Farsi    Arabic    English   
پيشگفتارها: انگلس ١٨٨٥     مارکس ١٨٦٩     فصلهاى کتاب: ١    ٢    ٣    ٤    ٥    ٦    ٧    همراه با نامنامه    بدون نامنامه   

هژدهم برومر لوئى بناپارت

پيشگفتار مارکس بر چاپ دوم آلمانى، ١٨٦٩



دوست من، ژوزف ويده‌مير[١]، که به مرگى زودرس از جهان رفت، خيال داشت، از اول ژانويه ١٨٥٢، يک مجله سياسىِ هفتگى در نيويورک منتشر کند. او از من خواست که تاريخچه کودتا را براى اين نشريه بنويسم. و من نيز، تا اواسط فوريه، هر هفته يک رشته مقاله براى او فرستادم با عنوانِ "هژدهم برومر لوئى بناپارت"[٢]. در اين ميان، طرح نخستِ ويدِمير با شکست روبرو شده بود. ولى وى در بهار سال ١٨٥٢، مجله‌اى ماهانه با عنوان انقلاب منتشر کرد که شماره اول آن به "هژدهم برومر" من اختصاص يافت. چند صد نسخه‌اى از اين نشريه همان زمان به آلمان فرستاده شد، ولى نتوانستند آنها را در کتابفروشى‌ها به معرض فروش بگذارند. يادم ميآيد وقتى که به يکى از کتابفروشان آلمانى، که خودش را خيلى هم "راديکال" ميدانست، پيشنهاد توزيع اين نسخه‌ها را کردم، وحشتى که در چهره حق بجانب آن مرد از شنيدن چنين پيشنهاد "بى‌موقعى" پيدا شد تماشايى بود.

از آنچه در بالا گفته شد پيداست که اثر حاضر زير فشار مستقيم رويدادها شکل گرفته است و موضوع آن از نظر تاريخى از ماه فوريه ١٨٥٢ فراتر نميرود. چاپ دوباره فعلى‌اش تا حدى مديون درخواستهاى کتابفروشان، و تا اندازه‌اى، اصرارهاى دوستان آلمانى من است.

از بين آثارى که به تقريب در همان دوره به اين موضوع پرداخته‌اند تنها دو اثر شايسته اعتنا وجود دارد: ناپلئون صغير، از ويکتور هوگو؛ و کودتا نوشته پرودون. ويکتور هوگو به اين اکتفا ميکند که سرکرده مسئول کودتا را به باد ناسزاهاى زهرآگين و شوخ چشمانه بگيرد. خودِ رويداد به نظر وى همچون رعد و برقى ناگهانى در آسمان صاف است.

وى در اين کودتا فقط ضربِ شستِ يک فرد را ميبيند. و متوجه نيست که با نسبت دادن چنين نيروى ابتکار شخصى بى‌سابقه‌اى در تاريخ به لوئى بناپارت بجاى کوچکتر کردن او بر اهميت وى ميافزايد. پرودن اما، ميکوشد کودتا را به عنوان نتيجه تحولات تاريخى قبلى در نظر بگيرد. ولى قلم در دست وى چنان ميچرخد که تکوين تاريخى کودتا به ستايش تاريخى از قهرمان کودتا تبديل ميشود. پردون بدينسان، به اشتباهى که همه مورخان باصطلاح عينى‌نگر ما گرفتار آنند دچار ميشود. و اما خود من؛ من، برعکس، نشان ميدهم که نبرد طبقاتى در فرانسه چگونه اوضاع و احوال و وضعيتى بوجود آورد که در نتيجه آنها آدم کم‌مايه دلقک‌مآبى توانست قيافه قهرمانان را بخود بگيرد.

در اين چاپ جديد هيچ دستى در اثر قبلى نبرده‌ام، چون اين کار ويژگى خاص اثر را از بين ميبُرد. فقط به اين بسنده کرده‌ام که غلطهاى چاپى را اصلاح کنم و برخى از اشارات در متن قبلى را امروزه ديگر مفهومى براى کسى ندارد بردارم.

در پايان کتاب گفته بودم:‌ "روزى که رداى امپراتورى سرانجام بر دوشهاى لوئى بناپارت بيفتد مجسمه مفرغى ناپلئون در ميدان واندوم، سرنگون خواهد شد" - اين امر اکنون تحقق يافته است.[٣]

سرهنگ شاراس نخستين کسى است که مبارزه بر ضد کيش شخصيت ناپلئون را در کتاب خويش درباره لشگرکشىِ ١٨١٥ آغاز کرده است. از آن پس، بويژه در ساليان اخير، در ادبيات فرانسه، آثارى پديد آمده که در آنها به کمک سلاحهايى چون پژوهش تاريخى، نقد، طنز و هجو، تيرِ خلاص بر افسانه ناپلئونى، شليک شده است. گسستى اينچنين ناگهانى با اعتقادات سنتى عامّه مردم، اين انقلاب عظيم فکرى، در خارج از فرانسه چندان مورد توجه قرار نگرفته و از آن مهمتر حتى چندان درک نشده است.

سخن آخر اين که، من اميدوارم که مطالعه کتاب حاضر به کنار زدن اصطلاحى که اين روزها، بويژه در آلمان سخت بر سر زبانها است کمک کند، منظورم اصطلاح سزاريزم يا نظام قيصرى است. آنان که اصطلاحى از اين گونه را بکار ميبرند، و رويدادهاى کنونى فرانسه را با آنچه در رُم پيش آمده بود از ديدگاه تاريخى بطور سطحى مقايسه ميکنند در واقع يک نکته اصلى را در نظر نميگيرند، و آن اين که، در روم باستان، نبرد طبقاتى تنها در بين اقليتى ممتاز، يعنى در بين شهروندان ثروتمند و شهروندان فقير آزاد جريان داشت، در حالى که توده عظيم جمعيت مولّد، تنها در حکم سکوى بيحرکتى در زير پاى مبارزان بود. سيسموندى خوب گفته بود که: "پرولتارياى رومى از قِبَلِ جامعه ميزيست، در حالى که جامعه مدرن به هزينه پرولتاريا زندگى ميکند". اين نکته‌اى است که خيلى‌ها فراموشش ميکنند. با توجه به تفاوت کامل شرايط مادى يا اقتصادى نبردهاى طبقاتى در جهان باستان و در دوران مدرن، فرآورده‌هاى سياسى اين نبردها همانقدر به هم شبيه‌اند که سراسقف کانتربورى با سموئيل نبى در تورات.

لندن، ٢٣ ژوئن ١٨٦٩
کارل مارکس



زيرنويس‌ها

[١] Joseph Weydemeyer - فرمانده نظامى شهرستان سن لوئى (سنت لوئيز) در زمان جنگ داخلى آمريکا. (توضيح مارکس)
ژوزف ويده‌مير (١٨١٨ - ١٨٦٦) از کمونيستهاى انقلابى آلمان بود که در سال ١٨٥١ به آمريکا مهاجرت کرد.

[٢] برومر Brumaire نام دومين ماه سال در تقويم دوران انقلاب بورژوايى پايان قرن هجدهم فرانسه. ماه برومر برابر است با ماه آبان ايرانى، ٢٢ اکتبر تا ٢١ نوامبر. ١٨ برومر يعنى ١٨ آبان.

يک روز پس از سرنگونى رژيم سلطنت در فرانسه (٢١ سپتامبر ١٧٩٢) اعلام شد که از اين پس سال آزادى سرآغاز تقويم جديد قرار ميگيرد. آغاز سال از اول ژانويه به روز اعتدال خريفى (وقتى از سال که طول روز و شب برابر است و روزها رو به کوتاه شدن ميگذارند، روز اول پائيز) منتقل شد. نخستين سال تقويم سال جديد از اول مهر (٢٢ سپتامبر) آغاز گرديد. هر سال به ١٢ ماه و هر ماه بدون تفاوت به ٣٠ روز تقسيم شد و پس از ٣٦٠ روز ٥ تا ٦ روز بعنوان "مکمل سال" تعيين گرديد. نام ماهها به قرار زير بود:

پاييز (شروع سال نو)
مهروانده مرVendémaire
آبانبرومرBrumaire
آذر ‌ فريمرFrimaire
زمستان
دى نى‌وُزNivôse
بهمن ‌ پلوويوزPluviôse
اسفند ونتوزVentôse
بهار
فروردين ژرمينالGerminal
ارديبهشت ‌ فلورآلFloréal
خرداد پره‌ريالPrairial
تابستان
تير مسيدورMessidor
مرداد ترميدورThermidor
شهريور فروکتيدورFructidor

هژدهم برومر (١٨ آبان ١١٧٨ هجرى برابر با ٩ نوامبر ١٧٩٩ ميلادى) روز کودتاى ناپلئون بناپارت است. اين کودتا ضدانقلاب بورژوايى را در فرانسه به فرجام رساند و ديکتاتورى ناپلئون اول را مستقر ساخت. لوئى بناپارت، برادر زاده ناپلئون بناپارت در روز ٢ دسامبر ١٨٥١ (١١ آذر ١٢٣٠) کودتا کرد. مارکس "هژدهم برومر" را بجاى کلمه "کودتا" بکار برده است. (توضيح ترجمه پورهرمزان)

[٣] اين اشاره مارکس جنبه مجازى دارد و بيانگر انتقادهاى روزافزون نسبت به کيش شخصيت ناپلئون، در آن روزگار است. در واقع سرنگونى مجسمه ناپلئون دو سال بعد در ١٨٧١ اتفاق افتاد؛ در اين سال مبارزان کمون پاريس تصميم گرفتند اين "يادگار توحش و نماد خشونت عريان" را از ميان بردارند. (زيرنويس ترجمه انگليسى)



اولين شماره نشريه آلمانى زبان "انقلاب" که در نيويورک در سال ١٨٥٢ منتشر شد
مارکس هژدهم برومر لوئى بناپارت را در فاصله دسامبر ١٨٥١ و فوريه ١٨٥٢ نوشت. ١٨ برومر در تقويم انقلاب فرانسه، اشاره به ٩ نوامبر ١٧٩٩ يعنى روز کودتاى ناپلئون بناپارت است که طى آن فرمانرواى فرانسه شد.

در اين کتاب مارکس نشان ميدهد که چگونه تضادهاى مابين منافع مختلف، خودشان را در کلافى پيچيده از مبارزات متنوع سياسى بروز ميدهند و بويژه تناقضاتى که بين شکل ظاهرى و بروز بيرونى اين مبارزات با محتواى اجتماعى واقعى‌شان وجود دارد را تشريح ميکند.

پرولتارياى پاريس در آن زمان بى‌تجربه‌تر از آن بود که بتواند قدرت را قبضه کند، اما براى ارزش تجارب سالهاى ١٨٤٨ تا ١٨٥١ در موفقيت انقلاب ١٨٧١ حد و اندازه‌اى نميتوان قائل شد.

در آخر فصل ششم، مارکس اتفاقات تعيين کننده اين دوران و توالى زمانى آنها را جمعبندى کرده است.

پيشگفتارها: انگلس ١٨٨٥     مارکس ١٨٦٩     فصلهاى کتاب: ١    ٢    ٣    ٤    ٥    ٦    ٧   

هژدهم برومر لوئى بناپارت

١

فوريه ١٨٤٨ تا دسامبر ١٨٥١


هگل در جايى بر اين نکته انگشت گذاشته است که همه رويدادها و شخصيتهاى بزرگ تاريخ جهان، به اصطلاح، دوبار به صحنه ميآيند[١]؛ وى فراموش کرده است اضافه کند که بار اول بصورت تراژدى و بار دوم بصورت کمدى، کوسيدير به جاى دانتون، لوئى بلان به جاى روبسپير، مونتانى سالهاى ١٨٤٨ تا ١٨٥١ به جاى مونتانى ١٧٩٣ تا ١٧٩٥، برادر زاده به جاى عمو. و در اوضاع و احوالى که دومين روايت هژدهم برومر در آن رخ ميدهد با چنين مضحکه‌اى روبرو هستيم.[٢]

آدميان هستند که تاريخ خود را ميسازند ولى نه آنگونه که دلشان ميخواهد، يا در شرايطى که خود انتخاب کرده باشند؛ بلکه در شرايط داده شده‌اى که ميراث گذشته است و خود آنان بطور مستقيم با آن درگيرند. بار سنت همه نسلهاى گذشته با تمامى وزن خود بر مغز زندگان سنگينى ميکند. و حتى هنگامى که اين زندگان گويى بر آن ميشوند تا وجود خود و چيزها را به نحوى انقلابى دگرگون کنند، و چيزى يکسره نو بيافرينند، درست در همين دوره‌هاى بحران انقلابى است که با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد ميطلبند؛ نامهايشان را به عاريت ميگيرند، و شعارها و لباسهايشان را، تا در اين ظاهر آراسته و در خور احترام، و با اين زبان عاريتى، بر صحنه جديد تاريخ ظاهر شوند. به همين ترتيب بود که لوتر نقاب پولس حوارى را به چهره زد. انقلاب ١٧٨٩ تا ١٨١٤ به تناوب يکبار جامعه جمهورى رم و بار ديگر رخت امپراتورى روم را بر تن کرد، و انقلاب ١٨٤٨ هم کارى بهتر از اين نيافت که گاه اداى انقلاب ١٧٨٩ را درآورد و گاه اداى رويدادهاى انقلابى ١٧٩٣ تا ١٧٩٥ را. نوآموز مبتندى يک زبان خارجى هم همين کار را ميکند: هميشه ابتدا جمله‌ها و عبارات را به زبان مادرى‌اش برميگرداند، و فقط هنگامى روح زبان تازه را ميگرد و با آزادى تمام آن را بکار ميبرد که براى استفاده از آن ديگر نيازى به يادآورى زبان مادرى نداشته باشد، و حتى به جاى ميرسد که زبان مادرى را بکلى فراموش ميکند.

بررسى اينگونه همدستى‌ها با مُرده‌هاى تاريخ، بيدرنگ تفاوت بارزى را آشکار ميکند. آدمهايى چون کاميل دمولن، دانتون، روبسپير، سن ژوست، و ناپلئون، از قهرمانان گرفته تا احزاب و توده مردم در نخستين انقلاب فرانسه، در لباس رومى و با زبان و بيانى که از روميان گرفته بودند، کارى را انجام دادند که لازمه زمان خودشان بود، يعنى شکوفا کردن و تأسيس جامعه بورژوايى مدرن. اگر رديف اول کسانى که نام برديم نهادهاى فئودالى را در هم شکستند و سرهاى فئودالى را که روى آن نهادها سبز شده بودند از پيکر جدا کردند، ناپلئون به سهم خود، در درون جامعه فرانسوى شرايطى را پديد آورد که در پرتو آنها رقابت آزادانه ميتوانست توسعه بيابد، و خرده مالکى زمين و نيروهاى توليدى آزاد شده ملت به بهره‌بردارى برسد، در حالى که در خارج از فرانسه هر جا که پاى وى بدانجا رسيد نهادهاى فئودالى را در حدى که براى بهره‌مند کردن جامعه فرانسوى از گستره‌هاى هماهنگ با ذات خود در پهنه قاره اروپا ضرورى مينمود از ميان برداشت. همين که شکل جديد جامعه يکبار براى هميشه مستقر گرديد غولهاى پيش از توفان نوح و به همراه آنها روم با همه قد و قواره دوباره زنده شده‌اش، به سرعت ناپديد شدند: بروتوس‌ها، گراکوس‌ها، پوبليکولاها، تريبون‌ها، سناتورها و خود قيصر، همه و همه به گورهاى خود برگشتند. جامعه بورژوايى، در همان قالب نوپاى خود، ديگر نمايندگان و سخنگويانش را، در سيماى کسانى چون سه، کوزن، رويه کولار، بنيامين کنستان و گيزو، پديد آورده بود. سرداران واقعى اين جامعه ديگر پشت ميز بنگاههاى مالى و بازرگانى نشسته بودند و "کلّه‌ پيهى" [der Speckkopf] چون لوئى هژدهم هم مغز سياسى‌اش را تشکيل ميداد. اين جامعه بورژوايى که يکسره سرگرم توليد ثروت و پيکار مسالمت‌آميز در صحنه رقابت بود، آن اشباح رومى را که بر سر گهواره‌اش بيدارى کشيده بودند يکباره از ياد برده بود. ولى جامعه بورژوايى اگر چه (در ذات خود) ناقهرمانانه است، اما قهرمانگرى، از خود گذشتگى و ايثار، دست يازيدن به ايجاد وحشت، جنگ داخلى و جنگهاى خارجى فراوان لازم بود تا چنين جامعه‌اى بدنيا آيد. گلادياتورهاى اين جامعه، آرمانها، صور هنرى، و پندارهايى را که براى سرپوش گذاشتن بر محتواى دقيقا بورژوايى مبارزاتشان و روشن نگاه داشتن شراره‌هاى شور و شوق آن مبارزات را که به عنوان مظهرى از تراژدى بزرگ تاريخ ضرورى بود در سنتهاى اساسا کلاسيک جامعه روم يافتند. يک قرن پيش از آن هم مرحله ديگرى از توسعه تاريخى به همين سان گذشته بود: کرامول و مردم انگليس، زبان و شور و پندارهاى لازم براى انقلاب بورژوايى خود را از لابلاى صفحات عهد عتيق به عاريت گرفته بودند. ولى همين که هدف واقعى حاصل شد، يعنى دگرگونى بورژوازيى جامعه انگليسى به سرانجام خود رسيد، (ديگر به سرمشقهاى کهن نيازى نبود، و) جان لاک جاى حبقوق را گرفت.

دوباره زنده کردن خاطره مردگان در اين گونه انقلابها، بنابراين، براى شُکوه بخشيدن به مبارزات جديد بود، نه براى درآوردن اداى مبارزات گذشته؛ براى آن بود که در بزرگنمايى وظايف مشخص در خيال مردم بکوشند، نه براى طفره رفتن از انجام آن وظايف در واقعيت[٣]؛ براى بازيافتن روح انقلاب بود نه براى به حرکت درآوردن دوباره شبح انقلاب.

(در حالى که) دوره ١٨٤٨ تا ١٨٥١، از ماراست، جمهوريخواهى با دستکش‌هاى زرد اشرافى که رداى بائى پير را بر تن کرد، گرفته تا ماجراجويى که ميخواهد ابتذال دل‌آزار سيماى شخصى خويش را در زير نقاب آهنين چهره مُرده ناپلئون بپوشاند، چيزى جز به حرکت درآوردن شبح انقلاب بزرگ فرانسه نبود. (بدين سان) تمامى يک ملت، که گمان ميکند از راه انقلاب نيرويى دوباره براى حرکت يافته است، ناگهان ميبيند که وى را به دوره‌اى سپرى شده باز گردانده‌اند، و براى آنکه در مورد اين برگشت دوباره، توهّمى باقى نماند، همان تواريخ و ايام، همان تقويم گذشته، همان نامها، همان فرمانهاى مدتها فراموش شده که فقط به درد عُلَماى نسخه‌شناس عتيقه‌شناس ميخورَد و تماى آن آجان‌هاى پير و فرتوت تأمينات که سالها پيش ميبايست ريق رحمت را سرکشيده و پوسيده باشند، همه را در برابر چشم خود حىّ و حاضر ميبينيم. گويى کل ملت حال آن انگليسى ديوانه بِدلام[٤] را پيدا کرده که خود را در دوره فراعنه در مصر باستان ميپنداشت و هر روز شکايت ميکرد که چرا وى را به انجام کارهاى پر مشقتى در معادن طلاى حبشه گماشته‌اند، محبوس در دالانى زيرزمينى، با چراغى بر سر که در سوسوى کم فروغ آن در پشت سرش نگهبان برده‌ها را ميديد که شلاقى بلند در دست دارد، و در دهانه‌هاى خروجى دالان انبوهى از نگهبانان مزدور بيگانه را که نه زبان کارگران در زنجير را ميفهمند، و نه زبان همديگر را، چرا که هر کدامشان به زبانى ديگر سخن ميگويند. و چنين ميناليد: "ميبينيد! اين بلاها را سرِ من ميآورند، سرِ منِ شهروند آزاده بريتانياى کبير، تا براى فرعونها طلا استخراج کنم"! و ملت فرانسه هم ميگويد: "براى آنکه قرضهاى خانواده بناپارت را بپردازند ببينيد چه بلايى به سر ما ميآورند". آن ديوانه انگليسى، تا زمانى که عقلش سر جايش بود، نميتوانست از فکر استخراج طلا دست بردارد، فرانسويان هم از وقتى انقلاب کرده‌اند، نتوانسته‌اند از خاطره‌هاى ناپلئونى خود جدا شوند. انتخابات ١٠ دسامبر ١٨٤٨ شاهدى بر اين مدعا است. آنها آرزو ميکردند براى پرهيز از خطرات انقلاب به کُماجدان‌هاى پرگوشت مصرى برگردند[٥]، و جوابشان ٢ دسامبر ١٨٥١ بود. آن چيزى که گيرشان آمد فقط کاريکاتورى از ناپلئون پير نيست، بلکه خود ناپلئون پير است، گيرم به صورت همان کاريکاتورى که در ميانه قرن نوزدهم ناگزير ميبايست باشد.

انقلاب اجتماعى قرن نوزدهم چکامه خود را از گذشته نميتواند بگيرد، اين چکامه را فقط از آينده ميتوان گرفت. اين انقلاب تا همه خرافات گذشته را نروبد و نابود نکند قادر نيست به کار خويش بپردازد. انقلابهاى پيشين به يادآورى خاطره‌هاى تاريخى جهان از آن رو نياز داشتند که محتواى واقعى خويش را بر خود بپوشانند. انقلاب قرن نوزدهمى به اين گونه يادآورى‌ها نيازى ندارد و بايد بگذارد که مُردگان سرگرم دفن مُرده‌هاى خويش باشند تا خود به محتواى خويش بپردازد. در گذشته، مضمون به پاى عبارت نميرسيد، اکنون عبارت است که گنجايش مضمون را ندارد.

انقلاب فوريه حمله‌اى نامنتظر بود که جامعه کهن را غافلگير کرد. مردم اين ضربِ شست را، همچون رويدادى تاريخى، گشاينده دورانى جديد، تلقى کردند. تا ٢ دسامبر که انقلاب با تردستىِ درخورِ يک حُقّه‌باز ربوده شد. (نتيجه آنکه) آن چيزى که بنظر ميرسد واژگون گرديده سلطنت نيست، امتيازهاى ليبرالى است که بر اثر قرنها مبارزه ذره ذره از نظام سلطنتى گرفته شده بود و اکنون يکسره از دست ميرود. بجاى آنکه جامعه محتواى تازه‌اى پيدا کند، دولت را ميبينيم که به کهن‌ترين قالب خويش برگشته، و به سلطه بيشرمانه شمشير و بَرسَم[٦] تبديل شده است. پاسخ ضربِ شست فوريه ١٨٤٨، ضربِ سرِ دسامبر ١٨٥١ بود. باد آورده را باد ميبرد. با اين همه، دوره ميانى اين رويدادها بيهوده سپرى نشد. در طى سالهاى ١٨٤٨ تا ١٨٥١ جامعه فرانسوى با روشى که به دليل انقلابى بودنش کوتاه‌تر و ميان‌بُرتر است، به مطالعات و تجاربى دست يافته است که اگر در جريان رويدادها خللى پيش نيامده بود، و همه چيز به همان صورتى اتفاق ميافتاد که به اصطلاح در عالَمِ نظر تصورش ميرفت، ميبايست پيش از انقلاب فوريه بدست آمده باشند نه پس از آن، تا آن انقلاب چيزى غير از فقط يک تکان سطحى باشد. اکنون بنظر ميرسد که جامعه بجايى عقب‌تر از نقطه حرکتش برگشته است؛ اما در واقع، فقط از همين حالا است که جامعه ميبايد نقطه عزيمت انقلابيش را بيافريند، يعنى موقعيت، مناسبات و شرايطى را پديد آورد که يک انقلاب مدرن به معناى جدى کلمه بدانها نياز دارد.

انقلابهاى بورژوايى، از نوع انقلابهاى قرن هژدهم، با سرعت تمام از يک کاميابى به کاميابى ديگر ميرسند. آثار دراماتيکِ هر يک از انقلابها بيش از ديگرى است. آدمها و اشياء غرق نور و آتش‌اند، و روز، روزِ از خود بيخودى است. اما اين همه دوامى ندارد و طولى نميکشد که اين شور و شوق‌ها به نقطه اوج خود ميرسد؛ و جامعه به دورانى طولانى از پشيمانى، در حالتى فرو ميرود که هنوز فرصت نيافته است کاميابى‌هاى دوران توفان و التهابش را با آرامش و سنجيدگى جذب و هضم کند. انقلابهاى پرولتاريايى برعکس، مانند انقلابهاى قرن نوزدهم، همواره در حال انتقاد کردن از خويش‌اند، لحظه به لحظه از حرکت باز ميايستند تا به چيزى که بنظر ميرسد انجام يافته، دوباره بپردازند و تلاش را از سر گيرند، به نخستين دودلى‌ها و ناتوانيها و ناکاميها در نخستين کوششهاى خويش بى‌رحمانه ميخندند، رقيب را به زمين نميزنند مگر براى فرصت دادن به وى تا نيرويى تازه از خاک برگيرد و به صورتى دهشتناک‌تر از پيش روياروى‌شان قد عَلَم کند، در برابر عظمت و بيکرانىِ نامتعين هدفهاى خويش بارها و بارها عقب مينشينند تا آن لحظه‌اى که کار به جايى رسد که ديگر هرگونه عقب نشينى را ناممکن سازد و خودِ اوضاع و احوال فرياد برآورند که "رودُس همينجاست، همينجا است که بايد جهيد! گل همينجاست، همينجاست که بايد رقصيد!".[٧]

از اين گذشته، هر ناظر متوسطى، حتى اگر تمامى جريان گسترش انقلاب فرانسه را گام بگام دنبال نکرده بود، ميبايست حدس بزند که انقلاب به سوى فضاحتى ناشنيده کشيده ميشود. کافى بود آدم گوشهايش را باز کند تا عوعوى پيروزىِ خالى از هر گونه فروتنى را که حضرات دمکراتها سر داده بودند و طى آن بخاطر نتايج پُربرکت دومين يکشنبه ماه مه ١٨٥٢ پيشاپيش به يکديگر تبريک ميگفتند[٨] بشنود. فکر اين دومين يکشنبه از سرشان بيرون نميرفت و براى آنان به نوعى جَزمِ مذهبى تبديل شده بود، درست مثل دومين ظهور مسيح از نظر برخى از پيروان او، که ميبايست آغاز سلطنت هزاره (عدل و داد) باشد[٩]. مثل هميشه، ناتوانى، راه نجات خود را در باور داشتن به معجزات جُسته بود و تصور کرد چون در عالم خيال دشمن را از پاى درآورده پس به واقع هم بر وى غلبه کرده است. اين ناتوانى به حدى بود که هرگونه توانى براى درک اکنون را از دست داد. و به اين دل خوش داشت که آينده شيرينى را که در انتظار وى بود بستايد و در شُکوه و عظمت کارهايى که خيال داشت روزى انجام دهد، ولى حالا موقع انجام آنها نبود، داد سخن بدهد. اين قهرمانانى که با دل سوزاندن به حال يکديگر و با جمع شدنِ سوته‌دلانه خويش ميکوشند بر ناتوانى و بى‌قابليتى آشکار خود سرپوش بگذارند، همانهايى هستند که بار و بنديل خود را بسته، پيش‌قسطِ تاجهاى افتخارشان را بجيب زده و سرگرم اين بودند که براتهاى جمهوريهاى در تبعيد[١٠] خويش را - که براى هر کدام از آنها، در آرامش و فروتنى تمام، با درايت فائقه خويش هيأت دولتى هم تعيين کرده بودند - در بورس اوراق بهادار تنزيل کنند. دوم دسامبر، مثل غرش رعد در آسمانى صاف، يکباره غافلگيرشان کرد، و مردمى که در دوره‌هاى خمودى به آسانى اجازه ميدهند تا پُر سر و صداترين هوچى‌ها ترس درونى آنها را فرونشانند شايد سرانجام قانع شوند که آن روزگار ديگر به سر رسيده است که ميشد با قار قار يک گله غاز کاپيتول را نجات داد.[١١]

قانون اساسى، مجمع ملى، احزاب وابسته به خاندانهاى سلطنتى[١٢]، جمهوريخواهان آبى و سرخ، قهرمانان آفريقا[١٣]، رعدِ کرسىِ خطابه، برقِ جرايد روزانه، کلِ عالَم ادب، سرشناسان سياست و نام‌آوران دنياى دانش و فکر، قانون مدنى و قانون جزا، شعار "آزادى، برابرى، برادرى"، و يکشنبه دوم ماه مه ١٨٥٢، همه گويى در برابر وردهاى مَردى که حتى دشمنانش هم او را به جادوگرى قبول ندارند ناگهان دود شد و به هوا رفت. حق رأى عمومى[١٤] گويى فقط از آنرو لحظه‌اى بيشتر دوام آورد که وصيت‌نامه‌اش را با دست خود در برابر همه جهان تنظيم کند و به نام خودِ خلق اعلام بدارد: "تمامى آنچه هست براى آن هست که نابود شود".[١٥]

کافى نيست مثل فرانسويها، بگوييم که ملت فرانسه غافلگير شده است. غفلت يک ملت، مانند غفلت زنى که اجازه ميدهد تا نخستين ماجراجويى که از راه ميرسد بر وى دست يابد، بخشودنى نيست. با اين طرز تعبير هيچ مشکلى را نميتوان گشود؛ مشکل به اين ترتيب فقط به بيان ديگرى در ميآيد. زيرا همچنان با اين مسأله روبرو هستيم که چگونه ملتى ٣٦ ميليونى توانسته است به دست سه سردار صنعتى[١٦] غافلگير شود و بدون مقاومت تن به اسارت دهد.

بد نيست ببينيم خطوط عمده مراحلى که انقلاب فرانسه از ٢٤ فوريه ١٨٤٨ تا دسامبر ١٨٥١ از سر گذرانده چه بود.

مسلّم است که سه دوره وجود داشته:
١) دوره فوريه؛
٢) دوره تأسيس جمهورى يا برپايى مجلس ملى مؤسسان؛ از ٤ ماه مه ١٨٤٨ تا ٢٨ مه ١٨٤٩؛
٣) و دوره جمهورى مبتنى بر قانون اساسى يا دوره مجلس ملى قانونگذارى، از ٢٨ مه[١٧] ١٨٤٩ تا ٢ دسامبر ١٨٥١.

دوره اول را که از ٢٤ فوريه يعنى تاريخ سقوط لوئى فيليپ، تا ٤ مه ١٨٤٨، يعنى تاريخ تشکيل جلسه مجلس مؤسسان امتداد دارد، و دوره فوريه به معناى خاص آن را تشکيل ميدهد، ميتوان پيشدرآمد انقلاب دانست. خصلت رسمى اين دوره در اين است که حکومت سرِهم‌بندى شده آن خودش اعلام کرد که حکومت موقت است، و بر همين اساس، هر چه در اين دوره پيشنهاد، آزموده يا اعلام شد فقط به صورت موقت بود. هيچکس و هيچ چيز در اين دوره جرأت نکرد حق وجود داشتن و عمل کردن به معناى حقيقى کلمه را فى‌نفسه بخواهد. همه عناصر دست اندر کار تدارک انقلاب و مؤثر در به انجام رساندنِ آن جاى موقت خود را در حکومت فوريه يافتند از آن جمله: مخالفان متشکل از هواداران سلطنت اورلئان، بورژوازى جمهوريخواه، خرده‌بورژوازى جمهوريخواه دمکرات، و طبقه کارگر سوسيال دمکرات.


کابينه دولت موقت فرانسه در سال ١٨٤٨

راه ديگرى هم وجود نداشت. هدف اصلى ايام فوريه فقط انجام اصلاحاتى در شيوه برگزارى انتخابات بود تا دايره افراد صاحب امتياز سياسى در بين خود طبقه دارا گسترش يابد و سلطه انحصارى اشرافيت مالى برافتد. ولى همين که تعارض حقيقى مطرح شد، يعنى به محض اين که مردم سنگر بپا کردند، گارد ملى حالت منفعل بخود گرفت، ارتش هيچ مقاومت جدى نشان نداد و نظام پادشاهى پا به فرار گذاشت، بنظر رسيد که راهى جز جمهورى وجود ندارد. هر گروهى اين جمهورى را به دلخواه خود تعبير کرد. و چون پرولتاريا بود که اسلحه بدست، اين پيروزى را ميسّر کرده بود همين پرولتاريا مُهر خودش را هم به جمهورى زد و جمهورى اجتماعى اعلام شد. بدين سان مضمون عام انقلاب مدرن تعيين گرديد، اما اين مضمون با هر آنچه به کار افتادنش در آن شرايط و اوضاع مشخص، با آن وسائل موجود، و با توجه به درجه توسعه‌اى که توده‌ها بدان دست يافته بودند، بيدرنگ امکان پذير بود تناقضى ويژه داشت؛ از سوى ديگر، دعاوى همه ديگر عناصر دست اندر کار انقلاب فوريه به اين صورت تأمين شد که سهم کلان در حکومت نصيب آنان گرديد. به اين دلايل بود که در هيچ دوره ديگرى به آميزه‌اى تا اين حد گوناگون از عباراتى پر آب و تاب و تزلزل و ناکاردانىِ واقعى، که پُر بود از شور و شوق به پيشرفت ولى همچنان تحت سلطه مطلقِ همان عاداتِ هميشگى، در عين حال حاکى از هماهنگى ظاهرى تمامى جامعه و تضاد عميقِ عناصر متفاوت آن، برنميخوريم. در حالى که پرولتارياى پاريسى همچنان سرمستِ چشم‌اندازهاى بيکرانى بود که فراروى وى گشوده مينمود، و از سرگرم شدن به بحثهاى جدى درباره مسائل اجتماعى لذت ميبرد، نيروهاى کهن جامعه گِرد هم آمدند، و با ايجاد همدستى‌هاى لازم با يکديگر، و يافتن متحدى نامنتظر در وجود مهمترين توده ملت، يعنى دهقانان و خرده بورژواهايى که پس از سقوط سنگرهاى طرفداران سلطنت ژوئيه[١٨]، ناگهان وارد صحنه سياسى شده بودند متحد شدند.

دوره دوم که از ٤ مه ١٨٤٨ تا پايان مه ١٨٤٩[١٩] را در بر ميگيرد، دوره قانون اساسى و تأسيس جمهورى بورژوايى است. بيدرنگ پس از ايام فوريه، نه تنها مخالفان متشکل از هواداران سلطنت اورلئان توسط جمهوريخواهان و جمهوريخواهان توسط سوسياليستها غافلگير شدند، بلکه تمامى فرانسه غافلگير پاريس بود. مجلس ملى که چهارم مه ١٨٤٨ تشکيل جلسه دارد، نتيجه آراء ملت بود و بنابراين نمايندگى ملت را به عهده داشت. اين مجلس بيانگر اعتراض شديدى بر ضد دعاوى ايام فوريه بود و رسالتش اين بود که نتايج انقلاب را به چهارچوبهاى بورژوايى‌اش برگرداند. پرولتارياى پاريس، که بيدرنگ متوجه اين خصلت مجلس شد، چند روز پس از تشکيل مجلس، بيهوده کوشيد تا موجوديت مجلس را با توسل به زور انکار کند، مجلس را منحل سازد، و نهادى که روح واکنشگر ملت در قالب آن وى را تهديد ميکرد از هم بپاشد و دوباره بصورت عناصر متفاوتى درآورد که مجلس از آنها تشکيل ميشد. همچنان که همه ميدانند، نتيجه رويدادهاى ١٥ مه فقط اين شد که بلانکى و طرفدارانش، يعنى کمونيستهاى انقلابى يا رؤساى حقيقى حزب پرولتاريايى، براى تمامى دوره‌اى که مورد نظر ماست از صحنه عمومى دور شوند.

جاى پادشاهى بورژوايىِ لوئى فيليپ را فقط جمهورى بورژوازى ميتوانست بگيرد. يعنى اينکه اگر، در دوران پادشاهى، بخش محدودى از بورژوازى بود که به نام شاه فرمانروايى ميکرد، از آن پس کل بورژوازى است که ميبايست به نام مردم فرمان براند. دعاوى پرولتارياى پاريسى ياوه‌هايى تحقق ناپذير و غير واقعى‌اند که ميبايست يکبار براى هميشه به آنها خاتمه داد. واکنش پرولتارياى پاريسى در برابر اين بيان مجلس ملى مؤسسان، شورش ژوئن بود که عظيم‌ترين رويداد در تاريخ جنگهاى داخلى اروپا بشمار ميرفت. در اين نبرد، جمهورى بورژوايى پيروز شد. اين جمهورى از حمايت اشرافيت مالى، بورژوازى صنعتى، طبقات متوسط، خرده‌بورژوازى، ارتش، قشرهاى اجتماعى پايين‌تر از پرولتاريا که به صورت گارد سيار سازمان يافته بودند، روشنفکران سرشناس، روحانيت و تمامى جمعيت روستايى برخوردار بود. در کنار پرولتارياى پاريسى کسى نبود جز خود پرولتاريا. بيش از ٣٠٠٠ نفر شورشى با پيروزى بورژوازى از دَم تيغ گذرانده شدند و ١٥٠٠٠ نفر هم بدون محاکمه به تبعيد رفتند. با اين شکست، پرولتاريا به عقب صحنه انقلاب رفت. هر چند هر بار که بنظر ميرسيد جنبش نفَس تازه‌اى پيدا کرده است کوشيد دوباره جايگاه خودش را بازيابد، اما کوششهاى وى هر بار با نيروى کاهش يافته‌تر و با نتيجه‌اى ضعيف‌تر همراه بود. پرولتاريا، بمحض اينکه يکى از قشرهاى اجتماعى برتر از او شور و شوقى انقلابى پيدا ميکند، با وى عقد اتحاد ميبندد و بدين سان متحمل همه شکستهايى ميشود که بر تمامى احزاب متفاوت يکى پس از ديگرى وارد شد. ولى همين ضربه‌هاى پياپى، به موازات گسترش يافتن آنها به تمامى قشرهاى جامعه، بيش از پيش ضعيف ميشوند. رؤساى اصلى جنبش پرولتاريايى در مجلس ملى و در جامعه مطبوعات، يکى پس از ديگرى، تسليم دادگاه‌ها شدند و جاى آنان در مجلس و مطبوعات به چهره‌هايى بيش از پيش مبهم داده شد. بخشى از پرولتارياى پاريسى، درگير تجاربى مسلکى، مانند بانکهاى مبادله و انجمنهاى کارگرى، يعنى وارد جنبشى شد که طى آن ديگر نميخواهد جهان را به کمک وسائل بزرگى که خاص پرولتاريا هستند تغيير دهد، بلکه کاملا برعکس، در صدد آن است که در چارچوب محدود شرايط هستى خويش، به اصطلاح در غياب جامعه و به صورت خصوصى، به امتيازاتى دست يابد که به رهايى‌اش کمک ميکنند، و به ناگزير هر بار شکست ميخورد. به نظر ميرسد که پرولتاريا نه قادر است عظمت انقلابى خود را باز يابد، نه ميتواند توان تازه‌اى در اتحادهاى تازه‌اش با ديگر قشرها پيدا کند تا همه طبقاتى که وى عليه آنها در ماه ژوئن جنگيده است کنار او از پا درآيند. ولى دستکم اين خوشحالى را دارد که با افتخاراتى در خور تمامى نبردهاى بزرگ تاريخى از پا در ميآيد. نه تنها فرانسه بلکه تمامى اروپا از زلزله ژوئن به لرزه درآمده، در حالى که شکستهاى بعدىِ طبقات بالا آنچنان ارزان رخ داده که فقط گزافه‌گويى‌هاى بيشرمانه حزب پيروز ممکن است آنها را به صورت رويدادهاى با اهميت جلوه‌گر سازد، و اين گزافه‌گويى‌ها هم، هر قدر فاصله حزب شکست خورده با پرولتاريا بيشتر باشد، شرم آورتر است.

شکست شورش ژوئن، البته زمينه را براى تأسيس جمهورى بورژوايى فراهم کرد و راه را براى استقرار آن هموار ساخت. ولى با اين شکست همچنين نشان داده شد که در اروپا مشکلهاى ديگرى غير از مشکل جمهورى يا سلطنت مطرح است. اين شکست نشان داد که در اينجا جمهورى بورژوايى فقط به معناى استبداد مطلق يک طبقه بر طبقات ديگر است، و آشکار کرد که در کشورهاى داراى تمدن کهن، با ساخت طبقاتى بسيار توسعه يافته، برخوردار از شرايط مدرن "توليد"، و بهره‌مند از آگاهى معنوى[٢٠]، که همه‌انديشه‌هاى سنتى، به مدد تلاش و کوششى چند قرنى، در آن مستحيل شده‌اند، جمهورى، بطور کلى، فقط قالب دگرگونى سياسىِ جامعه بورژوايى است نه قالب حفظ وضع موجود، چنانکه بعنوان مثال، در ايالات متحد آمريکا ميبينيم. در آنجا طبقاتِ تاکنون شکل گرفته جامعه، که هنوز به طور نهايى تثبيت نشده‌اند، بر عکس جوامع کهن همواره در کار تغيير دادن عناصر سازنده خود و جابجا کردن آنها با عناصرى تازه‌اند؛ وسايل توليد "مدرن"، به جاى آنکه درگير مسأله اضافه جمعيت راکد باشند، بيشتر جبران کننده کمبود جمعيت‌اند؛ و سرانجام حرکت جوان و پر تب و تاب توليد مادى، که جهانى تر و تازه را در برابر خود دارد که بايد بر آن چيره شود زمان و فرصت لازم را نيافته است تا جهان معنوى کهن را در هم بشکند.

در ايام ژوئن، همه طبقات و تمامى احزاب در يک حزب که همان حزب نظم بود متحد شده بودند، در برابر طبقه پرولتاريا، يا "حزب هرج و مرج"، در برابر سوسياليسم، در برابر کمونيسم. آن ها که جامعه را از خطر "دشمنان جامعه" رهانيده بودند و شعارهاى قديمىِ مالکيت، خانواده، مذهب، نظم را همچون اسم شب به سربازان خود آموخته، و فرياد جنگ صليبى ضدانقلابى سر داده بودند که "إنّ فى ذلک لفتحاً قريب"[٢١]، از اين لحظه به بعد، همين که يکى از احزاب متحد در زير چنين پرچمى بر ضد شورشيان ژوئن ميکوشد تا از سنگر نبرد انقلابى در جهت منافع طبقاتى خويش دفاع کند، با فرياد "مالکيت، خانواده، مذهب، نظم" است که در ميدان نبرد از پاى در ميآيد. هر بار که حلقه خداوندان جامعه تنگ‌تر ميشود، و منفعتى انحصارى‌تر جاى منافع عام را ميگيرد، همان بار جامعه نجات يافته است. ساده‌ترين درخواست در قالب اصلاحات مالى بورژوايى، يا در قالب پيش پا افتاده‌ترين شعارهاى ليبراليستى، يا توخالى‌ترين شکلهاى جمهورى، با مبتذل‌ترين نمونه‌هاى دمکراسى، به عنوان "سوء قصد به جامعه" در جا تنبيه ميشود و داغ "سوسياليستى" بر پيشانى‌اش ميخورد. سرانجام نوبت خودِ "علماى بزرگ مذهب و نظم" ميرسد که با اردنگى از کرسى‌هاى بلاغت خويش رانده، يا در دل شب از توى رختخواب‌هايشان بيرون کشيده و در کالسکه‌هاى انتظامى چپانده ميشوند تا روانه هلفدونى شوند يا راه تبعيد را در پيش گيرند. معابدشان خراب، دهانهايشان بسته، قلمهايشان شکسته، و دفتر قانونشان به نام مذهب، مالکيت، خانواده و نظم، پاره پاره شده است. چه بسا بورژواهاى متعصب طرفدار نظم که به شليک رگبار گروهى سرباز مست لايعقل در بالکن خانه‌هايشان از پا در آمده‌اند. حرمت کانونهاى خانوادگى شکسته شده، و خانه‌هايشان توسط نظاميان به عنوان دست‌گرمى بمباران گرديده است، و همه اينها هم به نام مالکيت، خانواده، مذهب و نظم! خلاصه اين که گُل سر سبد سپاه مقدس نظم در نهايت همان لاى و لجن منجلاب جامعه بورژوايى است، و آن که به عنوان "ناجى جامعه" به کاخ تويلرى وارد ميشود همان کراپولينسکى[٢٢] رذل و آس و پاس است.



زيرنويس‌هاى فصل يکم

[١] معلوم نيست که هگل هرگز چنين چيزى گفته باشد. اين مايه فکرى، که مارکس در سطور بعدى به بسط آن ميپردازد، از اشاراتى سرچشمه ميگيرد که در نامه سوم دسامبر ١٨٥١ انگلس به مارکس آمده‌اند. انگلس در اين نامه مينويسد: "به راستى چنان مينمايد که هگل پير، در نقش روح تاريخ، در گور خويش دست اندر کار است و به تاريخ جهان جهت ميدهد، تاريخى که مقدر است همه چيز آن به آگاهانه‌ترين وجهى دوبار پيش آيد، بار اول به عنوان تراژدى بزرگ و بار دوم بصورت کمدى فلاکت‌بار. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[٢] لوئى بناپارت برادرزاده ناپلئون بناپارت، امپراتور بزرگ فرانسه بود. در عبارات اخير، مارکس به وقايع تاريخى گذشته اشاره ميکند. کودتاى ناپلئون بناپارت بر ضد هيأت مديره در نهم نوامبر ١٧٩٩ صورت گرفت که برابر هژدهم برومر سال هشتم در تقويم انقلابى بود. بنابراين، مارکس کودتاى دوم دسامبر ١٨٥١ لوئى بناپارت را لنگه دوم هژدهم برومر ناپلئون بناپارت ميگيرد. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

براى اطلاع بيشتر از تاريخ انقلاب کبير فرانسه و قرن هجدهم به دو اثر زير بنگريد: آلبر ماله، تاريخ قرن هجدهم، انقلاب کبير فرانسه و امپراتورى ناپلئون، ترجمه رشيد ياسمى. ويل دورانت، تاريخ تمدن، عصر ناپلئون. (يادداشت مترجم فارسى)

[٣] اين جمله در ترجمه فرانسوى به شکل زير درآمده: "نه براى طفره رفتن از انجام آنها با پناه برده به واقعيت"! (زيرنويس ترجمه فارسى)

[٤] بِدلام - بيمارستان و تيمارستانى قديمى و معروف در لندن

[٥] اشاره‌اى است به روايات تورات از ماجراى رهايى بنى‌اسرائيل از اسارت در مصر. برخى از افراد سست عنصر که تاب تحمل مشقات بين راه را نداشتند به گفته تورات افسوس ميخورند که کاش به روزهايى که کماجدانهاى پُر گوشت مصرى برايشان آماده بود برميگشتند. (زير نويس متن آلمانى)

[٦] بَرسَم به جاى goupillon فرانسوى و kutte آلمانى است که در ترجمه انگليسى به clerical cocol برگردانده شده است. goupillon در زبان فرانسه ابزارى چوبى با زينتهاى فلزى است که در مراسم مذهبى کليسا از آن استفاده ميکنند. منظور مارکس همکارى و همدوشى دو نيروى لشگرى و روحانى است. (زيرنويس ترجمه فارسى)

[٧] جمله لاتينى Hic Rhodus, hic salta! "رودس همينجاست، همينجا بپّر!" برگرفته از يکى از افسانه‌هاى ازوپ Aesop است. اين جمله خطاب به لافرنى گفته شده که مدعى بود در جزيره رودس پرشى عظيم کرده است. مفهوم جمله چنين است:‌ "رودس همينجاست، اگر پريدن از تو ساخته است، همينجا بپر!" ولى دنباله جمله که در متن مارکس به آلمانى آمده است "گل همينجاست همين جاست که بايد رقصيد" عبارتى‌ از هگل است در پيشگفتار او بر فلسفه حق. واژه يونانى رودُس (Rhodos) ميتواند هم به معناى جزيره رودس (Rhodes) باشد هم به معناى گل سرخ. (زيرنويس ترجمه انگليسى)
در فارسى براى آن معادلهايى نظير: "همدان دور و کردش نزديک" و يا "اين گوى و اين ميدان" را ميتوان ذکر کرد. (پ.ه)

[٨] به موجب قانون اساسى چهارم نوامبر ١٨٤٨، دوره رياست جمهورى فرانسه در دومين يکشنبه ماه مه ١٨٥٢ پايان مييافت، و اين تاريخ موعد مقرر براى برگزارى انتخابات جديد رياست جمهورى بود. (زيرنويس متن انگليسى)

[٩] شيلياست‌ها Les chilliastes فرقه‌اى از پيروان مسيح‌اند که به رجعت مسيح باور دارند و معتقدند که حکومت وى هزار سال طول خواهد کشيد. (زيرنويس ترجمه فارسى)

[١٠] در تبعيد = in patribus؛ مترجم انگليسى در برابر اين اصطلاح لاتينى نوشته است عنوان يا مقامى است؛ و مترجم فرانسوى توضيح زير را براى آن آورده است: معناى تحت اللفظى:‌ در سرزمينهاى بيگانه، به اسقفى گفته ميشود که مقامش صرفا افتخارى باشد و هيچ اختيار حقوقى به همراه نداشته باشد. (به همين دليل) در مواردى به ريشخند گفته ميشود حکومت، وزير يا سفيرِ in patribus. ما اصطلاح در تبعيد را که اين روزها بکار ميرود برگزيديم. تعبير در خارج هم بد نيست. (زير نويس مترجم فارسى)

[١١] در سال ٣٩٠ قبل از ميلاد، شبى که لشگريان قبايل گُل به شهر رم وارد شده، به سمت اَرگ کاپيتول پيش ميرفتند، قارقار دسته‌اى غاز، که وقف ژونون، الهه باران، بودند، سبب شد که مدافعان ارگ به دفاع برخيزند و مهاجمان را پس برانند. بدين سان ارگ کاپيتول نجات يافت و جمله "قارقار غازها کاپيتول را نجات داد" ضرب‌المثل شد. (زيرنويس متن آلمانى)

[١٢] عنوان مشترک دو شاخه از طرفداران سلطنت: "لژيتيميستها" يا طرفداران احياى سلطنت در خاندان بوربُن؛ و "اورلئانيستها"، يا طرفداران احياى سلطنت در خاندان اورلئان. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[١٣] ژنرالهاى جمهوريخواهى چون کاونياک، لاموريسير، بودو، که لشکريان مهاجم فرانسوى را در فتوحات الجزيره در دهه ٤٠-١٨٣٠ رهبرى و فرماندهى کرده بودند. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[١٤] مراجعه به آراء عمومى که براى تثبيت کودتاى دوم دسامبر در ٢٠ دسامبر ١٨٥١ صورت گرفت (هفت ميليون و پانصد هزار رأى در مقابل ششصد و پنجاه هزار) بر پايه حق رأى مردان بود. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[١٥] جمله‌اى از مفيستوفلس در بخش نخست فاوست گوته. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[١٦] در ترجمه انگليسى بجاى اين مفهوم three Swindlers به معناى سه شياد آمده و نوشته شده است که "سه شياد بى گمان عبارت بودند از: بناپارت، برادر ناتنى‌اش مورنى، و اوژن روهر وزير دادگسترى از ١٨٤٩ تا ١٨٥٢".

[١٧] در ترجمه فرانسوى هر دو تاريخ ٢٩ مه آمده است.

[١٨] منظور سلطنت لوئى فيليپ است که از ١٨٣٠ تا ١٨٤٨ ادامه داشت. (زيرنويس ترجمه فارسى)
سلطنت ژوئيه، از انقلاب ژوئيه ١٨٣٠ تا انقلاب فوريه ١٨٤٨ بطول انجاميد. انقلاب ژوئيه که نيروى محرکه آن کارگران و پيشه‌وران بودند از پشتيبانى خرده‌بورژوازى و بورژوازى متوسط و قشر راديکال روشنفکران برخوردار بود. اين انقلاب در ٢٩ ژوئيه به اوج خود رسيد. قيام‌کنندگان کاخ تويلرى و ساير عمارات دولتى پاريس را تصرف کردند و نيروهاى شارل دهم را از پاريس بيرون راندند. ولى تزلزل خرده‌بورژوازى وعدم تشکل طبقه کارگر موجب شد که بورژوازى تمام ثمرات انقلاب را تصرف کند. روز دوم اوت ١٨٣٠ شارل دهم از سلطنت کناره‌گيرى کرد و روز ٧ اوت لوئى فيليپ (دوک اورلئان) پادشاه فرانسه اعلام شد. لوئى فيليپ در انقلاب فوريه ١٨٤٨ خلع شد، به انگلستان گريخت و در آنجا مُرد. (پ.ه)

[١٩] در متن فرانسوى به اشتباه ١٨٥٩ آمده است. (زيرنويس ترجمه فارسى)

[٢٠] آگاهى معنوى - geistigen Bewustsein = intellectual consciousness = conscience morale

[٢١] اشاره‌اى است به شعارى که کنستانتين اول، امپراتور روم، در سال ٣١٢ در جنگ عليه ماکسنتيوس به لاتينى بر پرچم خود نوشته بود: "In hoe Signo Vines" يعنى "با اين علامت پيروز خواهى شد". تعبير عربى "إنّ فى ذلک لفتحاً قريب" پيشنهاد نخستين مترجم فارسى "هژدهم برومر" است که ما آن را براى اين منظور مناسب يافتيم. (زيرنويس ترجمه فارسى)

[٢٢] نام قهرمانى در شعر هاينه با عنوان دو شهسوار که شاعر در قالب او لهستانى‌هايى را که بر اثر ولخرجى‌هاى خود آس و پاس شده بودند مسخره ميکند (زيرنويس ترجمه انگليسى). در اسم Crapulinsky شايد اشاره‌اى به طنز به واژه crapule به معناى "رذل و فاسد" در زبان فرانسه هم باشد (توضيح مترجم فارسى)

پيشگفتارها: انگلس ١٨٨٥     مارکس ١٨٦٩     فصلهاى کتاب: ١    ٢    ٣    ٤    ٥    ٦    ٧   

هژدهم برومر لوئى بناپارت

٢

سقوط جمهوريخواهان


برگرديم به رويدادها

تاريخ مجلس ملى مؤسسان، از ايام ژوئن به بعد، ديگر تاريخ سلطه‌يابى و از هم پاشيده شدن شاخه جمهوريخواه بورژوازى است، همان شاخه‌اى که به نامهاى گوناگونى چون جمهوريخواهانِ سه رنگ، جمهوريخواهان خالص، جمهوريخواهان سياسى، جمهوريخواهان صورى، و مانند اينها، معروف شده است.

اين شاخه در ايام سلطنت بورژوايى لوئى فيليپ گروه مخالف جمهوريخواهان رسمى را تشکيل ميداد، و بنابراين از اجزاء شناخته شده کل جهان سياسى آن دوره بود. اين شاخه نمايندگانى در مجلس داشت، و از نفوذ درخور ملاحظه‌اى در عالم مطبوعات برخوردار بود. لوناسيونال، که ارگان پاريسى اين شاخه بود، در جاى خود حرمتى به اندازه حرمت روزنامه مباحثات Jounal de débats داشت[١]. موقعيت اين شاخه در دوره سلطنت مشروطه با منش آن تطبيق ميکرد. اين شاخه، شاخه‌اى از بورژوازى نبود که منافع بزرگ مشترک، اجزاء‌ آن را به گِرد هم جمع کرده يا شرايط توليدى ويژه‌اى آنها را از ديگران متمايز کرده باشد؛ بلکه جرگه‌اى بود مرکب از بورژواها، نويسندگان، وکلاى دعاوى، افسران و کارمندانِ داراى احساسات جمهوريخواهى که انزجار عمومى نسبت به شخص لوئى فيليپ، خاطرات دوره جمهورى اول، باورهاى جمهوريخواهى گروهى پر شور و شوق و بويژه ناسيوناليسم فرانسوى، پايه نفوذ آن را تشکيل ميداد؛ چرا که اين شاخه همواره ميکوشيد تا آتش کينه همگانى بر ضد موافقتنامه‌هاى وين و اتحاد با انگلستان، تا آنجا که ميسر بود، خاموش نشود. بخش بزرگى از نفوذ لوناسيونال در ايام لوئى فيليپ مديون همين احساسات پوشيده جهانگيرى[٢] بود ولى بعدها، در دوره جمهورى، همين احساسات به رقيب خطرناکى در وجود شخص لوئى بناپارت براى وى تبديل شد. اين روزنامه مانند ديگر بخش‌هاى مخالف بورژوايى، با اشرافيت مالى مبارزه ميکرد. مشاجرات قلمى در مخالفت با بودجه، که در فرانسه دقيقا به معناى مبارزه با اشرافيت مالى بود، از چنان مقبوليت رايگانى در بين مردم برخوردار بود و چنان تناسبى براى نوشتن مقاله‌هاى راهگشاى[٣] پرهيزکارانه [puritain] سودمند براى مخالفان داشت که به آسانى نميشد از آن صرف نظر کرد. بورژوازى صنعتى از اين جهت سپاسگزار لوناسيونال بود که اين روزنامه، چشم و گوش بسته، از نظام حمايتى نرخ‌بندى کالاها دفاع ميکرد، هر چند که خود آن براى دفاع از خويش دلايلى بيشتر ملى، و نه اقتصادى داشت. کل بورژوازى هم حساب ميکرد که روزنامه نامبرده با چه حدت و شدت کينه‌توزانه‌اى با کمونيسم و سوسياليسم مخالفت ميکند، و از بابت خود را مديون آن ميدانست. از اين گذشته، حزبى که لوناسيونال طرفدارش بود جمهوريخواه خالص بود، يعنى فرمانروايى بورژوازى را در قالب جمهوريت ميخواست نه در قالب پادشاهى، و بر آن بود که در اين فرمانروايى سهم شير از آنِ وى باشد. اما از اينکه چنين تغييرى چگونه بايد صورت گيرد به هيچ وجه تصور روشنى نداشت. آن چيزى که بر عکس، مثل روز روشن بود، و در آخرين روزهاى سلطنت لوئى فيليپ، در ضيافتهاى شبانه بسودِ اصلاحات آشکارا اعلام ميشد اين بود که مخالفان رسمى در بين خرده‌بورژوازى دمکرات و از اين بالاتر، در بين پرولتارياى انقلابى، وجهه خوبى ندارند. اين جمهوريخواهان خالص، چنان که درخور طبع ايشان است، خود را آماده کرده بودند که به نيابت سلطنت دوشسِ اورلئان[٤] رضايت دهند که انقلاب فوريه درگرفت و تنى چند از نمايندگان سرشناس آنان توانستند جايى در حکومت موقت پيدا کنند. اينان طبعا از اعتماد بورژوازى و اکثريت نمايندگان مجلس ملى مؤسسان، پيشاپيش برخوردار بودند. عناصر سوسياليست حکومت موقت، بيدرنگ از کميسيون اجرايى، که به محض تشکيل نخستين جلسه مجلس ملى بوجود آمده بود کنار گذاشته شدند، و حزب ناسيونال شورش ژوئن را بهانه کرد تا خود کميسيون اجرايى را هم منحل کند و بدين سان از شر نزديکترين رقباى خويش، جمهوريخواهان خرده‌بورژوا يا دمکرات (لودرو-رولن و غيره) خلاص شود. کاونياک، ژنرال وابسته به حزب جمهوريخواه بورژوا، که پيکار ژوئن را رهبرى کرده بود، با نوعى قدرت ديکتارتورى، اختيارات کميسيون اجرايى را بدست گرفت. ماراست، سردبير سابق روزنامه لوناسيونال، به سِمَت رئيس دائمىِ مجلس ملى مؤسسان برگزيده شد، و وزارتخانه‌ها و مقامات مهم ديگر دولتى همه به دست جمهوريخواهان خالص افتاد.

بدين سان، شاخه جمهوريخواه بورژوازى، که از ديرباز خود را وارث مشروع سلطنت ژوئيه ميدانست، خويشتن را در موقعيتى ميديد که بسى فراتر از حد آرمانهايش بود، ولى دستيابى‌اش به قدرت، چنانکه در دوره لوئى فيليپ خوابش را ميديد، از طريق عصيان ليبرال‌منشانه بورژوازى بر ضد سلطنت نبود، بلکه به دنبال قيام پرولتاريا بر ضد سرمايه، که با رگبار مسلسل سرکوب شده بود، تحقق يافته بود. آن چيزى که وى تصور ميکرد انقلابى‌ترين رويدادها باشد در عمل به سَمتى چرخيد که ضدانقلابى‌ترين وقايع روزگار شد. ميوه به دامنش ريخت ولى از درخت معرفت نه از درخت حيات.

فرمانروايى انحصارى جمهوريخواهان بورژوا فقط از ٢٤ ژوئن تا ١٠ دسامبر ١٨٤٨ طول کشيد. نتايج آن را ميتوان در تدوين منشور قانون اساسى جمهورى و اعلام حکومت نظامى در پاريس خلاصه کرد.

قانون اساسى جديد در اساس به تقريب روايت جمهوريخواهانه‌اى از منشور قانون اساسى در سال ١٨٣٠ بود[٥] نظام انتخاباتى تنگ و محدود سلطنت ژوئيه که حتى بخشى از بورژوازى را از دسترسى به حقوق سياسى محروم ميکرد، با وجود بورژوازى جمهوريخواه منافات داشت. انقلاب فوريه بيدرنگ حق رأى عمومى مستقيم را به جاى نظام رأى‌گيرى محدود پيشين اعلام کرد. بورژواهاى جمهوريخواه نميتوانستند جلوى پيش آمدن اين رويداد را بگيرند. تنها کارى که کردند افزودن ماده‌اى بود که رأى‌دهنده را مجبور ميکرد شش ماه پيش از برگزارى انتخابات ساکن حوزه انتخابى مورد نظر باشد. سازمان قديمى در زمينه‌هاى ادارى، شهردارى، دادگاه‌ها، ارتش، و مانند اينها، به همان شکل سابق حفظ شد، و در جايى که قانون اساسى تغييرى ايجاد کرد اين تغيير منحصرا در فهرست مطالب بود نه در محتواى آنها، تغيير در نامها بود نه در ذات خود امر.

ستاد کل اجتناب‌ناپذير آزاديهاى ١٨٤٨ - آزادى فردى، آزادى مطبوعات، آزادى گفتار، آزادى انجمنها، اجتماعات، آموزش، مذهب، و مانند اينها - به لباس رسمى قانون اساسى آراسته شد تا گزند ناپذير گردد. اعلام گرديد که هر يک از اين آزاديها حق مسلّم شهروند فرانسوى است که "با حقوق برابر ديگرى و امنيت عمومى"، و نيز با "قوانين" ويژه‌اى که براى هماهنگ کردن آزاديهاى فردى با يکديگر و با امنيت عمومى وضع ميشوند منافات نداشته باشد. به عنوان مثال: "شهروندان حق دارند اتحاديه يا انجمن تشکيل دهند. بصورت مسالمت‌آميز و بدون حمل سلاح اجتماعاتى برگزار کنند، قطعنامه‌هايى به تصويب برسانند، و عقايد خود را از راه مطبوعات يا به هر وسيله ديگر بيان کنند. برخوردارى از اين حقوق هيچ محدوديتى جز لزوم احترام به حفظ حقوق برابر ديگران و تأمين امنيت عمومى ندارد" (فصل دوم قانون اساسى فرانسه، بند ٨). يا: "آموزش آزاد است، همگان ميتوانند با شرايطى که قانون و نظارت عاليه دولت تعيين ميکنند از اين آزادى برخوردار شوند" (بند ٩). يا: "مسکن هر شهروندى از هرگونه تجاوز مصون است مگر آنکه قانون چگونگى‌اش را تعيين کرده باشد" (بند ٣). و مانند اينها. چنان که ميبينيم، قانون اساسى مرتب به قوانين ارگانيک ارجاع ميدهد که در آينده بايد وضع شوند و هدف از وضع آنها تعيين چگونگى دقيق اين قيد و شرطها و تنظيم نحوه برخوردارى شهروندان از اين آزاديهاى نامحدود به صورتى است که با يکديگر و با الزامهاى امنيت عمومى برخورد نداشته باشند. اين گونه قوانين ارگانيک از آن پس توسط دوستداران نظم تدوين شدند، و همه آزاديها چنان تنظيم گرديدند که بورژوازى اطمينان يافت که بدون برخورد با مزاحمت برخاسته از حقوق برابر ديگر طبقات ميتواند از آن آزاديها بهره‌مند شود. در تمام مواردى که استفاده از اين آزاديها براى "ديگران" به کلى ممنوع يا محدود به شرايطى شد که فقط تدابير پليسى آنها را تعيين ميکرد تنها و تنها بنا به مصالحِ "امنيت عمومى"، يعنى امنيت بورژوازى بود به نحوى که در قانون اساسى پيش‌بينى شده بود. بنابراين، پس از تصويب اين قانون اساسى، هر دو طرف به حق ميتوانستند به آن استناد کنند:‌ هم دوستداران نظم، که همه اين آزاديها را زير پا گذاشتند، و هم دمکراتها، که همواره خواستار رعايت آنها بودند. چرا؟ براى آنکه در هر بند از قانون اساسى چيزى متناقض با مضمون آن وجود داشت، هم مجلس اعيان بود و هم مجلس عوام، يا به عبارت ديگر، در متن، صحبت از آزادى بود و در حواشى صحبت از محدود کردن آزاديها. در نتيجه تا زمانى که واژه آزادى حرمتى داشت و فقط تحقق راستين آن ممنوع بود (البته با راه‌ها و وسائل قانونى) وجود آزادى در لابلاى صفحات قانون اساسى کم و کسر نداشت، هر چند که از موجوديت واقعى آن خبرى نبود.

بارى، اين قانون اساسى که با اين زيرکى تخطى ناپذير شده بود، مانند آشيل، در يک نقطه آسيب پذير بود، البته نه در پاشنه بلکه در سر، يا بهتر بگوييم در دو سَر بالاى سرش. يعنى مجلس قانونگذار از يک سو، و رئيس جمهور از سوى ديگر. کافى است قانون اساسى را ورق بزنيم تا دريابيم که تنها بندهاى مربوط به رابطه رئيس جمهور با مجلس قانونگذار لحنى مطلق، مثبت، خالى از هرگونه تناقض و غير قابل تعبير و تفسير دارند. چون که در اينجا هدف بورژواها تأمين امنيت خودشان بود. بندهاى ٤٥ تا ٧٠ قانون اساسى چنان تنظيم شده‌اند که مجلس ملى ميتواند رئيس جمهور را به استناد آنها برکنار کند در حالى که رئيس جمهور اگر بخواهد از شرّ مجلس خلاص شود بايد به راههاى غير قانونى متوسل گردد و قانون اساسى را زير پا بگذارد. بدين سان ميبنيم که خودِ قانون اساسى زمينه توسل به زور براى الغاء خودش را فراهم کرده است. در اين قانون اساسى، مانند منشور ١٨٣٠، نه تنها تدابير قانونى براى تقديسِ تفکيک قوا پيش‌بينى گرديده، بلکه اين موضوع تا سر حد تناقض تحمل‌ناپذير گسترش داده شده است. بازىِ قوه‌ها - به قول گيزو، که جدالهاى پارلمانى دو قوه قانونگذارى و اجرايى را به همين نام ميناميد - در قانون اساسى ١٨٤٨ چنان است که همواره بازيگر را تشويق ميکند که "بانک بزند". در يک سو ٧٥٠ نماينده مردم قرار دارند که با آراء عمومى برگزيده شده‌اند و حق دوباره انتخاب شدن دارند؛ اين نمايندگان مجلسى را تشکيل ميدهند که در برابر کسى مسئول نيست، منحل شدنى يا تقسيم پذير هم نيست؛ مجلسى است از لحاظ قانونگذارى قَدَر قدرت که آخرين مرجع تصميم‌گيرى درباره جنگ، صلح و پيمانهاى بازرگانى است، و تنها مرجعى است که ميتواند عفو عمومى اعلام کند و به دليل تشکيل جلسات دائمى همواره در جلوى صحنه حضور دارد. از سوى ديگر، رئيس جمهور از امتيازات شاهانه قدرت برخوردار است و ميتواند وزرايش را مستقل از مجلس ملى نصب و عزل کند، رئيس جمهورى که همه ابزارهاى اجرايى در دستهاى او متمرکز است و سرانجام حقِ بکار گماشتن افراد در هر مقامى از آنِ او است، يعنى که معيشت دستکم ٥/١ ميليون نفر در فرانسه - چون تعداد افراد خانواده ٥٠ هزار کارمند و افسر فرانسوى از پايين تا بالا همين اندازه است - بسته به اراده اوست. تمامى نيروهاى مسلح پشت سر اين رئيس جمهور قرار دارند. او ميتواند جنايتکاران را عفو کند، اعضاى گارد ملى را برکنار سازد، و با موافقت شوراى دولت[٦] انجمنهاى ايالتى، ولايتى و شهرى را که به آراء مردم انتخاب شده‌اند، براندازد. حق ابتکار عمل و مذاکره براى عقد قرارداد با کشورهاى خارجى مختص او است. در حالى که مجلس ملى دائم جلوى صحنه است و همه انتقادها متوجه اوست، رئيس جمهور دور از انظار مردم زندگانى بى‌دردسرى را در سراى فردوسش[٧] ميگذراند هر چند که على‌الاصول ميبايست بند ٤٥ قانون اساسى را همواره در پيش چشم و در خاطر خويش داشته باشد که هر روز به ياد وى ميآورد که: "برادر، آماده مُردن باش". قدرت تو در دومين يکشنبه ماه زيباى مه، چهار سال پس از انتخابات پايان خواهد يافت! آنگاه دوران شکوه و عظمت تو هم به سر ميرسد! بازى دوباره تکرار نخواهد شد. اگر در اين مدت قرضى بالا آورده‌اى تا فرصت هست سعى کن از ٦٠٠ هزار فرانک حقوقى که قانون اساسى برايت در نظر گرفته استفاده کنى و آن قرض را بپردازى، وگرنه همين که دومين يکشنبه ماه زيباى مه فرا رسيد، بايد روانه کليشى[٨] شوى! يعنى که اگر قانون اساسى قدرت اجرايى را به رئيس جمهور بخشيده، اما ترتيبى داده است که اقتدار اخلاقى از آنِ مجلس ملى باشد. ولى صَرف نظر از اين که ايجاد اقتدار اخلاقى با گذراندن مواد قانونى ميسر نيست، اين حقيقت هم به جاى خود باقى است که قانون اساسى با موکول کردن انتخابات رئيس جمهور به رأى مستقيم مردم در اين مورد بخصوص هم شرايط الغاى خود را فراهم کرده است. آنجا که بحث بر سر مجلس است آراء مردم بين ٧٥٠ تن نماينده مجلس ملى پخش ميشود، در حالى که در مورد رئيس جمهور، بر عکس، همه اين آراء به يک تنِ واحد تعلق ميگيرد. در حالى که هر يک از نمايندگان مجلس ملى فقط نماينده اين يا آن حزب، اين يا آن شهر، اين يا آن سرپل محلى، يا حتى نماينده يک هفتصد و پنجاهم نا معينى است که ميتوان انتخاب کرد، انتخابى که طى آن نه شخصِ انتخاب شونده چندان مطرح است نه نفس انتخاب؛ رئيس جمهور برگزيده ملت است، و گزينشش حربه‌اى است که حاکميت مردمى هر چهار سال يک بار بکار ميبرد. رابطه مجلس منتخب با مردم رابطه‌اى ماوراء‌الطبيعى است، در حالى که رئيس جمهور با مردم رابطه‌اى شخصى دارد. ترديدى نيست که مجلس ملى با تک تک نمايندگانش بيانگر گوناگونى روح ملى است، ولى رئيس جمهور براستى مظهر مجسم آن است. وى در مقابل مجلس ملى از نوعى حق الهى برخودار است. او مستظهر به عنايت خلق است.

تتيس Thetis، الهه دريا، براى آشيل پيشگويى کرده بود که وى در عنفوان جوانى خواهد مُرد. قانون اساسى نيز که همچون آشيل نقطه ضعف خاص خود را دارد مانند آشيل احساس ميکرد که مرگى زودرس خواهد داشت. جمهوريخواهان خالص مجلس مؤسسان به پيشگويى تتيس نيازى نداشتند و لازم نبود الهه درياها از قعر آب درآيد و راز آينده را با آنها در ميان نهد؛ کافى بود که اين جماعت از سير در عالَم اثيرى جمهورى آرمانى خويش دست بکِشند و نگاهى به اين عالَم خاکى بيندازند تا متوجه خودخواهى‌هاى سلطنت‌طلبان، طرفداران بناپارت، دمکراتها و کمونيستها بشوند و دريابند که چگونه خود آنان نيز به موازات نزديکتر شدنشان به اتمام شاهکار قانونگذارى خويش و رسميت يافتن پرافتخار آن، اعتماد مردم را از دست ميدهند و بى‌اعتبار ميشوند. آنان کوشيدند سرنوشت را به کمک دوز و کلکى قانونى به بازى بگيرند و به همين منظور بند ١١١ قانون اساسى را در نظر گرفتند که به استناد آن هر گونه پيشنهادى براى تجديد نظر در قانون اساسى، بايد پس از سه بار بحث و گفتگو هر کدام با فاصله‌اى يکماهه از ديگرى، مطرح شود و دستکم سه چهارم نمايندگان حاضر در مجلس به آن رأى بدهند به شرط آنکه دستکم ٥٠٠ تن از کل نمايندگان مجلس در جلسه حضور داشته باشند. اين در واقع يک تلاش مذبوحانه از جانب آنان براى ادامه اِعمال قدرت در مجلس به عنوان اقليت مجلس بود و پيدا بود که در آينده نزديکى به آن مقام تنزل خواهند کرد، قدرتى که حتى در همان ايام برخوردارى از اکثريت مجلس و دسترسى به همه ابزارهاى آن در حکومت، هر روز بيش از پيش از دستهاى بى‌کفايتشان خارج ميشد.

سرانجام در يک بند پُر سوز و گداز، قانون اساسى بقاى خود را به "هشيارى و ميهن‌پرستى عمومى مردم فرانسه، همچنان که تک تک فرانسويان به طور اخص" موکول کرده بود. ضمن آنکه در بند ديگرى اعلام شده بود که همين فرانسويان "هشيار" و "ميهن‌پرست" بايد به توجهات جزائى مشفقانه و موشکافانه "دادگاه عالى"، که خود براى همين منظور ابداع کرده بود مستظهر باشند.

اين بود قانون اساسى ١٨٤٨، که نه بوسيله يک سَر، بلکه در اثر تماس با يک کلاه، در ٢ دسامبر ١٨٥١ لغو شد؛ البته اين کلاه البته کلاه سه رنگ ناپلئونى بود.

در حالى که در داخل مجلس، بورژوازى جمهوريخواه سرگرم بحث و رأى دادن و ايجاد اصلاحات لازم در قانون اساسى بود، کاونياک، در خارج از مجلس، حکومت نظامى را در پاريس مستقر ميکرد. حکومت نظامى در زمانى که مجلس مؤسسان در زايمان جمهورى درد ميکشيد نقش قابله او را به عهده داشت. اين موضوع که قانون اساسى بعدها به زور سرنيزه از ميان رفت نبايد باعث شود فراموش کنيم که به زور همان سر نيزه روىِ شکم مردم بود که توانسته بودند از اين قانون اساسى در رَحِمِ مادرش حمايت کنند و حتى به زور سرنيزه بود که اين قانون اساسى به دنيا آمده بود. اجداد "جمهوريخواهان شريف"، نماد (سياسى) خودشان را که پرچم سه رنگ بود يک دور در اروپا گردانده بودند. اينها هم به سهم خود ابداعى کرده بودند که بدون کمک کسى راه خويش را در سراسر قاره اروپا ميپيمود، ولى با علاقه قلبى بيشترى دوباره به فرانسه برگشت چندان که اکنون در نيمى از ايالات فرانسه حق سکونت يافته و جا خوش کرده است. اين ابداع، حکومت نظامى بود. اختراع چشمگيرى که از آن پس در هر بحرانى که در جريان انقلاب فرانسه پيش آمد بکار بسته شد. ولى پادگان و اردوگاه، که بدين سان نوبت به نوبت بر جامعه فرانسوى تحميل ميشد تا آن جامعه دست از پا خطا نکند؛ شمشير و تفنگ که به تناوب مأمور برقرار کردن عدالت و هدايت دستگاه ميشدند و ميبايستى نقش مباشر و ناظم، پاسبان و نگهبان شب را بازى کنند؛ سبيل و اونيفورم سربازى که هر چند يکبار به عنوان عقل کل و مربى جامعه به افتخارشان جشنى برپا ميشد آيا سرانجام نميبايستى به اين نتيجه برسند که بهتر است با برقرار کردن نظام خاص خودشان به عنوان برترين نظام، جامعه را يکبار براى هميشه نجات دهند و کارى کنند که جامعه بورژوايى ديگر نگران مسائل مربوط به حکومت کردن بر خودش نباشد؟ پادگان و اردوگاه، شمشير و تفنگ، سبيل نظامى و اونيفورم سربازى بويژه از آن رو ميبايست آسانتر به اين فکر بيفتند که مواجب بهترى براى اين گونه خدمات برجسته در انتظارشان بود، در حالى که در برقرارىِ فقط هر از گاهِ حکومت نظامى، و در نجات‌دادن‌هاى گاه بگاه جامعه، به نداى اين يا آن بخش از بورژوازى، چيز زيادى گير آنها نميآمد مگر چند کُشته و زخمى و مقدارى اخم و تَخم دوستانه از طرف بورژواها. آيا بهتر نبود که ارتش سرانجام به اين فکر بيفتد که از حکومت نظامى به نفع خودش استفاده کند و ضمن اين کار براى گاو صندوقهاى بورژواها هم محافظ مخصوص بگذارد؟ آخر خودمانيم، سرهنگ برنارد، رياست محترم کميسيون نظامى، که زير نظر کاونياک ١٥ هزار نفر شورشى را بدون محاکمه روانه تبعيد کرده بود درست در همين لحظه دوباره در رأس کميسيون نظامى در ناحيه پاريس انجام وظيفه ميکرد.

جمهوريخواهان خالص محترم، اگر چه با برقرارى حکومت نظامى در پاريس زمينه را براى رشد و نموّ "پِره‌توريَن"هاى[٩] دوم دسامبر ١٨٥١ فراهم کردند، در عوض، از اين جهت در خور ستايش ما هستند که بجاى اغراق در برانگيختن احساسات ملى، چنان که در دوره لوئى فيليپ معمول بود، اکنون به عنوان مظهر نيروى ملى در برابر خارجى براى اداى احترام تعظيم ميکنند، و بجاى آن که در رهايى ايتاليا بجنگند آن کشور را به حال خود گذاشتند تا دوباره به دست اتريشى‌ها و سپاهيان ناپل بيفتد[١٠]. انتخاب لوئى بناپارت به عنوان رئيس جمهور در ١٠ دسامبر ١٨٤٨ به ديکتاتورى کاونياک و به عمر مجلس مؤسسان پايان داد.

در بند ٤٤ قانون اساسى گفته ميشود که "رئيس جمهورى فرانسه هرگز نبايد تابعيت فرانسوى‌اش را از دست داده باشد". آرى، نخستين رئيس جمهورى فرانسه نه فقط تابعيت فرانسويش را از دست داده، نه تنها روزگارى در انگليس "مأمور ويژه"[١١] بوده بلکه حتى علاوه بر همه اينها تابعيت سوئيس را هم اختيار کرده بوده است.[١٢]

در باب معناى انتخابات ١٠ دسامبر در جاى ديگرى بحث کرده‌ام[١٣] و در اينجا نميخواهم دوباره به آن برگردم، کافى است بگويم که آن انتخابات واکنش دهقانانى بود که ناگزير بودند بهاى انقلاب فوريه را بپردازند؛ واکنشى بود بر ضد ديگر طبقات ملت، واکنش روستا در مقابل شهر بود. ارتش از اين واکنش بسيار استقبال کرد چرا که از سوى جمهوريخواهان طرفدار لوناسيونال نه افتخارى نصيب ارتشيان شده بود نه اضافه‌حقوقى؛ بورژوازى بزرگ که در بناپارت پلى بسوى سلطنت ميديد، و پرولترها و خرده‌بورژواها که گمان ميکردند لوئى بناپارت و کاونياک را به سزاى اَعمال خود خواهند رساند، همگى از نتايج آن انتخابات شادمان بودند. در صفحات آينده فرصتى خواهم داشت تا نگرش دهقانان را نسبت به انقلاب فرانسه با دقت و علاقه بيشترى بررسى کنم.

مرحله زمانىِ ٢٠ دسامبر ١٨٤٨ تا انحلال مجلس مؤسسان در ماه مه ١٨٤٩، تاريخ فشرده سقوط جمهوريخواهان بورژوا است[١٤]. آنان پس از تأسيس جمهورى براى بورژوازى، کنار زدن پرولتاريا از صحنه سياست، و واداشتن موقت خرده بورژوازى دمکرات به سکوت، بجايى رسيدند که به نوبه خويش زير فشار قاطبه بورژوازى، که جمهورى را به درستى به عنوان مِلک طِلق خويش ضبط کرده بود، از صحنه بيرون رانده شدند. با همه اينها، قاطبه بورژوازى سلطنت طلب بود، يک بخش از اين بورژوازى از مالکان عمده تشکيل ميشد که در دوره احياى سلطنت به حکومت رسيده بودند و از اين رو لژيتيميست بشمار ميرفتند. بخش ديگر، متشکل از اشرافيت مالى و صاحبان صنايع بزرگ، در دوره سلطنت ژوئيه حاکم بود و بنابراين از فرمانروايى اورلئان‌ها دفاع ميکرد. بلندپايگان ارتش، دانشگاه، کليسا، کانون وکلا، فرهنگستان و مطبوعات، به نسبتى کم و بيش در هر دو جبهه بودند. قالب جمهورى بورژوايى، که نه "بوربن" و "اورلئان" بلکه سرمايه ناميده ميشد، قالبى بود که آنان ميتوانستند با هم در آن حکومت کنند. شورش ژوئن هم به گردآمدن آنها در قالب "حزب نظم" کمک کرده بود. اکنون مسأله براى آنها اين بود که جرگه جمهوريخواهان بورژوا را که هنوز چند تايى از کرسى‌هاى مجلس ملى را در اختيار داشتند کنار بزنند. اين جمهوريخواهان خالص که بر ضد پرولتاريا خشونت بسيارى بکار برده بودند، اکنون که بحث بر سر دفاع از جمهوريخواهى و قوه قانونگذارىِ آن در برابر قوه اجرايى و سلطنت‌طلبان بود با ترس، جبونى، بزدلى و زبونىِ تمام، بدون مقاومت عقب نشستند. من در اينجا لزومى نميبينم که به شرح شرم‌آور هزيمت آنان بپردازم. آنها کنار نرفتند، بلکه گويى دود شدند و به هوا رفتند. دفتر تاريخشان براى هميشه بسته شده، و در دوره بعدى ديگر نه درون مجلس حضورى دارند و نه بيرون از آن. مگر به صورت خاطراتى که به محض بميان آمدنِ لفظ ساده جمهورى و پيدا شدنِ خطر فروکش کردن تعارض انقلابى و سيدن آن به کمترين حد خويش، گويى هر بار جان تازه‌اى در آنها دميده ميشود. اين را هم بگويم و بگذرم که روزنامه لوناسيونال که نام خودش را به اين حزب داد، در مرحله بعدى دچار تحول شد و به سوسياليسم گرويد.

پيش از پايان دادن به بررسى‌هاى اين دوره لازم است به دو نيرويى که يکى از آنها ديگرى را در ٢ دسامبر ١٨٥١ نابود کرد، در حالى که در سراسر دوره ٢٠ دسامبر ١٨٤٨ تا تعطيل مجلس مؤسسان هر دو با هم روابط زناشويى داشتند، اشاره‌اى بکنيم. منظور ما لوئى بناپارت است از يکسو، و حزب مؤتلف سلطنت‌طلبان، حزب نظم، حزب بورژوازى بزرگ، از سوى ديگر. بناپارت به محض نشستن بر مسند رياست جمهورى، هيأت دولتى از حزب نظم روى کار آورد که اوديلون بارو در رأس آن قرار گرفت، يعنى همان کسى که درست بخاطر بسپاريد، رئيس سابق ليبرال‌ترين شاخه بورژوازى مجلس بود. آقاى بارو سرانجام موفق شده بود به هيأت دولت که شبح آن از ١٨٣٠ تا آن روز رهايش نميکرد نه تنها راه يابد، بلکه از اين هم بالاتر، به رياست آن گماشته شود، آن هم نه چنانکه در عهد لوئى فيليپ تصورش را ميکرد، يعنى در قالب رهبر پيشرفته‌ترين مخالفان مجلس، بلکه به عنوان متحد دشمنان قسم خورده خويش، "يسوعيان" و "لژيتيميست‌ها"، و با مأموريت خاتمه دادن به عمر مجلس. وى بدين سان سرانجام عروسش را به خانه آورد، اما اين عروس ديگر با هر کس و ناکسى خوابيده بود. خود بناپارت ولى بکلى در سايه قرار گرفت. چون حزب نظم همه کارها را براى او انجام ميداد.

هيأت دولت در همان نشست نخست خويش به لشگرکشى به رم رأى داد و همه هم موافقت کردند که اين کار بدون اطلاع مجلس ملى انجام گيرد و بهانه‌اى ساختگى جور شد که مجلس با اعطاى اعتبارات لازم براى هزينه‌هاى اين لشگرکشى هر طور که شده موافقت کند. بدين سان همه چيز با نيرنگ زدن به مجلس ملى و با همدستى پنهانى با قدرتهاى استبدادى خارجى بر ضد جمهورى انقلابى رم شروع شد. درست به همين سان و با همين دوز و کلک‌ها بود که خودِ بناپارت مقدمات کودتاى ٢ دسامبر را بر ضد مجلس قانونگذارى سلطنت‌طلب و جمهورى مبتنى بر قانون اساسى‌اش فراهم کرد. فراموش نکنيم که همان حزبى که در ٢٠ دسامبر ١٨٤٨ براى بناپارت کابينه تشکيل داده بود، در ٢ دسامبر ١٨٥١ اکثريت مجلس قانونگذارى را در دست داشت.

مجلس مؤسسان، در ماه اوت تصميم گرفته بود که فقط هنگامى به انحلال خود رأى دهد که مجموعه‌اى از قوانين ارگانيک لازم براى تکميل قانون اساسى توسط وى تدوين و تصويب شده باشد. حزب نظم در ٦ ژانويه ١٨٤٩ از طريق نماينده‌اش راتو به مجلس پيشنهاد کرد که موضوع قوانين ارگانيک را رها کند و به انحلال خودش رأى بدهد. نه فقط هيأت دولت به رياست اوديلون بارو، بلکه همه اعضاى سلطنت طلب مجلس ملى با لحن تحکم‌آميزى به مجلس اعلام داشتند که براى برگشتِ اعتبار، تقويت نظم، خاتمه دادن به حکومت موقت فعلى و انداختن امور در مسير قطعى، انحلال مجلس ضرورت دارد، وجود مجلس مزاحم کار حکومت تازه است، و مجلس فقط از روى کينه توزى در صدد امتداد بخشيدن به موجوديت خويش است در حالى که کشور از اين مجلس خسته شده است. بناپارت بدقت متوجه اين حمله‌هاى زهرآگين بر ضد قوه قانونگذارى بود، همه اين انتقادها را از بر کرد و روز ٢ دسامبر به سلطنت طلبان مجلس ثابت کرد که هر چه ياد گرفته از مکتب خود آنها آموخته است. او استدلالهاى خود آنها را عليه خودشان بکار برد.

کابينه بارو و حزب نظم از اين فراتر رفتند. عريضه‌هايى خطاب به مجلس ملى که از سراسر فرانسه ميرسيد و در آنها مؤدبانه درخواست انحلال مجلس مطرح شده بود، به تحريک آنها بود. بدين سان کار به جايى رسيد که آنها توده‌هاى نامتشکل فرانسه را بر ضد مجلس ملى، اين مظهر سازمان يافته اراده مردم، برميانگيختند. آنها به بناپارت ياد دادند که مردم را به تشکيل مجامع پارلمانى مردمى فرا بخواند. و از آنها مدد بگيرد. سرانجام، ٢٩ ژانويه ١٨٤٩ فرا رسيد، که در آن روز مجلس مؤسسان ميبايست درباره انحلال خودش تصميم بگيرد. مجلس ناگهان ديد که محل برگزارى نشستهايش به تصرف ارتشيان درآمده؛ شانگارنيه، ژنرال وابسته به حزب نظم که فرماندهى عالى گارد ملى و واحدهاى منظم ارتشى هر دو را در دست داشت، درست مانند لحظاتى که کشور در حال درگير شدن در جنگ است، از گروههاى متعددى از نيروهاى نظامى در پاريس سان ديد، و سلطنت‌طلبان مؤتلف با لحنى تهديدآميز اعلام داشتند که اگر مجلس سربراه نباشد متوسل به زور خواهند شد. مجلس سربراه شد و تنها چيزى که بدست آورد تمديد دوره فعاليت خود بمدتى بسيار کوتاه بود. اين ٢٩ ژانويه ١٨٤٩ در واقع چه بود جز کودتايى که اين بار سلطنت طلبان با همکارى بناپارت بر ضد مجلس ملى براه انداختند؟ اين آقايان توجه نکردند يا نخواستند توجه کنند که بناپارت از ٢٩ ژانويه استفاده کرد تا بخشى از نيروهاى نظامى از مقابل او در برابر کاخ تويلرى رژه بروند و از اين نخستين توسل به نيروهاى نظامى بر ضد قدرت مجلس با ولع تمام بهره گرفت تا نشان دهد که کاليگولايى در راه است. ولى اين حضرات فقط قد و بالاى شانگارنيه خودشان را ميديدند.

يکى از دلايلى که بويژه حزب نظم را واداشت تا با توسل به زور عمر مجلس مؤسسان را کوتاه کند موضوع قوانين ارگانيک بود که ميبايست به عنوان مکمل قانون اساسى در مسائلى چون آموزش، پرستش مذهبى، و مانند اينها، به تصويب برسند. از نظر سلطنت‌طلبان مؤتلف مسأله بسيار حياتى اين بود که خود آنان اين قوانين را تدوين کنند و تصويب برسانند، و نگذارند اين کار بدست جمهوريخواهان که ديگر اعتمادى به آنان نبود انجام گيرد. ضمن آنکه يکى از قوانين هم قانونى بود که به مسئوليت رئيس جمهور مربوط ميشد. در سال ١٨٥١ هم که بناپارت کودتاى ٢ دسامبر را براه انداخت، مجلس قانونگذار دقيقا سرگرم تدوين همين قانون بود. سلطنت طلبان مؤتلف، در مبارزات مجلس زمستان ١٨٥١، چه بهايى که حاضر نبودند بپردازند تا قانون حاضر و آماده‌اى در باب مسئوليت رئيس جمهور داشته باشد، البته قانونى که به ابتکار مجلس مؤسسان بدگمان و ستيزه جويى به تصويب رسيده باشد!

بعد از آنکه مجلس مؤسسان، در ٢٩ ژانويه ١٨٤٩ آخرين حربه‌اش را به دست خود از کار انداخت[١٥]، کابينه بارو و دوستان حزب نظم کمر به نابوديش بستند، از هيچ کارى که موجب تحقيرش ميشد خوددارى نکردند، و در آن حالت ناتوانى نوميدانه‌اى که مجلس بدان دچار شده بود وى را به گذراندن قوانينى واداشتند که بر اثر آنها آخرين ته‌مانده‌هاى حيثيت و احترامى که مجلس هنوز در انظار مردم داشت بر باد رفت. بناپارت که همچنان سرگرم وسواس‌هاى ناپلئونى‌اش بود، اين جسارت را يافت که از اين ناتوانى قوه مقننه آشکارا بهره‌بردارى کند. در ٨ ماه مه ١٨٤٩، هنگامى که مجلس ملى به خاطر اشغال چيويتا-وچيا توسط اودينو قرار تقبيح کابينه را صادر کرد و دستور داد که لشگريان مأمور رم به سوى به اصطلاح مقصد مقرر خود حرکت کنند، بناپارت شامگاه همان روز در روزنامه مونيتور نامه‌اى منتشر کرد که در آن به اودينو به خاطر عمليات قهرمانانه وى تبريک گفته شده بود، و بدين سان نشان داد که بر خلاف ميرزا بنويسهاى مجلس، او تنها حامى بزرگوار ارتش است. سلطنت‌طلبان به اين کار لبخند زدند چون فکر ميکردند که کلاه سر وى گذاشته‌اند. سرانجام هنگامى که ماراست، رئيس مجلس مؤسسان براى يک لحظه انديشيد که امنيت مجلس در خطر است، و به اتکاء اختياراتى که قانون اساسى به وى داده بود سرهنگى را احضار کرد و به وى دستور داد که با هنگ خود از مجلس محافظت کند، سرهنگ به بهانه رعايت سلسله مراتب از دستور او سرپيچيد و وى را به شانگارنيه حواله داد؛ شانگارنيه هم با رندى تمام به وى ياد آورى کرد دوست ندارد که "سرنيزه‌ها خود تصميم‌گيرنده باشند"[١٦]. در نوامبر ١٨٥١ هنگامى که سلطنت‌طلبان مؤتلف سرانجام تصميم گرفتند که به نبرد نهايى با بناپارت تن در دهند، بر آن شدند تا از طريق "پيشنهاد مباشران"[١٧] طرحى را به تصويب برسانند که بر اساس آن رئيس مجلس ملى ميتوانست از نيروهاى ارتشى بطور مستقيم براى اجراى دستورهاى خود استفاده کند و به آنها فرمان بدهد. يکى از ژنرالهاى آنان بنام لوفلو، اين طرح را امضاء کرد، شانگارنيه هم به آن رأى داد، و تيير نيز از بصيرت دورانديشانه مجلس مؤسسان سابق ستايش کرد، ولى همه اينها بيهوده بود. وزير جنگ بناپارت، سنت-آرنو، همان جوابى را به شانگارنيه داد که خود او به ماراست داده بود، آن هم در ميان کف‌زدنهاى جناح مونتانى!

بارى، حزب نظم آن روزهايى که هنوز اختيار مجلس ملى را در دست نداشت، و فقط صاحب اختيار کابينه بود، با دست خودش آبرويى براى نظام پارلمانى باقى نگذاشت. ولى روز ٢ دسامبر ١٨٥١ که بناپارت نظام پارلمانى را از فرانسه بيرون ميراند، فريادش از همه بلندتر بود! ما هم به او سفر بخير ميگوييم.


زيرنويس‌هاى فصل دوم

[١] Journal de débats روزنامه‌اى نيمه‌رسمى در دوران سلطنت ژوئيه که ناشر افکار اورلئانيستها بود. (زيرنويس ترجمه انگليسى)
روزنامه مباحثات سياسى و ادبى Journal des Débats politiques et literaires اين روزنامه در سال ١٧٨٩ در پاريس براه افتاد و در دوران سلطنت ژوئيه روزنامه دولتى و ارگان بورژوازى طرفدار سلسله اورلئان بود. در انقلاب سال ١٨٤٨ اين روزنامه از مواضع بورژوازى ضدانقلابى و از حزب نظم هوادارى ميکرد. (پ.ه)

[٢] مارکس در اينجا از واژه "امپرياليسم" استفاده کرده است. ولى منظور وى امپرياليسم به معناى امروزى کلمه نيست. مقصود او بيان احساسات واپس‌نگر فرانسويان و باليدن آنان به جهانگيرى‌هاى ناپلئون بناپارت است که از آن براى حمايت از لوئى بناپارت در ١٨٥٠ استفاده ميشد. واژه "امپرياليسم" در همه جاى حاضر به همين مفهوم به کار رفته است. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[٣] leading articles به همين صورت در متن آلمانى. (زيرنويس ترجمه فارسى)

[٤] لوئى فيليپ در تاريخ ٢٤ فوريه ١٨٤٨ به نفع نوه‌اش، کُنتِ پاريس، از سلطنت کناره گرفته بود. و مادر اين پسر، دوشسِ اورلئان، مدعى نيابت سلطنت بود. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[٥] منشور قانون اساسىِ ١٨٣٠ قانون اساسى بنيانى سلطنت ژوئيه بود. در اين منشور حق حاکميت مردم به رسميت شناخته شده بود اما سلطنت و حق رأى محدود نظام پيشين به قوّت خود باقى بود، تنها تعداد رأى دهندگان به حدود ٢٠٠ هزار نفر افزايش يافته بود. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[٦] شوراى دولت Conseil d'État را نخست ناپلئون اول ايجاد کرد؛ اين شورا متشکل از گروهى کارشناس ادارى علمى، سياسى و نظامى بود که ميبايست طرحهايى براى قانونگذارى پيشنهاد کند. از آن پس اين شورا در نظام سياسى فرانسه جايگاه ويژه‌اى يافت و بخصوص در امپراتورى دوم و جمهورى پنجم بر اهميت آن افزوده شد. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[٧] بازى با معناى واژه Elysée در تعبير Champs-Elysée، نام مقر رياست جمهور فرانسه در کناره خيابان شانزه‌ليزه است. elyséen در فرانسه از Elysée ميآيد که فردوس يا جايگاه مردگان به سعادت رسيده است. ما به تبعيت از متن آلمانى و ترجمه انگليسى "سراى فردوس" را بر "شانزه‌ليزه" که در ترجمه فرانسه آمده است ترجيح داديم. (زيرنويس ترجمه فارسى)

[٨] Clichy زندان بدهکاران پاريسى در اواسط قرن نوزدهم. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[٩] prétoriens اشاره به جمعيت ١٠ دسامبر، پره‌تورين‌هاى اصلى در واقع در امپراتورى‌هاى رم به محافظين امپراتور اطلاق ميشد. (زيرنويس ترجمه فارسى)
پِره‌توريَن - مأخوذ از واژه لاتينى Preator. پره‌تور در روم باستان عنوان اعضاى ديوان عالى کشور بود. پره‌تورين‌ها در روم باستان Preatoriani سپاه زبده‌اى بودند که وظيفه حفظ پره‌تور را به عهده داشتند و در کودتاهاى دربارى نقش بزرگى بازى ميکردند. به معنى مجازى، عنوان نيروهاى نظامىِ تکيه‌گاه حکومت حکومت غاصبى است که فقط با توسل به زور عمل ميکند. (پ.ه)

[١٠] در برابر فتوحات ارتش اتريش در ايتاليا (٢٥ ژوئيه و ٩ اوت ١٨٤٩)، کاونياک در ٢٥ اوت رسما اعلام کرد که هيچ مداخله‌اى از جانب فرانسه عليه اتريش صورت نخواهد گرفت و در عوض فرانسه آماده ميانجيگرى است. سپاهيان ناپل نيمى از سيسيل را در سپتامبر ١٨٤٨ بازپس گرفته بودند اما پيش از آنکه پيروزى‌شان کامل شود، تحت فشار انگليس و فرانسه، مجبور به امضاى آتش‌بس شدند. (زيرنويس ترجمه انگليسى)
منظور شرکت رژيم پادشاهى ناپل در مداخله مسلحانه عليه جمهورى رم در ماههاى مه تا ژوئيه ١٨٤٩ است. روز ٩ فوريه ١٨٤٩ مجلس مؤسسان شهر رم که با رأى همگانى انتخاب شده بود، حکومت پاپ را منحل ساخت و جمهورى اعلام کرد و مادزينى در رأس جمهورى قرار گرفت. در ٣ ژوئيه سال ١٨٤٩ جمهورى رم در نتيجه مداخله نظامى فرانسه، اتريش و ناپل سقوط کرد. (پ.ه)

[١١] Special constable در متن به زبان انگليسى آمده است. (زيرنويس ترجمه فارسى)
- يکى از عناوين پليسى در انگستان و ايالات متحده آمريکا. در انگلستان افراد نيروى ذخيره پليس هم چنين عنوانى دارند. (پ.ه)

[١٢] لوئى بناپارت در ١٨٣٢ تابعيت سوييس را پذيرفته بود و در ١٨٤٨ عضو پليس ويژه مأمور دفاع از لندن در مقابل چارتيستها بود. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[١٣] نگاه کنيد به نبرد طبقاتى در فرانسه، نوشته مارکس. (زيرنويس ترجمه فارسى)

[١٤] در ٢٠ دسامبر ١٨٤٨، کاونياک کناره گرفت. لوئى بناپارت رسما رئيس جمهور شد و نخستين هيأت دولت او به رياست اوديلون باور سوگند ياد کرد. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[١٥] در ٢٩ ژانويه ١٨٤٩ مجلس ملى طرح ماتيو دولادروم را رد کرد، در اين طرح الغاء بى قيد و شرط طرح راتو در جلسه ٦ ژانويه مبنى بر انحلال مجلس، پيشنهاد شده بود. (زيرنويس ترجمه انگليسى)

[١٦] اصل جمله که در متن آلمانى به فرانسه آمده است ميگويد: "سرنيزه‌ها باهوش باشند" ما با توجه به متن به اين صورت ترجمه کرديم. (زيرنويس ترجمه فارسى)

[١٧] "مباشران" - واژه questeur در اينجا به معناى کسى است که در مسائل مالى و امنيتى مباشر رئيس مجلس است. (زيرنويس ترجمه فارسى)
- طرح قانون کستورها proposition des questeurs (کستور از واژه لاتين queuestor. در روم باستان بمعناى گنجور، گاهبد، خزانه‌دار). طرح قانون کستورها روز ٦ نوامبر ١٨٥١ توسط سه تن از سلطنت‌طلبان که کستور مجلس مقننه (نماينده مختار مجلس در امور اقتصادى، مالى و حفظ