامى نبردهاى بزرگ تاريخى از پا در ميآيد. نه تنها فرانسه بلکه تمامى اروپا از زلزله ژوئن به لرزه درآمده، در حالى که شکستهاى بعدىِ طبقات بالا آنچنان ارزان رخ داده که فقط گزافهگويىهاى بيشرمانه حزب پيروز ممکن است آنها را به صورت رويدادهاى با اهميت جلوهگر سازد، و اين گزافهگويىها هم، هر قدر فاصله حزب شکست خورده با پرولتاريا بيشتر باشد، شرم آورتر است.
شکست شورش ژوئن، البته زمينه را براى تأسيس جمهورى بورژوايى فراهم کرد و راه را براى استقرار آن هموار ساخت. ولى با اين شکست همچنين نشان داده شد که در اروپا مشکلهاى ديگرى غير از مشکل جمهورى يا سلطنت مطرح است. اين شکست نشان داد که در اينجا جمهورى بورژوايى فقط به معناى استبداد مطلق يک طبقه بر طبقات ديگر است، و آشکار کرد که در کشورهاى داراى تمدن کهن، با ساخت طبقاتى بسيار توسعه يافته، برخوردار از شرايط مدرن "توليد"، و بهرهمند از آگاهى معنوى[٢٠]، که همهانديشههاى سنتى، به مدد تلاش و کوششى چند قرنى، در آن مستحيل شدهاند، جمهورى، بطور کلى، فقط قالب دگرگونى سياسىِ جامعه بورژوايى است نه قالب حفظ وضع موجود، چنانکه بعنوان مثال، در ايالات متحد آمريکا ميبينيم. در آنجا طبقاتِ تاکنون شکل گرفته جامعه، که هنوز به طور نهايى تثبيت نشدهاند، بر عکس جوامع کهن همواره در کار تغيير دادن عناصر سازنده خود و جابجا کردن آنها با عناصرى تازهاند؛ وسايل توليد "مدرن"، به جاى آنکه درگير مسأله اضافه جمعيت راکد باشند، بيشتر جبران کننده کمبود جمعيتاند؛ و سرانجام حرکت جوان و پر تب و تاب توليد مادى، که جهانى تر و تازه را در برابر خود دارد که بايد بر آن چيره شود زمان و فرصت لازم را نيافته است تا جهان معنوى کهن را در هم بشکند.
در ايام ژوئن، همه طبقات و تمامى احزاب در يک حزب که همان حزب نظم بود متحد شده بودند، در برابر طبقه پرولتاريا، يا "حزب هرج و مرج"، در برابر سوسياليسم، در برابر کمونيسم. آن ها که جامعه را از خطر "دشمنان جامعه" رهانيده بودند و شعارهاى قديمىِ مالکيت، خانواده، مذهب، نظم را همچون اسم شب به سربازان خود آموخته، و فرياد جنگ صليبى ضدانقلابى سر داده بودند که "إنّ فى ذلک لفتحاً قريب"[٢١]، از اين لحظه به بعد، همين که يکى از احزاب متحد در زير چنين پرچمى بر ضد شورشيان ژوئن ميکوشد تا از سنگر نبرد انقلابى در جهت منافع طبقاتى خويش دفاع کند، با فرياد "مالکيت، خانواده، مذهب، نظم" است که در ميدان نبرد از پاى در ميآيد. هر بار که حلقه خداوندان جامعه تنگتر ميشود، و منفعتى انحصارىتر جاى منافع عام را ميگيرد، همان بار جامعه نجات يافته است. سادهترين درخواست در قالب اصلاحات مالى بورژوايى، يا در قالب پيش پا افتادهترين شعارهاى ليبراليستى، يا توخالىترين شکلهاى جمهورى، با مبتذلترين نمونههاى دمکراسى، به عنوان "سوء قصد به جامعه" در جا تنبيه ميشود و داغ "سوسياليستى" بر پيشانىاش ميخورد. سرانجام نوبت خودِ "علماى بزرگ مذهب و نظم" ميرسد که با اردنگى از کرسىهاى بلاغت خويش رانده، يا در دل شب از توى رختخوابهايشان بيرون کشيده و در کالسکههاى انتظامى چپانده ميشوند تا روانه هلفدونى شوند يا راه تبعيد را در پيش گيرند. معابدشان خراب، دهانهايشان بسته، قلمهايشان شکسته، و دفتر قانونشان به نام مذهب، مالکيت، خانواده و نظم، پاره پاره شده است. چه بسا بورژواهاى متعصب طرفدار نظم که به شليک رگبار گروهى سرباز مست لايعقل در بالکن خانههايشان از پا در آمدهاند. حرمت کانونهاى خانوادگى شکسته شده، و خانههايشان توسط نظاميان به عنوان دستگرمى بمباران گرديده است، و همه اينها هم به نام مالکيت، خانواده، مذهب و نظم! خلاصه اين که گُل سر سبد سپاه مقدس نظم در نهايت همان لاى و لجن منجلاب جامعه بورژوايى است، و آن که به عنوان "ناجى جامعه" به کاخ تويلرى وارد ميشود همان کراپولينسکى[٢٢] رذل و آس و پاس است.
زيرنويسهاى فصل يکم
[١]
معلوم نيست که هگل هرگز چنين چيزى گفته باشد. اين مايه فکرى، که مارکس در سطور بعدى به بسط آن ميپردازد، از اشاراتى سرچشمه ميگيرد که در نامه سوم دسامبر ١٨٥١ انگلس به مارکس آمدهاند. انگلس در اين نامه مينويسد: "به راستى چنان مينمايد که هگل پير، در نقش روح تاريخ، در گور خويش دست اندر کار است و به تاريخ جهان جهت ميدهد، تاريخى که مقدر است همه چيز آن به آگاهانهترين وجهى دوبار پيش آيد، بار اول به عنوان تراژدى بزرگ و بار دوم بصورت کمدى فلاکتبار. (زيرنويس ترجمه انگليسى)
[٢]
لوئى بناپارت برادرزاده ناپلئون بناپارت، امپراتور بزرگ فرانسه بود. در عبارات اخير، مارکس به وقايع تاريخى گذشته اشاره ميکند. کودتاى ناپلئون بناپارت بر ضد هيأت مديره در نهم نوامبر ١٧٩٩ صورت گرفت که برابر هژدهم برومر سال هشتم در تقويم انقلابى بود. بنابراين، مارکس کودتاى دوم دسامبر ١٨٥١ لوئى بناپارت را لنگه دوم هژدهم برومر ناپلئون بناپارت ميگيرد. (زيرنويس ترجمه انگليسى)
براى اطلاع بيشتر از تاريخ انقلاب کبير فرانسه و قرن هجدهم به دو اثر زير بنگريد: آلبر ماله، تاريخ قرن هجدهم، انقلاب کبير فرانسه و امپراتورى ناپلئون، ترجمه رشيد ياسمى. ويل دورانت، تاريخ تمدن، عصر ناپلئون. (يادداشت مترجم فارسى)
[٣]
اين جمله در ترجمه فرانسوى به شکل زير درآمده: "نه براى طفره رفتن از انجام آنها با پناه برده به واقعيت"! (زيرنويس ترجمه فارسى)
[٤]
بِدلام - بيمارستان و تيمارستانى قديمى و معروف در لندن
[٥]
اشارهاى است به روايات تورات از ماجراى رهايى بنىاسرائيل از اسارت در مصر. برخى از افراد سست عنصر که تاب تحمل مشقات بين راه را نداشتند به گفته تورات افسوس ميخورند که کاش به روزهايى که کماجدانهاى پُر گوشت مصرى برايشان آماده بود برميگشتند. (زير نويس متن آلمانى)
[٦]
بَرسَم به جاى goupillon فرانسوى و kutte آلمانى است که در ترجمه انگليسى به clerical cocol برگردانده شده است. goupillon در زبان فرانسه ابزارى چوبى با زينتهاى فلزى است که در مراسم مذهبى کليسا از آن استفاده ميکنند. منظور مارکس همکارى و همدوشى دو نيروى لشگرى و روحانى است. (زيرنويس ترجمه فارسى)
[٧]
جمله لاتينى Hic Rhodus, hic salta! "رودس همينجاست، همينجا بپّر!" برگرفته از يکى از افسانههاى ازوپ Aesop است. اين جمله خطاب به لافرنى گفته شده که مدعى بود در جزيره رودس پرشى عظيم کرده است. مفهوم جمله چنين است: "رودس همينجاست، اگر پريدن از تو ساخته است، همينجا بپر!" ولى دنباله جمله که در متن مارکس به آلمانى آمده است "گل همينجاست همين جاست که بايد رقصيد" عبارتى از هگل است در پيشگفتار او بر فلسفه حق. واژه يونانى رودُس (Rhodos) ميتواند هم به معناى جزيره رودس (Rhodes) باشد هم به معناى گل سرخ. (زيرنويس ترجمه انگليسى)
در فارسى براى آن معادلهايى نظير: "همدان دور و کردش نزديک" و يا "اين گوى و اين ميدان" را ميتوان ذکر کرد. (پ.ه)
[٨]
به موجب قانون اساسى چهارم نوامبر ١٨٤٨، دوره رياست جمهورى فرانسه در دومين يکشنبه ماه مه ١٨٥٢ پايان مييافت، و اين تاريخ موعد مقرر براى برگزارى انتخابات جديد رياست جمهورى بود. (زيرنويس متن انگليسى)
[٩]
شيلياستها Les chilliastes فرقهاى از پيروان مسيحاند که به رجعت مسيح باور دارند و معتقدند که حکومت وى هزار سال طول خواهد کشيد. (زيرنويس ترجمه فارسى)
[١٠]
در تبعيد = in patribus؛ مترجم انگليسى در برابر اين اصطلاح لاتينى نوشته است عنوان يا مقامى است؛ و مترجم فرانسوى توضيح زير را براى آن آورده است: معناى تحت اللفظى: در سرزمينهاى بيگانه، به اسقفى گفته ميشود که مقامش صرفا افتخارى باشد و هيچ اختيار حقوقى به همراه نداشته باشد. (به همين دليل) در مواردى به ريشخند گفته ميشود حکومت، وزير يا سفيرِ in patribus. ما اصطلاح در تبعيد را که اين روزها بکار ميرود برگزيديم. تعبير در خارج هم بد نيست. (زير نويس مترجم فارسى)
[١١]
در سال ٣٩٠ قبل از ميلاد، شبى که لشگريان قبايل گُل به شهر رم وارد شده، به سمت اَرگ کاپيتول پيش ميرفتند، قارقار دستهاى غاز، که وقف ژونون، الهه باران، بودند، سبب شد که مدافعان ارگ به دفاع برخيزند و مهاجمان را پس برانند. بدين سان ارگ کاپيتول نجات يافت و جمله "قارقار غازها کاپيتول را نجات داد" ضربالمثل شد. (زيرنويس متن آلمانى)
[١٢]
عنوان مشترک دو شاخه از طرفداران سلطنت: "لژيتيميستها" يا طرفداران احياى سلطنت در خاندان بوربُن؛ و "اورلئانيستها"، يا طرفداران احياى سلطنت در خاندان اورلئان. (زيرنويس ترجمه انگليسى)
[١٣]
ژنرالهاى جمهوريخواهى چون کاونياک، لاموريسير، بودو، که لشکريان مهاجم فرانسوى را در فتوحات الجزيره در دهه ٤٠-١٨٣٠ رهبرى و فرماندهى کرده بودند. (زيرنويس ترجمه انگليسى)
[١٤]
مراجعه به آراء عمومى که براى تثبيت کودتاى دوم دسامبر در ٢٠ دسامبر ١٨٥١ صورت گرفت (هفت ميليون و پانصد هزار رأى در مقابل ششصد و پنجاه هزار) بر پايه حق رأى مردان بود. (زيرنويس ترجمه انگليسى)
[١٥]
جملهاى از مفيستوفلس در بخش نخست فاوست گوته. (زيرنويس ترجمه انگليسى)
[١٦]
در ترجمه انگليسى بجاى اين مفهوم three Swindlers به معناى سه شياد آمده و نوشته شده است که "سه شياد بى گمان عبارت بودند از: بناپارت، برادر ناتنىاش مورنى، و اوژن روهر وزير دادگسترى از ١٨٤٩ تا ١٨٥٢".
[١٧]
در ترجمه فرانسوى هر دو تاريخ ٢٩ مه آمده است.
[١٨]
منظور سلطنت لوئى فيليپ است که از ١٨٣٠ تا ١٨٤٨ ادامه داشت. (زيرنويس ترجمه فارسى)
سلطنت ژوئيه، از انقلاب ژوئيه ١٨٣٠ تا انقلاب فوريه ١٨٤٨ بطول انجاميد. انقلاب ژوئيه که نيروى محرکه آن کارگران و پيشهوران بودند از پشتيبانى خردهبورژوازى و بورژوازى متوسط و قشر راديکال روشنفکران برخوردار بود. اين انقلاب در ٢٩ ژوئيه به اوج خود رسيد. قيامکنندگان کاخ تويلرى و ساير عمارات دولتى پاريس را تصرف کردند و نيروهاى شارل دهم را از پاريس بيرون راندند. ولى تزلزل خردهبورژوازى وعدم تشکل طبقه کارگر موجب شد که بورژوازى تمام ثمرات انقلاب را تصرف کند. روز دوم اوت ١٨٣٠ شارل دهم از سلطنت کنارهگيرى کرد و روز ٧ اوت لوئى فيليپ (دوک اورلئان) پادشاه فرانسه اعلام شد. لوئى فيليپ در انقلاب فوريه ١٨٤٨ خلع شد، به انگلستان گريخت و در آنجا مُرد. (پ.ه)
[١٩]
در متن فرانسوى به اشتباه ١٨٥٩ آمده است. (زيرنويس ترجمه فارسى)
[٢٠]
آگاهى معنوى - geistigen Bewustsein = intellectual consciousness = conscience morale
[٢١]
اشارهاى است به شعارى که کنستانتين اول، امپراتور روم، در سال ٣١٢ در جنگ عليه ماکسنتيوس به لاتينى بر پرچم خود نوشته بود: "In hoe Signo Vines" يعنى "با اين علامت پيروز خواهى شد". تعبير عربى "إنّ فى ذلک لفتحاً قريب" پيشنهاد نخستين مترجم فارسى "هژدهم برومر" است که ما آن را براى اين منظور مناسب يافتيم. (زيرنويس ترجمه فارسى)
[٢٢]
نام قهرمانى در شعر هاينه با عنوان دو شهسوار که شاعر در قالب او لهستانىهايى را که بر اثر ولخرجىهاى خود آس و پاس شده بودند مسخره ميکند (زيرنويس ترجمه انگليسى). در اسم Crapulinsky شايد اشارهاى به طنز به واژه crapule به معناى "رذل و فاسد" در زبان فرانسه هم باشد (توضيح مترجم فارسى)
|